تحلیل نمادهای مرگ در اشعار شارل بودلر

چکیده

شارل بودلر، شاعر فرانسوی قرن نوزدهم، همواره در جستجوی آرمان‎شهری بود تا از این دنـیای پر‎رنـج و درد به آنجا سفر کند و این سفر جز با مرگ ممکن نبود. پدر شعر مدرن و پایه­گذار مکتب سمبولیسم با ذهن خلاق خود نمادهایی را وارد شعرش کرد و از این طریق مفاهیم بکر و نمادینی از مرگ به وجود آورد. در واقع، نمادگرایی یا سمبولیسم عبارت است از جای­گزینی یک مفهوم به جای مفهوم دیگر و هم‎چنین استفاده از تصاویر عینی و ملموس برای بیان عواطف و افکار انتزاعی. یک کلمه یا یک شکل وقتی نمادین تلقی می­شود که به چیزی بیش از معانی آشکار و مستقیم خود دلالت کند.
مرگ در بسیاری از آثار شعرا و ادبای جهان از چهره‎ای پلشت برخوردار است؛ ولی او با آغوش باز پذیرای مرگ است. در اشعار وی، مرگ نه تنها مفهومی جان‎شکار و کریه نیست، بلکه از جایگاهی بالا و ویژه برخوردار است.
سوال این است که در دیوان شعری «گل‎های رنج» چه کلماتی نماد مرگ هستند؟ در این تحقیق، نه تنها واژه صریح مرگ، بلکه واژگان دیگری که نماد مرگ‎ هستند نیز مورد مطالعه قرار خواهند گرفت.

کلیدواژه‌ها


تحلیل نمادهای مرگ در اشعار شارل بودلر

                                                        نجیبه کریمی*

دکتر محبوبه فهیم­کلام**

چکیده

شارل بودلر، شاعر فرانسوی قرن نوزدهم، همواره در جستجوی آرمان‎شهری بود تا از این دنـیای پر‎رنـج و درد به آنجا سفر کند و این سفر جز با مرگ ممکن نبود. پدر شعر مدرن و پایه­گذار مکتب سمبولیسم با ذهن خلاق خود نمادهایی را وارد شعرش کرد و از این طریق مفاهیم بکر و نمادینی از مرگ به وجود آورد. در واقع، نمادگرایی یا سمبولیسم عبارت است از جای­گزینی یک مفهوم به جای مفهوم دیگر و هم‎چنین استفاده از تصاویر عینی و ملموس برای بیان عواطف و افکار انتزاعی. یک کلمه یا یک شکل وقتی نمادین تلقی می­شود که به چیزی بیش از معانی آشکار و مستقیم خود دلالت کند.

مرگ در بسیاری از آثار شعرا و ادبای جهان از چهره‎ای پلشت برخوردار است؛ ولی او با آغوش باز پذیرای مرگ است. در اشعار وی، مرگ نه تنها مفهومی جان‎شکار و کریه نیست، بلکه از جایگاهی بالا و ویژه برخوردار است.

سوال این است که در دیوان شعری «گل‎های رنج» چه کلماتی نماد مرگ هستند؟ در این تحقیق، نه تنها واژه صریح مرگ، بلکه واژگان دیگری که نماد مرگ‎ هستند نیز مورد مطالعه قرار خواهند گرفت.

واژه­های کلیدی

 شارل بودلر، نماد، مرگ، گل‎های رنج، سمبولیسم

 

مقدمه

شارل بودلر که از مطرح‌ترین ادیبان و شعرای مکتب سمبولیسم به شمار می‎آید، در زمره‎ اندیش­ورانی است که جهان را مجموعه‎ای از نمادها می‎دیدند و رسالت شاعران را، رمزگشایی از آن می‎دانستند. بودلر، شاهد تجربه‎های فراوانی در دنیای ادبیات و هنر بود. از سویی رمانتیسم که سرشار از از غنا و احساس بود و از سوی دیگر پارناسین‎ها که در پی زیبایی هنر برای هنر بودند و در برابر فرم (ساختار) سر تعظیم فرود می‎آوردند. بودلر در آن برهه، راه سوم را برگزید: تخیل فرا واقع‎گرایی (imagination surréalistme). بودلر با معرفی این مکتب جدید درصدد بود تا مرزهای واقعیت را پشت سر بگذارد و ورای واقعیت را تجربه کند.

شارل بودلر از شاعران نوگرایی بود که در دوران خود تأثیر بسزایی در تحول شعر سنتی بر جا گذاشت و به لطف نگرشی جدید، امکان ایجاد تحولات بنیادین در زمینۀ شعر را چه از لحاظ ساختار و چه از نظر محتوا مهیا ساخت و این عامل در واقع همان مشخصه‎ بارز شعر اوست.

از نظر وی که دنیا را مالامال از علایم، اشارات و حقایقی پنهان می‎دید، شاعر می‎توانست با قدرت ادراک خود این احساسات را تفسیر کند و لازمه‎ بیان این تخیلات، شعری بود همراه با زمزمه‎ای آرام و مبهم. کاربرد منظم وزن، آهنگ و نثر شاعرانه از ویژگی‎های اثر او است. در آثار وی همواره می‎توان نوآوری در سبک و اصطلاحاتی هم­چون «مدرنیته»، «هنر مدرن» و «زندگی مدرن» را مشاهده کرد. (قرائی: 203) به‎ همین دلیل بودلر را پدر شعر مدرن و پایه­گذار مکتب سمبولیسم می‎نامند.

