تحلیل و بررسی انگیزه‌های آفرینش شعر

نوع مقاله: علمی پژوهشی

چکیده

هر شعری که سروده می‌شود و از ضمیر شاعر پا به عرصه­ عالم وجود می‌نهد، انگیزه­ای باعث پدید آمدنش شده است. گاه این انگیزه مشخّص بوده و همان هنگامِ سرودنِ شعر، ظهورش را موجب شده و گاه شاعر، ذهنیّت­هایی از قبل در ضمیر ناخودآگاه خود داشته و پس از چندی، آن ذهنیّت­ها، طبع شاعر را تحت تأثیر قرار داده و باعث به وجود آمدن شعر شده است. در این تحقیق ابتدا، خاستگاه شعر به طور کلّی و ظهور استعداد سرایش شعر در وجود شاعر، مختصراً مورد بررسی قرار گرفته، سپس انگیزه­های سرایشِ اشعار، معرّفی، دسته‌بندی و تحلیل شده است. از نتایج حاصل شده در این تحقیق، به این موارد می‌توان اشاره کرد:
1ـ انگیزه­های سرودن شعر، به اندازه­ای متنوّع و گسترده است که معرّفیِ همة آن­ها و قراردادنشان در دسته‌بندی مشخّصی امکان‌پذیر نیست.
2ـ انگیزه­های سرودن شعر، در دوره­های گذشتة ادبی بسیار محدودتر از دورة معاصر است. 3ـ انگیزه سرودن بسیاری از اشعار بیان نشده؛ خصوصاً در دوره‌های گذشته.

کلیدواژه‌ها


تحلیل و بررسی انگیزه­های آفرینش شعر

حسن‌رضا خادم‌الرسول*

دکتر علی­محمد گیتی­فروز**

چکیده

هر شعری که سروده می‌شود و از ضمیر شاعر پا به عرصه­ عالم وجود می‌نهد، انگیزه­ای باعث پدید آمدنش شده است. گاه این انگیزه مشخّص بوده و همان هنگامِ سرودنِ شعر، ظهورش را موجب شده و گاه شاعر، ذهنیّت­هایی از قبل در ضمیر ناخودآگاه خود داشته و پس از چندی، آن ذهنیّت­ها، طبع شاعر را تحت تأثیر قرار داده و باعث به وجود آمدن شعر شده است. در این تحقیق ابتدا، خاستگاه شعر به طور کلّی و ظهور استعداد سرایش شعر در وجود شاعر، مختصراً مورد بررسی قرار گرفته، سپس انگیزه­های سرایشِ اشعار، معرّفی، دسته‌بندی و تحلیل شده است. از نتایج حاصل شده در این تحقیق، به این موارد می‌توان اشاره کرد:

1ـ انگیزه­های سرودن شعر، به اندازه­ای متنوّع و گسترده است که معرّفیِ همة آن­ها و قراردادنشان در دسته‌بندی مشخّصی امکان‌پذیر نیست.

2ـ انگیزه­های سرودن شعر، در دوره­های گذشتة ادبی بسیار محدودتر از دورة معاصر است. 3ـ انگیزه سرودن بسیاری از اشعار بیان نشده؛ خصوصاً در دوره‌های گذشته.

واژه‌های کلیدی

 شعر، انگیزة سرودن شعر، رویداد­ها، الهام گرفتن، شعر قدیم، شعر جدید

 مقدّمه

 ادبیّات فارسی در جهان، به شعر شناخته شده است. ذوق ایرانی از بین انواع ادبی به شعر تمایل بیشتری داشته است و انواع دیگر از قبیل نمایش‌نامه، رمان، داستان و… چنان که امروزه مطرح است، در بین ایرانیان شناخته نشده و با اقبال رو به رو نبوده است. حتّی داستان را نیز خوش­تر داشته­اند که در قالب شعر بیان کنند. در دورة معاصر نیز با وجود استقبال نسبی از انواع مذکور، به تقلید از ادبیّات اروپا، هنوز هم شعر، استیلای بی‌چون و چرای خود را بر ادبیّات فارسی حفظ کرده است.

از آغاز شعر عروضی فارسی دری تا کنون، شاعران بسیاری به ظهور رسیده‌اند و هر کدام برگی بر دفتر وزین شعر فارسی افزوده­اند. دیوانی پس از دیوان دیگر؛ و هر شعری در این دیوان‌ها، مسلّماً با انگیزه­ای سروده شده است و به وجود آمدن آن زمینه­ای داشته است. این انگیزه­ها آن قدر گوناگون و متنوّع است که نمی‌توان محدوده­ای برای آن­ها قایل شد. البتّه در هر دوره­ای به تناسب نوع زندگی و اتّفاقات و موضوعاتِ پیرامون هر شاعری، انگیزه‌ها هم متفاوت بوده است.

 آفرینش شعر

خاستگاه شعر از دو جنبه قابل بررسی است. اوّل آن که به وجود آمدن شعر و رشد آن در وجود شاعر به طور کلّی و بروز استعداد آن در ضمیر او. دوم به وجود آمدن یک شعر به خصوص.

به بیان دیگر، از یک جنبه می‌توان خاستگاه کلّی شعر و شاعری در وجود شاعر را به تحقیق و بررسی نشست و از جنبة دیگر، خاستگاه یک شعر خاص از اشعار او را.

از جهت نخست، آن را می‌توان به استعداد خداداد منسوب دانست. چرا که اگر از ابتدا استعداد و ذوق شعر در وجود کسی نهاده نشود، خود از پیشِ خود نمی‌تواند شعر بگوید. در این راستا می‌توان به آیة 69 از سورة مبارکة «یس» استناد کرد:

«وَما عَلَّمْناهُ الشِّعْرَ وَ ما یَنْبَغی لَهُ اِنْ هُوَ اِلاّ ذِکْرٌ وَ قُرآنٌ مُبینٌ»

آن گونه که از این آیة شریفه استنباط می‌شود، شعر جنبة خدایی دارد و از جانب خداست. زیرا در این آیه فرموده: ما به او «پیامبر (ص)» شعر نیاموخته­ایم؛ پس عکس آن نیز صادق است. یعنی به دیگران، ما آموخته­ایم و اگر ارادة ما بر این قرار می‌گرفت که به او نیز بیاموزیم، می‌آموختیم. و تا ما به کسی توانایی گفتن شعر را ندهیم، از پیش خود نمی‌تواند شاعر باشد. نتیجه آن که، شعر از جانب خدا و منتسب به اوست. زیرا خداوند است که آن را به انسان الهام می‌کند. اگر فیض بی‌انتهایش نعمت کلام را به شاعر نبخشد، هیچ کاری از دست انسان به عنوان شاعر بر نمی­آید. ابیات زیر، به ترتیب از حافظ بزرگ و شهریار را نیز می‌توان از این منظر نگریست:

حسد چه می­بری ای سست نظم بر حافظ

 

قبول خاطر و لطف سخن خداداد است

چه کنم؟ شاعر آفریدستم

 

کار دیگر نیاید از دستم

(نیک­اندیش، 1370: 46)

چیزی که هست آن که موضوع و مضمون کلام را خداوند بر اساس تفکرّات و خواسته‌های شاعر به او می‌بخشد. زیرا خداوند بر اساس سنّت خود، هر چه را که انسان از دنیایی و اخروی بخواهد و خود زمینه را فراهم کند و به دنبال آن برود، به او می‌دهد. پس شاعر، کلامِ مطابق افکار و عقایدش را می‌طلبد و خداوند نیز به او عطا می‌کند. از این منظر شعر و کلام، تقدّس می‌یابد. اگر نه این گونه بود خود به تقدّس کلام سوگند یاد نمی‌کرد: «ن وَالقَلَمِ وَ ما یَسْطُرونَ» (قلم، 1) بر پایة این آیة شریفه، هر آن چه که قلم بنگارد، مقدّس است و پاک و بی‌آلایش و از جانب حضرت احدیّت. ممکن است که در این باره شبهه­ای ایجاد شود که کلام ناصواب برخی شاعران و نویسندگان، چگونه توجیه‌پذیر است؟ هر گاه ببینیم که نویسنده یا شاعری، شعر یا نوشته­ای یاوه و هزل یا ضد ارزش‌های الهی و دینی بنویسد یا بسراید، او تنها از مایه‌ها و ابزار مقدّسی که خداوند در اختیار او قرار داده به زشتی و ناسپاسی بهره گرفته است. آیا نبوده و نیست کسانی که با تسلّط بر مفاهیم آیات الهی، آن آیات ملکوتی و کلام خدا را در توجیه ستمگری‌های حاکمان جور و اهداف پلید آنان به کار گرفته­اند و می‌گیرند؟ قدرت و ذوق شاعری را خداوند به شاعر بخشیده، امّا این شاعر است که از آن در راه نادرست بهره می‌جوید. «قیصر امین‌پور» نکتة شاعرانه­ای در این باره دارد: «همة آدم‌های خوب شاعرند. وقتی بگویم همه­ آدم‌های خوب شاعر هستند، پس می‌توانم بگویم همة شاعران آدم‌های خوبی هستند. البتّه همة «شاعران». (یعنی روی کلمة شاعران تأکید دارم.) پس اگر می‌بینید که بعضی از شاعران آدم‌های بدی هستند، بدانید که آن‌ها یا شاعر نیستند و یا آدم
نیستند. (امین­پور، 1379: 19)

شاعرانِ بسیاری را سراغ داریم که در نقل زندگی آن‌ها آمده: که او از دوران کودکی مثلاً از هفت، هشت سالگی شروع به گفتن شعر کرده است. یا خود می‌گوید: که من اوّلین شعرم را در کودکی یا نوجوانی گفته­ام. از آن جمله: پروین اعتصامی و شهریار. البتّه شاعران دیگر که در شرح زندگیشان گفته نشده نیز از این موضوع مستثنی نیستند و فقط به دلایلی در شرح زندگی آنان ذکر نشده است.

همان گونه که گذشت، استعداد هنر، از جمله شعر را خداوند از همان ابتدا در وجود انسان قرار می‌دهد. اگر این گونه نیست، انسان در اوان کودکی و نوجوانی، تجربة کلام موزون و
خیال انگیز را از کجا به دست می‌آورد؟ و چگونه می‌تواند شعری بگوید که یک انسان بالغ و
غیر شاعر از گفتن همانند آن عاجز است؟ جالب است که گاه این استعداد در چند زمینه بروز می‌کند و گاه در یک زمینة به خصوص. حتّی می‌تواند اگر مجال بروز در یک زمینه نیافت، در زمینة هنری دیگری خود را نشان دهد. «احمد شاملو» ظهور شعر را در وجود خود، عقدة سرکوفتة موسیقی می‌داند و معتقد است که می‌بایست او موسیقی‌دان می‌شد امّا روزگار با موسیقی دان‌شدن او سازگار نبوده است. او ضمن تعریف خاطره­ای، این نکته را به صراحت بیان کرده است. «شاملو» می‌گوید: در دوران کودکی­اش در همسایگی خانة آن‌ها، خانواده­ای ارمنی زندگی می‌کرده­اند که دو دختر جوان داشته است. دختران جوان نوازندة پیانو بوده‌اند و گاه گاه که پیانو می‌نواخته‌اند، او از جایی که به خانة آن‌ها راه داشته است، به صدای پیانوی آن‌ها گوش می‌داده و مسحور آن نوای سحرانگیز و دلنواز می‌شده. در نتیجه کم‌کم علاقه و شوق موسیقی در وجودش پیدا شده است. امّا به دلایلی نتوانسته که به آن آرزوی خود دست یابد و آتش اشتیاق خود را بنشاند. خود در ادامة این خاطره می‌گوید: «شنیدن آن قطعات موسیقی، آن چنان آتشی در من روشن کرد که سال‌های سال اصلاً زندگی من به کلّی زیر و رو شد. موسیقی تمام وجودم را تسخیر می‌کرد. این شوق دیوانه­وارِ موسیقی تا چند سال پیش هم‌چنان در من بود. موسیقی شوق و حسرت من شده بود. پس شوق و حسرتم نیز نبود. یأس مطلق من بود. یأس دختری که می‌بایست پسر به دنیا آمده باشد و دختر از کار در آمده! و بی‌گمان، امروز هم در من، شعر عقدة سرکوفتة موسیقی است. (پاشایی، 1382: 596)

ذوق و استعداد خداداد، معمولاً با اتفّاقی مهم در زندگی شاعر، به منصة ظهور می‌رسد و آن اتفّاق زندگی او را متحوّل می‌کند و طبع او را برای همیشه شکفته می‌کند در این صورت شعر او را به طور کلّی، جدا از انگیزه‌های خاص هر شعر، می‌توان مدیون همان اتفّاق دانست. در این زمینه «عشق» از مشهورترین این اتفّاقات است که در زندگی شاعرانی چون «رهی معیّری»، «دکتر مهدی حمیدی»، «شهریار» و… سراغ داریم. شهریار در این باره، پس از نقل خاطره‌ای، حاکی از عشق او به خواهرِ دوستش و عشق آن دختر به او و این که دختر را به شخصی متنفّذ دادند و تلاش‌های او بی‌ثمر ماند، اضافه می‌کند: «این باعث شد که شعر من یک دفعه طغیان کرد. دلی شکسته می‌خواست. عمدة این شکسته‌دلی بود که مرا درست کرد. علّت اصلی نبوغ من این بود. همین شکسته دلی موجبش شد. (علی­زاده، 1379: 211)

نمونة دیگر این گونه اتفّاقات که باعث شکفته‌شدن طبع شعر همیشگی شاعر می‌شود، همان اتفّاقی است که برای «احمد شاملو» روی داد و ذکر آن رفت.

شاعران و منتقدان و نظریه‌پردازان، در باره خاستگاه شعر به طور کلّی، به تناسب ذائقة خود، هر کدام، اظهار نظرهایی کرده‌اند. برخی خاستگاه شعر را مانند ماهیّت خود آن ناشناخته می‌دانند و برخی دیگر نشانی‌هایی از مبدأ زایش آن داده‌اند. به عنوان نمونه، «قیصر امین‌پور» آن را ناشناخته می‌داند و می‌گوید: «چون آغاز شعر، همیشه در مِهی غلیظ فرو رفته است، آغاز هر شعر مثل آغاز بشریّت پر از ابهام و ایهام است. شعر قطاری روشن است که از عمق یک تونل تاریک و طولانی بیرون می‌خزد. قسمتی از این قطار همیشه در تاریکی و دود و مه پنهان است». (امین­پور، 1381: 26)

«رضا براهنی» نیز، ضمن اشاراتی به ناشناخته بودن آفرینش شعر، در این باره فرضیه‌ها و نظراتی دارد که اشاره‌ای کوتاه به آن‌ها می‌شود:

«آفرینش شعر از آن جا شروع می‌شود که در اتاقی تاریک نشسته­اید، ناگهان دستی نامریی چراغ را روشن می‌کند. در یک لحظه هر چه را که در اتاق هست می‌بینید. تمام چیزهای اتاق به سوی دریچة چشم شما حمله‌ور می‌شوند و در ذهن شما خود را به ثبت می‌رسانند. ناگهان دست نامریی، چراغ را خاموش می‌کند و آن گاه شما می‌مانید و تاریکی اتاق و فقط یادهایی از چیزهایی که در اتاق، در زمان روشن‌بودن چراغ آن‌ها را تماشا کرده‌اید.

روشن‌شدن چراغ و وقوف به موجودیّت چیزهای اتاق، سطرهای نخستینِ شعری است که انسان به طور ارتجالی، بدون کوچک‌ترین زحمت بر زبان می‌راند و با همین چند سطر راه می‌افتد و به شعرش، نخستین حالات و ابعاد را می‌دهد، ولی بعد از این چند سطر که بر اساس الهام بوده است و اشراق، شاعر به کشف و شهود می‌گراید و در این جا نوعی وقوف ثانوی یاری‌اش می‌کند.

یادهایی از اشیا و حالاتی از آن یادها، هنگام روشن بودن چراغ در ذهن او انباشته شده است. این یادها و حالات دیگر از تمام اشیایی که شاعر، هنگام روشن بودن هر نوع چراغ دیده است، به ذهن او هجوم می‌آورند و یک یک از او می‌خواهند که وجودشان را به صورت کلمه در آورد. (براهنی، 1380: 101-104)

شاعر در لحظة آفرینش شعر، در وضعیتّی قرار می‌گیرد که بعضی اشیای طبیعت را در لحظه‌ای می‌پذیرد و بعضی دیگر را موقّتاً از ذهن خود خارج می‌کند. به همان‌گونه که برخی از شنوندگان موسیقی، چشم‌های خود را می‌بندند تا حضور ذهن بیشتری برای پذیرفتن موسیقی داشته باشند. و در واقع از دریچه حسّ سامعه، خود را مستعرق نوسان‌های سکر آور موسیقی کنند. (همان: 42)

شاعر مستعد، پس از الهام یافتن، بر اساس تجربیّات حسی، احساسی، تخیّلی و فکری خود تکّه‌ای از زندگی خود را در محیطی از طبیعت در قفس قالبی می‌اندازد که در همان موقع شعر گفتن به وجود می‌آید. به همین دلیل، قبل از آ‏فریده‌شدن شعر، دربارة فرم آن، هیچ نوع پیش‌بینی نمی‌توان کرد؛ چرا که فرم شعر نیز هنگام آفرینش شعر به وجود می‌آید و جدا‌کردن مصالح شعری از فرم شعر و گفتن این که: «در شعر هم اوّل فرم در ذهن ما تکوین می‌یابد و بعد برای ساختن آن از مصالح استفاده می‌کنیم.» اشتباهی بیش نیست.» (همان: 155)

تحلیل انگیزه­های آفرینش شعر

انگیزه و عامل پیدایی شعر یا بهتر است بگویم: «استعداد و ذوق شعری» و این که چگونه توانایی گفتن شعر در وجود کسی ظهور و بروز می‌کند، در بخش پیشین (آفرینش شعر) بررسی شد. اینک به بررسی این موضوع می‌پردازیم که انگیزه‌های اختصاصی اشعار، چگونه و چه چیزهایی می‌توانند باشند و چگونه قابل دسته‌بندی هستند. آیا می‌توان جهت‌گیری خاصّی برای بررسی آن‌ها داشت؟ یا این که آیا می‌توان یک دسته‌بندی جامع برای آن‌ها قایل شد؟ و… .

