مقایسۀ تطبیقی نوستالژی در اشعار پرتو کرمانشاهی و علی‌الفتی


مقایسۀ تطبیقی نوستالژی در اشعار

پرتو کرمانشاهی و علی­الفتی

دکتر میرجلال‌الدین کزازی*

فریبا همتی**

دکتر علی­سرور یعقوبی***

چکیده

«غمیاد» یا «نوستالژی» حسرت و دلتنگی انسان‌هاست به گذشته‌ای که از سرگذرانده‌اند؛ در واقع نوستالژی حالتی است روانی که به‌گونه‌ای ناخودآگاه در فرد ظاهر می‌شود. در حوزۀ ادبیّات این حالت پیوسته بر درون‌مایه و شیوۀ بیان سرایندگانی که از حسی قوی‌تر برخوردارند، تأثیر فراوانی داشته است. دو شاعر همشهری، پرتو کرمانشاهی (سرایندۀ فارسی‌گوی) و علی الفتی (شاعر کُردی‌گوی) از گونه‌های مختلف نوستالژی در سروده‌های خود بهره برده‌اند. نگارندگان در این مقاله می‌کوشند با روش تحلیلی- توصیفی، درون­مایه­های مشترک نوستالژیک ـ اعم از نوستالژی دوران کودکی، دوری از معشوق، مرگ‌اندیشی و گذرِ زمان، از دست رفتن ارزش‌ها و ...- در اشعار این دو شاعر کرمانشاهی را بررسی کنند.

 

واژه­های کلیدی

 نوستالژی، پرتو کرمانشاهی، شعر فارسی، شعر کُردی، کرمانشاه.

 

مقدّمه

نوستالژی (nostalgia) واژه‌ای یونانی است که از دو کلمۀ /nostos/ و /algia/ ترکیب شده است. معنای آن را حسرت گذشته، غم غربت، احساس حسرت، درد دوری و... دانسته‌اند (آریانپور: 4/ 3539 و باطنی: 572) و در زبان عربی با تعابیر «حنین» و «اغتراب» از آن یاد کرده‌اند (آذرنوش: 144).

از عوامل ایجاد نوستالژی در فرد عبارت‌اند از: «از دست دادن اعضای خانواده یا عزیزی که باعث گریستن و مرثیه خواندن می‌شود؛ حبس و تبعید؛ حسرت بر گذشته که عامل گله و شکایت از اوضاع زمان می‌شود (این مسأله ناشی از آن است که شاعر در دورۀ پیشین در شادکامی می‌زیسته است)؛ مهاجرت؛ یادآوری خاطرات دوران کودکی، جوانی و ...؛ غم و درد پیری و اندیشیدن به مرگ؛ و سایر مواردی که جنبۀ روحی و روانی دارد» (شریفیان: 64). نوستالژی رفتاری است مربوط به ضمیر ناخودآگاه انسان که در همۀ افراد بروز می‌کند. این واژه که در ادبیّات به کار می‌رود، یک اصطلاح روانشناسی است که به سایر حوزه‌ها به‌ویژه علوم انسانی و هنر راه یافته است.

نوستالژی می‌تواند فردی یا جمعی باشد؛ دوری از از سرزمین مادری و وطن، تبعید، جدایی از همسر، خاطرات کودکی و مدرسه و جوانی، عشق و وصال، مرگ یکی از اعضای خانواده یا دوست و... که در آن شاعر یا نویسنده به گذشتۀ خویش می‌پردازد، در حوزۀ نوستالژی فردی است. یادکرد دوران باشکوه و با عظمت تاریخ یک قوم و خاطراتی که ریشه در تاریخ، فرهنگ و اساطیر آن قوم دارد در حوزۀ نوستالژی جمعی جای می‌گیرد (عباسی و فولادی: 46).

در قرن بیستم، متن­های روانکاوی و روان­شناسی، تأثیر فراوانی بر ادبیات و هنر نهادند؛ به ‌نحوی که امروزه نمی­توان حوزۀ ادبیات و روانکاوی را از هم جدا کرد. نوستالژی در ادبیات، رفتاری است که معمولاً ناخودآگاه در شاعر و نویسنده بروز می­کند و از همین رو، اهمیتی سبک­شناختی پیدا می‌کند (انوشه: 1369).

نوستالژی یکی از اصلی‌ترین ویژگی‌ها و جنبه‌های اشعار پرتو کرمانشاهی و علی­الفتی است؛ از آن‌جایی‌که تاکنون از این دیدگاه پژوهشی پیرامون اشعار این دو شاعر انجام نگرفته، بنابراین در این جستار به‌گونه‌ای تطبیقی به آن پرداخته می‌شود.

 

زندگی‌نامه مختصر شاعران

علی­اشرف نوبتی فرزند اسدالله متخلّص به «پرتو»، در ششم مهرماه 1310 شمسی در کرمانشاه به دنیا آمد. تحصیلات ابتدایی را در زادگاه خود به پایان برد، آن­گاه به شغل آزاد روی آورد و در پیشۀ فخاری به کار اشتغال ورزید. پرتو از شاعران توانا و خوش‌ذوق و با استعدادی است که در راه رشد گام برداشته و شعرش بیش از پیش پربارتر شده است. هرچند پرتو در انواع شعر طبع­آزمایی کرده، امّا در غزل­سرایی از مهارت بیشتری برخوردار بوده است (برقعی: 748).

مجموعه اشعار پرتو کرمانشاهی با نام  کوچه‌‌باغی‌ها در سال ۱۳۷۷ به‌اهتمام محمّدعلی سلطانی به چاپ رسید. بیشتر اشعار این دیوان به صورت شعر کلاسیک و به زبان فارسی هستند؛ اما چندین غزل کُردی نیز در انتهای کتاب به چاپ رسیده که در زمان انتشار به عنوان نمونه‌های برجسته‌ای از شعر کُردی کرمانشاهی مورد توجّه قرار گرفتند. در چاپ سوم کتاب به سال 1389، چند سروده به لهجۀ فارسی کرمانشاهی نیز به انتهای کتاب افزوده شد.

علی­الفتی متولّد بهار 1356 در شهرستان سرپل ذهاب است. او دارای مدرک کارشناسی علوم ارتباطات و کارشناسی‌ارشد زبان و ادبیّات فارسی است. الفتی به دو زبان کُردی و فارسی شعر می‌سراید و علاوه بر شعر، در داستان­نویسی و نقد ادبی نیز یدِ طولایی دارد. الفتی در عرصۀ شعر کُردی، از پیشگامان شعر دهۀ هفتاد شمسی کُردی جنوبی است.