در تعریف سمبولیسم، نماد و سمبول نقش ویژه‎ای را ایفا می‎کند. سمبولیسم یا نمادگرایی عبارت است از هنر بیان افکار و عواطف نه از راه شرح مستقیم، نه به وسیله‎ تشبیه آشکار آن افکار و عواطف به تصویرهای عینی ملموس، بلکه از طریق اشاره به چگونگی آ‎ن‎ها و استفاده از نمادهایی بدون توضیح که به ایجاد عواطف و افکار در ذهن خواننده می‎انجامد. در فرهنگ لغت معین برای تعریف نماد آمده است: «نماد نشانه‎ای است که نمایان­گر معنایی پنهان باشد». (معین: 925) به بیان دیگر نماد نوعی نشانه است که مدلول خود را آشکارا نشان نمی‌دهد و همواره هاله‌ای از ابهام  بر آن سایه می‌افکند و به همین دلیل نیازمند تأویل است. در زبان فارسی «نماد» به معنی نمود و یا نمودن نیز آمده است. از معادل‎های واژه‎ی نماد سمبل است. اصل کلمه‎ی سمبل (symbole)، یونانی[1] است که به معنای به‎هم چسباندن دو قطعه‎ مجزا است و از ریشه‎ سومبالو[2]، به معنای چیزی که به دو نیم شده باشد، مشتق شده‎است. (سیدحسینی: 538) بنابراین سمبل چیزی است که معنای خود را بدهد و جانشین چیز دیگری نیز بشود. (میرصادقی: 274) با توجه به این تعاریف می‎توان گفت نیمه‎ ظاهری نماد که به صورت کلمه در متن وارد شده است، مشخص است ولیکن نیمه‎ معنایی آن همواره پنهان است و در ارتباط با کلمات دیگر معنای آن در ذهن خواننده جان می‎گیرد.

اشعار شارل بودلر مشحون از تصاویر بدیع هنری )هم­چون تشبیه، استعاره، تلمیح و نمادهای ادبی و...) است. بودلر دنیا را جنگلی می‌دید پر از نشانه‌ها و نمادها، جنگلی که در آن حقیقت از دید مردم عادی پنهان است و تنها شاعران با قدرت بینشی که دارند، می‌توانند با تفسیر و تأویل این نشانه‌ها و نمادها، آنها را احساس کنند. بودلر عقیده داشت که بین دنیاهای جداگانه‌ای که بر حواس شاعران اثر می‌گذارند، ارتباط‎های خاصی وجود دارد که شاعران باید آنها را کشف و از آنها به زبان جدیدتری استفاده کنند و شعرهای خود را بر مبنای‎ آن بیافرینند.

بودلر در شهر پاریس پا به عرصة وجود نهاد. از اوان کودکی به دلیل مرگ پدر و مشکلات خانوادگی و احساس ناامنی، غرق در افکار کودکانه و دنیای تخیل شد. در دوران جوانی، معشوقه‎اش «ژان دو وال» (Jeanne Duval) الهام­بخش اشعار وی شد؛ ولی بودن درکنار این معشوق زمینی نیز ره‎آوردی جز اضطراب به همراه نداشت. برای گریز از شوم‎بختی، سفر به دوردست‏ها را پیشه کرد. سفر به هند، برای او مبنایی برای تجربه‎ دنیای خیالی شاعرانه از طبیعت، دریا و کشتی شد. گرچه وی شاعری طبیعت‎گرا است، ولی چون در دامان آن به آرامش مطلوب دست نیافت، طبیعت را تباه می‎پنداشت. از نظر او، طبیعت، نشانة سقوط انسان است که جذابیتی شوم دارد و در نهایت، چنین نتیجه می‎گیرد که زمزمه‎های زمینی، بازتاب تیره‎بختی بشر است و انسان نمی‎تواند با عشق زمینی از چنگ رنج‎های دنیوی بگریزد؛ از این‎رو، روح او در جست‎وجوی بهشتی است که در آن بیارامد. (فهیم­کلام: 127)

با وجود تحقیق‎های فراوانی که تا کنون بر روی افکار و آثار بودلر انجام شده است ولیکن کاری بر روی نمادهای شعری وی انجام نشده است. با توجه به اینکه مرگ یکی از مضامین اصلی اشعار وی می‌‎باشد، در این مقاله محقق به بررسی نماد در اشعار شارل بودلر خواهد پرداخت. در اثر اصلی وی «گل‎های رنج»، مضامینی که نماد مرگ هستند و با مفهوم مرگ پیوند می‎خورند را مورد مداقه و مطالعه قرار خواهیم داد.

در ابتدا مقوله‎ مرگ در شعر بودلر و دیدگاه شاعر به مرگ را بررسی خواهیم کرد و سپس به مضامینی خواهیم پرداخت که در «گل‎های رنج» نماد مرگ به شمار می‎روند. 

 

مرگ

بشر همواره در طی حیات خود، پرسش‎های متفاوتی را پیش ‎رو داشته است، ولی یکی از جدی‎ترین و پایدارترین این پرسش‎ها پیرامون «مرگ» است. از آن‎جایی که مرگ پدیده‎ای انتزاعی است و از سوی دیگر نیز یک بار تجربه آن برای همگان حتمی است، منشا ترس و اضطراب در انسان شده است تا جایی که «اندیشمندی چون افلاطون هم مرگ را بدترین اتفاقی می‌داند که برای آدمی رخ می‎دهد.» (برگمن: 8)

البته نوع نگرش به مرگ وابسته به موارد بسیاری است، از جمله: مکان، زمان، فرهنگ، جهان‎بینی و نوع باور هر انسان. به بیان دیگر هر فردی با توجه به موقعیت زمانی و مکانی که در آن زندگی می‎کند و به تاسی از فرهنگ و باورهایی که دارد حس متفاوتی از مرگ می‎تواند داشته باشد.

