بن‌‌مایه‌های دریایی در تصویر‌های شعری صائب تبریزی

نوع مقاله: علمی پژوهشی

نویسنده

نویسنده

چکیده

تصویر‌سازی و تخیل از پایه‌های بنیادین شعر به شمار می‌آید و بیشترین بهره را در زیبایی‌آفرینی و نیز اثر‌گذاری بر خواننده دارد. هزاران پدیده در پیرامون شاعر چونان دستمایه و ابزار برای آفرینش تصویر به چشم می‌خورد، و در هر روزگار، این بن‌مایه‌ها متغیرند اما برخی از آنها در همه دوره‌ها یا سبک‌ها هم‌چون رشته‌هایی ادامه می‌یابند و بار تخیلی شاعران را بر دوش می‌کشند. از میان این عناصر، بن‌مایه‌های دریایی‌اند که کمابیش در همه دوره‌ها کاربردی افزون دارند، و به ویژه در شعر صائب با بسامدی بالا کارکرد تخیلی برجسته‌ای در تشبیهات، استعاره‌‌ها و دیگر نمود‌های تصویری دارند.
 
 

کلیدواژه‌ها


بن‌‌مایه‌های دریایی در تصویر‌های شعری صائب تبریزی

 

 

دکترعلی‌سرور یعقوبی*

 

چکیده

تصویر‌سازی و تخیل از پایه‌های بنیادین شعر به شمار می‌آید و بیشترین بهره را در زیبایی‌آفرینی و نیز اثر‌گذاری بر خواننده دارد. هزاران پدیده در پیرامون شاعر چونان دستمایه و ابزار برای آفرینش تصویر به چشم می‌خورد، و در هر روزگار، این بن‌مایه‌ها متغیرند اما برخی از آنها در همه دوره‌ها یا سبک‌ها هم‌چون رشته‌هایی ادامه می‌یابند و بار تخیلی شاعران را بر دوش می‌کشند. از میان این عناصر، بن‌مایه‌های دریایی‌اند که کمابیش در همه دوره‌ها کاربردی افزون دارند، و به ویژه در شعر صائب با بسامدی بالا کارکرد تخیلی برجسته‌ای در تشبیهات، استعاره‌‌ها و دیگر نمود‌های تصویری دارند.

 

 

واژه‌های کلیدی

تصویر، تخیّل، بن‌مایه، عناصر دریایی

 


مقدمه

آن‌چنان که از دید نهان‌گرایان جهان آینه است و بازنمود و باز‌تاب آفرینش بهین و مهین خداوندی؛ پیچیده‌ترین آفرینش او آدمی نیز با بر‌خورداری از توانایی‌های سرشتین، ذهنی آیینه‌وار دارد. هر آنچه در جهان برون دیده می‌‌آید در درون وی اثر و نشانی بر جای می‌نهد و در نهان نهادش ماندگار می‌شود. در جهان هنر و از آن میان جهان شاعرانه این اثر‌پذیری و حساسیت بسیار افزون‌تر و برجسته‌تر است؛ کاروسازی پیچیده‌تر دارد و از چگونگی و ساختاری ویژه برخوردار است. ویژه بودن این سازوکار از آنجاست که نگاه شاعر دگرگونه‌‌تر است و جهان در چشم او همواره در هر دم، تازه، نو‌آیین و راز‌آیین است. به همین سبب است که شاعر همواره آفرینه‌ای تازه و جادویی دارد و برای همین است که هر پدیده در هر سروده‌ای با نمود و جلوه‌ای متفاوت و آرایشی تازه‌تر از پیش دیده می‌شود.

ذهن شاعر همواره بستری است گیرنده و پذیرا. آنچه را دیگران نمی­بینند و در نمی­یابند او از چشم­اندازهای گونه‌گون می­نگرد. همه پدیده­ها، اشیا و رویدادهایی که پیرامون وی هستند به ذهن وی هجوم می­آورند تا بهره‌ای از آفرینش هنری داشته باشند؛ پس ذهن شاعر آوردگاهی است که می­توان آن را بستری برای تازش اشیا نامید. در این قلمرو هر پدیده­ای، سیال، آزاد و رهاست به گونه‌ای که می­تواند دورترین آنها ــ در چشم مردم عادی ــ نزدیک­ترین و آشناترین باشد در ذهن شاعر. پس او با دست‌مایه­هایی بیکرانه رو به روست و از توانشی پایان­ناپذیر برخوردار است برای آفرینش شاعرانه. اشیا چه کوچک چه بزرگ چه گمنام چه برجسته، چه بی­ارزش و خوار، برای شاعر ارجمندند او همه آنها را جدی می­گیرد و به گفته سپهری «گل شبدر از لاله قرمز هیچ کم ندارد». (سپهری، 1385: 291) هر کدام به یاری شاعر می­آیند و حلقه­ای از زنجیره تخیل او را می­سازند. بن‌مایه­های شعری شاید در دوره­هایی، تکراری و قالبی بشوند اما شاعران نوآور از همین بن‌مایه­ها با شگردهای ویژه خود تصویری تازه­تر می­سازند تا کهنگی و تکراری بودن آنها فراموش شود. یکی از زمینه­های پیدایش سبک­ها و شیوه­های نو، همین است، چرا که نگاه شاعر در هر دوره متفاوت است و شگردها و ترفندها، طرفه­تر. به هر روی یکی از زمینه­هایی که در سبک­های شعر فارسی همواره ویژگی­ها و مختصات سبکی را می­سازد پندارها و تخیلات شاعرانه است. این پندارها بر پایه بن‌مایه­ها و عناصر شعری استوارند و دست‌مایه تصویر شاعران.