 

نوستالژی دوران کودکی و جوانی

کودکی هر انسانی را می‌توان از رؤیایی‌ترین دوران زندگی او دانست، امّا با گذشت زمان فقط خاطرات این دوران است که برای فرد باقی می‌ماند و انسان‌ها همیشه با حسرت از آن مرحلۀ زندگی یاد می‌کنند. یاد کردن از کودکی و بازگشت به آن، یک نوع غم غربت نسبت به عالم کودکی است (عباسی و فولادی: 49). پرتو کرمانشاهی در سرودۀ «خانۀ خاطرات»، پس از سی سال به خانۀ دوران کودکی‌اش سر می‌زند و با حسرت و اندوه از آن زمان سخن می‌گوید:

سوی تو باز ای سرای کودکی من

 

آمدم از یادهای گمشده سرشار

غرقه در انبوه خاطرات گذشته

 

تکیه زده همچو یاس پیر به دیوار

مهد دل‌آویز کودکی من این‌جاست

 

خفته در آرامشی خدایی و بشکوه

از پس سی سال بازگشته‌ام اینک

 

توشه من کولباری از غم و اندوه

(نوبتی: 140)

و در ادامه خانۀ قدیمی پر از خاطره را این‌چنین وصف می‌کند:

چلچله‌ها رفته‌اند و طارم ایوان

 

کوچگه عشق‌های رفته زیاد است

روی به هر سو که می‌نهد دل ناکام

 

خلوت افسانه‌های دلکش شاد است

کاج تناور بسان رایت ماتم

 

کنج حیاط ایستاده خسته و دلگیر

گیسویش آشفته از غبار مه و سال

 

سر به کمند زمان و پای بر زنجیر

پنجره با چشم‌های شیشه‌ای خویش

 

خیره همی پایدم مدام ز دنبال

خم شدم در زیر بار گردش ایام

 

طاق‌نماهای پیر و تاک کهنسال

آب‌نماها و حوض سنگی خاموش

 

جمله به من نگریستند و گریستند

روزن هر خشتی از گذشته نگاهی است

 

وه که مرا این نگاه‌ها نگرستند

(همان: 140-141)

شاعر یکباره مادرش را در ذهن تجسّم می‌کند که در غم فردای فرزندش، غصۀ خود را از یاد برده است:

 

وای تو گویی هنوز مادرم این‌جا

 

بر لب ایوان نشسته خسته و خاموش

در غم فردای پر مصیبت فرزند

 

غصه خود را نموده است فراموش

جلوه کند با هزار اختر امید

 

چهرۀ پاکش درون هالۀ رؤیا

بی‌خبر از مرگ بی‌شکیب و جوانگیر

 

غرقه در امید پوچ و مبهم فردا

(همان: 141)

به ‌یکباره شاعر به‌گونه‌ای نوستالژیک به خود می‌آید و در می‌یابد که عمری از سر گذرانده و در مقابل خانه همان است که بود:

این در و دیوار و بام و خشت و گل و سنگ

 

جمله همانست لیک من نه همانم

وای دا را مرا از من برهانید

 

گم‌شده در خویش و پایمال زمانم

(همان‌جا)

نوستالژی دوران جوانی نیز در شعر پرتو کرمانشاهی به ‌صورت غم‌انگیزی بیان شده است؛ از جمله:

ای تو مرا یاد و یادگار، جوانی

 

رفتی و پیری گشود بال، جوانی

جلوۀ امید بودی و به تو بودم

 

بیشتر از این امیدوار، جوانی

یاد تو خوش باد، اگر نماند و نمانَد

 

خاطره‌ای از دیار و یار، جوانی

گو نه بهار آید و نه سبزه بروید

 

ما که فشاندیم برگ و بار جوانی

یاد توام همچو پاره‌های شقایق

 

ریخته خونین به هر کنار جوانی

شادی دل بودی و قرار تن و جان

 

حیف نماندی بدان قرار، جوانی

شور حیات از تو بود و چهرۀ هستی

 

آینه‌ای داشت بی‌غبار جوانی...

عمر به غفلت گذشت و آنچه به جا ماند

 

حسرت پیرار بود و پار جوانی

رفتی و باور نمی‌کنی که چه تلخ است

 

روزی و مُردن هزار بار جوانی

هق‌هق بغض گلوی و شیون اشک است

 

نغمۀ هر جوی و چشمه‌سار جوانی

تار طرب را گسست رشته و ماندیم

 

سر به گریبان و چنگوار جوانی

رودکی آسا «مرا بسود و فرو ریخت»

 

عقد گهرسای آبدار جوانی

جز غم و حسرت به جا نمانده و آوخ

 

دست و دل از کار و کار، زار جوانی

ما به شکرخواب کودکی و گذشتی

 

همچو شهابی به شام تار جوانی

گیرمت آیی و عهد رفته بیابی

 

کو دگر آن روز و روزگار جوانی

خسته و از پا فتاده‌ایم خدا را

 

یک دو قدم مانده تا مزار جوانی

«پرتو» مهری به مهر و ماه نمانده است

 

بی تو در این شام انتظار جوانی

(همان: 105-106)

پرتو در سرودۀ «شصت سالگی» از فرار رسیدن پیری، خمیده شدن قامت، تنهایی و... می‌نالد و از این‌که شور و شادی از او دور شده، اندوهگین است:

چنگی خمیده قامت در آستان شصتم

 

مرده است شور و شادی در جان غم‌پرستم

بر باد دادی آخر ای زندگی غبارم

 

گر این‌که یک‌دو روزی بر دامنت نشینم

دل رفت و دلستان رفت امید مُرد و ترسم

 

کاین جسم نیمه‌جان هم ماند به روی دستم...

چون پیچکی که خشکد بر داربست پاییز

 

از خاک پا بریدم از باغ و دل گسستم...

«پرتو» نشان بودن از خود فراشدن بود

 

عمری عبث دریغا پنداشتم که هستم

(همان: 70)

از آن‌جایی که علی­الفتی هنوز 40 سالگی را هم از سر نگذرانده، طبیعی است که نوستالژی کودکی در اشعار او به پر رنگی پرتو کرمانشاهی نباشد؛ با وجود این گاه به‌صورت کلّی به خاطرات کودکی خود اشاره کرده است:

«هویر منالی فره تیژه

هیمان شوونِی­ها قه‌یله‌ش رچ به‌سیای تنه‌و» (الفتی: 37).

برگردان: خاطرات کودکی خیلی عمیق است (در یاد می‌ماند)/ هنوز ردّشان بر پیکر سرد و یخ‌بستۀ تو نمایان است.

و شعر را دوباره با اشاره به دوران کودکی و بازی هشاره (= قایم موشک) به پایان می‌رساند:

«ئیرنگه بایمه‌و دیار هویر تیژ منالی

مناله‌یل هاینه کو؟

هشاره؟

هشاره؟»(همان: 38).

برگردان: اکنون دوباره به خاطرات تیزِ کودکی برگردیم/ بچه‌ها کجایید؟ هشاره؟ هشاره؟.

شاعر در جای دیگر بر آن است که:

«له منالیم

 ته‌نیا چشتی که وه جی مه‌نیه

وینه‌ی دِریاییگه

که من له تو جیاوا بویمه»(همان: 38).

برگردان: از کودکی‌ام/ تنها چیزی که برجای مانده/ پاره عکسی است/ که در آن، من از تو جدا شده‌ام.