برخی از نویسندگان و شعرای بزرگ به مرگ بدبین‌اند و این اعتقاد را از میان سطور آثارشان می‎توان یافت. به عنوان نمونه می‎توان به پل والری و یا خیام اشاره نمود. هر دو شاعر در مواجهه با مرگ «مشربی لاادری‎گرایانه دارند و تعمق در اسرار جهان را بی‎ثمر می‎دانند. خیام نیز چون والری از اینکه تار و پود آمال و آرزوهای آدمی با مرگ سرشته شده، ناامید و پریشان است.» (محسنی: 171)

لیکن عده‎ای دیگر نیز بر این باورند که مرگ پایان راه و زندگی نیست. به عبارت دیگر نه مرگ را در مقابل زندگی فراموش می‌کنند و نه اینکه زیستن و بهره بردن از آن را برای مرگ فرومی‌گذارند. چنان‎که میچ آلبوم معتقد است «مرگ به زندگی خاتمه می‎دهد نه رابطه» (آلبوم: 234) و از سوی دیگر اروین یالوم می‎نویسد: «می‎دانم که اگرچه حقیقت مرگ نابودمان می‎سازد ولی تصور مرگ نجاتمان می‎دهد.» (یالوم: 161) در ادبیات فارسی سعدی در این گروه قرار می‎گیرد.

گروهی دیگر، مرگ را با آغوش باز می‎پذیرند. برای این ادیبان؛ مرگ تنها راهی است که با توسل به آن، بتوانند از درد و رنج جانکاه این دنیا رهایی یابند. مولانا جلال­الدین محمد بلخی، بزرگ­ترین نماینده این گروه در ادبیات فارسی به شمار می­آید: «مرگ ما شادی و ملاقات است / گر تو را ماتم است رو زینجا» (مولوی: ج 2 غزل  246) باید گفت که شارل بودلر نیز در این گروه جای می‎گیرد.

شارل بودلر: مرگ­پذیری و مرگ ستایی

بودلر از معدود شاعران مرگ­اندیش قرن نوزدهم میلادی است. وی مرگ را به عنوان یکی از مضامین اشعار خود برگزیده است. بودلر مرگ را راهی می‎بیند که وی را از ناهنجاری‎های حیات رهایی می‎بخشد. او با مسایل روز جامعه خود کاری ندارد و چه بسا از آن گریزان است وی تنها به سفر، رهایی و خوشبختی می‎اندیشد.

بودلر به زندگی نگرشی منفی دارد و از همین رو است که وی همواره مرگ را ترجیح می‎دهد. واژه‎ مرگ بیش از 40 بار در دیوان شعری «گل‎های رنج» به کار گرفته شده است. در بخش «مرگ» همین دیوان، بودلر انگیزه از زندگی کردن را، نزدیک شدن بیشتر به مرگ می‎داند:

«دریغا مرگ است که دلداری می‎دهد و به زندگی وامی‎دارد

مرگ غایت هستی است و یگانه امید ما

که چون اکسیر نیرو می‎دهد و سرمست می‎کند

و یارای آن می‎دهد که تا شبانگاه راه بسپریم.»[3]

بودلر، هنگام صحبت از مرگ، غالبا حس سرخوشی و شادابی دارد. مانند کودکی که انتظار برایش کشنده است و با لذت از لحظه‎ وصال می‎سراید:

«کودکم، خواهرم

در نظر آور لطف رفتن به آن جا را

رفتن و با هم زیستن

بی‎خیال دوست داشتن

دوست داشتن و مردن

در دیاری که مانند توست»[4]

مرگ یکی از مضامین برجسته‎ اشعار بودلر است و مضامین دیگر شعری او غالبا در پیوند با این مضمون معنا و مفهوم می‎یابند. زمان در حقیقت روند آرامی است که همه چیز را به سوی ویرانی می‏برد. این مضمون در دیوان شعری او «گل‏های رنج»به شکل ویژه‏ای نمود پیدا می‎کند. این دیوان شعر با مضمون مرگ شروع می‎شود و با همین مضمون نیز به پایان می‏رسد. بخش آخر دیوان به نام «مرگ» نام‏گذاری شده است. در واقع؛ در این بخش، شاعر اشعاری تحت عنوان «مرگ عشاق»، «مرگ بیچارگان» و «مرگ هنرمندان» سروده است که در خلال آن‎ها، افکار متفاوت تیپ‎های مختلف در باب مرگ را به تصویر کشیده است و «مرگ» معنا و مفهوم ویژه‎ای می‎یابد. به طور مثال در شعر «مرگ بیچارگان»، غار مرموز نماد مرگ است که روح در آن تزکیه می‎شود و به آرامش می‎رسد. و یا در شعر دیگری تحت عنوان «مرگ عشاق» مرگ به مثابه‎ی اکسیری است که به روح عشاق، جان می‎بخشد. مرگ در این شعر، نه تنها زاینده‎ عشق و خوبی است، بلکه روح عشاق را قرین آرامش ابدی می‎سازد:

«ما را بسترهایی خواهد بود / آکنده از رایحه‎ای ملایم

و نیمکت‎هایی به ژرفای گور (...)

