تصویرهای کنایی در معارف بهاءولد

نوع مقاله: علمی پژوهشی

نویسندگان

1 نویسنده (مسؤول)

2 نویسنده

چکیده

کنایه یکی از اسلوب­های بیان پوشیده، و از عناصر اصلی تصویرگری در کتاب معارف بهاءولد است. وی در این اثر عرفانی، با بهره­گیری از عناصر بیانی و بدیعی، به ­ویژه کنایه، سبک نثر خویش را از نثری عادی و علمی به نثری شاعرانه نزدیک کرده و بر زیبایی نوشتة خود افزوده است. عدم توجّه پژوهش‌گران زبان و ادب فارسی به نثر عرفانی معارف و تصویرگری­های آن، همواره سبب شده است که این اثر زیبا دستخوش فراموشی شود. در این پژوهش، کنایه و کارکردهای آن به عنوان یکی از صور خیال در معارف بهاءولد، بررسی و تحلیل شده است. از این رو، تصاویر کنایی را در معارف بهاءولد از حیث مکنیٌّ­عنه، بر اساس دیدگاه‌های بلاغت سنّتی مورد بررسی قرار داد‌ه‌ایم و سپس به مسألة کنایه به عنوان یکی از تصاویر بیانی در معارف بهاءولد پرداخته شده است. نتیجة این پژوهش مشخص می‌کند که استفادة بهاءولد از تصاویر کنایی در اثرش، از شیوه­های هنری گفتار اوست، که سبب برجستگی کلام وی می‌شود و در نهایت نزدیکی آن به نثر شاعرانه را در پی دارد.

کلیدواژه‌ها


تصویرهای کنایی در معارف بهاءولد

دکتر کبری نودهی*

طواق گلدی گلشاهی**

احسان‌الدّین رضانیا***

چکیده

کنایه یکی از اسلوب­های بیان پوشیده، و از عناصر اصلی تصویرگری در کتاب معارف بهاءولد است. وی در این اثر عرفانی، با بهره­گیری از عناصر بیانی و بدیعی، به ­ویژه کنایه، سبک نثر خویش را از نثری عادی و علمی به نثری شاعرانه نزدیک کرده و بر زیبایی نوشتة خود افزوده است. عدم توجّه پژوهش‌گران زبان و ادب فارسی به نثر عرفانی معارف و تصویرگری­های آن، همواره سبب شده است که این اثر زیبا دستخوش فراموشی شود. در این پژوهش، کنایه و کارکردهای آن به عنوان یکی از صور خیال در معارف بهاءولد، بررسی و تحلیل شده است. از این رو، تصاویر کنایی را در معارف بهاءولد از حیث مکنیٌّ­عنه، بر اساس دیدگاه‌های بلاغت سنّتی مورد بررسی قرار داد‌ه‌ایم و سپس به مسألة کنایه به عنوان یکی از تصاویر بیانی در معارف بهاءولد پرداخته شده است. نتیجة این پژوهش مشخص می‌کند که استفادة بهاءولد از تصاویر کنایی در اثرش، از شیوه­های هنری گفتار اوست، که سبب برجستگی کلام وی می‌شود و در نهایت نزدیکی آن به نثر شاعرانه را در پی دارد.

 

واژه‌های کلیدی

معارف، بهاءولد، کنایه، تصویرگری

 

مقدمه

عرفان اسلامی، شخصیت­هایی الهی پرورده است که بی­شک یکی از آن‌ها بهاءالدّین محمد بن حسین خطیبی بلخی مشهور به بهاءولد است. وی از بزرگان مشایخ صوفیه است که در اواخر قرن ششم و اوایل قرن هفتم هجری (545‌-‌628) می­زیسته است. «پدر او حسین خطیبی، عالم دین و خطیب بود و گرایش­های عرفانی داشت. بهاءالدّین نیز در انواع علوم و حکم، سرآمد روزگار خود بود و از مریدان عارف بزرگ، شیخ نجم‌الدّین کبری بود و در ایام حیاتش به لقب سلطان العلما مشهور شد.» (افلاکی،1362: 10‌-‌9)