از ویژگی‌های سبک اصفهانی یا هندی نازک­خیالی و پیچیدگی تصویر است. پرداختن به ریزه‌کاری‌ها و مینیاتورکاری‌های تصویری در این سبک همواره در کانون توجه سخنوران این سبک بوده است. کشف پیوندهای پنهان، ایجاد پیوند میان عناصر بیگانه و آشتی بن‌مایه­های ناساز بیشترین نمود را در این سبک دارد و در این فرایند افزون بر بن‌مایه­های سبک­های پیشین بسیاری از عناصر تازه نیز نقش بازی می­کنند. دریا و پدیده­های وابسته به آن یکی از پرکاربردترین عناصری است که در سبک هندی و از آن میان سروده­های صائب به چشم می‌خورد. در شعر پارسی از سروده­های نخستینه و شعرهای پیشاهنگان گرفته تا سبک عراقی دریا و وابسته‌های آن نقشی پررنگ در ساخت و پرداخت شاعران تخیلی داشته است اما در سبک هندی کارکردی افزون­تر و در تصویرسازی‌ها ساختاری پیچیده­تر یافته است. برای آنکه تفاوت این کارکردها و روند آن اندکی روشن­تر شود نمونه­هایی از دوره­های گوناگون به دست داده می‌شود. رودکی در بیت‌های زیر از دریا و کشتی برای بازنمود اندیشه خویش در باره جهان بدین شیوه بهره جسته است:

این جهان را نگر به چشم خرد

نی بدان چشم کاندرو نگری

هم‌چو دریاست وز نکوکاری

کشتیی ‌ساز تا بدان گذری

(دبیر سیاقی: 57)

و طاهر خسروانی سخنور هم‌روزگار او با همان سادگی و بی­پیرایگی و در ساختی تشبیهی از دریا و نهنگ یاد کرده است:

نهنگی است هجران و دریاست عشق

به دریا بُوَد جاودانه نهنگ

(همان: 184)

   و فردوسی هم از زبان رستم گفته است:

اگر سبز دریا برآید ز جای

ندارد دم آتش تیز، پای

(کزازی، ج2: 127)

ضمن اینکه کاربرد دریا، استعاری و پیشرفتگی تصویر را رقم زده است رنگ دریا نیز «سبز» دانسته شده است.

روند کاربرد عناصر دریایی در شعر رفته رفته افزون­تر و در ساخت‌های استعاری، تمثیلی و نمادین کاربرد می‌یابد به گونه­ای که در شعر مولانا و سروده­های عرفانی، دریا، رمز هستی، کشتی، رمز زندگی و هستی آدمی، ساحل، نماد رهایی و وارستگی می­شود. گوهر، آب­و­تابی از ارجمندی و والایی می­یابد و موج و گرداب رمز خطر و پیچیدگی و دشواری در کار:

این سوکشان سوی خوشان آن سوکشان با ناخوشان

یا بگذرد یا بشکند کشتی در این گرداب‌ها

(شمیسا: ص 71)

آمد موج الست کشتی قالب ببست

باز چو کشتی شکست نوبت وصل و لقاست

(همان : 112)

کاربردهای نو آیین و تازه در سروده‌های مولانا بسیار است از آن میان در بیت‌های زیر تصویر «سربرآوردن موج از خود» و «توفان روح» کاربردهایی تازه و زیبا هستند:

کشتی نوحیم در توفان روح

لا جرم بی­دست و بی­پا می­رویم

هم‌چو موج از خود برآوردیم سر

باز هم در خود تماشا می­رویم

(همان: 199)

کاربرد «دریایی‌ها» در شعر حافظ نیز از بسامدی بالا برخوردار است و جایی ویژه در تخیل او دارد:

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل

کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها

(دیوان حافظ : 33)

یا این تصویر:

خیال حوصله بحر می­پزد هیهات

چهاست در سر این قطره محال­اندیش

(همان : 319)

که قطره بودن و دریا پنداری را خیالی ناشدنی و محال می­داند.