بر پایة آن چه که در مقدّمه نیز اشاره شد، انگیزه‌های شعر بسیار است و به اندازة عواطف و خواسته‌ها و حالات روحی و اتّفاقات زندگی انسان رنگارنگ و متنوّع است. بر همین اساس، بررسی همه جانبة اشعار و انگیزه‌های آن‌ها و جای دادن آن‌ها در یک دسته‌بندی مشخّص، ناممکن می‌نماید. زیرا هر شعری از جهات گوناگونی قابل بررسی است. با این وجود، برخی دسته‌بندی‌ها و نتایجی که در این بررسی و تحقیق می‌توان به آن‌ها دست یافت، از این قرار است:

در یک دسته‌بندی می‌توان انگیزه‌ها را به طور کلّی به ناشناخته و شناخته شده تقسیم کرد. برخی اشعار انگیزه‌ای ناشناخته دارند. حتّی برای خود شاعر. یعنی نمی‌توان دقیقاً گفت که انگیزة این شعر، آن رویداد به خصوص بوده است، بلکه شاعر در یک موقعیّت، ناخودآگاه
می‌بیند شعری به سراغ او آمده و حتّی گاه پس از نوشتن آن می‌بیند که مضمون آن کاملاً مغایر با اتّفاقات پیرامون او و موقعیّتی است که در آن قرار داشته و ظاهراً هیچ انگیزة مشخّصی برای سرودن آن شعر وجود ندارد و این جوشش طبیعی شعر است که شعر را به وجود آورده است. البتّه به طور ناخود‌آگاه تحت تأثیر عامل یا عواملی بوده که خود شاعر هم در آن لحظه از آن اطّلاع ندارد و مثلاً ممکن است این عامل، از پیش بر شاعر تأثیر گذاشته باشد. «رضا براهنی» در این باره مثالی جالب دارد: او می‌گوید: «‌فرض کنید پنجاه نفر در خیابان شاهد مرگ آدم یا آدم‌هایی می‌شوند. ممکن است یکی از آن پنجاه نفر، شاعر باشد. شاعر به دلیل تأثیرپذیری بیشتر از حوادث، ‌به آن تجربة عمومی، فردیتّی که عمیق‌تر و بالاتر از فردیّت دیگران است می‌بخشد و بعد در شعری و یا حتّی اشعاری، آن را به طور ناخود آگاه بیان می‌کند.» (همان: 177)

بنا بر این گاه لازم نیست حتماً در همان لحظه‌ سرودن شعر اتّفاقی بیفتد تا شاعر شعری را بسراید. «احمد شاملو» می‌گوید: «شخصاً خیلی دور هستم از شعر. هرگز شاعری نمی‌تواند من را برانگیزد برای نوشتن. هرگز خواندن هیچ کدام از شعرها، انگیزة شعر برایم نمی‌شود. چه چیزی انگیزة شعر در من می‌شود؟ نمی‌دانم. تنها چیزی که مستقیماً انگیزة شعر شد در من، اعدام ناگی و وزیر جنگش بود، که شد آن «مرثیه برای مردگان دیگر» (مجابی، 1377: 637)

بر پایة مطالب گذشته، شعر، یا جوششی است یا کوششی. معمولاً اشعار جوششی همان اشعاری است که نمی‌توان برای آن‌ها انگیزه‌ای خاص ذکر کرد. بدین معنا که جوشش طبع شعر ذاتی شاعر باعث سرودن آن شده است. با وجود این، شاید مرز بین شعر جوششی و شعر کوششی را به طور دقیق نتوان مشخّص کرد. چرا که گاه شاعر، شعر را با کوشش شروع می‌کند، یعنی از روی اراده و تصمیم قبلی شروع به سرودن آن می‌کند و در ادامة آن، کوشش به جوشش تبدیل می‌شود؛ بدین صورت که شاعر چنان در عوالم شاعرانه مستغرق می‌شود که دیگر کوشش و عامل آغازین را از یاد می‌برد و اندیشه و خیال او فقط معطوف به موضوع شعرش می‌شود. نمونة آن، شعر فرّخی سیستانی می‌تواند باشد که به توصیّة «خواجه عمید» در وصف داغ‌گاه سروده شده. درست است که فرّخی اختصاصاً نشسته و برای ساختنش کوشیده است، امّا چون در درون خود، عشق و شوری برای رسیدن به دربار چغانیان داشته، همین کشش و شور درونی باعث شده که شعر او شعری عالی در نوع خود از آب در آید و غیر از فنون شاعری، آن اندازه‌گیری و روح شعری و احساس داشته باشد که تا زمان ما به عنوان شعری مورد پسند، ارزش خود را حفظ کند. غزلی را که حافظ در مدح و ستایش شاه شجاع (ابوالفوارس) که به گونة «توسیم»، بنای قافیة آن را بر نام ممدوح نهاده و با مطلع زیر سروده نیز نمونة دیگری تواند بود:

ستاره‌‌ای بدرخشید و ماه مجلس شد

 

دل رمیده ما را انیس و مونس شد

این غزل می‌تواند شعری کوششی باشد، زیرا از قراینی بر می‌آید که حافظ به قصد مدح آن را سروده باشد. از طرفی به دلیل وجود زیبایی‌ها و جلوه‌های عالی شعری که در آن دیده
می‌شود، ‌کوششی بودن آن مورد تردید قرار می‌گیرد. گویی ممدوح و معشوق زمینی با معشوق آسمانی پیوند می‌خورد. بدین صورت که از رگه‌های قوی عرفانی نیز بی‌بهره نمانده است.  به گونه­ای که کاربردهای خاص حافظ در اشعار عارفانه­اش در این غزل نیز به نسبتِ خود شعر کم نیست. چنان که در ابیات زیر جلوه‌گر است:  

به بوی او دل بیمار عاشقان چو صبا

 

فدای عارض نسرین و چشم نرگس شد

خیال آب خضر بست و جام اسکندر

 

به جرعه نوشی سلطان ابوالفوارس شد

ز راه میکده یاران عنان بگردانید

 

چرا که حافظ از این راه رفت و مفلس شد

لذا انگیزة اصلی آن مانند بسیاری غزلیّات خواجه بر ما معلوم نیست. یعنی دقیقاً نمی‌توان معلوم کرد که آیا حادثه­ای روی داده است که حافظ را برانگیخته برای سرودن این شعر یا این که به گونة جوششی، شعر، خود به سراغ او آمده است؟ از ابتدای غزل که شروع به خواندن می‌کنیم، با این تصوّر غزل را ادامه می‌دهیم که غزل، عاشقانه است و برای معشوقی خیالی یا واقعی گفته شده که آن قدر زیبایی و جلوه‌گری دارد که می‌تواند ماه مجلس بشود و دیگر زیبا‌رویان در برابر او ستاره‌ای بسیار کوچک‌تر و در حاشیه به نظر برسند. امّا در ادامه به اشارة ستایش‌آمیز حافظ به «ابوالفوارس» بر می‌خوریم. در این جا ذهن ما به این نکته معطوف می‌شود که آن ویژگی‌ها که ذکر کرد، می‌تواند ابوالفوارس باشد. این بار تعابیر دیگری که در ادامة غزل به آن‌ها بر می‌خوریم، دوباره ما را از انتساب قطعی شعر به مدح و ستایش، مردّد می‌کند. مثلاً بیت زیر را، با هیچ قرینة قطعی­ای نمی‌توان به مدح شاه شجاع منسوب داشت:

کرشمه­ تو شرابی به عاشقان پیمود

 

که علم بی‌خبر افتاد و عقل بی‌حس شد

البتّه نباید از نظر دور داشت که از زیرکی‌ها و رندی‌های حافظ است که سخن را چند پهلو بگوید چنان که عاشقانه را از عارفانه نتوان تمیز داد. بر این اساس می‌توان گفت گاهی انگیزه‌ای کوششی، خود عامل جوشش شعری در شاعری می‌شود و او را از عوالم کوششِ صِرف خارج می‌کند و آن قدر شاعر در جهان شعر سیر می‌کند که شعرش رنگ و بوی کوشش را از دست می‌دهد. کافی است شاعری هم‌چون حافظ، استعداد و هنر شاعری را به کمال داشته باشد، آن گاه است که با زیرکی می‌تواند شعری را از کوشش به جوشش منتهی کند.

یکی از نتایج حاصل شده در این بررسی آن است که باید در دسته‌بندی انگیزه‌های
اشعار، دقّت داشته باشیم که حدّ و مرز «موضوع» را از «انگیزه» جدا کنیم، زیرا این دو آن قدر به هم در آمیخته‌اند که گاه جدا‌کردن آن‌ها از هم بسیار دشوار می‌نماید. مثلاً آیا مدح و ستایش را می‌توان انگیزه‌ای برای سرودن اشعار دانست؟ به بیان دیگر، آیا می‌توان در یک دسته‌بندی، مدح را یکی از انگیزه‌ها قلمداد کرد و اشعار را از نظر انگیزة سرایش به مدحی و غیر مدحی تقسیم کرد؟ اکنون این موضوع را بیشتر بررسی می‌کنیم:

ممکن است شعری سلطان را بستاید، که موضوع آن ستایش است، امّا چه اتّفاقی افتاده تا جرقّه­ای در ذهن شاعر زده است و باعث شده که آن شعر را بسراید، آن اتّفاق به خصوص، انگیزة اصلی شعر است. بدیهی است که همة اشعار مدحی با یک انگیزة مشخّص سروده نشده‌اند. هر چند که مدح، انگیزة کلّی شاعر بوده باشد. هر شاعری، در شعرِ مدحیِ خود، سلطان، وزیر و یا بزرگی را می‌ستاید، امّا زمانی پیروزی ممدوح در جنگ انگیزه­ای می‌شود که او را مدح کند و گاهی رنج‌های زندان باعث می‌شود که او به مدح بپردازد و از ممدوح برای رهایی از آن آلام استمداد کند؛ گاه نیز نیازمندی و حاجات شاعر باعث سرودن شعر می‌شود و گاهی نیز فرارسیدن بهار و عید نوروز و اعیاد دیگر انگیزه‌ای می‌شود تا به او تهنیت گفته و در ضمن آن ستایشی از او نیز به عمل آورد. لذا نمی‌توان در یک دسته‌بندی، انگیزة اشعار را مدحی و غیر مدحی دانست. که اگر چنین باشد، باید بیشتر اشعار یا شاید بتوان گفت تمامی دیوان برخی شاعران مدّاح و ستایشگر را باید در این دسته اشعار جای داد؛ حال آن که هر کدام از آن‌ها، خود انگیزه­ای خاص خود داشته است.

به عنوان نمونه شعری که «کلیم کاشانی» در مدح «شاه نوازخان» سروده است، از این جهت که عنوان شعر و قسمت­هایی از آن در ستایش ممدوح است، شعری مدحی است و موضوع آن مدح و ستایش است. امّا از آن جا که به او اتّهام جاسوسی‌ زدند و او را باز داشت‌کردند و او نیز برای اثبات بی‌گناهی خود و اظهار وفاداری به ممدوح این شعر را در زندان سروده، انگیزة آن «رفع اتّهام از خود» ‌تلّقی می‌شود. حتّی با وجود آن که محلّ سرودن آن زندان است و خود نوعی حبسیّه ‌به شمار می­آید، امّا نمی‌توان انگیزة آن را زندان دانست؛ زیرا شکوه­ای که در آن موج می‌زند، همه از تهمت جاسوسی حکایت می­کند. اینک شرح ماجرا و چند بیت از شعر مذکور:

«میرزا ابوطالب کلیم کاشانی»، شاعر قرن یازدهم ه‍‌ . ق. در آغاز جوانی، در عهد جهانگیر خان نورالدّین پدر شاه جهان به هندوستان سفر کرد. در این سفر، وی ملازم و مصاحب
«شاه نوازخان صفویِ شیرازی، پسر رستم میرزای صفوی»، از امرای مشهور و جهانگیری آن عهد و وزیر «ابراهیم عادل شاه ثانی»، بوده است. که کلیم ابتدا وارد دربار هم او شده بود. (شمس لنگرودی، 1367: 133) امّا پس از چندی به یاد وطن افتاد و در 1028 ه‍ . ق. به اصفهان بازگشت. آن گاه پس از دو سال اقامت، در 1030ه‍ ‍. ق. برای همیشه به هندوستان مهاجرت کرد. در یکی از مسافرت­ها که عازم بیجار بوده، در راه مورد سوء ظن راهداران واقع گردید و به خیال این که حامل نامه‌ای باشد، تفتیش بدنی و بازداشت شده است. او برای رفع اتّهام از خود، شعر زیر را خطاب به شاه نوازخان سرود و از او خواست که او را آزاد کند. او به شاه نوازخان بسیار امیدوار بود، چرا که در دربار او بهره‌های فراوان یافته و بسیار مورد احترام بود. میزان وابستگی شاعر به شاه نواز خان و امیدواری به نفوذ او از این جا معلوم می‌شود که می‌گویند، پس از آن که شاه نواز خان از دنیا رفت، دیگر کلیم هیچ انگیزه‌ای برای ادامة زندگی در هندوستان نداشت. (ظفری، 1364: 104)

اینک قسمتی از شعر کلیم:

فلک قد را نمی‌پرسی که گردون

 

چرا آزرد ما را بی‌محابا

چرا زد راه بیمار غمی را

 

که می‌آمد به درگاه مسیحا

به عزم سیر بیجاپور گشتیم

 

رهی با اختری خوش دشت پیما


ولی آخر زچشم زخم گردون

 

عجایب سنگ راهی گشت پیدا

به چنگ راهداران اوفتادیم

 

چه گویم تا چه‌ها‌کردند با ما

همه اندر تجسّس موشکافان

 

همه در کنجکاوی ذهن دانا

یکی می‌گوید اینان را بکاوید

 

که شاید نامه‌ای گردد هویدا

زبس تفتیش، از هم می‌گشودند

 

اگر دربار ما بودی معمّا

به جرم این که می‌ماند به نامه

 

کشیدند استخوان‌ها را از اعضا

سواد نامه را می‌ماند، شستیم

 

سیاهی را به اشک از چشم بینا

شعری نیز که «فرّخی سیستانی» برای «فتح سومنات» سروده و معروف است، با مطلع:

فسانه گشت و کهن شد حدیث اسکندر

 

سخن نو آر که نو را حلاوتی است دگر

 

از این جهت که در مدح و ستایش «سلطان محمود غزنوی» است، شعری مدحی به شمار می‌آید، از طرفی آن چه که موجب شده تا این شعر سروده شود، پیروزی سلطان محمود در جنگ بوده است، لذا جزء اشعاری که انگیزه­ آن­ها «جنگ و متفرّعات آن» است، قرار می‌گیرد.

به برخی اشعار بر می‌خوریم که دربارة مسایل سیاسی گفته شده. مثلاً دربارة نفت یا حکومت نظامی. امّا به گونة «طنز» بیان شده. حال انگیزه‌ای که باعث سرودن آن شده، یعنی همان کمبود نفت و حکومت نظامی و… ، انگیزه اصلی آن محسوب می‌شود و اهمیت دارد نه نوع بیان آن. بنا بر این نمی‌توان این گونه اشعار را تحت عنوان «شوخی» قرار داد. چرا که انگیزة شاعر از سرودنشان، شوخی با دیگران نبوده است.

نکتة قابل تأمّل دیگر آن است که انگیزه­ها در اشعار گذشته بسیار محدود است، حال آن که در اشعار متأخّر و خصوصاً در دوة معاصر بسیار متنوّع است. یکی از علّت‌های این امر که از دقّت در اشعار گذشته آن را می‌توان دریافت، آن است که انگیزه­های شاعران گذشته به دلیل آن که غالباً در دربارها به سر می‌برده­اند، محدود است به اتّفاقاتی که در دربارها افتاده است و مربوط به نشستن و برخاستن و خفتن و شکار و… ممدوح و خوش­آمد او و هم‌چنین تقاضای صله و جایزه. شعر در آن زمانه، وسیله‌ای بوده برای وصف بهار، تابستان و… یا مدح فلانی و هجو دیگری. البتّه این، به وضع زندگی اجتماعی در دوره‌های پیشین وابسته است، زیرا مناسبات زندگی سیاسی و اجتماعی و آداب و معاشرت‌ها در آن روزگاران این گونه ایجاب می‌کرده است. و تا قرن‌ها هم به همین منوال ادامه داشته است. از این روی، در قرون متمادی، دورنمای زندگی اجتماعی و روابط انسانیِ موجود در لا‌به‌لای اشعار، بدون تغییری چشم‌گیر انعکاس یافته است. چرا که نوع زندگی‌ها و مناسبات، تا حدود قابل توجهّی یکسان بوده است. همان دغدغه‌هایی که شاعر قرن پنجم داشته همان‌ها هم با کمی اختلاف در قرن‌های بعد فکر شاعر را به خودش معطوف داشته است. آن اختلاف اندکی هم که دیده می‌شود، تأثیر اوضاع و دگرگونی‌های اجتماعی و سیاسی بوده است، که با انتقال سلطنت از شخصی به شخص دیگر به وجود می‌آمده است.

گاه از بین همة شاعران یک عصر، افراد شاخصی پیدا شده‌اند که اثری ماندگار خلق
کرده‌اند یا به نوعی خاص از اشعار شهرت یافته‌اند. مانند: سیف فرغانی و عبید زاکانی که در شعر اعتراض و هم‌چنین انتقاد از اوضاع سیاسی  اجتماعی، نامبردار شده‌اند. امّا باز در دیوان این دسته از شاعران اشعاری همانند هم‌عصران آن‌ها دیده می‌شود. خصوصاً آن که انگیزة دقیق بسیاری از اشعارشان نامشخّص است و همین امر به محدودتر نشان‌دادن انگیزه‌ها بیشتر کمک می‌کند.

شاعر در دوره‌های گذشته، گویی زندگی روزمرة خود را نیز فراموش می‌کند و کمتر نمودی از آن را در شعرش می‌توان دید. هر چه هست یا منحصر به دربار است یا تقلید موضوعات مرسوم آن روزگار از دیگران. گاه تنها در قالب یک تقاضا، گوشه‌ای از زندگی و دغدغه‌های او را می‌توان به چشم آورد و مثلاً فهمید که عائله‌اش سنگین بوده است و خرجش زیاد و مقرّری‌اش کم. تودة مردم و طبقات متوسّط و پایین اجتماع آن روز، در شعر راه ندارد. گویی هیچ گوشه‌ای از زندگی مردم و حوادث و رویدادهای پیرامون شاعر، نمی‌توانسته‌اند انگیزه‌ای برای شعر بشوند و اهمیتی برای ورود در شعر نداشته‌اند. گر چه می‌توان از دیدگاه جامعه‌شناسانه روزنه‌هایی یافت و اندکی از آداب و رسوم و روابط اجتماعی آن دوران را در برخی اشعار کشف کرد. با این همه، همان‌ها نیز انگیزة شعر نبوده‌اند. شاید به سختی بتوانیم در دیوان شاعران بزرگ یا شاعرانی که از شهرتی برخوردار هستند نه به اندازه بزرگان شعری را بیابیم که انگیزة آن، دیدن حمّالی باشد در حالی که پای او زیر چرخ درشکه رفته است.

امروزه انگیزه‌ها آن اندازه گوناگونی دارد که در شمار نمی‌آید. دلیل این امر آن است که شعر از انحصار دربارها و زورمداران خارج شده است و همه‌ ابعاد زندگی روزمرّه را تحت قلمرو خود گرفته است. شعر امروز روایت‌گر جنبه‌های مختلف حیات است. شعر امروز همة زندگی شاعر است و شاعر با شعر زندگی می‌کند و زندگی بدون شعر برای او مرگ است. اکنون هر چیزی، می‌تواند انگیزه­ای شود برای شعر، از قبیل: دیدن چند تصویر، نگاه مرموز شخصی غریبه به آب رودخانه، مشاجرة چند نفر، شکستن دست، گم‌شدن در راه گرفته، تا چشمان جانباز، برگشتن اجساد شهدا از جبهة نبرد و مشکل کمبود نفت و مسایل مهمّ سیاسی کشور و هزاران انگیزة دیگر.

انگیزه­ها در دسته‌بندی دیگری می‌تواند شخصی یا اجتماعی (جمعی) باشد که هر کدام نیز در جای خود می‌تواند قابل بررسی باشد. انگیزه­های شخصی، آن که مربوط به امور شخصی شاعر می‌شود، مانند رویدادهای درون خانواده او. از قبیل: تولّد فرزند، بیماری خود و خانواده، خریدن چیزی، موفّقیّت خود یا دیگر اعضای خانواده در امری مهم و… با توجّه به این‌ها، انگیزه‌های شخصی، خود نیز می‌تواند درونی یا بیرونی باشد. درونی آن که مربوط به حالات و روحیّات خود شاعر باشد. به عنوان نمونه، بیماری خود شاعر جزء این دسته می‌تواند باشد. چرا که در این گونه اشعار، شاعر درد و رنج ناشی از بیماری خود و عوارض آن را توصیف می‌کند. پس می‌توان گفت، انگیزة چنین شعری از درون شاعر نشأت گرفته است.

انگیزه‌های بیرونی نیز مانند موفّقیّت یکی از اعضای خانواده که باز در این صورت از بیرون وجود شاعر سرچشمه می‌گیرد. با وجود همة این اوصاف، به نظرم، شاید نتوان مرز دقیقی بین انگیزه‌ها از جهت این که بیرونی باشد یا درونی، قایل شد. چرا که مثلاً شادمانی حاصل از موفّقیّت عضوی از خانواده که به ظاهر انگیزه‌ای بیرونی است نیز، از عواطف درونی شاعر، یعنی احساس شادمانی او، ناشی شده است.