الفتی در شعر «مه‌دره‌سه»، به‌گونه‌ای دیگر غمیاد و نوستالژی کودکی را مرور می‌کند. او با غم و اندوه از دوران مدرسه‌اش یاد می‌کند؛ او کُردزبان است، پس دوران شیرین کودکی و نیز مهرورزی‌های پدر و مادرش را با زبان کُردی به نظر می‌آورد، بنابراین با ورود او به مدرسه چنین تصویری در ذهنش نقش می‌بندد:

«مه‌دره‌سه یانِی:

فاتاخوه‌نی زووان کوردی

تا ده‌سم چوو گِرد

وه چوو دان له ناو ده‌سه‌یلم

ئیکه‌ش

دالگم بُی وه «مادر» و

باوگم بُی و «بابا»

فره له شوونیان گه‌ردیم

تا ته‌یران چیم و خوراسان و ته‌وریز

شه‌وانه

ده‌نگ قیژه‌ی دالگم تید

له ناو کیف دِریای منالییم

نیمه‌روان

ده‌نگ هاوار باوگم تید

له ناو مه‌خشه‌یل خه‌ت خواردییم»(همان: 61-62).

برگردان: مدرسه یعنی:/ ختم زبان مادری‌ام/ تا خودم را شناختم/ ترکه‌ها بر دستانم فرود آمدند/ بعد/ «دالگم» مادر شد/ و «باوگم» بابا/ خیلی دنبالشان گشتم/ تا تهران رفتم، تا خراسان و تبریز/ شبانه/ صدای جیغ مادرم می‌آید/ از درون کیف پارۀ مدرسه‌ام!/ هنگامۀ ظهر نیز/ پدرم فریاد می‌کشد/ در میان مشق‌های خط خورده‌ام.

 

نوستالژی دوری از معشوق

عشق و دلدادگی، ویژگی خاصّ دنیای انسان­ها است که پیوسته با جلوه­های رنگارنگ و نامکرّر، رنج زیستن را برای انسان میسّر کرده است. این پدیده به عنوانِ مهم­ترین عامل تحریکِ عواطفِ انسان معاصر، عامل دل‌تنگی و حسرت شاعران شده است. پرتو در غزل «فردای بی‌فردا» از دوریِ معشوق شکوه می­کند و امید ندارد که به وصال او نائل شود؛ به‌گونه‌ای که حتّی آمدن معشوق به خواب خود را ناممکن می‌داند:

دریغا آن بلند آن سرو آن بالا نمی‌آید

 

دلم امیدواری می‌دهد، امّا نمی‌آید

پس از من شاید آید یا نیاید لیک می‌دانم

 

که گر جان هم به لب آید، نمی‌آید

تو کز هر روزنی سر می‌کشی ای ماه سرگردان

 

گر او را یافتی بپرس: آیا نمی‌آید؟

کجا بر چشم من افتد که آن چشمی که من دانم

 

خیالش هم به خواب نرگس شهلا نمی‌آید

مگر بخشد زمانه عمر خضر و صبر ایوبم

 

به پایان ورنه این چشم‌انتظاری‌ها نمی‌آید...

فریبی می‌دهم خود را ازین امروز و فرداها

 

ولی از بخت من فردای بی‌فردا نمی‌آید

سحر را آستان دورست و پابسته‌ست و جان خسته

 

نفس را هم بیاری دیگر آن یار نمی‌آید

کجا «پرتو» توانم یافت آن رم‌کرده آهو را

 

که چشمم را غباری هم ازین صحرا نمی‌آید

(نوبتی: 51)

علی­الفتی در شعر «شه‌واره» از دفتر گه‌رمه‌شین از فراق یار می‌نالد، از داغ دوری و هجر او شکوه می‌کند و پیوسته چشم به راه آمدن اوست:

شه‌و له نیمه دامه سه‌ر دی هه‌م خه‌وم نیه‌وه‌یدنه‌و

 

هه‌ خودا ئه‌و هه‌واخواگه‌ی منه که‌ی تیه‌یدنه‌و؟

له‌ نمه زای ئه‌سرمه به‌و یه کونه‌ ئاو پر بکه

 

خوه‌ر هه‌لایدو ئی بریقه‌ سه‌رگوپه‌یله به‌یدنه‌و...

هه‌ په‌ری چه‌و کال ئه‌لوه‌ن داخه‌گه‌د ها بانِ دل

 

سه‌د تیه‌و واران بواری ئی لکه نیه‌ویدنه‌و

(الفتی: 17-18)

برگردان: شب از نیمه گذشت و هنوز هم خواب به چشمانم نمی‌آید/ خداوندا! آن دوست‌دارِ من کی بازخواهد گشت؟!/ از این چشمان پر از اشک من، بیا و کوزه‌ای پر از آب کن/ خورشید می‌‌تابد و این برّاقی و زلالی ـ که بر اثر اشک بر گونه‌هایم نقش بسته ـ از بین می‌رود/ ای پریِ‌ِ الوند که چشمانی سبز داری، بدان که داغ هجر تو بر دل نشسته است/ اگر صدها باران تند بهاری هم ببارد، این داغ و لک را پاک نخواهند کرد.

البته در بیت آخر شاعر از آمدن محبوب خود قطع امید و تنها یادی از آن یار نازنین می‌کند که شبی از این دیار کوچ کرد و کسی حتی نشانی از او سراغ ندارد:

یاد ئه‌و یاره وه خه‌یر یه‌ی شه‌و له ئیره هه‌ل که‌نی

 

شون کوچِی که‌س نیه‌زانی ئه‌و که‌سه نیه‌تیه‌یدنه‌و

(همان: 18)

در سرودۀ زیر نیز شاعر مدام «ئمشه‌و دی بایه بایدنه‌و» (= امشب دیگر باید بازگردی) را با حالتی تمناگونه تکرار می‌کند و ضمن وصف معشوق، از او می‌خواهد به فراق و دوری پایان دهد:

هیمان شه‌وار ها شین تِ

 

سه‌خته دواره دین تِ

تا کو دریژو چین تِ؟

 

ئمشه‌و دی بایه بایدنه‌و...

ته‌نیا هه خوه‌د وجاخمی

 

پرچ به‌ره زای شاخمی

ئاگرنه‌رِ چراخمی

 

ئمشه‌و دی بایه بایدنه‌و...

له ناو شه‌وه‌یل کیش مات

 

دیده‌م ئه‌رای دینت ده‌رات

دویه‌ت هووره‌چر ولات

 

ئمشه‌و دی بایه بایدنه‌و...

مِ جو گه‌لا ته‌نیا که‌فم

 

ئه‌گه‌ر ده‌نگ تِ نه‌ژنه‌فم

هه‌ر شه‌و وه ته‌نیا چُی خه‌فم

 

ئمشه‌و دی بایه بایدنه‌و

(همان: 64-67)

برگردان: هنوز شب در سوگ تو نشسته است/ سخت می‌توان پنداشت که بتوان دوباره تو را دید// تا به کجا می‌رسد تصوّر رفتنِ تو؟/ امشب دیگر باید بازگردی.// تنها تو اجاق من هستی/ دستۀ آویشن شاخۀ منی// تو آتشِ چراغ من را روشنی می‌بخشی/ امشب دیگر باید بازگردی.// در میان شب‌های پر از کیش و مات/ چشمانم از فراق و دوری تو کنده شدند و درآمدند// ای دختر «هوره‌خوان» دیارِ ما/  امشب دیگر باید بازگردی.// من مانند برگی جدا افتاده‌ام/ اگر صدای تو را نشنوم/ هر شب چگونه خواب به چشمانم می‌آید؟!/ امشب دیگر باید بازگردی...