یا این بیت که نمونه­ای از برداشت شاعران کهن را در خود دارد:

آسمان کشتی ارباب هنر می­شکند

تکیه آن به که بر این بحر معلق نکنیم

 (همان : 408)

که کشتی استعاره از هستی و زندگی است و بحر معلق استعاره از آسمان و سرنوشت است.

اما در سروده­های خاقانی از آن دید که سخنوری است تصویر­گرا و زیبایی­آفرین، دریا و عناصر پیوسته با آن همانند دیگر پدیده­ها نمودی رنگارنگ، جادویی و هنرورزانه­تر دارد. او بیشتر از دیگران به شناوری در دریای عناصر گرایش دارد و سرنوشت شعر او با بازی‌های پررنگ و سایه روشن‌های دلاویز عناصر در پرده­های خیال و تاروپود آن گره خورده است.

مرز یگانه خاقانی و صائب در همین بازی‌های شگرف تصویری است و آن دو در قلمرو پندار­آفرینی بسیار به هم نزدیک­اند و شاید بتوان گفت سبک هندی دنباله­ای است بر آن دبستان شعری که خاقانی در آن سرآمد است. جدایی آن‌ها در این است که در سروده­های خاقانی پیکره بر پیام چیره است و نمود هنرورزی‌ها بیشتر است، اما در شعر صائب این دو تا اندازه­ای به هم‌گرایی و هم‌ترازی بیشتری می­رسند؛ در سروده­های خاقانی بن‌مایه­های وابسته به دریا در تصویرها از ساختی پیچیده­تر نسبت به شاعران سبک خراسانی و عراقی برخوردار است هم‌چنان که در شعر صائب:

باز از تف زرین صدف شد آب دریا ریخته

ابر نهنگ آسا ز کف لؤلوی لالا ریخته

(دیوان خاقانی : 379)

صدف زرین، آب دریا (در دو معنی)، ابر، نهنگ، کف (در معنی دوم آن) و لؤلو عناصری هستند که در بیت با ترفندی شاعرانه بخار شدن آب دریا را از گرمای خورشید (زرین صدف)، درخشش بیشتر خورشید از آب­و­تاب دریا و فروریختن باران از ابر را به نمایش گذاشته­اند.

و بیت زیر که در آن قدح به کشتی تبدیل شده و دریا استعاره از باده‌ بسیار و موج باده در کشتی قدح به کوهسار مانند شده است:

کشتی است قدح گویی دریاست در آن کشتی

وز موج زدن دریا، کهسار نمود آنک

(همان : 498)

به هر روی این عناصر هم‌گروه در دوره­های گوناگون شعر پارسی موج­وار دارای فراز و فرودهایی است که در شعر صائب کاربردی چشمگیرتر یافته­اند.

 

بن‌مایه­های دریایی در شعر صائب

سروده­های صائب گذشته از همانندی­های گوناگون که در پیکره برونی با شعر فنی در سده ششم دارد در یک زمینه، سخت نزدیک و سنجیدنی است و آن گونه­گونی و تنوعی است که در به کارگیری عناصر پیکرینه و محسوس دارد. او هم مانند سخنورانی چون خاقانی از بهره‌گیری بن‌مایه­های پرشمار در ساخت تصویر هیچ پروا و پرهیزی ندارد. همه بن‌مایه­ها در چشم او ابزاری کارآمد است تا وی بتواند پیام خود را بر دوش آنها استوار سازد. از عناصر طبیعت گرفته تا ابزارها و اشیایی که در زندگی و پیرامون وی در روزگار او و پیش از آن کاربرد داشته­اند و آشناروی هستند تا بن‌مایه­هایی فرهنگی، دست‌مایه­هایی تازه­اند تا بتوان از آن‌ها «سکه تصویر» زد.

در این میان از پرکاربردترین عناصر می‌توان به آن­هایی که با دریا پیوندی تنگاتنگ دارند اشاره کرد. عناصری چون دریا (بحر) موج، حباب، کرانه (ساحل)، صدف، گوهر (مروارید)، کشتی، توفان، گردآب، غواص، ماهی و...