انگیزه‌های شخصی از نوع درونی، به نوبه‌ خود می‌تواند عاطفی و مربوط به عاطفة بشری و جمعی انسان‌ها باشد. مانند اشعاری که از روی دلسوزی و ترحّم نسبت به هم‌نوع گفته شده. هر قدر انگیزه‌های شخصی عاطفی‌تر باشند و از عاطفة بشری و جمعی، بهرة بیشتری داشته باشند، ماندگاری بیشتری دارند، تا انگیزه‌هایی که جنبة کاملاً شخصی دارند. مثلاً شعری که انگیزة سرایش آن، تولّد فرزند شاعر بوده، در همان حال و هوا می‌ماند، اگر نکتة عمومی و جذّابی برای جامعه در آن نباشد. حتّی گاه گیرایی اولیّة خود را برای شاعر نیز از دست می‌دهد و جز تجدید خاطره‌ای چیزی برای گفتن ندارد. تا آن جا که برخی شاعران، در سالگرد تولدّ فرزندشان شعر دیگری می‌گویند. گویی شعر پیشین کاربرد خود را از دست داده است. در مقابل، آن شعری که شاعر، برای دلسوزی نسبت به کودکی گرسنه و بی‌سرپناه گفته است، خصوصاً آن که از جنبه‌های زیبایی‌شناسی بالایی نیز برخوردار باشد، جز آن که در همان زمان سرایش ترحّم برانگیز و تأثیرگذار است، در زمان‌های پس از خود نیز احساس انسان را برمی‌انگیزد و هر کس با خواندن آن، با کودک تهیدستی که از گرسنگی و بیچارگی رنج می‌برد، احساس هم‌دردی می‌کند، که اگر نکند، «نشاید که نامش نهند آدمی».

همان‌گونه که گفته شد، انگیزه‌ها می‌تواند جنبة اجتماعی داشته باشد. یعنی ناشی از رویدادهایی که در سطح اجتماع رخ می‌دهد، باشد. یا اتّفاقاتی که برای تودة مردم روی می‌دهد. بدیهی است که مقصود از این رویدادها، آن دسته اتّفاقاتی نیست که برای دوست و آشنا به تنهایی پیش می‌آید، بلکه آن رویدادی که پیکرة اجتماع و همة مردم را تحت تأثیر قرار می‌دهد. که خود می‌تواند جنبة مثبت و شادی‌آفرینی داشته باشد یا منفی و تأثر‌انگیز. رویدادهایی از قبیل جنگ، ملّی‌شدن نفت و پیروزی ورزشکاران در یک صحنة ورزشی بین‌المللی و… از این دسته‌اند. البتّه شاید بتوان از جهتی آن دسته اشعار را که برای حوادث مربوط به دوستان و آشنایان گفته شده است، جزء اشعار اجتماعی به شمار آورد.

در این راستا، برخی شاعران، عمده‌ اشعار خود را به چنین رویدادهایی اختصاص داده‌اند و تفکّرات حاکم بر جامعه را در اشعار خود منعکس کرده‌اند. یا در دورة خاصی بسیاری از شاعران متأثر از حوادث جامعه به این نوع شعر روی آورده‌اند. مانند اشعار دورة مشروطه یا دفاع مقدّس پس از پیروزی انقلاب اسلامی.

نکتة دیگری که می‌تواند در بررسی انگیزه‌ها مورد توجّه قرار گیرد، تفاوت بیان انگیزه‌ها در گذشته و حال (دورة معاصر) است. انگیزة بسیاری از اشعار دوره‌های گذشته جز اندکی، بر ما پوشیده است. آن تعداد اشعاری نیز که انگیزة آن‌ها بیان شده، انگیزه به وسیلة خود شاعر ذکر نشده است. در این نوع شعر، انگیزه، یا در تذکره‌ها و مقدّمه‌هایی که معاصران یا نزدیک به معاصرانِ شاعران، بر دیوان آن‌ها نوشته‌اند، آمده است، یا بعداً از روی موضوع شعر یا شواهد دیگر به وسیلة مصحّحان دیوان‌ها استخراج شده و در ابتدای شعر آورده شده است. آن هم به صورت مختصر و در حدّ چند کلمه، که در بیشتر موارد نیز، خیلی کارگشا نیست. البتّه در مواردی نادر نیز، شاعر در ابتدای شعر یعنی در متن آن، به انگیزة سرایش آن اشاره کرده است. مانند داستان «بیژن و منیژه» از شاهنامه که می‌توان آن را نوعی براعت استهلال نیز به شمار آورد. (ر. ک فصل دوم، بخش اتّفاقات روزمرّه.) امّا به عنوان مثال، قصیدة خاقانی در شکایت از ممانعت ممدوح از سفر به خراسان، از متن شعر می‌توان دریافت که علّت سرودن آن چیست، ولی صراحتاً بیان نشده است که چه اتّفاقی روی داده تا به سرودن این شعر انجامیده است. فقط می‌توان بیت نخست آن را نوعی بیان انگیزه به شمار آورد :

چه سبب سوی خراسان‌شدنم نگذارند

 

عندلیبم به گلستان‌شدنم نگذارند

همین امر باعث شده تا بسیاری از اشعار دوره­های گذشته حتّی از بزرگان ادب فارسی را نتوان به انگیزه­ای قطعی منتسب دانست.

بر پایة مطالب گذشته، موضوعات و محتوای اشعار را نمی‌توان برای تعیین قطعی انگیزة آن‌ها، ملاک قرار داد و بر اساس موضوع آن‌ها قضاوت کرد.

به عنوان نمونه، موضوع بسیاری از غزلیّات سعدی و خواجه حافظ و بسیاری دیگر، عاشقانه یا عارفانه است، امّا به صرف عاشقانه بودن آن نمی‌توان انگیزة آن را تعیین کرد.

اشعاری را می‌توان یافت که موضوع آن‌ها عاشقانه باشد و از نظر اصول شعری، هم‌چون دیگر غزلیّات مرسوم بین شاعران، غزلی عاشقانه تلقّی شود، امّا انگیزة آن، واقعاً «عشق» نباشد. یعنی شاعر، متأثّر از عشق به معشوقی آن را نگفته باشد. از این دسته است غزلیّاتی که شاعران به استقبال از اشعار دیگران گفته‌اند.

اگر انگیزة غزل زیر از «عارف قزوینی» را ندانیم، آن را شعری عاشقانه خواهیم پنداشت. به گونه‌ای که احتمال می‌دهیم که واقعاً جذبة معشوقی و عشق عارف به آن معشوق انگیزة سرودن آن شده است، حال آن که یک اتّفاق بسیار پیش پا افتاده، غیر از «عشق» باعث سرودنش شده است: روزی «دکتر حسن خان گرگانی» از دوستان عارف به او می‌گوید: «یک هفته است سعی می‌کنم غزلی بگویم و نتوانسته‌ام.» عارف می‌پرسد: چیزی هم گفته‌ای؟ او پاسخ می‌دهد: فقط یک بیت، و آن بیت را برای عارف می‌خواند:

صبوری دل و جان خواست یار من گفتم

 

امان، زدست من این کار بر نمی‌آید

عارف هم اندکی می‌نشیند و می‌اندیشد و به قول خودش، فوری غزلی را می‌سراید، که چند بیتِ اوّل آن، این است:‌

خیال عشق تو از سر به در نمی‌آید

 

زمن علاج، به جز ترک سر نمی‌آید

الهی آن که نبودی نهال قدّ بتان

 

که جز جفا ثمر از این شجر نمی‌آید

وفا و مهر ز خوبان طمع مکن زآن روی

 

که بوی مهر ز جنس بشر نمی‌آید

(حائری، 1364: 204)

در مقابل، در اشعار معاصر، بسیار بیشتر از گذشته، انگیزه‌ها بیان شده است و حتّی آن چه که در گذشته مرسوم نبوده، در دورة معاصر رایج است و آن: بیان انگیزة شعر به نثر، به وسیلة خود شاعر. گاه نیز دوستی که اشعار را جمع‌آوری، یا برای ترتیب دادن مجموعه‌ای از شعر شاعران معاصر، انتخاب کرده، خاطرة سرودن آن را نقل کرده است. نباید از نظر دور داشت که انگیزه در متن شعر، در دوره‌ معاصر نیز هم‌چنان مانند دوره‌های گذشته بیان نمی‌شود. مگر آن که اثری بزرگ و ماندگار تشخیص داده شود که باز به مانند دوره‌های گذشته در قالب مثنوی است و هم‌چنان در قالب‌های دیگر رواج ندارد. نمونة آن، ترجمة قرآن مجید به وسیلة «امید مجد» است، که به تقلید از آثار گذشته و به همان دلایل ذکر شده، در دیباچة آن آورده شده است:

یکی شب ز شب‌های خرداد ماه

 

نیامد مرا خواب تا صبح‌گاه

کتاب خدا را گرفته به دست

 

معانیش مشکل به ذهنم نشست …

به خود گفتم این ترجمان در ضمیر

 

نیفتد پسندیده و دل‌پذیر

اگر گفته آید به نظمی روان

 

نکوتر نشیند به جان و روان …

                                            (مجد، 1380: 4)

 نمونه­هایی از انگیزه­های آفرینش چند شعر

از بین هزاران شعر گزینش چند نمونه کاری بسیار دشوار است. امّا از آن جا که موضوعات مطروحه را شاهدی باید، انگیزة چند نمونة معدود را از نظر می­گذرانیم:

گم‌شدن در راه

«ید الله قرایی» دوست صمیمیِ اخوان ثالث، که خود از شاعرانِ معاصر است، دربارة انگیزة سرودن شعر زیر می‌نویسد:

«سال 1342، اخوان با عزیزمان، محمّد قهرمان  که عمرش دراز باد  به تایباد به دیدارم آمدند. اخوان و قهرمان از مشهد یک اتومبیل کرایه کرده بودند که از نوع «تابدا» بود. راننده که درست با راه‌ها آشنا نبوده، با سیلی ناگهانی که هر زمان در منطقة جام می‌آید و وسعت زمین‌ها را در بر می‌گیرد و جاده و بیابان را هم‌رنگ می‌کند  برمی‌خورد و مدّتی عزیزان ما را به بیراهه می‌کشاند. تا بالاخره به جای عصر که من انتظارشان را داشتم، شب هنگام به تایباد رسیدند. در همان اوضاع، در بین راه به کمک هم غزلی را ساخته بودند که من آن را از حافظة دوست گرامی­ام، محمّد قهرمان، وام می‌گیرم.» (قرایی، 1370: 67-69)

بیا دلا که دو روزی به تایباد رویم

 

به سوی آن که بود مقصد و مراد، رویم

گشوده‌اند ز هر سوی، جاده‌ها آغوش

 

ز جاده‌ای که کشاند به تایباد، رویم

 

غبار ما به هوای حبیب در رقص است

 

عجب نباشد اگر همچو گرد باد رویم

 

زچار سوی، گرفته است خیل غم

 

ره دل بدان دیار که دل را کنند شاد رویم

 

ز شرم آن که چرا روشناس خلق شدیم

 

به خلوتی بگریزیم تا ز یاد رویم

 

به جاده‌ای که ز صد جا زده است

 

راهش سیل به سان سیل به هر جا که ره فتاد رویم

 

پری که بستة بال است کی برد بادش؟

 

رها شویم ز خود، هم عنان باد رویم

نهاده ایم قرارِ «کرایه در مقصد»

 

که ‌سوی «دست خدایی» که هست راد، رویم!

 

چو اختریم، شب وصلِ ما غنیمت دان

 

که شامگاه رسیدیم و بامداد رویم

 

حسرت ناشی از وداع با کعبه

دیدار کعبه، که دل هر مؤمنی برای آن می‌تپد، در هر سفر حج بیش از هر چیز دیگر اهمیت دارد و مرکز توجّه همگان است. کعبه با آن ظاهر ساده و بدون تجمّل خود، در عین سادگی، ‌آراسته‌تر از هر چیز به چشم می‌آید و هر دلداده‌ای را با جاذبه‌ای فوق تصوّر، به سوی خود جلب می‌کند. احساسی که از این دیدار به انسان دست می‌دهد، قابل توصیف نیست و این، حرف دل هر زائرِ به وصال کعبه رسیده‌ای است.

«دکتر حسین رزمجو» شاعر معاصر و استاد دانشگاه مشهد، که از حج‌گزاران سال 1377 بوده، در حالی که نگاهش به کعبه دوخته بوده است، همان احساس به او نیز دست داده است. امّا این بار او این احساس را با حسرتی که ناشی از ترک کعبه و وداع با آن است، توأمان دارد. خود او دربارة ابیات زیر که حاکی از آن حال و هواست، چنین نوشته است: «این شعر، بعد از ظهر روز شنبه 7/9/1377 مطابق با هشتم شعبان 1419 به هنگام وداع با مسجد الحرام در مکّة مکرّمه مقتبس از مطلع غزلی از شیخ شیراز، مصلح‌الدّین سعدی، به مطلع:

می‌ روم و ز سر حسرت به قفا می‌نگرم

 

خبر از پای ندارم که زمین می‌سپرم»

سروده شده­اند.

می‌روم و ز سر حسرت به قفا می‌نگرم

 

قامت کعبه من از «باب صفا» می‌نگرم

 

روحم آشفتة رویی است که او را به عیان

 

 

با دل و دیدة باطن به ملا می‌نگرم

کعبه رمزی و نشانی است از آن جان جهان

 

من چه گویم که در این پرده چه‌ها می‌نگرم

انبیا جمله به احرام و ملائک به طواف

 

عرشیان را ز ثریّا به ثری می‌نگرم

سعی «هاجر» ز پی یافتن چشمة آب

 

در ره مروه سوی کوه صفا می‌نگرم

کودکش را که «سماعیل ذبیح» است دوان

 

در پی مادر خود تشنة «ماء» می‌نگرم

پایة کعبه به فرمان خداوندِ «خلیل»

 

بنهاده است و من این امر خدا، می‌نگرم

در فضای حرم و «حجر» و در اطراف «حَجَر»

 

حامل وحی خدا را ز «حرا» می‌نگرم

آن که در کعبه قدم در ره هستی بنهاد

 

 

همره «فاطمه» در حال دعا می‌نگرم

یازده کوکب رخشان امامت را نیز

 

نورشان ساطع از این پاک فضا می‌نگرم

هر که آید به چنین مأمن پر فیض، یقین

 

 

عاشق و سالک در راه خدا می‌نگرم

نا امید از درِ رحمت مشو ای زائر بیت

 

چه بدین «زمزمِ» آن، بحر سخا می‌نگرم

در وداع حرم پاک خداوند رحیم

 

اشک را در غم دل، کارگشا می‌نگرم

یا رب از ابر کرامت تو بباران آبی

 

تا بشوید گُنه و هر چه خطا می‌نگرم

اینک آنِ من دلگشته همان است که گفت:

 

«می روم و ز سر حسرت به قفا می‌نگرم»

(رزمجو، 1378: 11)

 مهمانِ خر!

«یغمای جندقی» شاعر قرن سیزدهم و متوّفی به سال 1276 ه. ق. در جایی میهمان بود و شب را مانده بود. طرف‌های صبح، صدای عرعر خر صاحب‌خانه او را بی‌موقع از خواب پرانده بود و به اصطلاح‌ زا به راه کرده بود. یک دو ساعت بعد وقتی که دید صاحب خانه، صبح زود از خانه بیرون رفته است، یادداشتی برای او نوشت و این بیت دو پهلو را برایش سرود:

خود آدمک بدی نبودی

 

امّا پدر خرت بسوزد

(خرّمشاهی، 1380: 634)

یک سؤال بحث انگیز

«شاه جهان» لقب چند تن از امرای مغول هند (تیموریان هند) بود. یکی از این پادشاهان، شهاب‌الدّین، فرزند جهانگیر مشهور به سلطان خرّم است.

«میرزا ابوطالب کلیم کاشانی» سخنور نامدار سده‌های دهم و یازدهم هجری قمری که از تجلیگاه‌های برجستة سبک هندی و ملقّب به «خلاّق‌المعانی ثانی» است، در خدمت همین پادشاه روزگار می‌گذراند و نزد او عنوان «ملک الشّعرایی» یافت.

روزی قیصر روم در ضمن نامه‌ای که ظاهراً برای تبریک عید به شاه جهان نوشت، این سؤال را مطرح کرد که: «شما که فقط پادشاه هندوستان هستید، چرا نام «شاه جهان» بر خود نهاده‌اید؟» شاه از پاسخ این سؤال درماند و متقاعد شد که قیصر درست می‌گوید و احتمالاً تدبّر و تعمّقی بسزا در انتخاب این عنوان صورت نگرفته است و این لقب عنوانی به گزاف است. بنا بر این به یمین‌الدّوله گفت: «خطاب و نام و عنوان دیگری باید اختیار کرد.» کلیم از این سؤال و استیصال شاه در جواب آن، مطّلع گردید. پس همان هنگام قصیده‌ای گفت و در آن لقب مزبور را توجیه کرد. (نعمانی، 1368: 175)

ابیاتی از این قصیده که متضمّن توجیه شاعر نیز هست، از این قرار است:

باز از دو عید مجلس ایّام گلشن است

 

چشم طرب چو دیدة پیمانه روشن است

بر کلبه‌های خاطر عشرت نصیب ما

 

تابیده آفتاب طرب از دو روزن است

عشرت چنان رساست که در گلشن مراد

 

گل‌های عیش بر سرم افزون ز دامن است

عید جلوس و وزن مبارک یکی شده است

 

دل را بر اوج عیش دو بالا نشیمن است

دل‌ها گشاده، بستگی ای نیست، ور بود

 

 

پیش خدا و سایه‌ی او دست بستن است

صاحبقران ثانی، شاهنشه جهان

 

کاقبال را ز خاک درش چشم روشن است

هند و جهان ز روی عدد هر دو چون یکی است

 

شه را خطاب شاه جهانی مبرهن است

از ابر خلق اوست که در بوستان دهر

 

گلخن به فرق گل زده مانند گلشن است

نقش جبین چو نقش نگین از درش نرفت

 

آری نمی‌روند ز جایی که مأمن است

هوشش فریب ظالم عاجز نما نخورد

 

داند که ناله شاهد بیداد هاون است

 

با خصم ناکسش مدد بخت چاره‌ساز

 

بیهوده چون ز راهگذر گرد‌رفتن است

از شیشة شکسته تراوش نکرده می

 

تا فتنه را ز گوشة عزلت نشیمن است…

(کلیم کاشانی، 1376: 662)

شوخیِ تحقیرآمیز

می‌گویند «صحبت لاری» (وفات 1251 ه‍.ق) از شعرای دورة فتحعلی شاه قاجار که نابینا بوده به مجلسی وارد شد. یکی از سر شوخی دست او را گرفت و دور مجلس چرخاند و پایین نشاند.

شاعر که به فراست دریافته بود، با لبداهه سرود:

چه شود گر نشیند اهل ادب

 

زیر دست کسی که بی‌ادب است

قل هو الله ببین که در قرآن

 

زیر تبت یدا اَبی لَهَب است

 ( موسوی گرمارودی، 1368: 15)

 باز ندادن کتاب

«اوحدالدّین محمّد انوری» شاعر پر آوازة قرن ششم هجری قمری، ابیات زیر را در «شکایت از شخصی که یکی از کتب بوعلی را از او گرفته و باز نداده، سروده است. او در این ابیات از این شخص (یا اشخاص؟) ذکری نمی‌کند و از نحوة بیان مطلب چنین می‌توان دانست که گویا بر خود او نیز نامعلوم بوده که چه کسی آن را برده. چرا که با فعل «جدا کرده‌اند» از آن یاد کرده. یا شاید به دلایل دیگری نام شخص یا اشخاص را مجهول باقی گذاشته. نیز بعید نمی‌نماید که کتاب را از او ربوده باشند؛ چرا که خود می‌گوید: «به غصب جدا کرده‌اند.» البتّه این‌ها همه احتمالاتی است که می‌توان در این مورد، محتمل دانست. به هر ترتیب دیوان نیز در این زمینه اطّلاعاتی به ما نمی‌دهد. حتّی مشخّص نیست که شعر، بیشتر از این چند بیت بوده یا خیر. زیرا قطعات زیادی در حدّ چند بیتِ انگشت شمار در دیوان آمده با عناوین متنوّع که گویی اشعار پراکنده‌ای بوده‌اند که در آن جا گرد‌آوری شده‌اند. در هر صورت شعر، گویای آن است که کتابی که به آن علاقه‌ بسیار داشته و به خطّ خودش بوده، از او مفقود شده است. (فروزان­فر، 1358: 336)

اینک شکایت انوری:

کتابتی است مثمّن به خط من خادم

 

چو اشک و چهرة من جلدش از درون و برون

سه گونه علم در او کرده بوعلی تقریر

 

به اختیار همایون و طالع میمون

زمن به غصب جدا کرده‌اند و کرده مرا

 

ز غصه با دل پر درد و دیدة پر خون

آزمودن طبع ملک الشّعرای بهار

«ملک الشّعرای بهار» پس از مرگ پدرش در سرودن شعر آن چنان مهارت از خود نشان داد که فضلای خراسان می‌پنداشتند که او اشعار پدرش را به نام خود عرضه می‌کند. در نتیجه او را وادار به بدیهه‌سرایی‌ کردند و سرودن رباعیّات، به طریق جمع‌الاضداد را که آزمون سخت و دشواری بود، به او تکلیف‌ کردند. از جمله در مجلسی، پس از آن که چند رباعی را به این طریق از او خواستند و او نیز آن‌ها را سرود، جوانی در آن مجلس بود که هنوز به قدرت شاعری و طبع او اطمینان نیافته بود و بیش از آن را می‌طلبید. خودِ بهار دربارة آن مجلس می‌گوید: «در آن مجلس جوانی بود طنّاز و خودساز که از رعنایی به رعونت ساخته و از شوخی به شنگی پرداخته. با این امتحانات دشوار و رباعیّاتِ بدیهه، باز هَل مِنْ مَزید گفته و چهار چیز دیگر به کاغذ نوشت و گفت: تواند بود که در آن اسامی تبانی شده باشد و برای اذعان‌کردن و ایمان آوردنِ من، بایستی بهار این چهار چیز را بالبدایه بسراید: آینه، ارّه، کفش، غوره.