 

نوستالژی مرگ‌اندیشی و گذر زمان

یادِ مرگ و حسرت بر عمر گذشته، یکی دیگر از زمینۀ نوستالژیک در شعر پرتو کرمانشاهی است. شاعر در سرودۀ «کاخ زراندود» همه را در چنگ مرگ اسیر می‌بیند و دنیا را فانی می‌پندارد:

گذشتیم از سر دنیا و از هر بود و نابودش

 

حکیم طوس هم باشی چه سود از ملک محمودش

«سحر گر خسرو خاور علم بر کوهساران زد»

 

به تابوتی ز خون بُردند از کاخ زراندودش

زمان این جاری جاوید کی پروای کس دارد

 

گرفتم پل زند یک‌دم حبابی بر سر رودش...

به امیدی دلا از ریسمان عمر بی‌حاصل

 

خدا را تا نیاویزی که تاری نیست با پودش

شباب عمر ما «پرتو» شهابی بود پنداری

 

که کرد از آتش و خون جلوه‌ای دیدار و بدرودش

(نوبتی: 63)

ازجمله مضامینی که شاعران- و از جمله پرتو- را بسیار تحت‌تأثیر قرار می‌دهد، گذشتِ غافل‌گیرکنندۀ زمان و رسیدن به نقطۀ پایان است؛ پرتو در رباعی ذیل این دریغ را به‌زیبایی نمایان می‌سازد:

گر ماه به مهر یا به کین می‌گذرد

 

ور مهر ز چرخ چارمین می‌گذرد

نه روز و نه شب و هفته و ماه و سال است

 

این عُمر منست این‌چنین می‌گذرد

(همان: 185)

علی­الفتی نیز گاه مرگ را در آغوش می‌گیرد و به استقبالش می‌رود:

بژانگ کام په‌ری داییه له جه‌رگم؟

 

کِ مینه‌ت‌بار و تاسووبار مه‌رگم

(الفتی 92)

برگردان: مژۀ کدامین پری بر جان و جگر من اصابت کرده که اکنون مشتاق و حسرتمند مرگم.

در دفتر سزیان‌وفر کمتر شعری می‌توان سراغ گرفت که شاعر در آن از مرگ سخن نگفته باشد؛ ازجمله شعر زیر که الفتی تعبیر متفاوتی از مرگ به دست داده است:

«مردن چشت ئه‌لاجویگ نییه

له به‌رزی دویه‌ته‌یل گه‌ورا مالیش چووده بان

له کولی ده‌سه‌یل منیش

مردن له نوام وسایه و

له‌پسا وه چه‌قو کار کرینیگ

کلکه‌یل خوه‌ی تاشید و

لاپیچی ها لای ده‌مییه‌و»

(الفتی: 73)

برگردان: مرگ چیز عجیبی نیست/ از بلندای دختران اصیل هم بالا می‌رود/ از کوتاهی دست‌های من نیز/ مرگ روبه‌رویم ایستاده است و/ با چاقویی ساخت کِرند/ انگشت‌هایش را تیز می‌کند/ [درحالی‌که] سیگار دست‌پیچی بر گوشۀ لبان خود نهاده است.

شاعر گاه خود را پیش از این‌که بمیرد، مُرده می‌پندارد: «وه‌رجه مردنم، مرم» (همان: 78) (پیش از مردنم، می‌میرم). و گاه از چنان مرگی سخن می‌گوید که زندگی در آن جریان داشته باشد: «مردنیگ خاسه گِ ژیان له ناوی بوود» (همان: 57).

علی­الفتی برعکس پرتو کرمانشاهی، چندان از گذر عمر سخن نگفته است؛ هرچند گاه به آن نیز اشاره می‌کند: «وه‌هار تِر له عومر مِ هات و چی» (الفتی: 114) (بهار دیگری از عمر من آمد و رفت).

 

نوستالژی از دست رفتن ارزش‌ها و شِکوه از مردم زمانه

پرتو کرمانشاهی پیوسته بر روزگار گذشتۀ و آن همه صفا، صمیمیت و احترام به پیران دریغ می‌خورد و از آن روزگار به «بهشت رؤیا» تعبیر می‌کند:

 

یاد آن‌که یاد یاران پیوند جان و تن بود

 

شب‌ها صفای مهتاب فانوس انجمن بود

هر لاله‌رویی از شرم باغ بنفشه‌ای داشت

 

دیوار خانه‌هامان از شاخ نسترن بود

درها به روی مهمان آغوش می‌گشودند

 

لبخند مهربانی در چشم مرد و زن بود

آینه وقت دیدار چین بر جبین نمی‌زد

 

تا چشم کار می‌کرد گل بود و یاسمن بود

آویزه‌ای ز دُر داشت در گوش نوجوانان

 

پیران قصه‌گو را حرفی که در دهن بود

آبی ز کاسۀ دست از جام چشمه‌ساران

 

جان‌داروی عطش را چون بادۀ کهن بود

شب با سبوی مهتاب چون می‌رسید از راه

 

پروین پیاله گردان ناهید چنگ‌زن بود

آهو نگاه ما را یادش بخیر بادا

 

با هرکه گفتگو داشت چشمش به سوی ما بود

با جویبار گفتم: کو آن صفای دیرین

 

نالید و گفت: رفتم دیدار در شدن بود

آه ای بهشت رؤیا ای روزگار طفلی

 

ما را پس از تو ایام جانکاه و دل‌شکن بود

آئینه خانه‌ای بود پرتو زمانه آوخ

 

جز خود به هر که دیدیم در نقش خویشتن
 بود

(همان: 52)

پرتو از محیط پیرامون خود و به‌ویژه از مردم زمانه، گله­مند است؛ زیرا در جامعه­ای زندگی می­کند که ارزش­ها و آرمان­های والای آن، نادیده انگاشته شده است. پرتو مردم را هم­فکر و دارای احساسی مشترک با خود نمی­بیند و از تنهایی خود شکوه می‌کند:

شب شد و بر مدفن فریادها

 

چنگ زد در تار جانم یادها

خاطرات مرده کم‌کم جان گرفت

 

افعی اندیشه‌ام جولان گرفت...

همچو مسعودم اسیر و بسته نای

 

در حصار نای این ظلمت‌سرای

قلعه من این شب دلگیر من

 

حلقه‌های لحظه‌ها زنجیر من...

بسکه دور از تیره‌دل مردم شدم

 

در غبار خاطر خود گم شدم

آنچنانم خودگریز و بی‌پناه

 

سایه‌ام با من نمی‌آید به راه...