کتاب معارف، مجموعه مواعظ و سخنان سلطان العلما بهاءولد، از جمله آثار برجسته و شگرف نثر عرفانی و صوفیانه است که به شیوة نثر بینابین و ساده نوشته ­شده ­است که در روانی، به شعر می­ماند. این کتاب تنها اثر باقی‌ماندة بهاءولد است؛ برخلاف آن چه از نامش بر می­آید، مجموعه­ای منظم از اندیشه­های او نیست بلکه مجموعه­ای پراکنده و نامنظم از افکار، رؤیاها و تصوّرات، به منظور بیان تجربه­های عرفانی خویش، تصاویر و رمزهای خاص را ابداع کرده است که این تخیّلات و تصویرسازی­ها، حاصل حالات و رویدادهای خلوت و تنهایی اوست. این اثر با توجه به سبک منحصر ­به­ فرد و شیوة خاصّ بیانی و نیز ارزش‌های خاص هنری ـ ادبی تنها مورد توجّه چند تن از پژوهش‌گران بزرگ واقع شده­است. مثلاً ذبیح­الله صفا آن را «در لطافت مانند شعر دانسته» (صفا، 1373 ج2: 1022) و استاد فروزان‌فر آن را «از بهترین نثرهای شاعرانه» دانسته است. «بهاءولد، به هنگام نگارش کتاب معارف، در جهان دیگری ورای عالم مادی به سر می‌برده است چنان‌که گویی قلم در اختیار دل است و هر چه بر دل می­گذرد همان­گونه به بیان در می­آید.» (زرّین­کوب، 1377: 131) کتاب معارف «علاوه بر مطالب پرشور عرفانی، نثر شیرین و ساده­ای دارد که فی­الواقع، باید آن را شیوة محاوره و تخاطب آن دوره دانست. فکر تازه موجب زبان تازه­ای شده است. گاه سبک شبیه به روش تداعی معانی و به اصطلاح سوررئالیستی است.» (شمیسا، 1377: 113). در آثار اصیل سوررئالیستی جزییّات به دقّت توصیف می­شوند. در این نوع شعر ذهن به سرعت از تصویری به تصویری منتقل می‌شود و فضای متن رؤیاگونهاست، چنان‌که گویی گوینده، خواب خود را می­نویسد. استاد بدیع­الزّمان فروزان‌فر، در مقدمة کتاب معارف بهاء­ولد، آن را «نمونه­ای نادر و غریب از نثر صوفیانه می‌شمرد که از حیث اسلوب نظیر آن را هنوز نیافته­ایم.» (بهاءولد، 1352: ه‍ ، ید). این پژوهش با توجه به کاربرد کنایه به عنوان یکی از تصاویر بیانی مؤثّر در تصویرگری و جلوه‌های شاعرانة نثر معارف، به دنبال پاسخ این پرسش­هاست:

1ـ انواع کارکردهای تصویری کنایه از حیث «مکنیٌّ­عنه» در معارف بهاءولد کدام است؟

2ـ عناصر خیال به­ ویژه کنایه چه نقشی در ساختار این کتاب دارد؟

برای یافتن جواب این سؤالات، کتاب دو جلدی معارف بهاءولد، تصحیح بدیع الزّمان فروزان‌فر مورد بررسی قرار گرفته است و موارد زیادی از کنایات فارسی موجود در این کتاب استخراج گردیده است. جهت جلوگیری از اطالة کلام در مواردی هم به ذکر ترکیب‌های کنایی پرداخته شده و صورت اصلی آن به متن معارف بهاءولد ارجاع داده شده است. شایان ذکر است که اندک مقالاتی هم که در زمینة معارف بهاءولد منتشر شده است، بیشتر جنبة مقایسه­ای، روان­شناسی، زندگی و عرفان وی دارد. در خصوص کارکردهای تصویری این اثر، به غیر از مقالة «بررسی جنبه­های زیباشناختی معارف از دیدگاه صورت‌گرایی (فرمالیسم) از دکتر پورنامداریان، پژوهش در خور و مستقلی مشاهده نشده است.

کنایه[1] در معارف بهاءولد

کنایه یکی از «صورت­های بیان پوشیده و اسلوب­های هنری گفتار» (شفیعی کدکنی، 1370: 140) و از ابواب چهارگانة علم بیان است که دانشمندان و پژوهش‌گران بلاغی از دیر زمان تا کنون بدان توجه داشته­اند و از عناصر اصلی تصویرگری در معارف بهاءولد است. کنایه در لغت به معنای «پوشیده سخن گفتن» است (همایی، 1374: 210) و در اصطلاح ادبیّات فارسی، «ترکیب یا جمله­ای است که مراد گوینده معنای ظاهری آن نباشد، امّا قرینه­ای هم که ما را از معنای ظاهری (مکنی­ٌبه) متوجه معنای باطنی (مکنیٌ­عنه) می‌کند، وجود نداشته باشد. بنا بر این کنایه ذکر مطلبی و دریافت مطلبی دیگر است». (تجلیل، 1390: 79)

در تعاریف متعددی که از علمای علم بلاغت مطرح شده است، همة آنان، به تعریف ترک تصریح و توجه به معنی حقیقی سخن، بر اساس پیوند میان معنی حقیقی و معنی کنایی اشتراک نظر داشته­اند. برخی نیز کنایه را از دیدگاه زبان­شناسی بررسی کرده­اند. این گروه، «کنایه را نوعی برجسته­سازی در زبان و یا انحراف از مؤلّفه­های هنجار زبان می­دانند» (صفوی، 1383، ج1: 34) و بر این اعتقادند که «کنایه نوعی «ایهام» است؛ با این تفاوت که از زبان خودکار به زبان شعر وارد شده و برجستگی می­یابد» (صفوی،1380 ج2: 127). این موضوع سبب شده که «کنایه در گروه فراهنجاری­های تصویری کلام جای گیرد.» (وحیدیان کامیار، 1386: 191)