من برای تنبیه آن شوخ چشم، دست اطاعت بر دیده نهاده، وی را هجایی کردم که مقصود آن شوخ چشم به حصول پیوست و آن رباعی این است.»:

چون آینه نور خیز گشتی احسنت

 

چون ارّه به خلق تیز گشتی احسنت

در کفش ادیبان جهان کردی پای

 

غوره نشده مویز گشتی احسنت

                            (بهار، 1380: 27)

 

 

 

 


 

نتیجه

در بررسی انگیزه­های شعر، به این نکته می­رسیم که: انگیزه­های شعر در دوره­های مختلف، به یک اندازه گستردگی ندارد. این انگیزه­ها تا دورة قاجار، نسبتاً یکسان دیده می­شوند و نسبت به دوره­های پیشین ادبی، تغییر چندانی در آن­ها محسوس نیست. متنوّع بودن انگیزه­ها در دوره­های گذشته و برعکس، تنوّع بیش از حدّ آن­ها در دورة معاصر، بیان­گر یک نکتة بسیار مهم و اساسیِ جامعه­شناسانه است. ریشة این عدم تنوّع در دوره­های گذشته را در یکسان بودن نوع زندگی سیاسی و اجتماعی جوامع آن روزگاران باید جست­وجو کرد. می­دانیم که تا قرن­ها، نحوة ادارة مملکت و حکومت­داری (ایـن را از کتـاب «سیاست­نامه» به خوبی می­توان دریافت که نسخه­ای است که خواجه نظام­الملک برای همة اعصار پیچیده است و گویی چنان تصوّر کرده که تا آخر دنیا مملکت­داری چنین خواهد بود که شخصی به عنوان شاه در رأس کشور و دیگران زیردست باشند. گرچه هر سیاستمداری اکنون نیز، ناگزیر از دانستن و به کارگرفتن بخش­هایی از آن است.)، مناصب حکومتی، روابط اجتماعی، بافت جمعیّتی شهرها، ساختمان­ها و راه­ها، ابزارهای مورد استفاده، ارتباطات خانوادگی و دوستانه و ...، بدون تغییر باقی بوده است.

مسلّماً تغییر در نوع زندگیِ سیاسی و اجتماعی است که باعث دگرگونی در دیدگاه­های انسان و به تبعِ آن، انگیزه­های شعر می­شود؛ تا آن­جا که تصویرسازی­ها، واژه­ها و حتّی رمزها و نمادهای شعری نیز دستخوش این دگرگونی می­شود. چنان­که مثلاً «پرستو» که در دوره­های گذشتة ادبی و حتّی تا همین اواخر، نماد «سیاهی» بوده، در دورة معاصر- به تأثیر از ادبیّات اروپایی و آمریکایی-  نماد «بهار و کوچ در بهار و تابستان» می­شود. آن­گونه که «شهریار» می­گوید:

کِی بدین کلبة توفان­زده سرخواهی زد

 

ای پرستو که پیام­آور فروردینی؟

                                           (شفیعی کدکنی، 1392 ، صص: 260 -261 )

این تأثیرپذیـری و دگرگونی­های ناشی از آن که انگیزه­های شعر را نیز شامل می­شود، تا آن حدّ است که دکتر شفیعی کدکنی، معتقد است که: «شعرِ پیشرو امروز ایران، یک شعر کاملاً غربی است.» (همان، ص: 266) البتّه این اظهار نظر  اندکی اغراق­آمیز می­نماید و ایشان سعی در اثبات آن کرده و ردّ و قبولش مورد بحث ما نیست و باید در مجال و مقال دیگری پی گرفته شود؛ امّا نفوذ و تأثیر فرهنگ غربی در تمام شئون زندگی ایرانی و هم­چنین تأثیر شعر و ادبیّات اروپا و آمریکا در جنبه­های مختلف شعر و ادب معاصر فارسی، آشکارتر از آن است که بتوان آن را انکار کرد.

از طرفی به این نکتة قابل توجّه دست می­یابیم که: در دایرة تقلید افتادنِ برخی زمینه­های شعری نیز نتیجة فقدان انگیزه­های مؤثّر برای شعر است. ممکن است در دوره­ای سبک شعر، متحوّل شده باشد یا قالب شعریِ خاصی مورد اقبال بیشتر شاعران قرار گرفته و حتّی ابداع شده باشد، امّا از آن جا که انگیزه­های شعر همان انگیزه­های پیشین بوده است، شاهد تحوّلی شگرف و سرنوشت­ساز در شعر نیستیم. نمونة آن، اشعار سبک هندی (اصفهانی) است. بنا بر این، تأثیرِ انگیزه­های شعر در تحوّلاتِ سبکی و مفهومی شعر انکارناپذیر است، زیرا همان­گونه که اشاره شد، این انـگیزه­ها از نـحوة زنـدگیِ جوامع سرچشمه می­گیـرد و زنـدگی و مظاهر آن از مهم­ترین ارکان شعر است که دکتر شفیعی کدکنی از آن به «عاطفه» تعبیر کرده است، یعنی «زمینة درونی و معنوی شعر به اعتبار کیفیّت برخورد شاعر با جهان خارج و حوادث پیرامونش» (شفیعی کدکنی، 1383، ص: 87) حال هر چه شاعر از جهان خارج و حوادث پیرامونش بیشتر تأثیر پذیرد و احساس نیرومندتری نسبت به آن داشته باشد، انگیزه­های شعرش نیز به همان نسبت دارای تنوّع و گوناگونی بیشتری است. 

 

 

 

 

 

 

 

منابع و مآخذ

1ـ الهی قمشه­ای، مهدی. ترجمة قرآن مجید. دارالقرآن الکریم، 1372.

2ـ امین­پور، قیصر. گزینة اشعار. تهران: مروارید، چاپ پنجم، 1381.

3ـ براهنی، رضا. طلا در مس، زریاب، جلد اول، 1380.

4ـ بهار، ملک‌الشعرا. دیوان اشعار. به کوشش چهر زاد بهار، توس، جلد اول و دوم، 1380.

5ـ پاشایی، ع. نام همة شعرهای تو (زندگی و شعر احمد شاملو)، تهران: نشر ثالث، 1382.

6ـ حائری، هادی. عارف قزوینی شاعر ملّی ایران. تهران: جاویدان، 1364.

7ـ خرّمشاهی، بهاء­الدّین، چشم‌ها را باید شست. تهران: نشر قطره، 1380.

8ـ رزمجو، حسین. «وداع با کعبه». نشریّة زائر، 1، شماره 27، 1378.

9ـ لنگرودی، شمس. گرد باد شور جنون. نشر چشمه، 1367.

10ـ ظفری، ولی‌الله. حبسیّه در ادب فارسی. تهران: امیرکبیر، جلد 1 و 2، 1364.

11ـ علی‌زاده، جمشید. گفت و گو با شهریار. نگاه، 1379.

12ـ فروزان‌فر، ب. سخن و سخنوران، خورازمی، 1358.

13ـ قرایی، یدالله. چهل و چند سال با اخوان. بزرگمهر، 1370.

14ـ کلیم کاشانی، ابوطالب. دیوان اشعار. به اهتمام مهدی صدری. نشر همراه، جلد 1 و 2، 1376.

15ـ مجابی، جواد. شناخت نامة احمد شاملو. تهران: نشر قطره، 1377.

16ـ مجد، امید. ترجمة منظوم قرآن مجید. تهران: کتیبه، 1377.

17ـ موسوی گرمارودی، علی. دستچین. تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1368.

18ـ نعمانی، ش. شعر العجم. ترجمه سیّد محمّد‌تقی فخر‌داعی گیلانی، دنیایِ کتاب، جلد 1 و 2، 1368.

19ـ نیک‌اندیش، بیوک. خاطرات شهریار با دیگران، نشر سهیل، 1370.

 



* کارشناس ارشد زبان و ادبیات فارسی.

** استادیار دانشگاه پیام نور، گروه زبان و ادبیات فارسی،  خوزستان، ایران.

تاریخ دریافت: 25/7/1394                                                                        تاریخ پذیرش: 1/10/1394

تحلیل و بررسی انگیزه­های آفرینش شعر

حسن‌رضا خادم‌الرسول*

دکتر علی­محمد گیتی­فروز**

چکیده

هر شعری که سروده می‌شود و از ضمیر شاعر پا به عرصه­ عالم وجود می‌نهد، انگیزه­ای باعث پدید آمدنش شده است. گاه این انگیزه مشخّص بوده و همان هنگامِ سرودنِ شعر، ظهورش را موجب شده و گاه شاعر، ذهنیّت­هایی از قبل در ضمیر ناخودآگاه خود داشته و پس از چندی، آن ذهنیّت­ها، طبع شاعر را تحت تأثیر قرار داده و باعث به وجود آمدن شعر شده است. در این تحقیق ابتدا، خاستگاه شعر به طور کلّی و ظهور استعداد سرایش شعر در وجود شاعر، مختصراً مورد بررسی قرار گرفته، سپس انگیزه­های سرایشِ اشعار، معرّفی، دسته‌بندی و تحلیل شده است. از نتایج حاصل شده در این تحقیق، به این موارد می‌توان اشاره کرد:

1ـ انگیزه­های سرودن شعر، به اندازه­ای متنوّع و گسترده است که معرّفیِ همة آن­ها و قراردادنشان در دسته‌بندی مشخّصی امکان‌پذیر نیست.

2ـ انگیزه­های سرودن شعر، در دوره­های گذشتة ادبی بسیار محدودتر از دورة معاصر است. 3ـ انگیزه سرودن بسیاری از اشعار بیان نشده؛ خصوصاً در دوره‌های گذشته.

واژه‌های کلیدی

 شعر، انگیزة سرودن شعر، رویداد­ها، الهام گرفتن، شعر قدیم، شعر جدید

 مقدّمه

 ادبیّات فارسی در جهان، به شعر شناخته شده است. ذوق ایرانی از بین انواع ادبی به شعر تمایل بیشتری داشته است و انواع دیگر از قبیل نمایش‌نامه، رمان، داستان و… چنان که امروزه مطرح است، در بین ایرانیان شناخته نشده و با اقبال رو به رو نبوده است. حتّی داستان را نیز خوش­تر داشته­اند که در قالب شعر بیان کنند. در دورة معاصر نیز با وجود استقبال نسبی از انواع مذکور، به تقلید از ادبیّات اروپا، هنوز هم شعر، استیلای بی‌چون و چرای خود را بر ادبیّات فارسی حفظ کرده است.

از آغاز شعر عروضی فارسی دری تا کنون، شاعران بسیاری به ظهور رسیده‌اند و هر کدام برگی بر دفتر وزین شعر فارسی افزوده­اند. دیوانی پس از دیوان دیگر؛ و هر شعری در این دیوان‌ها، مسلّماً با انگیزه­ای سروده شده است و به وجود آمدن آن زمینه­ای داشته است. این انگیزه­ها آن قدر گوناگون و متنوّع است که نمی‌توان محدوده­ای برای آن­ها قایل شد. البتّه در هر دوره­ای به تناسب نوع زندگی و اتّفاقات و موضوعاتِ پیرامون هر شاعری، انگیزه‌ها هم متفاوت بوده است.

 آفرینش شعر

خاستگاه شعر از دو جنبه قابل بررسی است. اوّل آن که به وجود آمدن شعر و رشد آن در وجود شاعر به طور کلّی و بروز استعداد آن در ضمیر او. دوم به وجود آمدن یک شعر به خصوص.

به بیان دیگر، از یک جنبه می‌توان خاستگاه کلّی شعر و شاعری در وجود شاعر را به تحقیق و بررسی نشست و از جنبة دیگر، خاستگاه یک شعر خاص از اشعار او را.

از جهت نخست، آن را می‌توان به استعداد خداداد منسوب دانست. چرا که اگر از ابتدا استعداد و ذوق شعر در وجود کسی نهاده نشود، خود از پیشِ خود نمی‌تواند شعر بگوید. در این راستا می‌توان به آیة 69 از سورة مبارکة «یس» استناد کرد:

«وَما عَلَّمْناهُ الشِّعْرَ وَ ما یَنْبَغی لَهُ اِنْ هُوَ اِلاّ ذِکْرٌ وَ قُرآنٌ مُبینٌ»

آن گونه که از این آیة شریفه استنباط می‌شود، شعر جنبة خدایی دارد و از جانب خداست. زیرا در این آیه فرموده: ما به او «پیامبر (ص)» شعر نیاموخته­ایم؛ پس عکس آن نیز صادق است. یعنی به دیگران، ما آموخته­ایم و اگر ارادة ما بر این قرار می‌گرفت که به او نیز بیاموزیم، می‌آموختیم. و تا ما به کسی توانایی گفتن شعر را ندهیم، از پیش خود نمی‌تواند شاعر باشد. نتیجه آن که، شعر از جانب خدا و منتسب به اوست. زیرا خداوند است که آن را به انسان الهام می‌کند. اگر فیض بی‌انتهایش نعمت کلام را به شاعر نبخشد، هیچ کاری از دست انسان به عنوان شاعر بر نمی­آید. ابیات زیر، به ترتیب از حافظ بزرگ و شهریار را نیز می‌توان از این منظر نگریست:

حسد چه می­بری ای سست نظم بر حافظ

 

قبول خاطر و لطف سخن خداداد است

چه کنم؟ شاعر آفریدستم

 

کار دیگر نیاید از دستم

(نیک­اندیش، 1370: 46)

چیزی که هست آن که موضوع و مضمون کلام را خداوند بر اساس تفکرّات و خواسته‌های شاعر به او می‌بخشد. زیرا خداوند بر اساس سنّت خود، هر چه را که انسان از دنیایی و اخروی بخواهد و خود زمینه را فراهم کند و به دنبال آن برود، به او می‌دهد. پس شاعر، کلامِ مطابق افکار و عقایدش را می‌طلبد و خداوند نیز به او عطا می‌کند. از این منظر شعر و کلام، تقدّس می‌یابد. اگر نه این گونه بود خود به تقدّس کلام سوگند یاد نمی‌کرد: «ن وَالقَلَمِ وَ ما یَسْطُرونَ» (قلم، 1) بر پایة این آیة شریفه، هر آن چه که قلم بنگارد، مقدّس است و پاک و بی‌آلایش و از جانب حضرت احدیّت. ممکن است که در این باره شبهه­ای ایجاد شود که کلام ناصواب برخی شاعران و نویسندگان، چگونه توجیه‌پذیر است؟ هر گاه ببینیم که نویسنده یا شاعری، شعر یا نوشته­ای یاوه و هزل یا ضد ارزش‌های الهی و دینی بنویسد یا بسراید، او تنها از مایه‌ها و ابزار مقدّسی که خداوند در اختیار او قرار داده به زشتی و ناسپاسی بهره گرفته است. آیا نبوده و نیست کسانی که با تسلّط بر مفاهیم آیات الهی، آن آیات ملکوتی و کلام خدا را در توجیه ستمگری‌های حاکمان جور و اهداف پلید آنان به کار گرفته­اند و می‌گیرند؟ قدرت و ذوق شاعری را خداوند به شاعر بخشیده، امّا این شاعر است که از آن در راه نادرست بهره می‌جوید. «قیصر امین‌پور» نکتة شاعرانه­ای در این باره دارد: «همة آدم‌های خوب شاعرند. وقتی بگویم همه­ آدم‌های خوب شاعر هستند، پس می‌توانم بگویم همة شاعران آدم‌های خوبی هستند. البتّه همة «شاعران». (یعنی روی کلمة شاعران تأکید دارم.) پس اگر می‌بینید که بعضی از شاعران آدم‌های بدی هستند، بدانید که آن‌ها یا شاعر نیستند و یا آدم
نیستند. (امین­پور، 1379: 19)

شاعرانِ بسیاری را سراغ داریم که در نقل زندگی آن‌ها آمده: که او از دوران کودکی مثلاً از هفت، هشت سالگی شروع به گفتن شعر کرده است. یا خود می‌گوید: که من اوّلین شعرم را در کودکی یا نوجوانی گفته­ام. از آن جمله: پروین اعتصامی و شهریار. البتّه شاعران دیگر که در شرح زندگیشان گفته نشده نیز از این موضوع مستثنی نیستند و فقط به دلایلی در شرح زندگی آنان ذکر نشده است.

همان گونه که گذشت، استعداد هنر، از جمله شعر را خداوند از همان ابتدا در وجود انسان قرار می‌دهد. اگر این گونه نیست، انسان در اوان کودکی و نوجوانی، تجربة کلام موزون و
خیال انگیز را از کجا به دست می‌آورد؟ و چگونه می‌تواند شعری بگوید که یک انسان بالغ و
غیر شاعر از گفتن همانند آن عاجز است؟ جالب است که گاه این استعداد در چند زمینه بروز می‌کند و گاه در یک زمینة به خصوص. حتّی می‌تواند اگر مجال بروز در یک زمینه نیافت، در زمینة هنری دیگری خود را نشان دهد. «احمد شاملو» ظهور شعر را در وجود خود، عقدة سرکوفتة موسیقی می‌داند و معتقد است که می‌بایست او موسیقی‌دان می‌شد امّا روزگار با موسیقی دان‌شدن او سازگار نبوده است. او ضمن تعریف خاطره­ای، این نکته را به صراحت بیان کرده است. «شاملو» می‌گوید: در دوران کودکی­اش در همسایگی خانة آن‌ها، خانواده­ای ارمنی زندگی می‌کرده­اند که دو دختر جوان داشته است. دختران جوان نوازندة پیانو بوده‌اند و گاه گاه که پیانو می‌نواخته‌اند، او از جایی که به خانة آن‌ها راه داشته است، به صدای پیانوی آن‌ها گوش می‌داده و مسحور آن نوای سحرانگیز و دلنواز می‌شده. در نتیجه کم‌کم علاقه و شوق موسیقی در وجودش پیدا شده است. امّا به دلایلی نتوانسته که به آن آرزوی خود دست یابد و آتش اشتیاق خود را بنشاند. خود در ادامة این خاطره می‌گوید: «شنیدن آن قطعات موسیقی، آن چنان آتشی در من روشن کرد که سال‌های سال اصلاً زندگی من به کلّی زیر و رو شد. موسیقی تمام وجودم را تسخیر می‌کرد. این شوق دیوانه­وارِ موسیقی تا چند سال پیش هم‌چنان در من بود. موسیقی شوق و حسرت من شده بود. پس شوق و حسرتم نیز نبود. یأس مطلق من بود. یأس دختری که می‌بایست پسر به دنیا آمده باشد و دختر از کار در آمده! و بی‌گمان، امروز هم در من، شعر عقدة سرکوفتة موسیقی است. (پاشایی، 1382: 596)

ذوق و استعداد خداداد، معمولاً با اتفّاقی مهم در زندگی شاعر، به منصة ظهور می‌رسد و آن اتفّاق زندگی او را متحوّل می‌کند و طبع او را برای همیشه شکفته می‌کند در این صورت شعر او را به طور کلّی، جدا از انگیزه‌های خاص هر شعر، می‌توان مدیون همان اتفّاق دانست. در این زمینه «عشق» از مشهورترین این اتفّاقات است که در زندگی شاعرانی چون «رهی معیّری»، «دکتر مهدی حمیدی»، «شهریار» و… سراغ داریم. شهریار در این باره، پس از نقل خاطره‌ای، حاکی از عشق او به خواهرِ دوستش و عشق آن دختر به او و این که دختر را به شخصی متنفّذ دادند و تلاش‌های او بی‌ثمر ماند، اضافه می‌کند: «این باعث شد که شعر من یک دفعه طغیان کرد. دلی شکسته می‌خواست. عمدة این شکسته‌دلی بود که مرا درست کرد. علّت اصلی نبوغ من این بود. همین شکسته دلی موجبش شد. (علی­زاده، 1379: 211)

نمونة دیگر این گونه اتفّاقات که باعث شکفته‌شدن طبع شعر همیشگی شاعر می‌شود، همان اتفّاقی است که برای «احمد شاملو» روی داد و ذکر آن رفت.