کاربرد این عناصر، با بسامدی چشمگیر در شعر وی تصویرهایی رنگارنگ و متنوع را پدید آورده است و هر یک در بردارنده مفهومی چندگانه نیز هستند. افزون بر اینکه نگاهی به انتقال پیام از راه تصویر به یاری این عناصر در شعر شاعران پیش از خود دارد توانسته است با توانی که در آفرینش هنری دارد نمونه­هایی تازه و بی‌پیشینه نیز پدید آورد و بدین شیوه گسترشی را در قلمرو تصویری شعر دریایی رقم بزند. به راستی ساخت و پرداخت و شیوه وی در قلمرو پردازش تصویر یادآور سخن خاقانی، نظامی و حافظ است.

«اینکه تذکره­نویسان به وجود آورنده این طرز را بابافغانی شیرازی می­دانند قولی است مردود، ریشه­های این سبک که مضمون­سازی و باریک­اندیشی باشد در غزل­های حافظ و قبل از او در سخن خاقانی، نظامی، انوری ... به طور پراکنده وجود داشت.»

(کریمی فیروزکوهی، 1385: 23)

بیش و پیش از هر ویژگی در عناصر یاد شده در تصویرهای وی جنب و جوشی است که در آن­ها دیده می­شود و این حرکت و پویایی را بیشتر از راه «جاندارانگاری» پدید آورده است. یکی از دستبردها و شگردهای صائب در آفرینش هنری همین موج زندگی و انسان­وارگی است که در سراسر دیوان وی پراکنده است، آن چنان که در نمونه­های زیر دیده می­شود:

نگاه­دار سر رشته حساب این‌جا

که دم شمرده زند بحر از حباب این‌جا

(همان : 40)

گوهر حدیث پاکی و دامان او شنید

از شرم هر دو دست صدف را به رو گرفت

(همان : 12)

«بحر» دم می‌زند، گوهر می‌شنود شرم می‌کند و دست بر روی می‌گیرد. «گوهر، روی می‌تابد» (ص 87) «ساحل گریبان دارد» (ص74) «گهر در پی رسیدن به گرد یتیمی است» (ص60)

دریا (بحر) در سروده‌های وی در بردارنده مفاهیم گوناگون است و پیام‌های متنوع را به یاری آن با خواننده در میان می‌نهد. دریا رمز یا استعاره‌ای است از جهان هستی. بیکرانگی و ناپیدایی کرانه‌های دریا بیانگر جهان بی‌پایان و قلمروهای دور و دسترسی‌ناپذیر آن است. کسی که خود را در دریا بیفکند و از نزدیک، گستره و شکوه شگرف آن را ببیند با موج‌هایی سهمگین و کف‌آلود و کوه‌وار آن برخورد کند، خود را قطره‌ای می‌پندارد و گونه‌ای هراس بر وی چیره می‌شود همین حال را اندیشمندی دارد که ژرف‌‌کاوانه و در درون به عظمت جهان هستی می‌نگرد و آن‌جاست که به سرگشتگی و حیرت دچار می‌شود آن چنان که خیام سروده است:

این بحر وجود آمده بیرون ز نهفت

کس نیست که این گوهر تحقیق نسفت

هر کس سخنی از سر سودا گفتند

زان روی که هست کس نمی‌داند گفت

(رباعیات خیام: 74)

و صائب با بهره‌گیری از همین بن‌مایه تصویرهایی بسیار ساخته است:

از حباب ما گره در کار بحر افتاده است

می‌کشد دریا نفس هر گاه ما را بشکند

(دویست و یک غزل صائب: 166)

روزی بی‌خون دل کم جو که در بحر وجود

بی‌‌کشاکش طعمه‌ای گر هست در قلاب هست

(همان : 101)

باور که می‌کند که در این بحر چون حباب

سر‌ داده‌ایم و زندگی از سر ‌گرفته‌ایم!؟

(همان : 269)

موج، گرداب و توفان، بیشتر نمادگونه‌ دشواری‌ها و خطرهایی است که آدمی در پهنه جهان هستی و گذار از دریای زندگی با آن­ها رو به روست. همواره این دریا با موج همراه است و می­تواند در یک­دم کشتی زندگی او را در­هم بشکند و او را از رسیدن به کرانه­ها باز دارد. باز نمود این هنگامه‌ها و کشاکش‌ها در تصویرهایی این چنین رخ نموده است:

ساحل مقصود داند موجه‌ شمشیر را

کشتی هر کس در این دریای توفانی گذشت

(همان : 114)

در آن دریا که دست از جان خود شستن بود ساحل

زهی غافل که از موج خطر در لنگر آویزد

(همان : 141)

دل را به هم شکن که از این بحر پرخطر

تا نشکند سفینه به ساحل نمی‌رود

(همان : 171)

باد مراد رفت به توفان نیستی

ای کشتی شکسته! ز دریا کناره‌ گیر

(همان : 184)