بهاءولد از کنایه به اقتضای سخن استفاده می‌کند و در روال عادی کلام خویش­، ­با بهره‌گیری از کنایه و دیگر عناصر بیانی و بدیعی مثل تشبیه­، ­استعاره، مراعات نظیر و حس‌آمیزی و به هنرنمایی می­پردازد و نثر خود را به نثری شاعرانه نزدیک‌تر ساخته و بر زیبایی و تأثیر آن افزوده است. وی در کتاب خود، کنایه را به عنوان یک ابزار و عادت زبانی استفاده نمی‌کند، بلکه به عنوان وسیله­ای برای بیان معنا و تصویرگری بهره­ می­برد که اهداف آن مواردی چون: تأکید، ایجاز، استدلال، ایضاح و اقناع مخاطب می­باشد.

دکتر شفیعی کدکنی، ضمن بحث از کنایه در کتاب صور خیال در شعر فارسی معتقد است «علمای بلاغت نمی‌توانند راهی برای حدود آن پیدا کنند کنایه از طبیعی­ترین راه­های بیان است که در گفتار عامه مردم و امثال و حکم رایج در زبان ایشان فراوان می­توان یافت، و تقسیم‌بندی­های علمای بلاغت هیچ­گاه نمی­تواند جدولی برای حدود آن تعیین کند.» (شفیعی‌کدکنی، 1370: 148)

با توجّه به اهمیت کنایه در نثر عرفانی و صوفیانه، کارکردهای تصویری کنایه را در معارف بهاءولد به لحاظ مکنیٌّ عنه (معنی باطنی) به سه دستة: کنایه از فعل، کنایه از صفت و کنایه از موصوف (اسم) مورد بررسی و تحلیل قرار داده­ایم؛ گرچه بنا به اعتقاد برخی از ادب­پژوهان بیشتر «کنایه­های شاعرانه، از گونة کنایه از موصوف و یا گونة تلویح است» (کزّازی، 1385: 177) امّا کنایه از فعل، پرکاربردترین کنایه در معارف بهاءولد است.

کنایه از فعل

در این نوع کنایه که رایج­ترین نوع آن در معارف است «معنای ظاهری (مکنیٌّ­به به صورت فعل، مصدر، جمله و یا اصطلاحی می­آید و در معنای ثانوی (مکنیٌّ­عنه) به شکل فعل یا مصدر، جمله و یا اصطلاح دیگری به­ کار می­رود.» (شمیسا، 1374: 238)

به سبب شباهت­هایی که میان این نوع کنایه با استعارة مرکّب وجود دارد، در بلاغت سنّتی، بسیاری از استعاره­های مرکّب را نیز کنایه ذکر می­کردند. یکی از مختصّات سبکی بهاءولد در معارف، استفادة گستردة وی از کنایه­های فعلی می­باشد و کمتر از کنایه­های صفتی و اسمی بهره­ برده است. تنوّع کنایات فعلی در معارف بهاءولد بسیار زیاد است که برخی موارد از این کنایه در جریان عادی کلام آورده می‌شود. مانند:

«کالبد چون گدایان چشم باز نهاده باشند که تا الله آثار راحت‌ها از کجا بفرستد» (بهاءولد، 1352ج1: 4). «چشم باز نهادن» کنایه از انتظار کشیدن، منتظر‌بودن، مترصّد و نگران‌بودن است.

«ای الله ما چنگال در تو زده­ایم و بر دوش تو چسبیده­ایم و دست از تو نمی­داریم از آنک عاشق زار توایم» (همان: 12). «چنگ یا چنگال در‌زدن» کنایه از متوسّل‌شدن است.

«ای الله مرا از خود جدا مگردان و سر مرا در هوا مکن و مرا به غیر خودت مشغول مکن» (همان: 29). «سر کسی در هوا نکردن» کنایه از رها‌نکردن است.

«هیچ کس را کار بر مراد او نمی­دارد استحالت و چگونگی را سدّ سکندر کرده ­است تا هیچ از آن نگذرد» (همان: 32). «سدّ سکندرکردن» کنایه از مانع بسیار سخت و محکم ایجاد‌کردن است.

«گفتم متّقی آن باشد که گردن نهاده باشد مر تصرّف الله را از بلا و عنا و زیان مال و مرگ فرزندان» (همان: 45‌-‌44). «گردن نهادن» کنایه از تسلیم‌شدن و اطاعت‌کردن است.