شاعران و منتقدان و نظریه‌پردازان، در باره خاستگاه شعر به طور کلّی، به تناسب ذائقة خود، هر کدام، اظهار نظرهایی کرده‌اند. برخی خاستگاه شعر را مانند ماهیّت خود آن ناشناخته می‌دانند و برخی دیگر نشانی‌هایی از مبدأ زایش آن داده‌اند. به عنوان نمونه، «قیصر امین‌پور» آن را ناشناخته می‌داند و می‌گوید: «چون آغاز شعر، همیشه در مِهی غلیظ فرو رفته است، آغاز هر شعر مثل آغاز بشریّت پر از ابهام و ایهام است. شعر قطاری روشن است که از عمق یک تونل تاریک و طولانی بیرون می‌خزد. قسمتی از این قطار همیشه در تاریکی و دود و مه پنهان است». (امین­پور، 1381: 26)

«رضا براهنی» نیز، ضمن اشاراتی به ناشناخته بودن آفرینش شعر، در این باره فرضیه‌ها و نظراتی دارد که اشاره‌ای کوتاه به آن‌ها می‌شود:

«آفرینش شعر از آن جا شروع می‌شود که در اتاقی تاریک نشسته­اید، ناگهان دستی نامریی چراغ را روشن می‌کند. در یک لحظه هر چه را که در اتاق هست می‌بینید. تمام چیزهای اتاق به سوی دریچة چشم شما حمله‌ور می‌شوند و در ذهن شما خود را به ثبت می‌رسانند. ناگهان دست نامریی، چراغ را خاموش می‌کند و آن گاه شما می‌مانید و تاریکی اتاق و فقط یادهایی از چیزهایی که در اتاق، در زمان روشن‌بودن چراغ آن‌ها را تماشا کرده‌اید.

روشن‌شدن چراغ و وقوف به موجودیّت چیزهای اتاق، سطرهای نخستینِ شعری است که انسان به طور ارتجالی، بدون کوچک‌ترین زحمت بر زبان می‌راند و با همین چند سطر راه می‌افتد و به شعرش، نخستین حالات و ابعاد را می‌دهد، ولی بعد از این چند سطر که بر اساس الهام بوده است و اشراق، شاعر به کشف و شهود می‌گراید و در این جا نوعی وقوف ثانوی یاری‌اش می‌کند.

یادهایی از اشیا و حالاتی از آن یادها، هنگام روشن بودن چراغ در ذهن او انباشته شده است. این یادها و حالات دیگر از تمام اشیایی که شاعر، هنگام روشن بودن هر نوع چراغ دیده است، به ذهن او هجوم می‌آورند و یک یک از او می‌خواهند که وجودشان را به صورت کلمه در آورد. (براهنی، 1380: 101-104)

شاعر در لحظة آفرینش شعر، در وضعیتّی قرار می‌گیرد که بعضی اشیای طبیعت را در لحظه‌ای می‌پذیرد و بعضی دیگر را موقّتاً از ذهن خود خارج می‌کند. به همان‌گونه که برخی از شنوندگان موسیقی، چشم‌های خود را می‌بندند تا حضور ذهن بیشتری برای پذیرفتن موسیقی داشته باشند. و در واقع از دریچه حسّ سامعه، خود را مستعرق نوسان‌های سکر آور موسیقی کنند. (همان: 42)

شاعر مستعد، پس از الهام یافتن، بر اساس تجربیّات حسی، احساسی، تخیّلی و فکری خود تکّه‌ای از زندگی خود را در محیطی از طبیعت در قفس قالبی می‌اندازد که در همان موقع شعر گفتن به وجود می‌آید. به همین دلیل، قبل از آ‏فریده‌شدن شعر، دربارة فرم آن، هیچ نوع پیش‌بینی نمی‌توان کرد؛ چرا که فرم شعر نیز هنگام آفرینش شعر به وجود می‌آید و جدا‌کردن مصالح شعری از فرم شعر و گفتن این که: «در شعر هم اوّل فرم در ذهن ما تکوین می‌یابد و بعد برای ساختن آن از مصالح استفاده می‌کنیم.» اشتباهی بیش نیست.» (همان: 155)

تحلیل انگیزه­های آفرینش شعر

انگیزه و عامل پیدایی شعر یا بهتر است بگویم: «استعداد و ذوق شعری» و این که چگونه توانایی گفتن شعر در وجود کسی ظهور و بروز می‌کند، در بخش پیشین (آفرینش شعر) بررسی شد. اینک به بررسی این موضوع می‌پردازیم که انگیزه‌های اختصاصی اشعار، چگونه و چه چیزهایی می‌توانند باشند و چگونه قابل دسته‌بندی هستند. آیا می‌توان جهت‌گیری خاصّی برای بررسی آن‌ها داشت؟ یا این که آیا می‌توان یک دسته‌بندی جامع برای آن‌ها قایل شد؟ و… .

بر پایة آن چه که در مقدّمه نیز اشاره شد، انگیزه‌های شعر بسیار است و به اندازة عواطف و خواسته‌ها و حالات روحی و اتّفاقات زندگی انسان رنگارنگ و متنوّع است. بر همین اساس، بررسی همه جانبة اشعار و انگیزه‌های آن‌ها و جای دادن آن‌ها در یک دسته‌بندی مشخّص، ناممکن می‌نماید. زیرا هر شعری از جهات گوناگونی قابل بررسی است. با این وجود، برخی دسته‌بندی‌ها و نتایجی که در این بررسی و تحقیق می‌توان به آن‌ها دست یافت، از این قرار است:

در یک دسته‌بندی می‌توان انگیزه‌ها را به طور کلّی به ناشناخته و شناخته شده تقسیم کرد. برخی اشعار انگیزه‌ای ناشناخته دارند. حتّی برای خود شاعر. یعنی نمی‌توان دقیقاً گفت که انگیزة این شعر، آن رویداد به خصوص بوده است، بلکه شاعر در یک موقعیّت، ناخودآگاه
می‌بیند شعری به سراغ او آمده و حتّی گاه پس از نوشتن آن می‌بیند که مضمون آن کاملاً مغایر با اتّفاقات پیرامون او و موقعیّتی است که در آن قرار داشته و ظاهراً هیچ انگیزة مشخّصی برای سرودن آن شعر وجود ندارد و این جوشش طبیعی شعر است که شعر را به وجود آورده است. البتّه به طور ناخود‌آگاه تحت تأثیر عامل یا عواملی بوده که خود شاعر هم در آن لحظه از آن اطّلاع ندارد و مثلاً ممکن است این عامل، از پیش بر شاعر تأثیر گذاشته باشد. «رضا براهنی» در این باره مثالی جالب دارد: او می‌گوید: «‌فرض کنید پنجاه نفر در خیابان شاهد مرگ آدم یا آدم‌هایی می‌شوند. ممکن است یکی از آن پنجاه نفر، شاعر باشد. شاعر به دلیل تأثیرپذیری بیشتر از حوادث، ‌به آن تجربة عمومی، فردیتّی که عمیق‌تر و بالاتر از فردیّت دیگران است می‌بخشد و بعد در شعری و یا حتّی اشعاری، آن را به طور ناخود آگاه بیان می‌کند.» (همان: 177)

بنا بر این گاه لازم نیست حتماً در همان لحظه‌ سرودن شعر اتّفاقی بیفتد تا شاعر شعری را بسراید. «احمد شاملو» می‌گوید: «شخصاً خیلی دور هستم از شعر. هرگز شاعری نمی‌تواند من را برانگیزد برای نوشتن. هرگز خواندن هیچ کدام از شعرها، انگیزة شعر برایم نمی‌شود. چه چیزی انگیزة شعر در من می‌شود؟ نمی‌دانم. تنها چیزی که مستقیماً انگیزة شعر شد در من، اعدام ناگی و وزیر جنگش بود، که شد آن «مرثیه برای مردگان دیگر» (مجابی، 1377: 637)

بر پایة مطالب گذشته، شعر، یا جوششی است یا کوششی. معمولاً اشعار جوششی همان اشعاری است که نمی‌توان برای آن‌ها انگیزه‌ای خاص ذکر کرد. بدین معنا که جوشش طبع شعر ذاتی شاعر باعث سرودن آن شده است. با وجود این، شاید مرز بین شعر جوششی و شعر کوششی را به طور دقیق نتوان مشخّص کرد. چرا که گاه شاعر، شعر را با کوشش شروع می‌کند، یعنی از روی اراده و تصمیم قبلی شروع به سرودن آن می‌کند و در ادامة آن، کوشش به جوشش تبدیل می‌شود؛ بدین صورت که شاعر چنان در عوالم شاعرانه مستغرق می‌شود که دیگر کوشش و عامل آغازین را از یاد می‌برد و اندیشه و خیال او فقط معطوف به موضوع شعرش می‌شود. نمونة آن، شعر فرّخی سیستانی می‌تواند باشد که به توصیّة «خواجه عمید» در وصف داغ‌گاه سروده شده. درست است که فرّخی اختصاصاً نشسته و برای ساختنش کوشیده است، امّا چون در درون خود، عشق و شوری برای رسیدن به دربار چغانیان داشته، همین کشش و شور درونی باعث شده که شعر او شعری عالی در نوع خود از آب در آید و غیر از فنون شاعری، آن اندازه‌گیری و روح شعری و احساس داشته باشد که تا زمان ما به عنوان شعری مورد پسند، ارزش خود را حفظ کند. غزلی را که حافظ در مدح و ستایش شاه شجاع (ابوالفوارس) که به گونة «توسیم»، بنای قافیة آن را بر نام ممدوح نهاده و با مطلع زیر سروده نیز نمونة دیگری تواند بود:

ستاره‌‌ای بدرخشید و ماه مجلس شد

 

دل رمیده ما را انیس و مونس شد

این غزل می‌تواند شعری کوششی باشد، زیرا از قراینی بر می‌آید که حافظ به قصد مدح آن را سروده باشد. از طرفی به دلیل وجود زیبایی‌ها و جلوه‌های عالی شعری که در آن دیده
می‌شود، ‌کوششی بودن آن مورد تردید قرار می‌گیرد. گویی ممدوح و معشوق زمینی با معشوق آسمانی پیوند می‌خورد. بدین صورت که از رگه‌های قوی عرفانی نیز بی‌بهره نمانده است.  به گونه­ای که کاربردهای خاص حافظ در اشعار عارفانه­اش در این غزل نیز به نسبتِ خود شعر کم نیست. چنان که در ابیات زیر جلوه‌گر است:  

به بوی او دل بیمار عاشقان چو صبا

 

فدای عارض نسرین و چشم نرگس شد

خیال آب خضر بست و جام اسکندر

 

به جرعه نوشی سلطان ابوالفوارس شد

ز راه میکده یاران عنان بگردانید

 

چرا که حافظ از این راه رفت و مفلس شد

لذا انگیزة اصلی آن مانند بسیاری غزلیّات خواجه بر ما معلوم نیست. یعنی دقیقاً نمی‌توان معلوم کرد که آیا حادثه­ای روی داده است که حافظ را برانگیخته برای سرودن این شعر یا این که به گونة جوششی، شعر، خود به سراغ او آمده است؟ از ابتدای غزل که شروع به خواندن می‌کنیم، با این تصوّر غزل را ادامه می‌دهیم که غزل، عاشقانه است و برای معشوقی خیالی یا واقعی گفته شده که آن قدر زیبایی و جلوه‌گری دارد که می‌تواند ماه مجلس بشود و دیگر زیبا‌رویان در برابر او ستاره‌ای بسیار کوچک‌تر و در حاشیه به نظر برسند. امّا در ادامه به اشارة ستایش‌آمیز حافظ به «ابوالفوارس» بر می‌خوریم. در این جا ذهن ما به این نکته معطوف می‌شود که آن ویژگی‌ها که ذکر کرد، می‌تواند ابوالفوارس باشد. این بار تعابیر دیگری که در ادامة غزل به آن‌ها بر می‌خوریم، دوباره ما را از انتساب قطعی شعر به مدح و ستایش، مردّد می‌کند. مثلاً بیت زیر را، با هیچ قرینة قطعی­ای نمی‌توان به مدح شاه شجاع منسوب داشت:

کرشمه­ تو شرابی به عاشقان پیمود

 

که علم بی‌خبر افتاد و عقل بی‌حس شد

البتّه نباید از نظر دور داشت که از زیرکی‌ها و رندی‌های حافظ است که سخن را چند پهلو بگوید چنان که عاشقانه را از عارفانه نتوان تمیز داد. بر این اساس می‌توان گفت گاهی انگیزه‌ای کوششی، خود عامل جوشش شعری در شاعری می‌شود و او را از عوالم کوششِ صِرف خارج می‌کند و آن قدر شاعر در جهان شعر سیر می‌کند که شعرش رنگ و بوی کوشش را از دست می‌دهد. کافی است شاعری هم‌چون حافظ، استعداد و هنر شاعری را به کمال داشته باشد، آن گاه است که با زیرکی می‌تواند شعری را از کوشش به جوشش منتهی کند.

یکی از نتایج حاصل شده در این بررسی آن است که باید در دسته‌بندی انگیزه‌های
اشعار، دقّت داشته باشیم که حدّ و مرز «موضوع» را از «انگیزه» جدا کنیم، زیرا این دو آن قدر به هم در آمیخته‌اند که گاه جدا‌کردن آن‌ها از هم بسیار دشوار می‌نماید. مثلاً آیا مدح و ستایش را می‌توان انگیزه‌ای برای سرودن اشعار دانست؟ به بیان دیگر، آیا می‌توان در یک دسته‌بندی، مدح را یکی از انگیزه‌ها قلمداد کرد و اشعار را از نظر انگیزة سرایش به مدحی و غیر مدحی تقسیم کرد؟ اکنون این موضوع را بیشتر بررسی می‌کنیم:

ممکن است شعری سلطان را بستاید، که موضوع آن ستایش است، امّا چه اتّفاقی افتاده تا جرقّه­ای در ذهن شاعر زده است و باعث شده که آن شعر را بسراید، آن اتّفاق به خصوص، انگیزة اصلی شعر است. بدیهی است که همة اشعار مدحی با یک انگیزة مشخّص سروده نشده‌اند. هر چند که مدح، انگیزة کلّی شاعر بوده باشد. هر شاعری، در شعرِ مدحیِ خود، سلطان، وزیر و یا بزرگی را می‌ستاید، امّا زمانی پیروزی ممدوح در جنگ انگیزه­ای می‌شود که او را مدح کند و گاهی رنج‌های زندان باعث می‌شود که او به مدح بپردازد و از ممدوح برای رهایی از آن آلام استمداد کند؛ گاه نیز نیازمندی و حاجات شاعر باعث سرودن شعر می‌شود و گاهی نیز فرارسیدن بهار و عید نوروز و اعیاد دیگر انگیزه‌ای می‌شود تا به او تهنیت گفته و در ضمن آن ستایشی از او نیز به عمل آورد. لذا نمی‌توان در یک دسته‌بندی، انگیزة اشعار را مدحی و غیر مدحی دانست. که اگر چنین باشد، باید بیشتر اشعار یا شاید بتوان گفت تمامی دیوان برخی شاعران مدّاح و ستایشگر را باید در این دسته اشعار جای داد؛ حال آن که هر کدام از آن‌ها، خود انگیزه­ای خاص خود داشته است.

به عنوان نمونه شعری که «کلیم کاشانی» در مدح «شاه نوازخان» سروده است، از این جهت که عنوان شعر و قسمت­هایی از آن در ستایش ممدوح است، شعری مدحی است و موضوع آن مدح و ستایش است. امّا از آن جا که به او اتّهام جاسوسی‌ زدند و او را باز داشت‌کردند و او نیز برای اثبات بی‌گناهی خود و اظهار وفاداری به ممدوح این شعر را در زندان سروده، انگیزة آن «رفع اتّهام از خود» ‌تلّقی می‌شود. حتّی با وجود آن که محلّ سرودن آن زندان است و خود نوعی حبسیّه ‌به شمار می­آید، امّا نمی‌توان انگیزة آن را زندان دانست؛ زیرا شکوه­ای که در آن موج می‌زند، همه از تهمت جاسوسی حکایت می­کند. اینک شرح ماجرا و چند بیت از شعر مذکور:

«میرزا ابوطالب کلیم کاشانی»، شاعر قرن یازدهم ه‍‌ . ق. در آغاز جوانی، در عهد جهانگیر خان نورالدّین پدر شاه جهان به هندوستان سفر کرد. در این سفر، وی ملازم و مصاحب
«شاه نوازخان صفویِ شیرازی، پسر رستم میرزای صفوی»، از امرای مشهور و جهانگیری آن عهد و وزیر «ابراهیم عادل شاه ثانی»، بوده است. که کلیم ابتدا وارد دربار هم او شده بود. (شمس لنگرودی، 1367: 133) امّا پس از چندی به یاد وطن افتاد و در 1028 ه‍ . ق. به اصفهان بازگشت. آن گاه پس از دو سال اقامت، در 1030ه‍ ‍. ق. برای همیشه به هندوستان مهاجرت کرد. در یکی از مسافرت­ها که عازم بیجار بوده، در راه مورد سوء ظن راهداران واقع گردید و به خیال این که حامل نامه‌ای باشد، تفتیش بدنی و بازداشت شده است. او برای رفع اتّهام از خود، شعر زیر را خطاب به شاه نوازخان سرود و از او خواست که او را آزاد کند. او به شاه نوازخان بسیار امیدوار بود، چرا که در دربار او بهره‌های فراوان یافته و بسیار مورد احترام بود. میزان وابستگی شاعر به شاه نواز خان و امیدواری به نفوذ او از این جا معلوم می‌شود که می‌گویند، پس از آن که شاه نواز خان از دنیا رفت، دیگر کلیم هیچ انگیزه‌ای برای ادامة زندگی در هندوستان نداشت. (ظفری، 1364: 104)

اینک قسمتی از شعر کلیم:

فلک قد را نمی‌پرسی که گردون

 

چرا آزرد ما را بی‌محابا

چرا زد راه بیمار غمی را

 

که می‌آمد به درگاه مسیحا

به عزم سیر بیجاپور گشتیم

 

رهی با اختری خوش دشت پیما


ولی آخر زچشم زخم گردون

 

عجایب سنگ راهی گشت پیدا

به چنگ راهداران اوفتادیم

 

چه گویم تا چه‌ها‌کردند با ما

همه اندر تجسّس موشکافان

 

همه در کنجکاوی ذهن دانا

یکی می‌گوید اینان را بکاوید

 

که شاید نامه‌ای گردد هویدا

زبس تفتیش، از هم می‌گشودند

 

اگر دربار ما بودی معمّا

به جرم این که می‌ماند به نامه

 

کشیدند استخوان‌ها را از اعضا

سواد نامه را می‌ماند، شستیم

 

سیاهی را به اشک از چشم بینا

شعری نیز که «فرّخی سیستانی» برای «فتح سومنات» سروده و معروف است، با مطلع:

فسانه گشت و کهن شد حدیث اسکندر

 

سخن نو آر که نو را حلاوتی است دگر

 

از این جهت که در مدح و ستایش «سلطان محمود غزنوی» است، شعری مدحی به شمار می‌آید، از طرفی آن چه که موجب شده تا این شعر سروده شود، پیروزی سلطان محمود در جنگ بوده است، لذا جزء اشعاری که انگیزه­ آن­ها «جنگ و متفرّعات آن» است، قرار می‌گیرد.