آی آدم‌ها که آدم نیستید

 

آدمید امّا چه رسوا زیستید

با شمایم ای جهان بر کامتان

 

ای به هم آلوده ننگ و نامتان

من کیم از خویشتن وامانده‌ای

 

در دیار خویش تنها مانده‌ای...

ساخته با خلق و تنها زیسته

 

جمله در امید فردا زیسته...

همچو ‌خورشیدم در این ظلمت‌سرای

 

با هزاران دست و پا بی‌دست و پای

جویبارم ره به دریایی نتافت

 

در سپهرم اختر کوری نتافت

درد من درد جفای عشق نیست

 

درد تلخ زندگی در بندگی‌ست...

درد هستی سوز در خود زیستن

 

خنده بر لب در گلو بگریستن...

ای دریغا نامراد و خسته‌جان

 

در سکوت این کویر بیکران

کاروان عمر من در خواب بود

 

چشمه‌ام همسایۀ مرداب بود

(همان: 170-172)

شاعر از غفلت مردم می‌نالد و پیوسته دریغ می‌خورد که چرا «من» و «تو»، «ما» نشدیم:

گذشت عمر و دریغا من و تو ما نشدیم

 

هزار بار شکستیم و هم‌صدا نشدیم

من و تو، بی تو و من زیستن عجیب دردیست

 

چرا به درد دل یکدگر وا نشدیم

چو رهروان که به شب از کنار هم گذرند

 

غریب‌وار گذشتیم و آشنا نشدیم

زمانه شد دگر و دیگران دگر گشتند

 

زمان زمان شدن بود ما چرا نشدیم

بر این طلسم فریب هزارساله دریغ

 

هزار بار شکست آمد و رها نشدیم

مگر شرنگ فنا بود خواب غفلت ما

 

که آفتاب قیامت دمید و پا نشدیم

بخوان به مرثیه پرتو بخوان دوباره بخوان

 

گذشت عمر و دریغا من و تو ما نشدیم

(همان: 74)

علی­الفتی نیز در دفتر سزیان وه‌فر ارزش‌های از دست‌رفتۀ جامعه را به زیبایی به نمایش می‌گذارد؛ او خود را به تیر برقی تشبیه می‌کند که:

«له ته‌مام دار دنیا، ته‌نیا دارته‌ل دریژیگم

له تای کویچه‌ی بن‌به‌سیگ، له خوار شار گواریگ چُی ته‌یران

دار ته‌لیگم ک له لیم، وه دزیه‌‌و هزار گله سیم به‌رق کیشانه

له گه‌رمای تاوسان، هاوده‌نگم مه‌ل لانه‌وریزیگ بُی

له ناو شه‌ویل ئی زمسانیشه

گاجار پیای مه‌سیگ

سه‌ره لی شیوید و له جی ژنه‌گه‌ی باوش که‌یده‌و پیما و

سویتگ سویتگ و ملما گیرید»

(الفتی: 18).

برگردان: در این جهان، من تنها تیربرقی بلند هستم/ در ته کوچۀ بن‌بستی و در جنوب شهر بزرگی چون تهران/ تیر برقی هستم که از من، هزار سیم برق دزدانه کشیده‌اند/ در گرمای تابستان، مونس من پرندۀ بی‌خانمانی بود/ در شب‌های این زمستان نیز/ گاه مردی مست/ که حواس و تعقل خود را از دست داده، به جای همسرش، مرا در آغوش می‌کشد و های‌های گریه می‌کند.

تیر برق به تنگ آمده و می‌گوید: منتظر آن شبی هستم که ماشینی بیاید و مرا دو نیمه کند:

«چه‌وری ئه‌و شه‌ومه

ک ماشینیگ که‌یده‌مه دو کوته‌و»

(همان: 19).

الفتی در دفتر گه‌رمییان نیز آن‌چنان از مردم و شرایط خود به تنگ آمده که چنین می‌سراید:

به‌و مِ یه‌ی شه‌و له‌ی ولات چوول و خاپویره بووه

 

له‌ی شه‌وارِ وای زه‌لان و زه‌رد و بی‌نویره بووه

مه‌ردمه‌یل ئی ولاته سالییاره مِردنه

 

به‌و مِ له ناو له‌ش ئه‌روایل بی‌هویره بووه

باخه‌وان پر له داخ داره‌گان بی به‌رم

 

هه‌ی چه‌مه‌رگه‌ردان ئیره، به‌و ت ئی سویره بووه...

کاولیی پر له په‌ژاره‌ی دیول دِریای خوه‌مم

 

من وه‌ره‌و شوون ده‌نگِ ئه‌و سووز سه‌متویره بووه

(الفتی: 53-54)

برگردان: بیا و مرا با خود برای یک شب هم که شده، از این دیارِ ویران و به غارت‌رفته ببر/ (مرا ببر از این) شب‌های پر از باد ویرانگر، بی‌روح و تاریک/ سالیان سال است که مردمان این دیار مُرده‌اند/ بیا و مرا با خود از میان این ارواحِ از یادرفته و چیزی به یادنداشته، ببر./ من، باغبانی هستم که پیوسته دریغ و حسرت درختان بی‌ثمر خود را می‌خورد/ ای سردستۀ سوگواران، بیا و این به‌ظاهر سور و شادی را با خود ببر/ من، گویی کولی‌ای هستم که پر از اندوه دُهلِ پاره‌شدۀ خودمم/ بیا و من را ببر به سوی آن صدای پر از سوزِ سنتور!

الفتی گاه چونان برمی‌آشوبد که روشنفکرمآبان را در نظر می‌آورد، مخاطبشان قرار می‌دهد و از زندگی پر از رنج و مشقت مردمان این‌چنین پرده برمی‌دارد:

«هیچ سه‌گیگ

 حه‌ق نه‌یرید چُی ئایه‌م بژیه‌ید

یا نه‌یلن ئایه‌میگ بویشید چُی سه‌گ زنییانی که‌م»

(الفتی: 62).

برگردان: هیچ سگی حق ندارد ماند آدم زندگی کند/ یا نگذارند آدمی بگوید، بسانِ سگ زندگی می‌کنم!

 

القای اندوه نوستالژیک با عناصر طبیعت

یکی از نکات قابل توجّه در سروده‌های پرتو، انعکاس غم و اندوه نوستالژیک شاعر توسط عناصر طبیعی است؛ بدین معنا که شاعر ضمن درد دل با طبیعت و پدیده­های آن، حالاتِ درونی خود را به مخاطب القا می‌کند. شاعر گاه با پاییز سخن می‌راند و ضمن این‌که پاییز را «پیک حسرت» و «غارتگر» می‌خواند، از آن می‌خواهد با باغ و درختانش که هریک نمادی از جامعه‌اند، مهربان باشد:

شکسته بغض توام گریه در گلو پاییز

 

تو از کدام دیاری به من بگو پاییز

بیا به گوش هم ای مهمان گردآلود

 

حدیث غصه بگوییم موبه‌مو پاییز...