«این زمان که می‌گذرد چون سیلابی است که تو را می‌رباید و می‌گذرد تو خواهی ساکن باش و خواهی متحرّک باش خواه گو چنگ در غیشة[2] سرا و کوشک زن.» (همان: 51)

«چنگ در غیشة سرا و کوشک‌زدن در هنگام سیلاب» کنایه از کار بیهوده‌کردن است.

«از خفتن و از سودای فاسد دست شستم و وضو کردم و به نماز ایستادم و دست به تکبیر آوردم یعنی پردة کاهلی را از خود برکشم» (همان: 69). «دست شستن» کنایه از ترک‌کردن و رها‌کردن است.

«چون دست به تکبیر بر آرم انگشت را به گوش خود برسانم که حلقه در گوش توم و باز انگشتان را به سر برم که سرم را فدای خاک درگهت کردم» (همان: 69). «حلقه در گوش‌بودن» کنایه از غلام و مطیع‌بودن است.

«اکنون جهد کنید تا هر یک گره از پای یکدیگر بگشایید و رهایی یابید آری از خاک برآمدیت باز در همین خاک می­غلطید تا هم درین خاک بیارامید» (همان: 77). «گره از پای کسی گشودن» کنایه از رفع مشکلات و آزادی است.

«آخر سگ به وقتی که لقمه می‌گیرد دمک از بهر معطی بر زمین می‌زند و روی بر خاک می‌نهد. عجب است تو روی بر خاک نمی­نهی از بهر او، در سگی که این سیرت بود به از تو آمد کَلبَهُم بَاسِطٌ ذِرَاعَیهِ بِالوَصِیدِ» (همان: 119). «روی بر خاک نهادن» کنایه از سجده‌کردن و احترام‌کردن.

«خط بی­خطّاط و نقش بی­نقّاش محال بود اکنون چو والهِ این خطّ احوال خود آمدی بنگر که این خط از زیر قلم کی بیرون می­آید سر بر خط خدمت وی دار و افکندة تعظیم وی باش» (همان: 151). «سر بر خط خدمت داشتن» کنایه از فرمان‌برداری‌کردن.

«عشق عاشق جانسوز بود و عشق معشوق رخساره افروز بود عشق رخسارة معشوق را سرخ می‌کند و رخسارة عاشق را زرد می‌کند.» (همان: 173‌ـ‌172)

«چهره سرخ‌کردن» کنایه از شادابی و نشاط و «چهره زرد‌کردن» کنایه از بیماری است.

«در خواب بر خیال دیو احتلام نه افتاده باشدش رَخپین[3] از پیشانی آویخته باشی اَیِستَ عَن قضاءِ الشَّهوه چو چوب خشک سرد که سوختن را شاید کأَنَّهُم خُشُبٌ مُسَنَّده.» (بهاءولد، 1352 ج2: 5)

«رخپین از پیشانی آویختن» کنایه از ترش‌رویی است.

«زهره‌اش نباشد که گوید که خالق نیست جهان را و جهان قدیم است» (بهاءولد، 1352، ج1: 335) «زَهره نبودن» کنایه از جرأت نداشتن.

«روح آدمی چو شیدایی گاه سوی شرق رود و گاه سوی غرب گاه سوی آسمان و گاه خواهد تا به زمین فرو رود و گاه موی‌ها را پریشان می‌کند و خاک بر سر می‌کند و گاه خیره و ساکن و گاه می‌افتد» (همان: 356) «خاک بر سر‌کردن» کنایه از پریشانی.

گاهی کنایه­ها در معارف به صورت متوالی ذکر می‌شود که علاوه بر آفرینش تصاویر مرکّب، به اهمیّت سخن نیز تأکید دارد، به عنوان مثال در عبارات زیر، چند کنایه به صورت متوالی آمده است: «لباس سری و سروری بر کسی برکشیدن و پوستین و پلاس بر کسی پوشاندن»، کنایه از خوار و ذلیل‌کردن است، تصویری را می­آفریند که بر اهمیّت مطلب تأکید دارد:

«اگر نفس غالب آید چنانک کافران غالب آیند بر شاهان و عروسان اهل اسلام و لباس سری و سروری را از سر ایشان برکشند و پوستین و پلاس بر ایشان پوشانند و بی­مرادشان دارند.» (همان: 81)

«گفتم که‌ای نفس هیچ عدوی در جهان از تو بتر ندارم و سلاح درپوشم و دشنه در دست گیرم هرگاه که سر از روی منی و حسد بیرون آری سرت را بردارم» (همان: 203). در این عبارت نیز «سلاح درپوشیدن و دشنه در دست گرفتن» کنایه از آمادة نبرد‌ بودن است.