به برخی اشعار بر می‌خوریم که دربارة مسایل سیاسی گفته شده. مثلاً دربارة نفت یا حکومت نظامی. امّا به گونة «طنز» بیان شده. حال انگیزه‌ای که باعث سرودن آن شده، یعنی همان کمبود نفت و حکومت نظامی و… ، انگیزه اصلی آن محسوب می‌شود و اهمیت دارد نه نوع بیان آن. بنا بر این نمی‌توان این گونه اشعار را تحت عنوان «شوخی» قرار داد. چرا که انگیزة شاعر از سرودنشان، شوخی با دیگران نبوده است.

نکتة قابل تأمّل دیگر آن است که انگیزه­ها در اشعار گذشته بسیار محدود است، حال آن که در اشعار متأخّر و خصوصاً در دوة معاصر بسیار متنوّع است. یکی از علّت‌های این امر که از دقّت در اشعار گذشته آن را می‌توان دریافت، آن است که انگیزه­های شاعران گذشته به دلیل آن که غالباً در دربارها به سر می‌برده­اند، محدود است به اتّفاقاتی که در دربارها افتاده است و مربوط به نشستن و برخاستن و خفتن و شکار و… ممدوح و خوش­آمد او و هم‌چنین تقاضای صله و جایزه. شعر در آن زمانه، وسیله‌ای بوده برای وصف بهار، تابستان و… یا مدح فلانی و هجو دیگری. البتّه این، به وضع زندگی اجتماعی در دوره‌های پیشین وابسته است، زیرا مناسبات زندگی سیاسی و اجتماعی و آداب و معاشرت‌ها در آن روزگاران این گونه ایجاب می‌کرده است. و تا قرن‌ها هم به همین منوال ادامه داشته است. از این روی، در قرون متمادی، دورنمای زندگی اجتماعی و روابط انسانیِ موجود در لا‌به‌لای اشعار، بدون تغییری چشم‌گیر انعکاس یافته است. چرا که نوع زندگی‌ها و مناسبات، تا حدود قابل توجهّی یکسان بوده است. همان دغدغه‌هایی که شاعر قرن پنجم داشته همان‌ها هم با کمی اختلاف در قرن‌های بعد فکر شاعر را به خودش معطوف داشته است. آن اختلاف اندکی هم که دیده می‌شود، تأثیر اوضاع و دگرگونی‌های اجتماعی و سیاسی بوده است، که با انتقال سلطنت از شخصی به شخص دیگر به وجود می‌آمده است.

گاه از بین همة شاعران یک عصر، افراد شاخصی پیدا شده‌اند که اثری ماندگار خلق
کرده‌اند یا به نوعی خاص از اشعار شهرت یافته‌اند. مانند: سیف فرغانی و عبید زاکانی که در شعر اعتراض و هم‌چنین انتقاد از اوضاع سیاسی  اجتماعی، نامبردار شده‌اند. امّا باز در دیوان این دسته از شاعران اشعاری همانند هم‌عصران آن‌ها دیده می‌شود. خصوصاً آن که انگیزة دقیق بسیاری از اشعارشان نامشخّص است و همین امر به محدودتر نشان‌دادن انگیزه‌ها بیشتر کمک می‌کند.

شاعر در دوره‌های گذشته، گویی زندگی روزمرة خود را نیز فراموش می‌کند و کمتر نمودی از آن را در شعرش می‌توان دید. هر چه هست یا منحصر به دربار است یا تقلید موضوعات مرسوم آن روزگار از دیگران. گاه تنها در قالب یک تقاضا، گوشه‌ای از زندگی و دغدغه‌های او را می‌توان به چشم آورد و مثلاً فهمید که عائله‌اش سنگین بوده است و خرجش زیاد و مقرّری‌اش کم. تودة مردم و طبقات متوسّط و پایین اجتماع آن روز، در شعر راه ندارد. گویی هیچ گوشه‌ای از زندگی مردم و حوادث و رویدادهای پیرامون شاعر، نمی‌توانسته‌اند انگیزه‌ای برای شعر بشوند و اهمیتی برای ورود در شعر نداشته‌اند. گر چه می‌توان از دیدگاه جامعه‌شناسانه روزنه‌هایی یافت و اندکی از آداب و رسوم و روابط اجتماعی آن دوران را در برخی اشعار کشف کرد. با این همه، همان‌ها نیز انگیزة شعر نبوده‌اند. شاید به سختی بتوانیم در دیوان شاعران بزرگ یا شاعرانی که از شهرتی برخوردار هستند نه به اندازه بزرگان شعری را بیابیم که انگیزة آن، دیدن حمّالی باشد در حالی که پای او زیر چرخ درشکه رفته است.

امروزه انگیزه‌ها آن اندازه گوناگونی دارد که در شمار نمی‌آید. دلیل این امر آن است که شعر از انحصار دربارها و زورمداران خارج شده است و همه‌ ابعاد زندگی روزمرّه را تحت قلمرو خود گرفته است. شعر امروز روایت‌گر جنبه‌های مختلف حیات است. شعر امروز همة زندگی شاعر است و شاعر با شعر زندگی می‌کند و زندگی بدون شعر برای او مرگ است. اکنون هر چیزی، می‌تواند انگیزه­ای شود برای شعر، از قبیل: دیدن چند تصویر، نگاه مرموز شخصی غریبه به آب رودخانه، مشاجرة چند نفر، شکستن دست، گم‌شدن در راه گرفته، تا چشمان جانباز، برگشتن اجساد شهدا از جبهة نبرد و مشکل کمبود نفت و مسایل مهمّ سیاسی کشور و هزاران انگیزة دیگر.

انگیزه­ها در دسته‌بندی دیگری می‌تواند شخصی یا اجتماعی (جمعی) باشد که هر کدام نیز در جای خود می‌تواند قابل بررسی باشد. انگیزه­های شخصی، آن که مربوط به امور شخصی شاعر می‌شود، مانند رویدادهای درون خانواده او. از قبیل: تولّد فرزند، بیماری خود و خانواده، خریدن چیزی، موفّقیّت خود یا دیگر اعضای خانواده در امری مهم و… با توجّه به این‌ها، انگیزه‌های شخصی، خود نیز می‌تواند درونی یا بیرونی باشد. درونی آن که مربوط به حالات و روحیّات خود شاعر باشد. به عنوان نمونه، بیماری خود شاعر جزء این دسته می‌تواند باشد. چرا که در این گونه اشعار، شاعر درد و رنج ناشی از بیماری خود و عوارض آن را توصیف می‌کند. پس می‌توان گفت، انگیزة چنین شعری از درون شاعر نشأت گرفته است.

انگیزه‌های بیرونی نیز مانند موفّقیّت یکی از اعضای خانواده که باز در این صورت از بیرون وجود شاعر سرچشمه می‌گیرد. با وجود همة این اوصاف، به نظرم، شاید نتوان مرز دقیقی بین انگیزه‌ها از جهت این که بیرونی باشد یا درونی، قایل شد. چرا که مثلاً شادمانی حاصل از موفّقیّت عضوی از خانواده که به ظاهر انگیزه‌ای بیرونی است نیز، از عواطف درونی شاعر، یعنی احساس شادمانی او، ناشی شده است.

انگیزه‌های شخصی از نوع درونی، به نوبه‌ خود می‌تواند عاطفی و مربوط به عاطفة بشری و جمعی انسان‌ها باشد. مانند اشعاری که از روی دلسوزی و ترحّم نسبت به هم‌نوع گفته شده. هر قدر انگیزه‌های شخصی عاطفی‌تر باشند و از عاطفة بشری و جمعی، بهرة بیشتری داشته باشند، ماندگاری بیشتری دارند، تا انگیزه‌هایی که جنبة کاملاً شخصی دارند. مثلاً شعری که انگیزة سرایش آن، تولّد فرزند شاعر بوده، در همان حال و هوا می‌ماند، اگر نکتة عمومی و جذّابی برای جامعه در آن نباشد. حتّی گاه گیرایی اولیّة خود را برای شاعر نیز از دست می‌دهد و جز تجدید خاطره‌ای چیزی برای گفتن ندارد. تا آن جا که برخی شاعران، در سالگرد تولدّ فرزندشان شعر دیگری می‌گویند. گویی شعر پیشین کاربرد خود را از دست داده است. در مقابل، آن شعری که شاعر، برای دلسوزی نسبت به کودکی گرسنه و بی‌سرپناه گفته است، خصوصاً آن که از جنبه‌های زیبایی‌شناسی بالایی نیز برخوردار باشد، جز آن که در همان زمان سرایش ترحّم برانگیز و تأثیرگذار است، در زمان‌های پس از خود نیز احساس انسان را برمی‌انگیزد و هر کس با خواندن آن، با کودک تهیدستی که از گرسنگی و بیچارگی رنج می‌برد، احساس هم‌دردی می‌کند، که اگر نکند، «نشاید که نامش نهند آدمی».

همان‌گونه که گفته شد، انگیزه‌ها می‌تواند جنبة اجتماعی داشته باشد. یعنی ناشی از رویدادهایی که در سطح اجتماع رخ می‌دهد، باشد. یا اتّفاقاتی که برای تودة مردم روی می‌دهد. بدیهی است که مقصود از این رویدادها، آن دسته اتّفاقاتی نیست که برای دوست و آشنا به تنهایی پیش می‌آید، بلکه آن رویدادی که پیکرة اجتماع و همة مردم را تحت تأثیر قرار می‌دهد. که خود می‌تواند جنبة مثبت و شادی‌آفرینی داشته باشد یا منفی و تأثر‌انگیز. رویدادهایی از قبیل جنگ، ملّی‌شدن نفت و پیروزی ورزشکاران در یک صحنة ورزشی بین‌المللی و… از این دسته‌اند. البتّه شاید بتوان از جهتی آن دسته اشعار را که برای حوادث مربوط به دوستان و آشنایان گفته شده است، جزء اشعار اجتماعی به شمار آورد.

در این راستا، برخی شاعران، عمده‌ اشعار خود را به چنین رویدادهایی اختصاص داده‌اند و تفکّرات حاکم بر جامعه را در اشعار خود منعکس کرده‌اند. یا در دورة خاصی بسیاری از شاعران متأثر از حوادث جامعه به این نوع شعر روی آورده‌اند. مانند اشعار دورة مشروطه یا دفاع مقدّس پس از پیروزی انقلاب اسلامی.

نکتة دیگری که می‌تواند در بررسی انگیزه‌ها مورد توجّه قرار گیرد، تفاوت بیان انگیزه‌ها در گذشته و حال (دورة معاصر) است. انگیزة بسیاری از اشعار دوره‌های گذشته جز اندکی، بر ما پوشیده است. آن تعداد اشعاری نیز که انگیزة آن‌ها بیان شده، انگیزه به وسیلة خود شاعر ذکر نشده است. در این نوع شعر، انگیزه، یا در تذکره‌ها و مقدّمه‌هایی که معاصران یا نزدیک به معاصرانِ شاعران، بر دیوان آن‌ها نوشته‌اند، آمده است، یا بعداً از روی موضوع شعر یا شواهد دیگر به وسیلة مصحّحان دیوان‌ها استخراج شده و در ابتدای شعر آورده شده است. آن هم به صورت مختصر و در حدّ چند کلمه، که در بیشتر موارد نیز، خیلی کارگشا نیست. البتّه در مواردی نادر نیز، شاعر در ابتدای شعر یعنی در متن آن، به انگیزة سرایش آن اشاره کرده است. مانند داستان «بیژن و منیژه» از شاهنامه که می‌توان آن را نوعی براعت استهلال نیز به شمار آورد. (ر. ک فصل دوم، بخش اتّفاقات روزمرّه.) امّا به عنوان مثال، قصیدة خاقانی در شکایت از ممانعت ممدوح از سفر به خراسان، از متن شعر می‌توان دریافت که علّت سرودن آن چیست، ولی صراحتاً بیان نشده است که چه اتّفاقی روی داده تا به سرودن این شعر انجامیده است. فقط می‌توان بیت نخست آن را نوعی بیان انگیزه به شمار آورد :

چه سبب سوی خراسان‌شدنم نگذارند

 

عندلیبم به گلستان‌شدنم نگذارند

همین امر باعث شده تا بسیاری از اشعار دوره­های گذشته حتّی از بزرگان ادب فارسی را نتوان به انگیزه­ای قطعی منتسب دانست.

بر پایة مطالب گذشته، موضوعات و محتوای اشعار را نمی‌توان برای تعیین قطعی انگیزة آن‌ها، ملاک قرار داد و بر اساس موضوع آن‌ها قضاوت کرد.

به عنوان نمونه، موضوع بسیاری از غزلیّات سعدی و خواجه حافظ و بسیاری دیگر، عاشقانه یا عارفانه است، امّا به صرف عاشقانه بودن آن نمی‌توان انگیزة آن را تعیین کرد.

اشعاری را می‌توان یافت که موضوع آن‌ها عاشقانه باشد و از نظر اصول شعری، هم‌چون دیگر غزلیّات مرسوم بین شاعران، غزلی عاشقانه تلقّی شود، امّا انگیزة آن، واقعاً «عشق» نباشد. یعنی شاعر، متأثّر از عشق به معشوقی آن را نگفته باشد. از این دسته است غزلیّاتی که شاعران به استقبال از اشعار دیگران گفته‌اند.

اگر انگیزة غزل زیر از «عارف قزوینی» را ندانیم، آن را شعری عاشقانه خواهیم پنداشت. به گونه‌ای که احتمال می‌دهیم که واقعاً جذبة معشوقی و عشق عارف به آن معشوق انگیزة سرودن آن شده است، حال آن که یک اتّفاق بسیار پیش پا افتاده، غیر از «عشق» باعث سرودنش شده است: روزی «دکتر حسن خان گرگانی» از دوستان عارف به او می‌گوید: «یک هفته است سعی می‌کنم غزلی بگویم و نتوانسته‌ام.» عارف می‌پرسد: چیزی هم گفته‌ای؟ او پاسخ می‌دهد: فقط یک بیت، و آن بیت را برای عارف می‌خواند:

صبوری دل و جان خواست یار من گفتم

 

امان، زدست من این کار بر نمی‌آید

عارف هم اندکی می‌نشیند و می‌اندیشد و به قول خودش، فوری غزلی را می‌سراید، که چند بیتِ اوّل آن، این است:‌

خیال عشق تو از سر به در نمی‌آید

 

زمن علاج، به جز ترک سر نمی‌آید

الهی آن که نبودی نهال قدّ بتان

 

که جز جفا ثمر از این شجر نمی‌آید

وفا و مهر ز خوبان طمع مکن زآن روی

 

که بوی مهر ز جنس بشر نمی‌آید

(حائری، 1364: 204)

در مقابل، در اشعار معاصر، بسیار بیشتر از گذشته، انگیزه‌ها بیان شده است و حتّی آن چه که در گذشته مرسوم نبوده، در دورة معاصر رایج است و آن: بیان انگیزة شعر به نثر، به وسیلة خود شاعر. گاه نیز دوستی که اشعار را جمع‌آوری، یا برای ترتیب دادن مجموعه‌ای از شعر شاعران معاصر، انتخاب کرده، خاطرة سرودن آن را نقل کرده است. نباید از نظر دور داشت که انگیزه در متن شعر، در دوره‌ معاصر نیز هم‌چنان مانند دوره‌های گذشته بیان نمی‌شود. مگر آن که اثری بزرگ و ماندگار تشخیص داده شود که باز به مانند دوره‌های گذشته در قالب مثنوی است و هم‌چنان در قالب‌های دیگر رواج ندارد. نمونة آن، ترجمة قرآن مجید به وسیلة «امید مجد» است، که به تقلید از آثار گذشته و به همان دلایل ذکر شده، در دیباچة آن آورده شده است:

یکی شب ز شب‌های خرداد ماه

 

نیامد مرا خواب تا صبح‌گاه

کتاب خدا را گرفته به دست

 

معانیش مشکل به ذهنم نشست …

به خود گفتم این ترجمان در ضمیر

 

نیفتد پسندیده و دل‌پذیر

اگر گفته آید به نظمی روان

 

نکوتر نشیند به جان و روان …

                                            (مجد، 1380: 4)

 نمونه­هایی از انگیزه­های آفرینش چند شعر

از بین هزاران شعر گزینش چند نمونه کاری بسیار دشوار است. امّا از آن جا که موضوعات مطروحه را شاهدی باید، انگیزة چند نمونة معدود را از نظر می­گذرانیم:

گم‌شدن در راه

«ید الله قرایی» دوست صمیمیِ اخوان ثالث، که خود از شاعرانِ معاصر است، دربارة انگیزة سرودن شعر زیر می‌نویسد:

«سال 1342، اخوان با عزیزمان، محمّد قهرمان  که عمرش دراز باد  به تایباد به دیدارم آمدند. اخوان و قهرمان از مشهد یک اتومبیل کرایه کرده بودند که از نوع «تابدا» بود. راننده که درست با راه‌ها آشنا نبوده، با سیلی ناگهانی که هر زمان در منطقة جام می‌آید و وسعت زمین‌ها را در بر می‌گیرد و جاده و بیابان را هم‌رنگ می‌کند  برمی‌خورد و مدّتی عزیزان ما را به بیراهه می‌کشاند. تا بالاخره به جای عصر که من انتظارشان را داشتم، شب هنگام به تایباد رسیدند. در همان اوضاع، در بین راه به کمک هم غزلی را ساخته بودند که من آن را از حافظة دوست گرامی­ام، محمّد قهرمان، وام می‌گیرم.» (قرایی، 1370: 67-69)

بیا دلا که دو روزی به تایباد رویم

 

به سوی آن که بود مقصد و مراد، رویم

گشوده‌اند ز هر سوی، جاده‌ها آغوش

 

ز جاده‌ای که کشاند به تایباد، رویم

 

غبار ما به هوای حبیب در رقص است

 

عجب نباشد اگر همچو گرد باد رویم

 

زچار سوی، گرفته است خیل غم

 

ره دل بدان دیار که دل را کنند شاد رویم

 

ز شرم آن که چرا روشناس خلق شدیم

 

به خلوتی بگریزیم تا ز یاد رویم

 

به جاده‌ای که ز صد جا زده است

 

راهش سیل به سان سیل به هر جا که ره فتاد رویم

 

پری که بستة بال است کی برد بادش؟

 

رها شویم ز خود، هم عنان باد رویم

نهاده ایم قرارِ «کرایه در مقصد»

 

که ‌سوی «دست خدایی» که هست راد، رویم!

 

چو اختریم، شب وصلِ ما غنیمت دان

 

که شامگاه رسیدیم و بامداد رویم

 

حسرت ناشی از وداع با کعبه

دیدار کعبه، که دل هر مؤمنی برای آن می‌تپد، در هر سفر حج بیش از هر چیز دیگر اهمیت دارد و مرکز توجّه همگان است. کعبه با آن ظاهر ساده و بدون تجمّل خود، در عین سادگی، ‌آراسته‌تر از هر چیز به چشم می‌آید و هر دلداده‌ای را با جاذبه‌ای فوق تصوّر، به سوی خود جلب می‌کند. احساسی که از این دیدار به انسان دست می‌دهد، قابل توصیف نیست و این، حرف دل هر زائرِ به وصال کعبه رسیده‌ای است.

«دکتر حسین رزمجو» شاعر معاصر و استاد دانشگاه مشهد، که از حج‌گزاران سال 1377 بوده، در حالی که نگاهش به کعبه دوخته بوده است، همان احساس به او نیز دست داده است. امّا این بار او این احساس را با حسرتی که ناشی از ترک کعبه و وداع با آن است، توأمان دارد. خود او دربارة ابیات زیر که حاکی از آن حال و هواست، چنین نوشته است: «این شعر، بعد از ظهر روز شنبه 7/9/1377 مطابق با هشتم شعبان 1419 به هنگام وداع با مسجد الحرام در مکّة مکرّمه مقتبس از مطلع غزلی از شیخ شیراز، مصلح‌الدّین سعدی، به مطلع:

می‌ روم و ز سر حسرت به قفا می‌نگرم

 

خبر از پای ندارم که زمین می‌سپرم»

سروده شده­اند.