تو پیک حسرتی امّا غم تو شیرینست

 

مگر گذشته‌ای از باغ آرزو پاییز

بنفشه سر به گریبان و بیدبُن به وداع

 

فکنده زورق زرین در آب جو پاییز

گلی به دست نهالی ز غارت تو نماند

 

میان باغ کنی هرچه جستجو، پاییز

مسوز رایت سبز چنار را زنهار

 

که در میان چمن دارد آبرو پاییز...

نه گل نه سبزه بماند، نه ارغوان نه گیاه

 

ازین سموم که تازد ز چار سو پاییز

به مویه‌های حزین غمگسار پرتو باش

 

مرا ترانه شکسته در گلو پاییز

(نوبتی: 61-62)

گاه نیز «باغ» را ردیف شعر خود قرار می‌دهد و همه را در ماتم و داغِ باغ سهیم و در خون نشسته می‌داند؛ در این شرایط که شاعر به تصویر کشیده، چشمه خشکیده و جویبار خوابیده و همۀ عناصر طبیعت اندوهگین‌اند:

در خون نشسته‌ست شقایق به داغ باغ

 

ای ابر دل گرفته تو پر کن ایاغ باغ

خشکیده است چشمه و خوابست جویبار

 

چشمی نمانده تا که بگرید به داغ باغ

ماتم گرفته سرو و پریشان نشسته بید

 

روشن نکرده تاک کهن چلچراغ باغ

با این سموم فتنه که در سرو و گل فتاد

 

حتی نسیم نیز نگیرد سراغ باغ

امسال هم چو پار بس دل گرفته بود

 

پرتو کسی نچید گلی در فَراغ باغ

دریا (ص 16)، شب (ص 23)، غروب (ص 24)، درخت (ص 30)، خورشید (ص 46)، رود (ص 47)، باد (ص 48)، ابر (ص 55)، جنگل (ص 68)، شبنم (ص 77)، باران (ص 81)، زمین (ص 82)، زمستان (ص 83)، شکوفه (ص 93)، چشمه (ص 94)، کوه (ص 95) و... از دیگر عناصر طبیعت است که شاعر به گونه‌ای نمادین، با استفاده از آن‌ها اندوه نوستالژیکی خود را بیان داشته است.

الفتی نیز از باغِ جامعه سخن می‌گوید: سهره‌ها از باغ رفته‌اند و کلاغ‌ها سکنا گزیده‌اند؛ آیا با وجود کلاغ‌ها می‌شود در باغ خوش بود؟ شاعر یاد سالیان خوش گذشته را پاس می‌دارد و برای آن روزگاران افسوس می‌خورد و در نهایت این باغبان است که در حال نزع به باغ می‌گوید: ای باغِ من! کی می‌شود بار دیگر تو را اسپار (= شخم زدن و وجین علف‌های هرز) کنم؟!

سه‌یره‌گاند که‌ی تیه‌نه‌و تا ئی قه‌لایله دی بچن

 

تا مِ سه‌یرانی له ناو باخ و گولزارد بکه‌م

هویر ئه‌و ساله وه خه‌یر ئه‌و قه‌سر و لیموو بوو خوه‌شه

 

بیل دوواره هویر سال پار و پیرارد بکه‌م...

باخه‌وانی وه‌خت مردن ئی ورینه کرد و مرد:

 

باخه‌گه‌م که‌ی بوو دوواره یه‌ی ده‌ف ئه‌سپارد بکه‌م

(الفتی: 18)

برگردان: سهره‌هایت کی باز می‌گردند تا این کلاغان از باغ بروند؟/ تا من نیز بتوانم گلگشتی در میان این باغ و گلزار داشته باشم/ یاد آن سال بخیر، آن قصر و لیموی خوش‌بوی را/ بگذار دوباره یادی از پارسال و پیرارسالت بکنم! / باغبان هنگام مردن این هذیان را بر لب داشت و مُرد: ای باغِ من! کی می‌شود بار دیگر تو را اسپار (= شخم زدن و وجین علف‌های هرز) کنم؟!

 

نوستالژی کشتار مردم و ویرانی شهر

اندوه از کشتار و ویرانی شهرها از مصادیق بارز نوستالژی سیاسی است (سبزیان‌پور و صالحی: 145). پرتو کرمانشاهی سوگنامه­ای برای قصرشیرین سروده که در اثر هجوم ارتش تجاوزگر بعثی، نشانی از خرّمی قدیم در آن نمانده است؛ اندوه شاعر در جای­جای سروده خود را می­نمایاند:

ز دشمن پرس آیا در سکوت شهر خاموشم

 

شبان­گاهان چراغی می­کند روشن سرایی را

امید خسته­ای از رنج روز آرام می­جوید

 

سکوت کوچه پاسخ می­دهد آواز پایی را

اجاق خانه­ای، روشن شود از شعله­ی گرمی

 

زند طرحی فضا را رقص دود از روزن بامی

غروب قهوه­خانه دارد آن غوغای پیشین را

 

گپی و استکانی چای تلخ و پیک و پیغامی

نشیند دایه پیره عصرها در گوشه ایوان

 

گلیمش را زند جارو، به جوش آرد سماور را

به سوزن نخ کند با چشم تار و دست لرزانش

 

تواند دوختن پیراهن کرباس شوهر را...

پرستوهای عاشق کی ز بام کلبه­ها رفتند

 

چه دستی آب و دانه داد آیا آن قناری را

کدامین باغ در بگشود دیدار بهاران را

 

که زد بر پیکر نخل کهن این زخم کاری را

هنوز آن­جا کنار پل نشیند مرد ماهی­گیر

 

نگاهش می­زند نقش هزاران آرزو بر آب

هنوز امیدهایی پوچ چون رؤیای بی‌تعبیر

 

درخشد در ضمیر ساده­اش چون نقشی از سیماب

بجز ارواح سرگردان در آن خانه کسی مانده است

 

که می­بندد به غیر از باد درب نیمه­بازش را

غبارآگین حریر پرده زرتار نسپرده است

 

به دست بادهای هرزه گیسوی درازش را

میان طاقچه آیینۀ بشکستۀ چوبی

 

به لبخند نگاهی با کسی دیدار خواهد کرد

دریچه کوزه را در رهگذار باد خواهم برد

 

زلال حوض عکس ماه را تکرار خواهد کرد

هنوز آن تپه سرسبز چشم­انداز دیرین را

 

ز دامان افق با لاله­زاران شفق دارد

هنوز آن روستایی در کنار گاو بیمارش

 

در آن خاک ز خون سیراب گشته، دانه می­کارد

کنار پیش­خوان پیر ترسا، مرد خاموشی

 

به تلخ آبی غبار از خاطر غم­دیده می­شوید

نسیم آیا ز کوچ زندگی چیزی نمی­داند

 

شب از اسرار پنهان با کسی رازی نمی­گوید

منم این­جا و در خاطر هزاران باد زهرآگین

 

ز شهر خویشتن رانده، غریب غربت دنیا

اگر چه دوست از دشمن نمی­داند دل­تنگم

 

نگاهم پرسشی دارد، بپرس از دشمنم: آیا...