آن‎گاه فرشته‎ای  /  وفادار و شادمانه می‎گشاید در

تا جان بخشد بار دگر  /  آینه‎های تار و شعله‎های مرده را»[5]

به کلامی دیگر، مرگ، در این شعر مفهوم «تولد دوباره» می‏یابد. مرگ، به مثابه‎ی تولد است؛ همان‎طور که به هنگام تولد اولیه، آدمی وارد دنیایی می‎شود که برایش ناشناخته و پر از رمز و راز است، مرگ نیز، به عقیده بودلر، ما را از این جهان به دنیایی می‎برد که مرموز و ناشناخته است و شادی را برای شاعر به ارمغان می‎آورد. در جایی دیگر مرگ به خورشیدی رنگ باخته تشبیه می‎شود که گل‎های باغ را می‎پژمرد؛ ولی در اغلب اشعار وی، مرگ، گل‎های جدید و نوپایی را به باغ هدیه می‎دهد:

       «این است که مرگ، مانند خورشید رنگ‎باخته‎ای می‎پژمرد

       و باعث شکفتن گل‎هایی از ذهن‎شان می‌شود.»[6]

مرگ در بسیاری از آثار شعرا و ادبای جهان از چهره‎ای پلشت برخوردار است؛ ولی در بسیاری از اشعار بودلر، مرگ نه تنها مفهومی جان‎شکار و کریه نیست، بلکه از جایگاهی بالا و ویژه برخوردار است. او با آغوش باز پذیرای مرگ است، در حالی که هم عصران وی به هیچ وجه تمایلی به تجربه‎ی آن ندارند. همان‎گونه که اشاره شد بسامد واژه‎ «مرگ» در دیوان «گل‏های رنج» بیش از 40 بار است. در این دیوان نه تنها واژه صریح مرگ، بلکه واژگان دیگری که نماد مرگ‎اند نیز به وفور دیده می‎شود؛ به طور مثال:

رنج، درد، اندوه، ناراحتی و ملال (مجموعاً 80 بار)، پرتگاه [7] (25 بار) و ژرفا[8](و واژگان هم­خانواده آن) (بیش از 40 بار). جدول زیر بسامد واژگان را به خوبی نمایان می‎کند:

 

جدول شماره 1

 

از این رو در ادامه به رویکرد این شاعر در تبیین این مفاهیم خواهیم پرداخت.

 

الف) رنج و اندوه

در شعر بودلر هرچه به گوش می‎رسد نغمه‎هایی است که از شوریدگی‎های درونی یک روح برمی‎خیزد. بودلر، شاعر معتکف رنج‎هایی است که چنان خوره اما به شیرینی روحش را می‎جوند. دیوان شعری «گل‎های رنج» سرشار از واژگانی است که حاکی از روح دردکشیده‎ای دارد و شاعر این واژه‎ها را به عنوان نماد مرگ به کارگرفته است : غم[9] (و کلمات هم‎خانواده آن 33 بار)، اندوه[10] (34 بار)، رنج[11] (11 بار)، و ملال[12] (2 بار) از پرکاربردترین آن‎ها به شمار می‎روند. اهمیت واژه «ملال»، برخلاف اینکه تنها دو بار در متن اصلی شعر دیده می‎شود، به قدری است که بخش دوم دیوان با همین عنوان، نام‎گذاری شده است؛ و نیز 4 شعر با عنوان یکسان «ملال» در همین بخش آورده شده است که می‎تواند نشان­دهنده سایه‎ ملال بزرگی باشد که چنان ابری دیرپا آسمان دنیای درونی شاعر را به تصرف خود درآورده است.

«آندم که کوته بام سنگین آسمان

سرپوشی است برنالنده روح غرقه در اندوه بی‎پایان

وز افقی به گستره تمامی دایره زمین

روزی تیره غمگین‎تر از شب فرو می‎بارد»[13]

در همین چند بیت نشانه‎هایی وجود دارد که می‎تواند گویای دنیای درونی بودلر باشد. ترکیب‎های «کوته بام سنگین آسمان»، «نالنده روح غرقه در اندوه بی‎پایان»، «روزی تیره» می‎توانند اضلاع تنگ و نفس‎گیر این دنیا را تکمیل کنند، دنیایی که آسمان آن همان بام سقف شاعر است. روحی غرقه در اندوه بی‎پایان در این دخمه می‎نالد، روز چنان تاریک است که با شب فرقی ندارد. بودلر در همین شعر ادامه می‎دهد:

«ناگاه ناقوس‎ها غضب آلوده می‎خروشند

و چون ارواح سرگردان و بی‎سامان

که پیوسته می‎نالند و می‎گریند

غریو هولناک‎شان بر آسمان می‎رود»

روح شاعر، همان صدای ناقوسی است که تداعی مرگ و خاموشی است. بودلر در تلاش است تا نشان دهد که آدمی با همه تلاش‎های رقت‎بارش هیچ‎گاه‎ از رنج، رهایی نمی‎یابد. و این سرنوشت محتوم و ابدی او است. او در شعری دیگر، در کل هستی، انسان بدون اندوهی نمی‎یابد تا با او از غم‎ها و ملالش سخن بگوید، از این رو خطاب به فرشته که نمادی از معصومیت است و با غم آشنایی ندارد چنین می‎گوید:

«فرشته سرشار از نشاط، تو بارنج آشنایی؟

با شرم و پشیمانی، زاری و ملال

و هراس گنگ شب‎های هولناکی که در سینه دل را

چنان می‎فشارد که گویی کاغذی را مچاله کنند

فرشته سرشار از نشاط، تو با رنج آشنایی؟»[14]

برای رهایی از همین درد و اندوه جان­کاه دنیا است که وی از مرگ هراسی ندارد و خود را برای آن آماده می‎بیند:

       «ای مرگ، ای ناخدای قدیمی، زمانش فرا رسیده! لنگر را بکش!