می‌روم و ز سر حسرت به قفا می‌نگرم

 

قامت کعبه من از «باب صفا» می‌نگرم

 

روحم آشفتة رویی است که او را به عیان

 

 

با دل و دیدة باطن به ملا می‌نگرم

کعبه رمزی و نشانی است از آن جان جهان

 

من چه گویم که در این پرده چه‌ها می‌نگرم

انبیا جمله به احرام و ملائک به طواف

 

عرشیان را ز ثریّا به ثری می‌نگرم

سعی «هاجر» ز پی یافتن چشمة آب

 

در ره مروه سوی کوه صفا می‌نگرم

کودکش را که «سماعیل ذبیح» است دوان

 

در پی مادر خود تشنة «ماء» می‌نگرم

پایة کعبه به فرمان خداوندِ «خلیل»

 

بنهاده است و من این امر خدا، می‌نگرم

در فضای حرم و «حجر» و در اطراف «حَجَر»

 

حامل وحی خدا را ز «حرا» می‌نگرم

آن که در کعبه قدم در ره هستی بنهاد

 

 

همره «فاطمه» در حال دعا می‌نگرم

یازده کوکب رخشان امامت را نیز

 

نورشان ساطع از این پاک فضا می‌نگرم

هر که آید به چنین مأمن پر فیض، یقین

 

 

عاشق و سالک در راه خدا می‌نگرم

نا امید از درِ رحمت مشو ای زائر بیت

 

چه بدین «زمزمِ» آن، بحر سخا می‌نگرم

در وداع حرم پاک خداوند رحیم

 

اشک را در غم دل، کارگشا می‌نگرم

یا رب از ابر کرامت تو بباران آبی

 

تا بشوید گُنه و هر چه خطا می‌نگرم

اینک آنِ من دلگشته همان است که گفت:

 

«می روم و ز سر حسرت به قفا می‌نگرم»

(رزمجو، 1378: 11)

 مهمانِ خر!

«یغمای جندقی» شاعر قرن سیزدهم و متوّفی به سال 1276 ه. ق. در جایی میهمان بود و شب را مانده بود. طرف‌های صبح، صدای عرعر خر صاحب‌خانه او را بی‌موقع از خواب پرانده بود و به اصطلاح‌ زا به راه کرده بود. یک دو ساعت بعد وقتی که دید صاحب خانه، صبح زود از خانه بیرون رفته است، یادداشتی برای او نوشت و این بیت دو پهلو را برایش سرود:

خود آدمک بدی نبودی

 

امّا پدر خرت بسوزد

(خرّمشاهی، 1380: 634)

یک سؤال بحث انگیز

«شاه جهان» لقب چند تن از امرای مغول هند (تیموریان هند) بود. یکی از این پادشاهان، شهاب‌الدّین، فرزند جهانگیر مشهور به سلطان خرّم است.

«میرزا ابوطالب کلیم کاشانی» سخنور نامدار سده‌های دهم و یازدهم هجری قمری که از تجلیگاه‌های برجستة سبک هندی و ملقّب به «خلاّق‌المعانی ثانی» است، در خدمت همین پادشاه روزگار می‌گذراند و نزد او عنوان «ملک الشّعرایی» یافت.

روزی قیصر روم در ضمن نامه‌ای که ظاهراً برای تبریک عید به شاه جهان نوشت، این سؤال را مطرح کرد که: «شما که فقط پادشاه هندوستان هستید، چرا نام «شاه جهان» بر خود نهاده‌اید؟» شاه از پاسخ این سؤال درماند و متقاعد شد که قیصر درست می‌گوید و احتمالاً تدبّر و تعمّقی بسزا در انتخاب این عنوان صورت نگرفته است و این لقب عنوانی به گزاف است. بنا بر این به یمین‌الدّوله گفت: «خطاب و نام و عنوان دیگری باید اختیار کرد.» کلیم از این سؤال و استیصال شاه در جواب آن، مطّلع گردید. پس همان هنگام قصیده‌ای گفت و در آن لقب مزبور را توجیه کرد. (نعمانی، 1368: 175)

ابیاتی از این قصیده که متضمّن توجیه شاعر نیز هست، از این قرار است:

باز از دو عید مجلس ایّام گلشن است

 

چشم طرب چو دیدة پیمانه روشن است

بر کلبه‌های خاطر عشرت نصیب ما

 

تابیده آفتاب طرب از دو روزن است

عشرت چنان رساست که در گلشن مراد

 

گل‌های عیش بر سرم افزون ز دامن است

عید جلوس و وزن مبارک یکی شده است

 

دل را بر اوج عیش دو بالا نشیمن است

دل‌ها گشاده، بستگی ای نیست، ور بود

 

 

پیش خدا و سایه‌ی او دست بستن است

صاحبقران ثانی، شاهنشه جهان

 

کاقبال را ز خاک درش چشم روشن است

هند و جهان ز روی عدد هر دو چون یکی است

 

شه را خطاب شاه جهانی مبرهن است

از ابر خلق اوست که در بوستان دهر

 

گلخن به فرق گل زده مانند گلشن است

نقش جبین چو نقش نگین از درش نرفت

 

آری نمی‌روند ز جایی که مأمن است

هوشش فریب ظالم عاجز نما نخورد

 

داند که ناله شاهد بیداد هاون است

 

با خصم ناکسش مدد بخت چاره‌ساز

 

بیهوده چون ز راهگذر گرد‌رفتن است

از شیشة شکسته تراوش نکرده می

 

تا فتنه را ز گوشة عزلت نشیمن است…

(کلیم کاشانی، 1376: 662)

شوخیِ تحقیرآمیز

می‌گویند «صحبت لاری» (وفات 1251 ه‍.ق) از شعرای دورة فتحعلی شاه قاجار که نابینا بوده به مجلسی وارد شد. یکی از سر شوخی دست او را گرفت و دور مجلس چرخاند و پایین نشاند.

شاعر که به فراست دریافته بود، با لبداهه سرود:

چه شود گر نشیند اهل ادب

 

زیر دست کسی که بی‌ادب است

قل هو الله ببین که در قرآن

 

زیر تبت یدا اَبی لَهَب است

 ( موسوی گرمارودی، 1368: 15)

 باز ندادن کتاب

«اوحدالدّین محمّد انوری» شاعر پر آوازة قرن ششم هجری قمری، ابیات زیر را در «شکایت از شخصی که یکی از کتب بوعلی را از او گرفته و باز نداده، سروده است. او در این ابیات از این شخص (یا اشخاص؟) ذکری نمی‌کند و از نحوة بیان مطلب چنین می‌توان دانست که گویا بر خود او نیز نامعلوم بوده که چه کسی آن را برده. چرا که با فعل «جدا کرده‌اند» از آن یاد کرده. یا شاید به دلایل دیگری نام شخص یا اشخاص را مجهول باقی گذاشته. نیز بعید نمی‌نماید که کتاب را از او ربوده باشند؛ چرا که خود می‌گوید: «به غصب جدا کرده‌اند.» البتّه این‌ها همه احتمالاتی است که می‌توان در این مورد، محتمل دانست. به هر ترتیب دیوان نیز در این زمینه اطّلاعاتی به ما نمی‌دهد. حتّی مشخّص نیست که شعر، بیشتر از این چند بیت بوده یا خیر. زیرا قطعات زیادی در حدّ چند بیتِ انگشت شمار در دیوان آمده با عناوین متنوّع که گویی اشعار پراکنده‌ای بوده‌اند که در آن جا گرد‌آوری شده‌اند. در هر صورت شعر، گویای آن است که کتابی که به آن علاقه‌ بسیار داشته و به خطّ خودش بوده، از او مفقود شده است. (فروزان­فر، 1358: 336)

اینک شکایت انوری:

کتابتی است مثمّن به خط من خادم

 

چو اشک و چهرة من جلدش از درون و برون

سه گونه علم در او کرده بوعلی تقریر

 

به اختیار همایون و طالع میمون

زمن به غصب جدا کرده‌اند و کرده مرا

 

ز غصه با دل پر درد و دیدة پر خون

آزمودن طبع ملک الشّعرای بهار

«ملک الشّعرای بهار» پس از مرگ پدرش در سرودن شعر آن چنان مهارت از خود نشان داد که فضلای خراسان می‌پنداشتند که او اشعار پدرش را به نام خود عرضه می‌کند. در نتیجه او را وادار به بدیهه‌سرایی‌ کردند و سرودن رباعیّات، به طریق جمع‌الاضداد را که آزمون سخت و دشواری بود، به او تکلیف‌ کردند. از جمله در مجلسی، پس از آن که چند رباعی را به این طریق از او خواستند و او نیز آن‌ها را سرود، جوانی در آن مجلس بود که هنوز به قدرت شاعری و طبع او اطمینان نیافته بود و بیش از آن را می‌طلبید. خودِ بهار دربارة آن مجلس می‌گوید: «در آن مجلس جوانی بود طنّاز و خودساز که از رعنایی به رعونت ساخته و از شوخی به شنگی پرداخته. با این امتحانات دشوار و رباعیّاتِ بدیهه، باز هَل مِنْ مَزید گفته و چهار چیز دیگر به کاغذ نوشت و گفت: تواند بود که در آن اسامی تبانی شده باشد و برای اذعان‌کردن و ایمان آوردنِ من، بایستی بهار این چهار چیز را بالبدایه بسراید: آینه، ارّه، کفش، غوره.

من برای تنبیه آن شوخ چشم، دست اطاعت بر دیده نهاده، وی را هجایی کردم که مقصود آن شوخ چشم به حصول پیوست و آن رباعی این است.»:

چون آینه نور خیز گشتی احسنت

 

چون ارّه به خلق تیز گشتی احسنت

در کفش ادیبان جهان کردی پای

 

غوره نشده مویز گشتی احسنت

                            (بهار، 1380: 27)

 

 

 

 


 

نتیجه

در بررسی انگیزه­های شعر، به این نکته می­رسیم که: انگیزه­های شعر در دوره­های مختلف، به یک اندازه گستردگی ندارد. این انگیزه­ها تا دورة قاجار، نسبتاً یکسان دیده می­شوند و نسبت به دوره­های پیشین ادبی، تغییر چندانی در آن­ها محسوس نیست. متنوّع بودن انگیزه­ها در دوره­های گذشته و برعکس، تنوّع بیش از حدّ آن­ها در دورة معاصر، بیان­گر یک نکتة بسیار مهم و اساسیِ جامعه­شناسانه است. ریشة این عدم تنوّع در دوره­های گذشته را در یکسان بودن نوع زندگی سیاسی و اجتماعی جوامع آن روزگاران باید جست­وجو کرد. می­دانیم که تا قرن­ها، نحوة ادارة مملکت و حکومت­داری (ایـن را از کتـاب «سیاست­نامه» به خوبی می­توان دریافت که نسخه­ای است که خواجه نظام­الملک برای همة اعصار پیچیده است و گویی چنان تصوّر کرده که تا آخر دنیا مملکت­داری چنین خواهد بود که شخصی به عنوان شاه در رأس کشور و دیگران زیردست باشند. گرچه هر سیاستمداری اکنون نیز، ناگزیر از دانستن و به کارگرفتن بخش­هایی از آن است.)، مناصب حکومتی، روابط اجتماعی، بافت جمعیّتی شهرها، ساختمان­ها و راه­ها، ابزارهای مورد استفاده، ارتباطات خانوادگی و دوستانه و ...، بدون تغییر باقی بوده است.

مسلّماً تغییر در نوع زندگیِ سیاسی و اجتماعی است که باعث دگرگونی در دیدگاه­های انسان و به تبعِ آن، انگیزه­های شعر می­شود؛ تا آن­جا که تصویرسازی­ها، واژه­ها و حتّی رمزها و نمادهای شعری نیز دستخوش این دگرگونی می­شود. چنان­که مثلاً «پرستو» که در دوره­های گذشتة ادبی و حتّی تا همین اواخر، نماد «سیاهی» بوده، در دورة معاصر- به تأثیر از ادبیّات اروپایی و آمریکایی-  نماد «بهار و کوچ در بهار و تابستان» می­شود. آن­گونه که «شهریار» می­گوید:

کِی بدین کلبة توفان­زده سرخواهی زد

 

ای پرستو که پیام­آور فروردینی؟

                                           (شفیعی کدکنی، 1392 ، صص: 260 -261 )

این تأثیرپذیـری و دگرگونی­های ناشی از آن که انگیزه­های شعر را نیز شامل می­شود، تا آن حدّ است که دکتر شفیعی کدکنی، معتقد است که: «شعرِ پیشرو امروز ایران، یک شعر کاملاً غربی است.» (همان، ص: 266) البتّه این اظهار نظر  اندکی اغراق­آمیز می­نماید و ایشان سعی در اثبات آن کرده و ردّ و قبولش مورد بحث ما نیست و باید در مجال و مقال دیگری پی گرفته شود؛ امّا نفوذ و تأثیر فرهنگ غربی در تمام شئون زندگی ایرانی و هم­چنین تأثیر شعر و ادبیّات اروپا و آمریکا در جنبه­های مختلف شعر و ادب معاصر فارسی، آشکارتر از آن است که بتوان آن را انکار کرد.

از طرفی به این نکتة قابل توجّه دست می­یابیم که: در دایرة تقلید افتادنِ برخی زمینه­های شعری نیز نتیجة فقدان انگیزه­های مؤثّر برای شعر است. ممکن است در دوره­ای سبک شعر، متحوّل شده باشد یا قالب شعریِ خاصی مورد اقبال بیشتر شاعران قرار گرفته و حتّی ابداع شده باشد، امّا از آن جا که انگیزه­های شعر همان انگیزه­های پیشین بوده است، شاهد تحوّلی شگرف و سرنوشت­ساز در شعر نیستیم. نمونة آن، اشعار سبک هندی (اصفهانی) است. بنا بر این، تأثیرِ انگیزه­های شعر در تحوّلاتِ سبکی و مفهومی شعر انکارناپذیر است، زیرا همان­گونه که اشاره شد، این انـگیزه­ها از نـحوة زنـدگیِ جوامع سرچشمه می­گیـرد و زنـدگی و مظاهر آن از مهم­ترین ارکان شعر است که دکتر شفیعی کدکنی از آن به «عاطفه» تعبیر کرده است، یعنی «زمینة درونی و معنوی شعر به اعتبار کیفیّت برخورد شاعر با جهان خارج و حوادث پیرامونش» (شفیعی کدکنی، 1383، ص: 87) حال هر چه شاعر از جهان خارج و حوادث پیرامونش بیشتر تأثیر پذیرد و احساس نیرومندتری نسبت به آن داشته باشد، انگیزه­های شعرش نیز به همان نسبت دارای تنوّع و گوناگونی بیشتری است. 

 

 

 

 

 

 

 

منابع و مآخذ

1ـ الهی قمشه­ای، مهدی. ترجمة قرآن مجید. دارالقرآن الکریم، 1372.

2ـ امین­پور، قیصر. گزینة اشعار. تهران: مروارید، چاپ پنجم، 1381.

3ـ براهنی، رضا. طلا در مس، زریاب، جلد اول، 1380.

4ـ بهار، ملک‌الشعرا. دیوان اشعار. به کوشش چهر زاد بهار، توس، جلد اول و دوم، 1380.

5ـ پاشایی، ع. نام همة شعرهای تو (زندگی و شعر احمد شاملو)، تهران: نشر ثالث، 1382.

6ـ حائری، هادی. عارف قزوینی شاعر ملّی ایران. تهران: جاویدان، 1364.

7ـ خرّمشاهی، بهاء­الدّین، چشم‌ها را باید شست. تهران: نشر قطره، 1380.

8ـ رزمجو، حسین. «وداع با کعبه». نشریّة زائر، 1، شماره 27، 1378.

9ـ لنگرودی، شمس. گرد باد شور جنون. نشر چشمه، 1367.

10ـ ظفری، ولی‌الله. حبسیّه در ادب فارسی. تهران: امیرکبیر، جلد 1 و 2، 1364.

11ـ علی‌زاده، جمشید. گفت و گو با شهریار. نگاه، 1379.

12ـ فروزان‌فر، ب. سخن و سخنوران، خورازمی، 1358.

13ـ قرایی، یدالله. چهل و چند سال با اخوان. بزرگمهر، 1370.

14ـ کلیم کاشانی، ابوطالب. دیوان اشعار. به اهتمام مهدی صدری. نشر همراه، جلد 1 و 2، 1376.

15ـ مجابی، جواد. شناخت نامة احمد شاملو. تهران: نشر قطره، 1377.

16ـ مجد، امید. ترجمة منظوم قرآن مجید. تهران: کتیبه، 1377.

17ـ موسوی گرمارودی، علی. دستچین. تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1368.

18ـ نعمانی، ش. شعر العجم. ترجمه سیّد محمّد‌تقی فخر‌داعی گیلانی، دنیایِ کتاب، جلد 1 و 2، 1368.

19ـ نیک‌اندیش، بیوک. خاطرات شهریار با دیگران، نشر سهیل، 1370.

 



* کارشناس ارشد زبان و ادبیات فارسی.

** استادیار دانشگاه پیام نور، گروه زبان و ادبیات فارسی،  خوزستان، ایران.

تاریخ دریافت: 25/7/1394                                                                        تاریخ پذیرش: 1/10/1394

تحلیل و بررسی انگیزه­های آفرینش شعر

حسن‌رضا خادم‌الرسول*

دکتر علی­محمد گیتی­فروز**

چکیده

هر شعری که سروده می‌شود و از ضمیر شاعر پا به عرصه­ عالم وجود می‌نهد، انگیزه­ای باعث پدید آمدنش شده است. گاه این انگیزه مشخّص بوده و همان هنگامِ سرودنِ شعر، ظهورش را موجب شده و گاه شاعر، ذهنیّت­هایی از قبل در ضمیر ناخودآگاه خود داشته و پس از چندی، آن ذهنیّت­ها، طبع شاعر را تحت تأثیر قرار داده و باعث به وجود آمدن شعر شده است. در این تحقیق ابتدا، خاستگاه شعر به طور کلّی و ظهور استعداد سرایش شعر در وجود شاعر، مختصراً مورد بررسی قرار گرفته، سپس انگیزه­های سرایشِ اشعار، معرّفی، دسته‌بندی و تحلیل شده است. از نتایج حاصل شده در این تحقیق، به این موارد می‌توان اشاره کرد:

1ـ انگیزه­های سرودن شعر، به اندازه­ای متنوّع و گسترده است که معرّفیِ همة آن­ها و قراردادنشان در دسته‌بندی مشخّصی امکان‌پذیر نیست.

2ـ انگیزه­های سرودن شعر، در دوره­های گذشتة ادبی بسیار محدودتر از دورة معاصر است. 3ـ انگیزه سرودن بسیاری از اشعار بیان نشده؛ خصوصاً در دوره‌های گذشته.

واژه‌های کلیدی

 شعر، انگیزة سرودن شعر، رویداد­ها، الهام گرفتن، شعر قدیم، شعر جدید

 مقدّمه

 ادبیّات فارسی در جهان، به شعر شناخته شده است. ذوق ایرانی از بین انواع ادبی به شعر تمایل بیشتری داشته است و انواع دیگر از قبیل نمایش‌نامه، رمان، داستان و… چنان که امروزه مطرح است، در بین ایرانیان شناخته نشده و با اقبال رو به رو نبوده است. حتّی داستان را نیز خوش­تر داشته­اند که در قالب شعر بیان کنند. در دورة معاصر نیز با وجود استقبال نسبی از انواع مذکور، به تقلید از ادبیّات اروپا، هنوز هم شعر، استیلای بی‌چون و چرای خود را بر ادبیّات فارسی حفظ کرده است.

از آغاز شعر عروضی فارسی دری تا کنون، شاعران بسیاری به ظهور رسیده‌اند و هر کدام برگی بر دفتر وزین شعر فارسی افزوده­اند. دیوانی پس از دیوان دیگر؛ و هر شعری در این دیوان‌ها، مسلّماً با انگیزه­ای سروده شده است و به وجود آمدن آن زمینه­ای داشته است. این انگیزه­ها آن قدر گوناگون و متنوّع است که نمی‌توان محدوده­ای برای آن­ها قایل شد. البتّه در هر دوره­ای به تناسب نوع زندگی و اتّفاقات و موضوعاتِ پیرامون هر شاعری، انگیزه‌ها هم متفاوت بوده است.