(نوبتی: 130-132)

پرتو در چاکسرِ مازندران (1366) به یاد شهر و دیار خود ـ قصرشیرین ـ می‌افتد و با دلی پر از اندوه و حسرت، بر ویرانی و خرابی آن دریغ می‌خورد:

شهر من آه نبینم هرگز

 

با تو این وحشت و ویرانی را

شهر من تا خبری از یادت

 

قصه این شب ظلمانی را

شهر من شور هزاران امید

 

در دل از یاد تو جان می‌گیرد

شهر من چون تو نباشی برجای

 

در دلم خاطره‌ها می‌میرد

شهر من در دل تو مدفونست

 

قصه مردی و نامردی‌ها

می‌توان بُرد ز خاطر آیا

 

آن غزل‌خوانی و شبگردی‌ها

هر شب از شور و نوا غوغا بود

 

معدن سنگ و چنارستانت

چه شد آن چشمه لیژان و کجاست

 

خنده و عربدۀ مستانت

یاد دریاچه و گلگشت سراب

 

کوچه باغات و غزل‌خوانی باد

هر سحر چیدن گل‌های گلاب

 

که هنوز عطر خوشش مانده به یاد

شهر من جوش بهارست ولی

 

نگشاید دلی از بستان‌ها

سوگواران تو را باغی نیست

 

جز چراغانی گورستان‌ها...

یاد شب‌های عزیزی که تو را

 

آغلامی و لب آبی بود

ما هم از شور جوانی سرمست

 

سایه بیدی و مهتابی بود

قصرشیرین را می‌گفتم، آه

 

باز هم روزی و روزی از نو

چه غریبانه به هم پیوستند

 

قصرشیرین و دیار خسرو

(همان: 173-174)

در ادامه شاعر در مصیبت و رنج مردمِ شهرش مویه سر می‌دهد و جنگ را ننگ حیات انسان می‌داند:

نفس باد گرفتست این‌جا

 

بشکند مرگ مگر مهر سکوت

شهر در دود به خود پیچید و خاک

 

رنگ خون دارد و بوی باروت

خانه‌ها خالی و در دست نسیم

 

پرده‌های ز در آویخته‌شان

اشک در چشم و به درد آید دل

 

از در و بام به هم ریخته‌شان

آنچه گرد آمدی به تلاش

 

همه قربانی جنگ‌افروزی

جنگ نه، ننگ حیات انسان

 

جنگ نه، کورۀ آدم‌سوزی

(همان: 174-175)

پس از یاد خاطرات خوش گذشته در قصرشیرین و کرمانشاه، پرتو هنگام غروب که بر لب ساحلِ چاکسر نشسته احساس غربت می‌کند و دلش به او می‌گوید: «شهر و مدفن تو فقط کرمانشاه است»:

آی موجی که ز ره آمده‌ای

 

من هم آواره و سرگردانم

رانده از فتنه و بیداد زمان

 

گر نه از طوس و نه از یمگانم

بر لب ساحلم و شادی من

 

نقش پایی است که ماند بر جای

می‌رسد موجی و گوید بگذار

 

جای پایی که شود راهگشای

شامگاهان که افق خون‌آلود

 

سر خورشید به دامن گیرد

غم غربت به دلم چنگ زند

 

چون شراری که به خرمن گیرد

منم و غرقه به رویایی دور

 

به افق‌های دگر بسته نگاه

ولی آهسته دلم می‌گوید:

 

شهر من، مدفن من: کرمانشاه

(همان: 179)

علی­الفتی نیز برای «سواران آب» که در حلبچه به دست رژیم بعث عراق در اثر بمباران شیمیایی دسته‌جمعی قتل‌عام و به شهادت رسیده‌اند، می‌سراید:

له ناو زه‌ر و زُیل له به‌رزی نه‌یزار

 

خوین بلالویک چووریا له قه‌ی دار...

قامیش سواره‌‌یل شاگه‌ردان کردن

 

چاو کاره‌سات شار وه شار بردن

نه که‌س وانگ هه‌لاورد نه که‌سی شین کرد

 

نه که‌س خه‌یال تاتار چین کرد

که‌لیمه‌ی شیعرم له ئیره بریا

 

یه‌خه‌م له داخ ئی داخه دریا

ته‌نیا له نه‌یزار مه‌لی دا جوواو:

 

قه‌تل‌عام کریان سواره‌یل ئاو

(الفتی: 25-26)

برگردان: در میان گیاهان باتلاقی و در بلندای نیزار/ خون آلبالوی وحشی بر درخت ریخته شد.// نی‌سواران خبر این فاجعه را شهر به شهر بردند// نه کسی ناله سر داد و نه کسی مویه کرد/ کسی نیز خیال تاتارِ چین به خاطر نیاورد// واژگان شعرم اینجا بود که گسیخته شدند/ یقه‌ام در داغ این مصیبت پاره شد// تنها در نیزار بود که پرنده‌ای پاسخ گفت:/ «سواران آب» قتل‌عام شدند.

یکی از سروده‌های تاثیرگذار الفتی، شعری است که برای «آیلان کُردی» سروده است. آیلان کردی (به عربی: آیلان الکردی) پسربچه‌ای سوری بود که در سال ۲۰۱۵ در دریای مدیترانه به همراه مادر و برادر پنج‌ساله‌اش غرق شد؛ درحالی‌که بیش از سه سال عمر نداشت. وی یکی از آوارگان  جنگ داخلی سوریه  بود که جسدش را آب‌ دریا به ساحل آورد. عکس گرفته شده از جسد آیلان، موجی از واکنش‌ها را در دنیا برانگیخت.

له ئه‌و رووژه کِ ده‌لیا بوین چه‌وه‌یلد

 

چراخ مال ته‌نیا بوین چه‌وه‌یلد

چه گووشه‌ماسیی چه‌رمِی جه‌مه‌و بوید

 

چه‌نی سوولی له ئاو ده‌لیا که‌مه‌و بوید

مه‌ل ده‌لیائییگ په‌شتیایوده مه‌وجا

 

پراشه‌ مه‌‌وجه‌گان سه‌ر نایونه ئه‌وجا

م بی‌که‌س‌تر له ت ئه‌و ساله که‌س نه‌یم

 

دِرا بویدن ده‌سد ئه‌ما مِ ده‌س نه‌یم

ئه‌سیر بی‌ده‌نگ ده‌لیایون چه‌وه‌یلد

 

ئه‌زیز مِ چه‌نی ته‌نیایون چه‌وه‌یلد

م زانم جوورِ مِ ته‌نیا مِریدن

 

وه کام وشک له لُی ده‌لیا مِریدن

له قویلای ئاو ده‌لیاگان نیه‌ترسی

 

له ماسی راز ده‌لیاگان نیه‌پرسی

(الفتی: 109-110)

برگردان: از آن روزی که چشمانت دریا بودند/ چشمانت چراخ خانۀ تنهایی بودند. / بسانِ صدفی سفید جمع شده بودی/ چقدر شوری از آب دریا کم شده بود! / پرندۀ دریایی در موج گرفتار شده بود/ هجوم و پرتاب موج‌ها سر به اوج داشتند؛/ من آن سال، کسی را بی‌کس‌تر از تو ندیدم/ دستان تو دراز شده بود، امّا من دستی ندیدم! / چشمان تو، اسیران خاموش دریا بودند/ عزیز من! چقدر تنهایند چشمانت! / من می‌دانم که چون من، تنها خواهی مُرد/ با لبانی خُشک، کنار دریا خواهی مُرد/ از عمق آب دریا نخواهی ترسید/ از ماهی، راز دریا را نخواهی پرسید.