       اینجا مرا خسته کرده، ای مرگ! راه بیفت»[15]

 

ب) پرتگاه

این واژه نیز نماد مرگ و نیستی می‎باشد و یکی از واژه‎های پربسامد در اشعار بودلر است. شاعر نیز در دفترچه خاطراتش می‎نویسد:

«همیشه حس می‎کردم در پرتگاه سقوط می‎کنم، نه تنها در خواب، بلکه در عمل، در رویا، در خاطرات، در ندامت، در پشیمانی، در آرزوهایم، در اوج زیبایی، ...من این حس را با لذت و درد پرورش دادم، و همیشه از آن می‎ترسیدم...»[16]

جست و جوی ترس یک فعالیت اغراق­آمیز فکر است. روح در این راه، با تمایل به بی‎نهایت، انسان را در موقعیتی خطرناک قرار می‎دهد. منظور از خطر در اینجا، خطر تخریب درون (conscience)، روح و روان و عقل است. در واقع؛ پرتگاه نماد بی­نهایت است بنابراین می‏توان گفت یادآور مرگ است؛ تحسین و پذیرش پرتگاه در واقع بیان­گر تحسین و پذیرش شاعر از مرگ است. (اورفیلا: 348).

در «گل‏های رنج» این واژه جانشین پرکاربردی برای واژه‎ «مرگ» است:

«من به تو، تنها کسی که دوست دارم

از ژرفای پرتگاهی که دلم درآن افتاده

التماس می‏کنم به من رحم کن.

اینجا جهانی غمگین در افقی سربی رنگ است

که وحشت و بی­حرمتی در آن موج می‎زند.»[17]

در شعر بالا، واژه‎ پرتگاه با واژه‎ «دل» همراه شده است و مضمون اندوه را به ذهن مخاطب القا می‎کند. این واژه، نخستین مفهومی را که به ذهن متبادر می‎کند «سقوط» است که با واژه‎ «افتادن» هم‎معنا می‎شود.

برای شاعر، مفهوم «پرتگاه» مشخصاً همان دشمن جاوید و یا خطری است که وی را به کام خود می‎کشد:

«و کاملاً در پرتگاه ملال غرق شو»[18]

و یا در این ابیات که به وضوح بوی خطر به مشام می‏رسد:

«من تو را اینگونه دوست دارم،اگر تو امروز می‎خواهی

مانند ستاره‎ای افول یافته که از سایه روشن خارج می‎گردد،

به سوی جایی بروی که مملو ازدیوانگی ست

خوب است. دشنه دلفریبت را از غلاف بیرون بکش»[19]

ولی با تمام حس خطر، بودلر این دشمن جاوید را با آغوش باز می‎پذیرد.

 

ج) ژرفا

این واژه در برخی از اشعار، نمادی از پرتگاه است. واژه‎ «ژرفا» با مضمون مرگ نه تنها پیوند می‎خورد، بلکه هم‎راستا و هم‎معنا می‎شود. رابطه‎ این دو واژه در شعر زیر آشکار است:

«ای لسبوس که بوسه های تو به سان آبشار

 درون پرتگاههای عمیق فرو میریزد»[20]

و یا:

فرود آئید، فرود آیید ای قربانیان بیچاره

به کوره راه دوزخ فرود آئید

به اعماق پرتگاهی که جنایت‎ها

با صدایی طوفانی می‎جوشند.»[21]

در این دو شاهد مثال، تلفیق واژگان «ژرفا و پرتگاه» زمینه را برای شاعر فراهم می‎سازد تا بتواند معنای وهم‎آلود مرگ را بهتر به ذهن مخاطب القا کند. در حقیقت بودلر با این تکرارها و بهره بردن موازی هردو واژه در یک شعر، درصدد است مرگ را با جزئیات آن به تصویر بکشد. او در پیچ و خم‎های روح بشری دقیق‎تر می‎شود و به رازی دست می‎یابد و آن را نمادسازی می‎کند. از همین رو است که وی در اشعارش فضاهای مرموز و بی‎نهایت بزرگ را متصور می‎شود. تشدید مضمون پرتگاه توسط واژه‎ی «ژرفا» و سپس توسط واژه‎ی «بی‎نهایت» در شعری با عنوان « پرتگاه» در خور توجه است:

«پاسکال پرتگاه خود را دارد، و با وی حرکت می‎کند.

افسوس! همه چیز مهلکه است ــ کار، آرزو، رویا،

حرف! و روی بدن من که بارها از ترس صاف برخواسته

حس می‎کنم باد گذشته است.

بالا، پایین، همه جا، ژرفا، سختی،

سکوت، فضای ترسناک و مسحورکننده...

در انتهای شب‎هایم خدا از دانش خود

طرح کابوسی چند بعدی و بدون رویا را زده است.

من از خواب می‎هراسم چنان که از یک چاله بزرگ

همه چیز وحشت مبهمی دارد و نمی‎دانیم ما را به کجا می‎برد؛

از همه پنجره‎ها فقط بی‎نهایت را می‎بینم

و روح من، از سرگیجه‎ای عذاب‎آور

به پوچی بی‎تفاوتی حسادت می‎کند.»[22]