اما بلند­همتی صائب و شیوه اندیشگی وی در باره جهان هستی و انسان سبب شده است تا گاه، وارونه آنچه انتظار می­رود تصویرآفرینی کند به همین سبب، آشنایی­زدایی و گریز از هنجار از راه تخیل در سروده­های وی فراوان دیده می­شود. با آنکه دریای هستی پرخطر است و موج­های سهمگین و کوبنده دارد اما همت بلند و نیروی درون، خرسندی و تابندگی وی در برابر این خطرهاست که تصویرهایی از این دست در شعر او پدید می­آورد:

تشنه ساحل نیم چون کشتی بی­بادبان

هر کجا امید توفانی است لنگر می­کنم

(همان : 265)

صائب! چو موج از خطر بحر ایمن است

هر کس عنان به دست توکل سپرده است

(همان : 94)

می‌کنم کسب هوا در عین توفان چون حباب

خانه بر دوشان مشرب را غم سیلاب نیست

(همان : 103)

حباب نیز از بن‌مایه­های پربسامد در سروده­های اوست و توجه صائب به آن به اندازه­ای است که غزلی با ردیف «هم‌چو حباب» ساخته است با آغازینه:

 

سبکسری که اسیر هواست هم‌چو حباب

میان بحر ز دریا جداست هم‌چو حباب

(همان : 67)

افزون بر این در برخی غزل­ها «حباب» را قافیه کرده است مانند دو غزل با آغازینه:

صاف گشتن ز خودی باده‌ ناب است این‌جا

دست شستن ز جهان عالم آبست این‌جا

.................................

چشم غواص، تهی‌تر ز حبابست این‌جا

نگاه‌دار سررشته‌ حساب این‌جا

که دم شمرده زند بحر، از حباب این‌جا

به هر روی پراکندگی این عنصر و توجه صائب به آن از نمونه­هایی که در سروده­ها به دست آمده است آشکار است. اما حباب در تصویرهای او در بردارنده معانی و پیام­هایی گوناگون است. گاه حباب شوخ­چشم است و همین شوخ‌چشمی و تردامنی (درد و معنی) با وجود بیکرانگی دریا ـ که رمز خداوند است ـ مایه رهایی اوست که سبک، بی­پروا و بی­هیچ دشواری بر روی دریا می‌لغزد:

 

در محیط رحمت حق چون حباب شوخ چشم

بادبان کشتی از دامان تر باشد مرا

(همان : 61)

گاه، حباب، تصویری است از سبک‌سری و اسیر هوا بودن (در دو معنی) و همین سبکسری و هستیِ برگرفته از هوا مایه جدایی وی از دریاست آن چنان که آدمی تا زمانی که در جهان هستی در بند هواست از پیوستن به دریای بیکرانه خداوند ناکام و محروم است همین که وجود بی اعتبار و پوچ را رها کرد به دریا می پیوندد و زندگی از سر می گیرد:

 

باور که می­کند که در این بحر چون حباب

سر داده­ایم و زندگی از سر گرفته­ایم؟!

(همان : 269)

حباب، بیانگر پوچی، بی‌ارجی، تهیگی، بی­بهرگی، دلتنگی و ناپایداری است:

 

موجه‌ دریا نگنجد در دل تنگ حباب

بگذر از سر، جوهر تیغ شهادت را ببین

 (همان : 298)

نیست زان گوهر نایاب کسی را خبری

چشم غواص، تهی­تر ز حبابست این‌جا

(همان : 42)

مرا تعیّن ناقص ز بحر دارد دور

بقای من به نسیم فناست هم‌چو حباب

(همان : 67)

نگاه وی به هستی امیدوارانه است و اگر چه در بسیاری از تصویرها حباب با نگرش منفی دیده شده است اما نگاه مثبت صائب تصویرهایی از این دست هم ساخته است که خود را در بسیاری از ویژگی‌ها به حباب مانند کرده است اما به پشتوانه دریا (خداوند) همواره در امن و آرامش است و پیوندی ناگسستنی با آن دارد:

 

هزار بار اگر بشکند درست شود

سبوی هر که ز آب بقاست هم چو حباب

(همان : 67)

و اگر چه خود را به دریا متکی می‌داند اما هرگز درد طلب و جستجو او را رها نمی‌کند (همان : 68) حباب ساده‌دل است و با وجود آن که خونْ‌بهای وی دریاست اما همین ساده‌دلی سبب شده است تا پیوسته بر زندگی خویش بلرزد (همان: 68) دلی بی‌مدعا دارد و مانند صدف پیش ابر دست دراز نمی‌کند (همان : 68) و...