نتیجه

هم‌چنان که از نظر گذشت، در اشعار پرتو کرمانشاهی و علی­الفتی نوستالژی قابل توجّه است. در نوستالژی کودکی و نوجوانی، از آن‌جایی‌که پرتو جوانی را از سرگذرانده، اندوه و غمیاد آن دوران در اشعار او نمود و تأثیر بیشتری دارد؛ در مقابل الفتی تنها به صورت کلّی و سربسته چند بار از دوران کودکی‌اش یاد می‌کند.

نوستالژی دوری از معشوق در سروده‌های هر دو شاعر به چشم می‌خورد؛ امّا بسامد این غمیاد در اشعار علی­الفتی بسیار بیشتر است. شاعر پیوسته از هجر یار می‌نالد و بازگشت و پایان دادن به این هجران را خواستار است. فراق معشوق و اندوه حاصل از هجر او در تمام دفترهای کُردی علی الفتی قابل مشاهده است.

گذر عمر و مرگ‌اندیشی در اشعار پرتو کرمانشاهی ملموس‌تر و جان‌دارتر خود را نمایان ساخته است؛ البته روشن است که چون بیش از هشتاد بهار از زندگانی‌ پرتو کرمانشاهی گذشته، پس او بهتر این گذشتِ زمان را درک کرده و به تصویر کشیده است. در مقابل، مرگ‌اندیشی الفتی بیشتر به‌گونه‌ای متفاوت و مبهم در اشعارش به‌ویژه دفتر سزیان وه‌فر نمود یافته است.

هر دو شاعر از مردم زمانۀ خود نالان هستند؛ پرتو روزگار خوش گذشته را فرا چشم دارد و دریغ آن روزگاران را می‌خورد. الفتی نیز که سخت اندوه‌گین از فضای جامعۀ خود است، پیوسته بر آن است که از این شرایط بیرون بجهد و به جهانی دیگرگون دست یازد.

انعکاس غم و اندوه نوستالژیک شاعر با عناصر طبیعت، در اشعار پرتو چشمگیرتر است؛ او از دریا، شب، غروب، درخت، خورشید، رود، باد، ابر، جنگل، شبنم، باران، زمین، زمستان، شکوفه، چشمه، کوه و... مدد می‌گیرد تا اندوه خود را از گذر زمان و زیبایی‌های آن به رخ بکشد؛ در مقابل هرچند الفتی رنگ اقلیمی و هویّت روستایی در سروده‌هایش پربسامد است، امّا در جهت القای حس نوستالژیک کمتر از آن‌ها بهره برده است.

اندوه از کشتار مردم و ویرانی شهرها در شعر هر دو سرایندۀ کرمانشاهی متبلوّر شده است. پرتو بیشتر قصرشیرین، کرمانشاه و خرابی‌های موطن خود را در نظر دارد و به مصیبت‌های مردم کرمانشاه در هشت سال جنگ تحمیلی اشاره می‌کند؛ در مقابل الفتی با این‌که خود اهل سرپل‌ذهاب است و می‌توانست از جنگ و مصایب آن در سامانِ خود بیشتر سخن بگوید، کمی جهانی‌تر می‌اندیشد و علاوه بر ارج نهادن بر مقام شهدای کشورمان، برای کُردانِ حلبچه و نیز آوارگان جنگ داخلی سوریه ناله سر می‌دهد؛ سرودۀ زیبای او برای «آیلان» کودک سه سالۀ سوری که در آب‌های مدیترانه غرق شد، خود نشان از این موضوع دارد.


 

 



* استاد زبان و ادبیّات فارسی(استاد راهنما)

** دانشجوی دکتری زبان و ادبیّات فارسی  دانشگاه آزاد اسلامی واحد اراک

***  (استاد مشاور اول)

تاریخ دریافت: 7/12/1394                                                                         تاریخ پذیرش: 28/2/1395

منابع و مآخذ

1 ـ آذرنوش، آذرتاش. فرهنگ معاصر عربی. تهران: چاپ یازدهم، نشر نی، 1388.

2 ـ آریانپور، منوچهر. فرهنگ پیشرو آریانپور.تهران: جهان رایانه، 1380.

3 ـ الفتی، علی. سانه‌ناو.تهران: داستان، 1389.

4 ـ ـــــ ، ـــــ . سزیان وه‌فر. کرمانشاه: مؤلف، 1391.

5 ـ ـــــ ، ـــــ . گه‌رمه‌شین. کرمانشاه: مؤلف، 1385.

6 ـ ـــــ ، ـــــ . گه‌رمییان. کرمانشاه: دیباچه، 1394.

7 ـ ـــــ ، ـــــ . گیان. کرمانشاه: مؤلف، 1388.

8 ـ انوشه. حسن. دانشنامۀ ادبیات فارسی. تهران: مؤسسه فرهنگی انتشاراتی دانشنامه، 1376.

9 ـ باطنی، محمّدرضا. فرهنگ معاصر، انگلیسی- فارسی. تهران: فرهنگ معاصر، 1380.

10 ـ برقعی، سیّد محمّدباقر. سخنوران نامی معاصر ایران. تهران: شش جلد، نشر خرم، 1373.

11 ـ سبزیان‌پور، وحید و پیمان صالحی. «بررسی تطبیقی نوستالژی سیاسی در شعر ملک‌الشعرای بهار و جمیل صدقی زهاوی». نشریۀ ادبیات تطبیقی، دانشگاه شهیدباهنر کرمان، سال چهارم، شمارۀ هشتم، صص 137-164، 1392.

12 ـ شریفیان، مهدی. «بررسی فرآیند نوستالژی غم غربت در اشعار فریدون مشیری». فصلنامه علوم انسانی دانشگاه الزهرا، سال هفدهم و هجدهم، شمارۀ 68 و 69، صص63-85. (1387)،

13 ـ شریفیان، مهدی؛ شریف تیموری. روانشناسی درد. همدان: انتشارات دانشگاه بوعلی سینا، 1389.

14 ـ عباسی، محمود؛ یعقوب فولادی. «بررسی نوستالژی در شعر منوچهر آتشی». ادبیّات پارسی معاصر، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، سال سوم، شمارۀ دوم، صص43-73، 1392.

15 ـ نوبتی، علی‌اشرف. کوچه‌باغی­ها. به کوشش محمّدعلی سلطانی، تهران: نشر سها، 1377.