«ازین جهان و از آن جهان و از دوزخ خبر نی امّا این تصوّرات مساحت زمین است و رشته بر چوب‌زدن‌ست» (بهاءولد، 1352، ج2: 133). مساحت زمین است: کنایه از امر محال و بی­فایده است؛ زیرا به گز زمین پیمودن امری محال است. رشته بر چوب‌زدن: کنایه از کار بی‌فایده است؛ زیرا که نخ باریک و رشته نازک‌زدن بر چوب تأثیری در آن ندارد.

بسیاری از ضرب‌المثل­های فارسی، کنایه هستند. به عنوان نمونه، در عبارت زیر ضرب‌المثل «از یک‌دست صدا نیامدن» کنایه از این‌که باید با یکدیگر متّحد بود:

«اگر میلت به بهشت است و طالب بهشتی آن میل بهشت است که تو را طلب می‌کند و اگر تو را میل به آدمی است آن آدمی نیز تو را می‌طلبد که هرگز از یک‌دست بانگ نیاید والله اعلم.» (همان: 59)

موارد دیگر کنایات فعلی در معارف بهاءولد:

دست در کاسة کسی دیگرکردن (بهاءولد، 1352، ج1: 36) کنایه از غارت‌کردن، چنگ در حیات دنیا‌ زدن (همان: 47) کنایه از وابسته‌شدن، طاق بر نهادن (همان: 59) کنایه از فراموش‌کردن، ترک گفتن (دهخدا، 1377: ذیل واژة طاق)، نان نداشتن (بهاءولد، 1352، ج1: 59) کنایه از روزی نداشتن و سود نداشتن، جان کندن (همان: 59) کنایه از تلاش نمودن، دل برنهادن (همان: 60) کنایه از علاقه‌مند‌شدن، دست و پای جنبانیدن (همان: 63) کنایه از عجله و شتاب‌کردن و سهل‌انگاری‌ کردن، پشت خم ‌بودن (همان: 69) کنایه از تعظیم‌کردن، تخم در هوای سموم کاشتن و تخم در زمین شوره کاشتن (همان: 91) کنایه از کار بیهوده ‌کردن، زنجیر در گردن افکندن، حلقه در گوش‌کردن و کمر بر میان بستن (همان: 98) کنایه از مطیع‌بودن و آماده به خدمت‌بودن، سر دست گرفتن (همان: 110) کنایه از رسوا‌کردن، چشم داشتن (همان: 111) کنایه از انتظارداشتن، به گرد کسی نرسیدن (همان: 116) کنایه از توان و یارای مقابله با کسی را نداشتن، در پای کسی افتادن (همان: 127) کنایه از التماس‌کردن، چتر بر سر کسی افراختن (همان: 150) کنایه از عزیز داشتن و مراقب‌بودن، بر باد دادن (همان: 173) کنایه از از دست دادن، سرخود گرفتن (همان: 199) کنایه از به دنبال کار خود رفتن، به خدمت پای کوبیدن (همان: 224) کنایه از مطیع و فرمان‌بردار ‌بودن، دل سرد داشتن (همان: 282) کنایه از بی‌میل و بی‌توجه‌ بودن، از سر قدم ساختن (همان: 298) کنایه از شدّت اشتیاق، دفتر به یک‌سو نهادن (همان: 303) کنایه از از بین بردن، مشت در تاریکی انداختن (همان: 379) کنایه از کار بیهوده‌کردن، شاخ‌کردن (بهاءولد، 1352، ج2: 34) کنایه از عصبانی‌شدن.

هر چند از نظر علمای بلاغت کارکردهای تصویری کنایه از فعل، در مقایسه با کنایه از موصوف، کمتر است امّا در معارف بهاءولد کنایه­های فعلی بیشتر استفاده شده است.          

کنایه از موصوف (اسم)

کنایه از موصوف، کنایه­ای است که «معنی ظاهری (مکنیٌّ­عنه)، صفت یا مجموعة چند صفت یا جمله و عبارتی وصفی (صفت و موصوف، مضاف و مضافٌ­الیه) یا بدلی (مضاف و مضافٌ­الیه) است که باید از آن متوجه موصوفی شد» (شمیسا، 1374: 236). این نوع از کنایه، «شاعرانه­ترین نوع کنایه نامیده­ شده ­است» (کزّازی، 1385: 176). این­گونه کنایه­ها غالباً ریشه در زمینه­های فرهنگی و اجتماعی دارند. در معارف بهاءولد، کاربرد کنایه از موصوف، پس از کنایه از فعل، در مرتبة دوم جای دارد. به عنوان مثال، در عبارت زیر «کوچگه این عقبات» کنایه از دنیا است:

«تو فراموش­کاری همه را فراموش کردة آنچ حالیست می­بینی و سفرهای دگر را فراموش کردة چنانک درین کوچگه این عَقبات درآمدۀ سفرها بسیار کردۀ و همه را فراموش کردۀ» (بهاءولد، 1352، ج1: 112).