گاه حباب با دریا بر سر ستیز است و گرهی پنداشته شده که در کار دریا افتاده است و دریا با شکستن آن نفس می‌کشد:

 

از حباب ما گره در کار بحر افتاده است

می­کشد دریا نفس هر گاه ما را بشکند

(همان :166)

یا تصویری از این دست که خلوت گزیدن و به آرامش رسیدن خود را به حباب، مانند کرده است:

نفسی راست می‌توانی کرد

خلوتی چون حباب اگر داری

(همان ص 171)

ماهی نیز در سروده­های صائب بسامدی بالا دارد. هم‌چنان که در شعر پارسی نماد­گونه سالک و رهرو راه خداوند است حتی در شعر معاصر و از آن میان سروده­های سهراب سپهری: و خوب می­دانند /که هیچ ماهی هرگز/ هزار و یک گره رودخانه را نگشود. (هشت کتاب:309)

او گاه، خود را هم‌چون ماهی در دریای پرآشوب و توفان‌بار هستی تصویر کرده است، و هم‌چنان که ماهی به آب شور و تلخ دریا وابسته است و آن را خوش می­دارد انسان شیفته حق نیز از تلخی­های عشق‌ پروایی به خود راه نمی­دهد.

اگر صائب از کج­اندیشان با مهر خاموشی حصاری برای خود ساخته است مانند ماهی است که لب فرو بسته و ترس و بیمی از شست ماهی‌گیران ندارد. لب بستگی ماهی او را از افتادن در دام مرگ و نابودی می­رهاند:

 

نیست پروا تلخ‌کامان را ز تلخی­های عشق

آب دریا در مذاق ماهی دریا خوشست

(همان : 80)

مهر خاموشی حصاری شد ز کج­بختان مرا

ماهی لب بسته را اندیشه از قلاب نیست

(همان : 103)

یا در جای دیگر چشمان همیشه بیدار ماهی را در پرده آب، رمز و نشانه­ای می­شمارد برای آدمی که در دریای بیکران هستی نباید به مرداب نا­آگاهی و غفلت فرو رود:

 

دو چشم روشن ماهی درون پرده آب

دو شاهد است که در بحر بی­کنار مخسب

(همان : 69)

بادبان و لنگر به همراه کشتی و سفینه نیز در شمار بن‌مایه­های وابسته به دریاست که صائب آنها را در دریای بیکرانه تخیل خویش به هر سو می‌راند و تصویری نو از آنها بر این دریا نقش می‌زند.

در بیشتر این تصویرها، کشتی و سفینه تصویرساز هستی یا وجود و زندگی آدمی است. وارستگی و بلندهمتی صائب باز هم به یاری تصاویری از کشتی و بادبان نمود می­یابد و او را از خطرهای جهان آب و گل به رهایی و نجات می­رساند و از تن دادن به آلایش‌ها و خواری‌ها دور می­دارد.

 

کشتی خود را به خشک آورد از دریای خون

هر که بهر نان جو از نعمت الوان گذشت

(همان : 109)

یا در جای دیگر برای آنکه مهربانی بی‌پایان خداوندی را یادآور شود تردامنی و آلایش آدمی را به حباب مانند می‌کند، حبابی که بادبان کشتی‌اش همان تردامنی است و این تردامنی می‌تواند او را به ساحل رهایی برساند:

 

در محیط رحمت حق چون حباب شوخ چشم

بادبان کشتی از دامان تر باشد مرا

(همان : 61)

مشرب شادمانه و اندوه‌ْ شکار صائب سبب شده است که باز هم کوه غم با همه گرانی‌اش بر کشتی هستی او نه تنها سنگینی نکند بلکه بادبانی شود برای رسیدن به نجات:

 

ز کوه غم مترسان سینه دریا دل ما را

که این کوه گران بر کشتی ما بادبان گردد

(همان : 124)

صائب از آنجا که بیمی از توفان‌های زندگی ندارد و مرد خطر است، گاه از ساحل گریزان است. این اندیشه و تفکر که نشان از هنجارگریزی وی دارد در این تصویر، خود را نمایان کرده است:

 

تشنه ساحل نیم چون کشتی بی‌بادبان

هر کجا امید توفانی است لنگر می‌کنم

(همان :265)

اما آنچه که تصویرهای صائب را چونان تاجی گوهر­آراسته و بزیور کرده است و درخششی و آب و تابی بیشتر بخشیده است «گوهر» است. شاید بتوان گفت گوهر و سرشت صائب بیش از هر بن‌مایه­ای به گوهر و صدف گرایان است و آن را کمابیش در همه سروده­های خود به کار برده است و غزل‌های او غزل‌هایی است آراسته به گوهر. هیچ سخنور دیگری به اندازه او از این عنصر در تصویر­سازی بهره نبرده است. گاه رویکردی مثبت و ستایش­آمیز به آن دارد و گاه نگاهی نکوهیده و منفی. او خود را گاهی در ارجمندی و گرانسنگی به گوهر مانند می­کند و از آن دید که درونش سرشار از گوهر معنی و سخن است اما خاموش است و لب از لب نمی­جنباند:

 

ز گفت و گو سبک چون موج توفان دیده می­گردم

ز خاموشی گران چون گوهر سنجیده می­گردم

(همان : 241)

هر چند چون سحر ز گهر سینه­ام پر است

نتوان به تیغ ساختن از هم جدا لبم

(همان : 233)

 

سا‌‌ل‌ها دندان خاموشی فشردم بر جگر

تا دهانم چون صدف پر گوهر سنجیده شد

(همان : 149)

گوهر گاهی در تصویرهای او استعاره‌ای است از خداوند یا وجود رهروی که به خداوند نزدیکی و تقرب می‌جوید:

سر از دریچه گوهر بر­آوری فردا

اگر چو رشته بسازی به پیچ و تاب این‌جا

(همان : 40)

نیست زان گوهر نایاب کسی را خبری

چشم غواص تهی­تر ز حبابست این‌جا

(همان : 42)

نیست ممکن یک نفس صائب به کام دل کشد

هر که را در سر هوای گوهر نایاب نیست

(همان : 110)

اوست غواص که گوهر به کف آرد ورنه

سیر این بحر ز هر خار و خسی می­آید

 (همان : 177)

از دید صائب هر چیزی که در ظاهر بی­ارزش می­نماید در درون خویش گوهری شاهوار دارد و نباید آن را دست کم گرفت:

 

سبک مگیر ز جا هیچ استخوانی را

که چون صدف ز در شاهوار خالی نیست

(همان : 105)

یا برای آنکه نشان دهد چگونه چرخ، ارزش آدمی را نمی­شناسد با این تصویر، آن را عینیت می­بخشد:

درّ یتیم را چه شناسد صدف که چیست

سهل است اگر سپهر نداند بها مرا

(همان : 50)

و برای آنکه زیبایی و ارزش یار را به نمایش بگذارد یا پاکی او را نشان دهد در پرده خیال، چنین نقشی را می­آفریند:

گهر ز شرم، عرق می­کند به بازارش

چگونه آب نگردد دل خریدارش؟!

(همان : 198)

گوهر، حدیث پاکی دامان او شنید

از شرم، هر دو دست صدف را به رو گرفت

(همان : 120)

صدف پر از گهر و ابر قطره بار نکوست

عذار یار، عرقناک و می، چکیده خوشست

(همان : 81)

صدف ز دوری گوهر چمن ز رفتن گل

چنان به خاک برابر نشد که من بی­تو

(همان : 301)

و این تصویر که یادآور بازی‌های شاعرانه خاقانی است که در دل گوهر، بحری می‌بیند و پیوندی میان آبله و گوهر پدید می­آورد، نیز میان گوهر، آبله و دل:

 

آن نفس باخته غواص جگر سوخته­ام

که به جز آبلة دل گهری نیست مرا

(همان : 48)

غوطه در بحر گهر ز آبلة پا زده­ام

در دل خاک، قدم بر سر دریا زده­ام

(همان : 229)

اما زمانی که می­خواهد بی­نیازی خویش را برجسته کند گوهر از دید او خوار و بی­ارج است آن­چنان که در تصویرهای زیر دیده می­شود:

 

ما آبروی خویش به گوهر نمی­دهیم

بخلِ بجا به همت حاتم برابر است

(همان : 78)

گهر به گرد یتیمی نمی­رسد صائب

در آن محیط که امید ساحل است مرا

(همان : 60)

گرایش صائب به این بنمایة تصویرساز به اندازه‌ای است که در برخی غزل‌های خود با ردیف کردن گوهر، گردن‌آویزی از گوهر به غزل ارمغان داشته است، از آن میان در غزلی با این آغازینه:

 

کی ز خوارهای غربت می­کند پروا گهر

دایه از گرد یتیمی داشت در دریا گهر

(همان : 183)

که همین شگرد، یعنی ردیف قرار دادن عناصری چون گوهر، حباب، دریا و دیگر عناصر هم­نشان از توجه وی به آنها دارد و هم در خلاقیت او برای گسترش دامنه تخیل بسیار اهمیت دارد. ( شفیعی کدکنی، 1366: 233-221)

 

 

 

 