با دقت در این شاهد مثال، می‎بینیم که چینش واژگان «پرتگاه، مهلکه، ژرفا، فضای ترسناک، چاله‎ بزرگ، بی‎نـهایت و سرگیـجه» توسط شاعر اتفاقی نیست. در واقع، این شعر بیان­گر ترس شدید و دنیای وهم‎آلود وی است. بودلر با سرودن اشعاری در وصف دنیای دیگر به این فوبیای خود دامن می‎زند. در حقیقت می‎توان گفت مرگ برای او مفهومی مبهم دارد: از سویی مرگ منجی شاعر است که می‎تواند وی را از این دنیای کسالت‎بار رها کند و او را به آرمان‎شهری ببرد که همیشه در جست‎وجوی آن بوده است. از سوی دیگر، چهره مرگ، ترسناک است چرا که شاعر هیچ تجربه‎ای از مرگ و بعد از آن را ندارد. ولی آن‎چه مهم جلوه می‎کند، آن است که شاعر در تمام شرایط مرگ را ترجیح می‎دهد و حتی در انتظار آن نمی‌نشیند و خود به استقبال آن می‎رود، تسلیم زندگی می‎شود و برای رسیدن به آرمان‎شهر دست به خودکشی می‎زند. در اشعار این دیوان وی به خوبی پیداست که شاعر در حسرت دنیایی پاک و بدون بدی است ، دنیایی که در آن زشتی و ناخالصی جایگاهی ندارد.

همان‎گونه که اشاره شد، واژه‎ی «ژرفا» تقریباً دو برابر واژه‎ی «پرتگاه» استفاده شده است؛ ولی این دو واژه پیوسته در کنار هم ظاهر نمی‎شوند. بلکه گاهی این دو واژه در تضاد با هم قرارگرفته‎اند. به طور مثال در شعر «مدیحه‎ای برای زیبایی» این تضاد مشخص است:

«ای زیبایی، از آسمان فرود آمده‎ای، یا از درون پرتگاه برخاسته‎ای؟

نگاه دوزخی و خدایی تو

چون باده مستی بخش

مانند خوبی و گناه جاری ست.»[23]

از سوی دیگر در شعر «فراز» شاهد بعد دیگری از ژرفا هستیم، جایی که شاعر از عروج‎پذیری روح می‎سراید:

«ای روح، سبکبال و چابک

چون شناگری که بی­حال در آغوش امواج فرومی‎افتد

با لذتی وصف­ناپذیر

فضای بی‎پایان و عمیق را بشکاف

پرباز کن و دوراز این بیماری‎های متعفن

خود را در بلندی‎های آسمان شسته

و آتش فروزان آکنده در فضای روشن را

به سان شرابی پاک و ملکوتی در کام ریز»[24]

به هر روی، واژه‎ «ژرفا» بعد خاصی از روح بودلر را آشکار می‎سازد. به ویژه وقتی این واژه با آرمان‎شهر شاعر در ارتباط است، چرا که در این واژه، دو قطب (بالا و عروج در مقابل پایین و هبوط) مفهوم پیدا می‎کند. بررسی و تقابل این دو واژه می‎تواند روحیه مرگ‎ستای شاعر را بیش از پیش برای خواننده آشکار سازد. در واقع، خواننده در اشعار بودلر عموماً با دو فضای متضاد (دو قطب) مواجه می‎شود: از سویی دنیای خاکی (زمین) که نماینده‎ فضای رئال و حقیقی شاعر است و نوعی اسارت و تعفن را به ذهن القا می‎کند و از سوی دیگر آرمان‎شهر، نماینده‎ دنیای تخیلی و پندارین شاعر است که نشان‎دهنده‎ آزادی، قدرت و سیر به بی‎نهایت است. با وجود این‎که خواننده در همین دنیای واقعی زندگی می‎کند و آن را با همه ویژگی‎هایش درک می‎کند، ولی دنیای پندارین بودلر خواننده را تحریک به کشف آرمان‎شهر شاعر می‎کند:

«در زمینی کثیف و پر از حلزون

می‎خواهم گودال عمیقی حفر کنم

که بتوانم در آن استخوان‎های فرسوده‎ام را به راحتی بگسترانم

و در عدم به مانند یک زالوی بی­اهمیت بخوابم

من از وصیت و مقبره بی­زارم(...)

ای کرم‎ها! ای همراهان سیاه بدون چشم و گوش

بیایید برای یک مرگ آزاد و مسرت بخش»[25]

تاثیر واژه‎های دیگر

مطالعه و مداقه‎ یکی از اشعار معروف بودلر با عنوان «آلباتروس» بیان­گر این نکته است که شاعر تا چه حد از واژگان کمک گرفته است تا خواننده بتواند مرگ را در همه ابیات لمس کند:

«مسافران غالباً برای سرگرمی خویش

آلباتروس، پرنده‎ عظیم دریاها را شکار می‎کنند

آلباتروس، همسفر بی­خیال مسافران است و به دنبال زورق در گرداب­های

تلخ آب روان...

همین که او را بر کف تخته‎های کشتی نهادند

این پادشه پهنه‎ آسمان، ناشی و شرمگین

بال­های بلند سپید خود را هم­چون پاروهای کشتی که در کنار آن

فروافتاده‎اند، رها می‎کند.

این مسافر بالدار، چه ناشی و بی‎حال است!

او که از این پیش، آن­همه زیبا بود، اکنون چه زشت و مسخره­انگیز است!

یکی منقارش را با پیپ می‎تراشد

و دیگری لنگ لنگان، تقلید پرنده‎ ناتوان را درمی‎آورد!

شاعر نیز همانند این پادشه ابرهاست

با توفان­ها همراه است و بر تیراندازان می‎خندد

اما بر روی زمین، در میان هیاهوی فراوان تبعید شده است

و بال­های غول پیکرش، او را از راهپیمایی باز می‎دارد.»[26]

حضور واژگان پرتـکلفی چون «زورق، گرداب­ها، پادشه پهنـه‎ آسمان، شرمگین، هیاهو، بال­های غول پیکر» بر عمیق‌تر شدن مضمون مرگ تاثیر می‎گذارد.