«شما هر دمی و هر قدمی و هر حرکتی و هر نور چشمی و هر شنوایی که می‌گیرید سرمایه است و تخمی است تا بکارید درین بهار دنیا زیرا که وقت کاشتن از بعد بلوغ است تا درِ مرگ چونکه این هنگام برود کاشتن نیک نیاید و بری ندهد از عبادت و خضوع و نماز و روزه چون وقت سپید کاخ سپس مرگ بیاید آن‌گاه برها برگیری از پنج نماز که گزارده باشی و زکوه که داده باشی» (همان: 116). «سپیدکاخ» کنایه از قبر است.

«عقال عقل از زانویِ اشترِ مستِ نفست دور شود اندر آن طرب چه رقص جَمَل کنی آن عربده و بی­شرمی رقص جمل است این مستی که در وی کفر آری اعتباری ندارد تو هماره شربت مراد و هوا سوی خود می­کشی و نوش می­کنی» (همان: 59). «رقص جمل» کنایه از عمل نامناسب و ناموزون.

«جهان قبّة وادین است اگرچه نماید ولکن زود فروگشاده شود از بهر بازی اِنَّما الحَیوهُ الدُّنیَا لَعِبٌ وَ لَهوٌ» (همان: 264 و بهاءولد،1352، ج2: 84). «قبّة وادین» کنایه از حباب یا گردباد که به شکل قبّه می­نماید.

«مَالِکِ یَومِ الدِّینِ اِیَّاکَ نَعبُدُ ای مالک یوم­الدّین آرزویم هماره عبادت توست» (بهاءولد، 1352، ج1: 77).

«مالک یوم­الدّین» کنایه از خداوند متعال و «یوم‌الدّین» کنایه از روز قیامت است.

«همه اجزای عالم را می‌دیدم از عرض و غرض و هر چیزی که هست از موکلان و خزینه‌داران الله همه این مددها را از عقول و حواس پاک می‌گیرند» (همان: 22). «موکلان و خزینه‌داران الله» کنایه از فرشتگان است.

«اگر چه نغز نشوی بدین قدر که از آخرت می­ترسی و دیگری نترسد این شکستگی و ترش خود را نعمتی کاملی دان» (همان: 261). «شکستگی و ترش» کنایه از رنج و اندوه است.

«اکنون می­گویم وقتی که در آن عدم بایستی عوارض بینی که (از) چپ و چهار سوی پدید می­آید پس بدانی که آن کسی است که می­بفرستد که عدم را اهلیّت عطا نبود چنانک از چپ و چهارسوی خانه به تو چیزی رسد آن عطا به خانه حواله نکنی» (همان: 189،334،425). «چپ و چهارسوی» کنایه از تمام اطراف و همه سو.

«مرغان جوارح را مانند که شکره­داران قضا درِ مصید گشاده می­کنند تا شکارها کنند سگ و یوز و شاهین و باز و چرخ» (همان: 427). «شکره­دار» مراقب و نگهبان مرغان شکاری کنایه از صیّاد.

«امّا اگر مرد زن را از پیش برگیرد بنه نباشد و بنیادی ندارد و سرگردان باشد زن آبگینه است چنان سنگ­دل مباش که آبگینه را بشکنی و چنان نرم­ساری مباش که در میان آبگینه روی چون مایع» (بهاءولد، 1352، ج2: 93). «نرم­ساری» در لغت یعنی نرم و سست امّا کنایه از حلیم و بردبار است.

 نمونه­های دیگری از کنایة موصوف در معارف بهاءولد:

حطام دنیا (بهاءولد، 1352، ج 331، 295، 83، 46: 1) کنایه از مال اندک دنیا، موکل قوی حال قیامت (همان: 53) کنایه از حضرت اسرافیل، خاک تیرة پی کوب (همان: 64) کنایه از جسم و کالبد، سحارة شیطان (همان: 116) کنایه از دنیا، گوهرگدازان (همان: 120) کنایه از شیشه­گران، عالم کون و فساد (همان: 169) کنایه از دنیا، شب و روز (همان: 230) کنایه از همیشه و پیوسته، خانة ویران (همان: 252) کنایه از دنیا، چرخ‌گردان (همان: 288) کنایه از آسمان، طرفه‌العین (همان: 316) کنایه از بسیار سریع، شش جهت (همان: 332) کنایه از دنیا، عالم غرور (همان: 402) کنایه از دنیا، عالم بقا (همان: 402) کنایه از آخرت، هم­سفره (همان: 413) کنایه از رفیق و موافق، دارالحیوان (بهاءولد،1352ج2: 146) کنایه از بهشت.