نتیجه

آن‌چنان که در بررسی تصویرهای شعر صائب و بهره‌گیری وی از عناصر دریایی دیده شد توجه وی به این عناصر آشکار است و بسامد آنها در شعر وی بسیار بالاست. شاید بتوان گفت کمتر غزلی است که رنگ و بویی از دریایی‌ها در آن نباشد و صائب خیال خود را به آنها آراسته نکند. بنابراین از ویژگی‌های سبکی شعر صائب در قلمرو تخیل شاعرانه گرایش وی به بهره‌گیری از عناصری است که با دریا پیوندی دارند، هر چند عناصر پرشماری در سروده­های وی تصویرآفرین شده‌اند اما بهره بن‌مایه­های دریایی در تخیل وی بیشتر و پربسامدتر است و در پیکره‌های گوناگون تصویری هم‌چون تشبیه، استعاره و... نمود یافته است.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

منابع و مآخذ

1 ــ حافظ، خواجه شمس‌الدین‌محمد. دیوان. به تصحیح محمد قزوینی و قاسم غنی. تهران: انتشارات زوار، چاپ پنجم، 1367.

2 ــ خاقانی، افضل‌الدین بدیل. دیوان. به تصحیح ضیا‌الدین سجادی. تهران: انتشارات زوار، چاپ چهارم، 1373.

3 ــ خیام، عمربن ابراهیم. رباعیات. ویرایش میرجلال‌الدین کزازی. تهران: نشر مرکز،1371.

4 ــ دبیر‌سیاقی، محمد. پیشاهنگان شعر پارسی. تهران: شرکت کتاب‌های جیبی، چاپ دوم، 1356.

5 ــ سپهری، سهراب. هشت کتاب. تهران: انتشارات طهوری، چاپ چهل و سوم، 1385.

6 ــ شمیسا، سیروس. گزیده غزلیات مولوی. تهران: چاپ و نشر بنیاد، چاپ دوم، 1369.

7 ــ ــــــ ، ـــــــ . سیر غزل در شعر فارسی. تهران: انتشارات فردوس، چاپ سوم، 1370.

8 ــ شفیعی کدکنی، محمد‌رضا. صور خیال در شعر فارسی. تهران: انتشارات آگاه، چاپ سوم، 1366.

9 ــ صبور، داریوش. آفاق غزل فارسی. تهران: نشر گفتار، چاپ دوم، 1370.

10 ــ کریمی فیروزکوهی، امیر بانو. دویست و یک غزل از صائب. تهران: انتشارات زوار، چاپ دهم، پاییز 1385.

11 ــ کزازی، میرجلال‌الدین. نامه باستان (گزارش و ویرایش شاهنامه فردوسی). تهران: انتشارات سمت، جلد 2، 1381.

 

 



* دانشگاه آزاد اسلامی، واحد اراک، گروه زبان و ادبیات فارسی، ایران، اراک.

تاریخ دریافت: 20/3/1393                                                                                           تاریخ پذیرش:22/4/1393

منابع و مآخذ

1 ــ حافظ، خواجه شمس‌الدین‌محمد. دیوان. به تصحیح محمد قزوینی و قاسم غنی. تهران: انتشارات زوار، چاپ پنجم، 1367.

2 ــ خاقانی، افضل‌الدین بدیل. دیوان. به تصحیح ضیا‌الدین سجادی. تهران: انتشارات زوار، چاپ چهارم، 1373.

3 ــ خیام، عمربن ابراهیم. رباعیات. ویرایش میرجلال‌الدین کزازی. تهران: نشر مرکز،1371.

4 ــ دبیر‌سیاقی، محمد. پیشاهنگان شعر پارسی. تهران: شرکت کتاب‌های جیبی، چاپ دوم، 1356.

5 ــ سپهری، سهراب. هشت کتاب. تهران: انتشارات طهوری، چاپ چهل و سوم، 1385.

6 ــ شمیسا، سیروس. گزیده غزلیات مولوی. تهران: چاپ و نشر بنیاد، چاپ دوم، 1369.

7 ــ ــــــ ، ـــــــ . سیر غزل در شعر فارسی. تهران: انتشارات فردوس، چاپ سوم، 1370.

8 ــ شفیعی کدکنی، محمد‌رضا. صور خیال در شعر فارسی. تهران: انتشارات آگاه، چاپ سوم، 1366.

9 ــ صبور، داریوش. آفاق غزل فارسی. تهران: نشر گفتار، چاپ دوم، 1370.

10 ــ کریمی فیروزکوهی، امیر بانو. دویست و یک غزل از صائب. تهران: انتشارات زوار، چاپ دهم، پاییز 1385.

11 ــ کزازی، میرجلال‌الدین. نامه باستان (گزارش و ویرایش شاهنامه فردوسی). تهران: انتشارات سمت، جلد 2، 1381.