تضادی که پیش‎تر به آن اشاره شد، در این شعر هم به وضوح دیده می‎شود. آلباتروس که شعری نمادین است، یکی از موضوع‎های اصلی رمانتیسم را تکرار می‎کند و آن احساس تنهایی و بیگانه بودن شاعر در جامعه است (Dubosclard,1992:12). در این شعر آلباتروس نماد خود شاعر است. شاعر برای درک بهتر خواننده، دست به دامان نماد می‎شود تا از این راه به بیان وضعیت و احوالات درونی خود بپردازد. بودلر نیز مانند آلباتروس، دچارغم و اندوه شده است، با محیط خود سنخیت و سازگاری ندارد و بالاخره راه انزواطلبی را در پیش می‎گیرد. شاعر در شعر آلباتروس، شکار شده، بر روی زمین افتاده، شرمگین و بی‎حال به زمین تبعید شده است (Bonneville, 1972: 37).

بودلر در این شعر، تضادی محوری را نشان می‎دهد. تضاد بین پرنده‎ در آسمان‎ها و پرنده‎ روی زمین. این موضوع در واقع نشان‎دهنده‎ تضاد می‎باشد. تضاد بین شاعری که در عوالم برتر خلاقیت‎ها سیر می‎کند و شاعری که درگیر و زندانی مسایل روزمره است. پرنده در آسمان‎ها حاکی از خوشبختی و زیبایی و پادشاهی است. این شعر می‎خواهد آلباتروس را به عنوان نماد شاعر نفرین شده و طردشده نشان دهد و لعن و نفرین، همانا از عدم انطباق و سازگاری شاعر با جامعه‎ خودش ناشی می‎شود. بنابراین، در این شعر بازی تعارض‎گونه‎ای بین شاعر در آسمان‎ها و عوالم دیگر و شاعر در روی زمین، در میان مردم، وجود دارد (جواری،1388: 20).


جدول شماره 2

آسمان

در تضاد با

زمین

آلباتروس پادشاه پهنه‎ی اسمان

#

او را بر کف تخته‎های کشتی نهادند

زیبا یود

#

زشت و مسخره‎انگیز شده است‎

شاعر پادشاه ابرها

#

تبعید شده بر روی زمین

پرنده‎ عظیم دریاها

#

شکنجه‎ جسمس پرنده (بند1)

همان‎گونه که در جدول شماره‎ دو می­بینیم، شاعر زمین و محتویات آن را با واژگانی چون «زشت و مسخره‎انگیز، تبعید شده و شکنجه» معرفی می‎کند؛ ولی آسمان که برای انسان همواره پر از ابهام و سوال است و نیز نماد رفتن، پرکشیدن، دورشدن و در نهایت مرگ است، را شکوهمند معرفی می‎کند تا از این طریق، راه نجات را آرمان‎شهری معرفی کند که پس از مرگ می‎توان به آن رسید.

ابیات پرتکلف، در اشعار دیگر وی نیز حضور دارند و «مرگ» رابه ذهن خواننده متبادر می‎سازد:

«شامگاهی ساخته از سرخ و کبود

شراره‎ای یگانه به هم می‎دهیم

چون زاری دیرپایی کز وداع سرشار است

آنگاه فرشته‎ای

وفادار و شادمانه می‎گشاید در

تا جان بخشد بار دگر

آینه‎های تار و شعله‎های مرده را.»[27]


نتیجه

با توجه به مطالبی که عنوان شد باید گفت که مرگ دغدغه‎ ذهنی همیشگی بودلر است، مرگ مانند محوری است که همه‎ دنیای بودلر حول آن می‎چرخد. نگرش شارل بودلر به مرگ، برخلاف هم‎عصران خود، مرگ ستایی است. در همین راستا وی از عناصری کمک می‎گیرد تا این تفکر را به ذهن مخاطب نیز القا کند.

بودلر با به کارگرفتن عناصر زیبایی‎شناسی، به بیان باورهای خود از زندگی پرداخت. او برای بیان اندیشه‎اش از نماد به خوبی و زیبایی هر چه تمام استفاده کرد، ولی باید اذعان داشت که او از نمادهای تکراری و همیشگی رایج در جامعه پرهیز نمود و برای بیان مفهوم مرگ از واژه‎های جدیدی استفاده کرد. باید گفت که در دیوان شعری «گل‎های رنج» تنها بسامد بالای واژه‎ «مرگ» نشان‎دهنده‎ این تفکر نیست بلکه واژگانی چون «درد، اندوه، رنج، ملال، پرتگاه و ژرفا» نیز وجود دارند که در اشعار این شاعر نماد مرگ هستند.

نمادهای خلاّقانه پرتگاه و ژرفا، بی‎نهایت را به تصویر می‎کشد و در ادامه دنیای وهم­آلود، که همان آرمان شهر شاعر است، با تمام ابهام و رمز آلودگی در ذهن خواننده نقش می‎بندد. شاعر تمام تلاش خویش را به کار می‎بندد تا از رنج و درد رهایی یابد اما این تلاش را بیهوده می‎بیند. از همین رو وی از مرگ هراسی ندارد و با تمام وجود آماده‎ ورود به دنیای پر رمز و راز است تا شاید آرمان شهر پایانی بر تمام ملال و اندوه شاعر باشد.

بسامد بالای کاربرد این نمادها نشان از تفکر و دنیای درونی بودلر دارد. رابطه‎ این واژگان با هم، چینش آن‎ها در کنار هم و مفهوم این واژگان، برای القای مفهوم «مرگ»، ما را به درک بعدی از روح شاعر نایل میکند تا در پیچ و خم ابیات وی با تعمق بیشتری سیر کنیم.