کنایه از صفت

در این نوع کنایه، کلام ظاهری صفتی است که مخاطب بدان وسیله متوجّه صفت دیگری، که همان معنی ثانوی است، می‌شود. «گاهی کلمه یا ترکیبی، صفتی است که موصوف خود را وصف و یا تعریفی منطقی می‌کند» (ثروتیان، 1369: 115). به عنوان نمونه در این عبارت­ها از کتاب معارف بهاءولد، کنایه­ها، صفت برای موصوف خودشان هستند:

«اکنون ای جمع در خود نظر کنید که چه چیز را منتظر می‌باشید خِتَامُهُ مِسکُ یعنی اهل بهشت طبع لطیف دارند و با همت باشند شراب با مهر خورند دست و پا بزده و نیم خورده نخورند» (بهاءولد، 1352، ج1: 60). «با مهر» صفت شراب کنایه از دست‌نخورده.

«پس انبیا و رسل را مقامات بود تا در کشوف و محو جهان و اثبات صانع به جایی رسیدند که عدم دیدند عالم را باز جوهر سادۀ بی­رنگ دیدند باز الله پیش نظرشان چون آبگون و آبرنگ گردانید» (همان: 371). «آبگون» صفت عالم کنایه از ساده و بی‌نقش و صافی.

«ای الله مرا تشنه گردان تا همه چیزها پیش آب نماید و مرا طالب سبزه‌ گردان تا همه خاشاک نزد من سبزه بود و مرا شهوت به افراط بخش تا هر پاشنه کوفتة مرا حور عین شود و مرا گرسنگی بخش تا نان ارزن مرا نعمت بهشت شود» (همان: 233). «پاشنه ­کوفته» کنایه از کسی که به شدّت بینوا و فقیر است؛ زیرا از بس بی­کفش راه رفتند پایشان کوفته و ترک خورده است.

«فرمود که ‌ای خلیل چون مرغ­دلی پیوسته پرّان و بی­قراری مطلوب تو را هم در مرغان ظاهر کنیم و نیز استدلال شود همه خلقان را بر احیاء اموات که قفص قالب هیچ کسی خالی نیست» (همان: 297). «مرغ‌دل» کنایه از ترسو است.

«همه جهان به منزلۀ صوفیی پرشکنه است دست را به لون دیگر می­جنباند و سر را به نوع دیگر حرکت می­دهد و پای را به نوعی دیگر و زانو را به نوعی دیگر» (همان: 317). «پرشکنه» پیچ و تابی که به هنگام رقص به اعضا درآورند، در اینجا کنایه از رقّاص است.

 

 

(نمودار 1)

 

 

 

 

نتیجه‌

کنایه در معارف بهاءولد، یکی از عوامل اصلی تصویرگری و خیال‌پردازی است و در نزدیک ساختن نثر عرفانی به نثری شاعرانه اهمیت فراوانی دارد. تنوّع کلمات در کنایات بهاءولد در معارف، نقش مهمی در تصویرگری کلام وی ایفا می‌کند. بهاءولد در روال عادی کلام خویش، با بهره­گیری از انواع کنایه، به هنرنمایی می­پردازد تا بر زیبایی و تأثیر کلام خود در نزد مخاطبان بیفزاید. از لحاظ معنی باطنی (مکنیٌّ­عنه)، کنایه از فعل پرکاربردترین و پربسامدترین نوع کنایه است. حدود 63 درصد از کنایات در معارف بهاءولد از نوع کنایات فعلی، 31 درصد آن از نوع کنایات موصوف (اسمی) و تنها شش درصد از کنایه‌ها در معارف از نوع کنایه از صفت می­باشد (نمودار1). هدف بهاءولد از استفادة انواع کنایه در یگانه اثرش، ایجاز و ایضاح کلام خود و اقناع مخاطبان بوده است.

 

 

 

 

 

منابع و مآخذ

1ـ افلاکی، شمس­الدّین احمد. مناقب العارفین، تصحیح تحسین یازیجی، تهران: دنیای کتاب، 1362.

2ـ بهاءولد، بهاءالدّین محمد بن حسین. معارف. تصحیح بدیع الزّمان فروزان‌فر. تهران: طهوری، چاپ دوم، 1352.

3ـ تجلیل، جلیل. معانی و بیان. تهران: مرکز نشر دانشگاهی، چاپ سوم، 1390.

4ـ ثروتیان، بهروز. بیان در شعر فارسی. تهران: انتشارات برگ، چاپ اول، 1369.

5ـ دهخدا، علی‌اکبر. لغت­نامه. تهران: انتشارات دانشگاه تهران، چاپ دوم از دورة جدید، 1377.

6ـ زرین‌کوب، عبدالحسین. ارزش میراث صوفیه. تهران: امیرکبیر، چاپ هشتم، 1377.

7ـ شفیعی کدکنی، محمدرضا. صورخیال در شعر فارسی. تهران: نشر آگاه، چاپ چهارم، 1370.

8ـ شمیسا، سیروس. بیان. تهران: نشر میترا، چاپ دوم، 1374.

9ـ ـــــ، ـــــــ. سبک‌شناسی نثر. تهران: نشر میترا، چاپ دوم، 1377.

10ـ صفا، ذبیح الله. تاریخ ادبیات در ایران. تهران: فردوس، جلد دوم، چاپ سیزدهم، 1373.

11ـ صفوی، کوروش. از زبان‌شناسی به ادبیات. تهران: سوره مهر، جلد اول، 1383.

12ـ ــــــ، ـــــــ. از زبان‌شناسی به ادبیات. تهران: سوره مهر، جلد دوم، 1380.

13ـ کزّازی، میرجلال‌الدین. بیان (زیباشناسی سخن پارسی)، تهران: نشر مرکز، چاپ هفتم، 1385.

14ـ وحیدیان کامکار، تقی. «زبان چگونه شعر می‌شود؟»، فصل‌نامة تخصصی ادبیات فارسی دانشگاه آزاد اسلامی مشهد، سال 4، شماره 13، 1386.

15ـ همایی، جلال‌الدّین. معانی و بیان. به کوشش ماهدخت همایی. تهران: نشر هما، چاپ سوم، 1374.

 



* دانشگاه آزاد اسلامی، واحد گرگان، گروه زبان و ادبیات فارسی، گرگان، ایران، (نویسنده مسؤول).

** استادیار، گروه زبان و ادبیات فارسی، دانشگاه فرهنگیان، تهران، ایران.

 

*** کارشناس ارشد زبان و ادبیات فارسی، موسسه آموزش عالی گلستان ـ گرگان.

تاریخ دریافت: 15/9/1393                                                                          تاریخ پذیرش: 15/11/1393

[1]- Irony

[2]ـ غیشه: خزۀ سر دیوار را گویند. (دهخدا، 1377: ذیل واژۀ غیشه)

[3]ـ دوغ ترش سخت نشده. دوغ شتر باشد و هر چیزی که از دوغ ترش سازند. (همان: ذیل واژۀ رخپین).

منابع و مآخذ

1ـ افلاکی، شمس­الدّین احمد. مناقب العارفین، تصحیح تحسین یازیجی، تهران: دنیای کتاب، 1362.

2ـ بهاءولد، بهاءالدّین محمد بن حسین. معارف. تصحیح بدیع الزّمان فروزان‌فر. تهران: طهوری، چاپ دوم، 1352.

3ـ تجلیل، جلیل. معانی و بیان. تهران: مرکز نشر دانشگاهی، چاپ سوم، 1390.

4ـ ثروتیان، بهروز. بیان در شعر فارسی. تهران: انتشارات برگ، چاپ اول، 1369.

5ـ دهخدا، علی‌اکبر. لغت­نامه. تهران: انتشارات دانشگاه تهران، چاپ دوم از دورة جدید، 1377.

6ـ زرین‌کوب، عبدالحسین. ارزش میراث صوفیه. تهران: امیرکبیر، چاپ هشتم، 1377.

7ـ شفیعی کدکنی، محمدرضا. صورخیال در شعر فارسی. تهران: نشر آگاه، چاپ چهارم، 1370.

8ـ شمیسا، سیروس. بیان. تهران: نشر میترا، چاپ دوم، 1374.

9ـ ـــــ، ـــــــ. سبک‌شناسی نثر. تهران: نشر میترا، چاپ دوم، 1377.

10ـ صفا، ذبیح الله. تاریخ ادبیات در ایران. تهران: فردوس، جلد دوم، چاپ سیزدهم، 1373.

11ـ صفوی، کوروش. از زبان‌شناسی به ادبیات. تهران: سوره مهر، جلد اول، 1383.

12ـ ــــــ، ـــــــ. از زبان‌شناسی به ادبیات. تهران: سوره مهر، جلد دوم، 1380.

13ـ کزّازی، میرجلال‌الدین. بیان (زیباشناسی سخن پارسی)، تهران: نشر مرکز، چاپ هفتم، 1385.

14ـ وحیدیان کامکار، تقی. «زبان چگونه شعر می‌شود؟»، فصل‌نامة تخصصی ادبیات فارسی دانشگاه آزاد اسلامی مشهد، سال 4، شماره 13، 1386.

15ـ همایی، جلال‌الدّین. معانی و بیان. به کوشش ماهدخت همایی. تهران: نشر هما، چاپ سوم، 1374.



[1]- Irony

[2]ـ غیشه: خزۀ سر دیوار را گویند. (دهخدا، 1377: ذیل واژۀ غیشه)

[3]ـ دوغ ترش سخت نشده. دوغ شتر باشد و هر چیزی که از دوغ ترش سازند. (همان: ذیل واژۀ رخپین).