پرواضح است که شارل بودلر مرگ را با آغوش باز می‎پذیرد. در حقیقت وی با توسل به مرگ درصدد است تا از رنج و درد جان­کاه این دنیا رهایی یابد. برای شاعر مرگ نماد دریچه است و خواهان این است تا با گذر از آن به آرمان‎شهری برسد که فارغ از همه پلشتی‎ها، تاریکی‎ها، غم و ملال بتواند به خوشبختی دست یازد.

 

 



* استادیار، دانشگاه حضرت معصومه قم، گروه زبان و ادبیات فارسی، قم، ایران.

** دانشیار دانشگاه آزاد اسلامی، واحد اراک، گروه زبان و ادبیات فرانسه، اراک، ایران. (نویسنده مسوول)

تاریخ ارسال:                                                                                       تاریخ پذیرش:

[1] sumbolon

[2] sumbollo

[3] La Mort des pauvres  ترجمه از محمدرضا پارسایار

[4] L’invitation au voyage  ــ  ترجمه از محمدرضا پارسایار

[5]  ترجمه شعر از محمدرضا پارسایار

[6] La Mort des artistes – ترجمه از نویسنده مقاله

[7] این واژه معادل واژه gouffre در زبان فرانسه است که به معنای «گرداب، ورطه، مهلکه و یا گرداب» است.

[8]  این واژه معادل واژه profondeur در زبان فرانسه است که به معنای «عمق، گودی، ژرفا و یا قعر» است.

[9] tristesse

[10] douleur

[11] mal

[12] spleen

[13] Spleen  - ترجمه از محمدرضا پارسایار

[14] Réversibilité – ترجمه از محمدرضا پارسایار

[15] Le voyage – ترجمه از نویسنده مقاله

[16] Journaux intimes, p.688 - ترجمه از نویسنده مقاله

[17] De Profundis Clamavi- ترجمه از نویسنده مقاله

[18] Le Possédé - ترجمه از نویسنده مقاله

[19] Le Possédé - ترجمه از نویسنده مقاله

[20] Lesbos - ترجمه از مرتضی شمس

[21] Femmes Damnées - ترجمه از مرتضی شمس

[22] Le Gouffre - ترجمه از نویسنده مقاله

[23] Hymne à la Beauté

[24]  Élévation - ترجمه از نویسنده مقاله

[25] Le Mort joyeux - ترجمه از نویسنده مقاله

[26] ترجمه از مرتضی شمس

[27] La Mort des amants -ترجمه از محمدرضا پارسایار

منابع و مآخذ

1 ــ آلبوم، میچ. سه‎شنبه‎ها با موری. ترجمه ماندانا قهرمانلو، تهران: قطره، 1385.

2 ــ برگمن، گرگوری. کتاب کوچک فلسفه. تهران: اختران، 1386.

3 ــ پارسایار، محمدرضا. گلهای رنج. گزیده‎ اشعار، تهران: هرمس،1393.

4 ــ جواری، محمدحسین. «تحلیل تطبیقی ققنوس و آلباتروس، دو شعر از نیما و بودلر»، مجله متن­شناسی ادب فارسی، دوره 45، شماره 1، بهار 1388، صفحه 17-30.

5 ــ سیدحسینی، رضا. مکتب­هایادبی. تهران: نگاه، 1376.

6 ــ شمس، مرتضی. قطعههایی از گلهای رنج. تهران: انتشارات کتابخانه گوتنبرگ، 1335.

7 ــ فهیم­کلام، محبوبه. «بودلروسپهری،درجست‎وجویبهشتگمشده». مجله ادبیات تطبیقی، دوره 2، شماره 8، زمستان 1387، صفحه 125-137 .

8 ــ قرایی، شهلا. «مفهوم دقیق مدرنیته از نظر شارل بودلر و کژتابی­های آن در شعر نو فارسی». فصلنامه سبک­شناسی نظم و نثر فارسی، سال هشتم، شماره چهارم، زمستان، 1394، صفحه 234-241.

9 ــ محسنی، محمدرضا. «تامل در مرگ و نظام هستی در شعر گورستان دریایی پل والری و رباعیات خیام». پژوهش‎های زبان و ادبیات تطبیقی، دوره سوم، شماره 3، پاییز 1391، صفحه 157-173.

10 ــ معین، محمد. فرهنگ فارسی معین. تهران: اشجع، 1388.

11 ــ مولوی، جلال­الدین محمد. مثنوی معنوی. تهران: امیرکبیر، 1363.

12 ــ میرصادقی، جمال؛ میرصادقی، میمنت. واژهنامةهنرداستا­ننویسی. تهران: کتاب مهناز، 1377.

13 ــ یالوم، اروین. مامان و معنای زندگی. ترجمه سپیده حبیب، تهران: کاروان، 1387.

14 ــ Baudelaire, Charles, Les Fleurs du mal, Paris : Bibliothèque Précieuse, 1955.

15 ــ Baudelaire Charles, Œuvres complètes, Paris : Gallimard, 1975.

16 ــ Bonneville, Georges, Les Fleurs du mal, Baudelaire, Paris : Hatier, 1972.

17 ــ DUBOSCLARD, Joel; Les Fleurs du mal, Le Spleen de Paris, Paris : Hatier, profil, 1972.

18 ــ ORFILA, Thierry, L’image de la mort chez Baudelaire, Revue des lettres et de traduction (مجله الاداب و الترجمه), N° 8, 2002, pp. 341-359