 آفرینش شعر

خاستگاه شعر از دو جنبه قابل بررسی است. اوّل آن که به وجود آمدن شعر و رشد آن در وجود شاعر به طور کلّی و بروز استعداد آن در ضمیر او. دوم به وجود آمدن یک شعر به خصوص.

به بیان دیگر، از یک جنبه می‌توان خاستگاه کلّی شعر و شاعری در وجود شاعر را به تحقیق و بررسی نشست و از جنبة دیگر، خاستگاه یک شعر خاص از اشعار او را.

از جهت نخست، آن را می‌توان به استعداد خداداد منسوب دانست. چرا که اگر از ابتدا استعداد و ذوق شعر در وجود کسی نهاده نشود، خود از پیشِ خود نمی‌تواند شعر بگوید. در این راستا می‌توان به آیة 69 از سورة مبارکة «یس» استناد کرد:

«وَما عَلَّمْناهُ الشِّعْرَ وَ ما یَنْبَغی لَهُ اِنْ هُوَ اِلاّ ذِکْرٌ وَ قُرآنٌ مُبینٌ»

آن گونه که از این آیة شریفه استنباط می‌شود، شعر جنبة خدایی دارد و از جانب خداست. زیرا در این آیه فرموده: ما به او «پیامبر (ص)» شعر نیاموخته­ایم؛ پس عکس آن نیز صادق است. یعنی به دیگران، ما آموخته­ایم و اگر ارادة ما بر این قرار می‌گرفت که به او نیز بیاموزیم، می‌آموختیم. و تا ما به کسی توانایی گفتن شعر را ندهیم، از پیش خود نمی‌تواند شاعر باشد. نتیجه آن که، شعر از جانب خدا و منتسب به اوست. زیرا خداوند است که آن را به انسان الهام می‌کند. اگر فیض بی‌انتهایش نعمت کلام را به شاعر نبخشد، هیچ کاری از دست انسان به عنوان شاعر بر نمی­آید. ابیات زیر، به ترتیب از حافظ بزرگ و شهریار را نیز می‌توان از این منظر نگریست:

حسد چه می­بری ای سست نظم بر حافظ

 

قبول خاطر و لطف سخن خداداد است

چه کنم؟ شاعر آفریدستم

 

کار دیگر نیاید از دستم

(نیک­اندیش، 1370: 46)

چیزی که هست آن که موضوع و مضمون کلام را خداوند بر اساس تفکرّات و خواسته‌های شاعر به او می‌بخشد. زیرا خداوند بر اساس سنّت خود، هر چه را که انسان از دنیایی و اخروی بخواهد و خود زمینه را فراهم کند و به دنبال آن برود، به او می‌دهد. پس شاعر، کلامِ مطابق افکار و عقایدش را می‌طلبد و خداوند نیز به او عطا می‌کند. از این منظر شعر و کلام، تقدّس می‌یابد. اگر نه این گونه بود خود به تقدّس کلام سوگند یاد نمی‌کرد: «ن وَالقَلَمِ وَ ما یَسْطُرونَ» (قلم، 1) بر پایة این آیة شریفه، هر آن چه که قلم بنگارد، مقدّس است و پاک و بی‌آلایش و از جانب حضرت احدیّت. ممکن است که در این باره شبهه­ای ایجاد شود که کلام ناصواب برخی شاعران و نویسندگان، چگونه توجیه‌پذیر است؟ هر گاه ببینیم که نویسنده یا شاعری، شعر یا نوشته­ای یاوه و هزل یا ضد ارزش‌های الهی و دینی بنویسد یا بسراید، او تنها از مایه‌ها و ابزار مقدّسی که خداوند در اختیار او قرار داده به زشتی و ناسپاسی بهره گرفته است. آیا نبوده و نیست کسانی که با تسلّط بر مفاهیم آیات الهی، آن آیات ملکوتی و کلام خدا را در توجیه ستمگری‌های حاکمان جور و اهداف پلید آنان به کار گرفته­اند و می‌گیرند؟ قدرت و ذوق شاعری را خداوند به شاعر بخشیده، امّا این شاعر است که از آن در راه نادرست بهره می‌جوید. «قیصر امین‌پور» نکتة شاعرانه­ای در این باره دارد: «همة آدم‌های خوب شاعرند. وقتی بگویم همه­ آدم‌های خوب شاعر هستند، پس می‌توانم بگویم همة شاعران آدم‌های خوبی هستند. البتّه همة «شاعران». (یعنی روی کلمة شاعران تأکید دارم.) پس اگر می‌بینید که بعضی از شاعران آدم‌های بدی هستند، بدانید که آن‌ها یا شاعر نیستند و یا آدم
نیستند. (امین­پور، 1379: 19)

شاعرانِ بسیاری را سراغ داریم که در نقل زندگی آن‌ها آمده: که او از دوران کودکی مثلاً از هفت، هشت سالگی شروع به گفتن شعر کرده است. یا خود می‌گوید: که من اوّلین شعرم را در کودکی یا نوجوانی گفته­ام. از آن جمله: پروین اعتصامی و شهریار. البتّه شاعران دیگر که در شرح زندگیشان گفته نشده نیز از این موضوع مستثنی نیستند و فقط به دلایلی در شرح زندگی آنان ذکر نشده است.

همان گونه که گذشت، استعداد هنر، از جمله شعر را خداوند از همان ابتدا در وجود انسان قرار می‌دهد. اگر این گونه نیست، انسان در اوان کودکی و نوجوانی، تجربة کلام موزون و
خیال انگیز را از کجا به دست می‌آورد؟ و چگونه می‌تواند شعری بگوید که یک انسان بالغ و
غیر شاعر از گفتن همانند آن عاجز است؟ جالب است که گاه این استعداد در چند زمینه بروز می‌کند و گاه در یک زمینة به خصوص. حتّی می‌تواند اگر مجال بروز در یک زمینه نیافت، در زمینة هنری دیگری خود را نشان دهد. «احمد شاملو» ظهور شعر را در وجود خود، عقدة سرکوفتة موسیقی می‌داند و معتقد است که می‌بایست او موسیقی‌دان می‌شد امّا روزگار با موسیقی دان‌شدن او سازگار نبوده است. او ضمن تعریف خاطره­ای، این نکته را به صراحت بیان کرده است. «شاملو» می‌گوید: در دوران کودکی­اش در همسایگی خانة آن‌ها، خانواده­ای ارمنی زندگی می‌کرده­اند که دو دختر جوان داشته است. دختران جوان نوازندة پیانو بوده‌اند و گاه گاه که پیانو می‌نواخته‌اند، او از جایی که به خانة آن‌ها راه داشته است، به صدای پیانوی آن‌ها گوش می‌داده و مسحور آن نوای سحرانگیز و دلنواز می‌شده. در نتیجه کم‌کم علاقه و شوق موسیقی در وجودش پیدا شده است. امّا به دلایلی نتوانسته که به آن آرزوی خود دست یابد و آتش اشتیاق خود را بنشاند. خود در ادامة این خاطره می‌گوید: «شنیدن آن قطعات موسیقی، آن چنان آتشی در من روشن کرد که سال‌های سال اصلاً زندگی من به کلّی زیر و رو شد. موسیقی تمام وجودم را تسخیر می‌کرد. این شوق دیوانه­وارِ موسیقی تا چند سال پیش هم‌چنان در من بود. موسیقی شوق و حسرت من شده بود. پس شوق و حسرتم نیز نبود. یأس مطلق من بود. یأس دختری که می‌بایست پسر به دنیا آمده باشد و دختر از کار در آمده! و بی‌گمان، امروز هم در من، شعر عقدة سرکوفتة موسیقی است. (پاشایی، 1382: 596)

ذوق و استعداد خداداد، معمولاً با اتفّاقی مهم در زندگی شاعر، به منصة ظهور می‌رسد و آن اتفّاق زندگی او را متحوّل می‌کند و طبع او را برای همیشه شکفته می‌کند در این صورت شعر او را به طور کلّی، جدا از انگیزه‌های خاص هر شعر، می‌توان مدیون همان اتفّاق دانست. در این زمینه «عشق» از مشهورترین این اتفّاقات است که در زندگی شاعرانی چون «رهی معیّری»، «دکتر مهدی حمیدی»، «شهریار» و… سراغ داریم. شهریار در این باره، پس از نقل خاطره‌ای، حاکی از عشق او به خواهرِ دوستش و عشق آن دختر به او و این که دختر را به شخصی متنفّذ دادند و تلاش‌های او بی‌ثمر ماند، اضافه می‌کند: «این باعث شد که شعر من یک دفعه طغیان کرد. دلی شکسته می‌خواست. عمدة این شکسته‌دلی بود که مرا درست کرد. علّت اصلی نبوغ من این بود. همین شکسته دلی موجبش شد. (علی­زاده، 1379: 211)

نمونة دیگر این گونه اتفّاقات که باعث شکفته‌شدن طبع شعر همیشگی شاعر می‌شود، همان اتفّاقی است که برای «احمد شاملو» روی داد و ذکر آن رفت.

شاعران و منتقدان و نظریه‌پردازان، در باره خاستگاه شعر به طور کلّی، به تناسب ذائقة خود، هر کدام، اظهار نظرهایی کرده‌اند. برخی خاستگاه شعر را مانند ماهیّت خود آن ناشناخته می‌دانند و برخی دیگر نشانی‌هایی از مبدأ زایش آن داده‌اند. به عنوان نمونه، «قیصر امین‌پور» آن را ناشناخته می‌داند و می‌گوید: «چون آغاز شعر، همیشه در مِهی غلیظ فرو رفته است، آغاز هر شعر مثل آغاز بشریّت پر از ابهام و ایهام است. شعر قطاری روشن است که از عمق یک تونل تاریک و طولانی بیرون می‌خزد. قسمتی از این قطار همیشه در تاریکی و دود و مه پنهان است». (امین­پور، 1381: 26)

«رضا براهنی» نیز، ضمن اشاراتی به ناشناخته بودن آفرینش شعر، در این باره فرضیه‌ها و نظراتی دارد که اشاره‌ای کوتاه به آن‌ها می‌شود:

«آفرینش شعر از آن جا شروع می‌شود که در اتاقی تاریک نشسته­اید، ناگهان دستی نامریی چراغ را روشن می‌کند. در یک لحظه هر چه را که در اتاق هست می‌بینید. تمام چیزهای اتاق به سوی دریچة چشم شما حمله‌ور می‌شوند و در ذهن شما خود را به ثبت می‌رسانند. ناگهان دست نامریی، چراغ را خاموش می‌کند و آن گاه شما می‌مانید و تاریکی اتاق و فقط یادهایی از چیزهایی که در اتاق، در زمان روشن‌بودن چراغ آن‌ها را تماشا کرده‌اید.

روشن‌شدن چراغ و وقوف به موجودیّت چیزهای اتاق، سطرهای نخستینِ شعری است که انسان به طور ارتجالی، بدون کوچک‌ترین زحمت بر زبان می‌راند و با همین چند سطر راه می‌افتد و به شعرش، نخستین حالات و ابعاد را می‌دهد، ولی بعد از این چند سطر که بر اساس الهام بوده است و اشراق، شاعر به کشف و شهود می‌گراید و در این جا نوعی وقوف ثانوی یاری‌اش می‌کند.

یادهایی از اشیا و حالاتی از آن یادها، هنگام روشن بودن چراغ در ذهن او انباشته شده است. این یادها و حالات دیگر از تمام اشیایی که شاعر، هنگام روشن بودن هر نوع چراغ دیده است، به ذهن او هجوم می‌آورند و یک یک از او می‌خواهند که وجودشان را به صورت کلمه در آورد. (براهنی، 1380: 101-104)

شاعر در لحظة آفرینش شعر، در وضعیتّی قرار می‌گیرد که بعضی اشیای طبیعت را در لحظه‌ای می‌پذیرد و بعضی دیگر را موقّتاً از ذهن خود خارج می‌کند. به همان‌گونه که برخی از شنوندگان موسیقی، چشم‌های خود را می‌بندند تا حضور ذهن بیشتری برای پذیرفتن موسیقی داشته باشند. و در واقع از دریچه حسّ سامعه، خود را مستعرق نوسان‌های سکر آور موسیقی کنند. (همان: 42)

شاعر مستعد، پس از الهام یافتن، بر اساس تجربیّات حسی، احساسی، تخیّلی و فکری خود تکّه‌ای از زندگی خود را در محیطی از طبیعت در قفس قالبی می‌اندازد که در همان موقع شعر گفتن به وجود می‌آید. به همین دلیل، قبل از آ‏فریده‌شدن شعر، دربارة فرم آن، هیچ نوع پیش‌بینی نمی‌توان کرد؛ چرا که فرم شعر نیز هنگام آفرینش شعر به وجود می‌آید و جدا‌کردن مصالح شعری از فرم شعر و گفتن این که: «در شعر هم اوّل فرم در ذهن ما تکوین می‌یابد و بعد برای ساختن آن از مصالح استفاده می‌کنیم.» اشتباهی بیش نیست.» (همان: 155)

تحلیل انگیزه­های آفرینش شعر

انگیزه و عامل پیدایی شعر یا بهتر است بگویم: «استعداد و ذوق شعری» و این که چگونه توانایی گفتن شعر در وجود کسی ظهور و بروز می‌کند، در بخش پیشین (آفرینش شعر) بررسی شد. اینک به بررسی این موضوع می‌پردازیم که انگیزه‌های اختصاصی اشعار، چگونه و چه چیزهایی می‌توانند باشند و چگونه قابل دسته‌بندی هستند. آیا می‌توان جهت‌گیری خاصّی برای بررسی آن‌ها داشت؟ یا این که آیا می‌توان یک دسته‌بندی جامع برای آن‌ها قایل شد؟ و… .

بر پایة آن چه که در مقدّمه نیز اشاره شد، انگیزه‌های شعر بسیار است و به اندازة عواطف و خواسته‌ها و حالات روحی و اتّفاقات زندگی انسان رنگارنگ و متنوّع است. بر همین اساس، بررسی همه جانبة اشعار و انگیزه‌های آن‌ها و جای دادن آن‌ها در یک دسته‌بندی مشخّص، ناممکن می‌نماید. زیرا هر شعری از جهات گوناگونی قابل بررسی است. با این وجود، برخی دسته‌بندی‌ها و نتایجی که در این بررسی و تحقیق می‌توان به آن‌ها دست یافت، از این قرار است:

در یک دسته‌بندی می‌توان انگیزه‌ها را به طور کلّی به ناشناخته و شناخته شده تقسیم کرد. برخی اشعار انگیزه‌ای ناشناخته دارند. حتّی برای خود شاعر. یعنی نمی‌توان دقیقاً گفت که انگیزة این شعر، آن رویداد به خصوص بوده است، بلکه شاعر در یک موقعیّت، ناخودآگاه
می‌بیند شعری به سراغ او آمده و حتّی گاه پس از نوشتن آن می‌بیند که مضمون آن کاملاً مغایر با اتّفاقات پیرامون او و موقعیّتی است که در آن قرار داشته و ظاهراً هیچ انگیزة مشخّصی برای سرودن آن شعر وجود ندارد و این جوشش طبیعی شعر است که شعر را به وجود آورده است. البتّه به طور ناخود‌آگاه تحت تأثیر عامل یا عواملی بوده که خود شاعر هم در آن لحظه از آن اطّلاع ندارد و مثلاً ممکن است این عامل، از پیش بر شاعر تأثیر گذاشته باشد. «رضا براهنی» در این باره مثالی جالب دارد: او می‌گوید: «‌فرض کنید پنجاه نفر در خیابان شاهد مرگ آدم یا آدم‌هایی می‌شوند. ممکن است یکی از آن پنجاه نفر، شاعر باشد. شاعر به دلیل تأثیرپذیری بیشتر از حوادث، ‌به آن تجربة عمومی، فردیتّی که عمیق‌تر و بالاتر از فردیّت دیگران است می‌بخشد و بعد در شعری و یا حتّی اشعاری، آن را به طور ناخود آگاه بیان می‌کند.» (همان: 177)

بنا بر این گاه لازم نیست حتماً در همان لحظه‌ سرودن شعر اتّفاقی بیفتد تا شاعر شعری را بسراید. «احمد شاملو» می‌گوید: «شخصاً خیلی دور هستم از شعر. هرگز شاعری نمی‌تواند من را برانگیزد برای نوشتن. هرگز خواندن هیچ کدام از شعرها، انگیزة شعر برایم نمی‌شود. چه چیزی انگیزة شعر در من می‌شود؟ نمی‌دانم. تنها چیزی که مستقیماً انگیزة شعر شد در من، اعدام ناگی و وزیر جنگش بود، که شد آن «مرثیه برای مردگان دیگر» (مجابی، 1377: 637)

بر پایة مطالب گذشته، شعر، یا جوششی است یا کوششی. معمولاً اشعار جوششی همان اشعاری است که نمی‌توان برای آن‌ها انگیزه‌ای خاص ذکر کرد. بدین معنا که جوشش طبع شعر ذاتی شاعر باعث سرودن آن شده است. با وجود این، شاید مرز بین شعر جوششی و شعر کوششی را به طور دقیق نتوان مشخّص کرد. چرا که گاه شاعر، شعر را با کوشش شروع می‌کند، یعنی از روی اراده و تصمیم قبلی شروع به سرودن آن می‌کند و در ادامة آن، کوشش به جوشش تبدیل می‌شود؛ بدین صورت که شاعر چنان در عوالم شاعرانه مستغرق می‌شود که دیگر کوشش و عامل آغازین را از یاد می‌برد و اندیشه و خیال او فقط معطوف به موضوع شعرش می‌شود. نمونة آن، شعر فرّخی سیستانی می‌تواند باشد که به توصیّة «خواجه عمید» در وصف داغ‌گاه سروده شده. درست است که فرّخی اختصاصاً نشسته و برای ساختنش کوشیده است، امّا چون در درون خود، عشق و شوری برای رسیدن به دربار چغانیان داشته، همین کشش و شور درونی باعث شده که شعر او شعری عالی در نوع خود از آب در آید و غیر از فنون شاعری، آن اندازه‌گیری و روح شعری و احساس داشته باشد که تا زمان ما به عنوان شعری مورد پسند، ارزش خود را حفظ کند. غزلی را که حافظ در مدح و ستایش شاه شجاع (ابوالفوارس) که به گونة «توسیم»، بنای قافیة آن را بر نام ممدوح نهاده و با مطلع زیر سروده نیز نمونة دیگری تواند بود:

ستاره‌‌ای بدرخشید و ماه مجلس شد

 

دل رمیده ما را انیس و مونس شد

این غزل می‌تواند شعری کوششی باشد، زیرا از قراینی بر می‌آید که حافظ به قصد مدح آن را سروده باشد. از طرفی به دلیل وجود زیبایی‌ها و جلوه‌های عالی شعری که در آن دیده
می‌شود، ‌کوششی بودن آن مورد تردید قرار می‌گیرد. گویی ممدوح و معشوق زمینی با معشوق آسمانی پیوند می‌خورد. بدین صورت که از رگه‌های قوی عرفانی نیز بی‌بهره نمانده است.  به گونه­ای که کاربردهای خاص حافظ در اشعار عارفانه­اش در این غزل نیز به نسبتِ خود شعر کم نیست. چنان که در ابیات زیر جلوه‌گر است:  

به بوی او دل بیمار عاشقان چو صبا

 

فدای عارض نسرین و چشم نرگس شد

خیال آب خضر بست و جام اسکندر

 

به جرعه نوشی سلطان ابوالفوارس شد

ز راه میکده یاران عنان بگردانید

 

چرا که حافظ از این راه رفت و مفلس شد

لذا انگیزة اصلی آن مانند بسیاری غزلیّات خواجه بر ما معلوم نیست. یعنی دقیقاً نمی‌توان معلوم کرد که آیا حادثه­ای روی داده است که حافظ را برانگیخته برای سرودن این شعر یا این که به گونة جوششی، شعر، خود به سراغ او آمده است؟ از ابتدای غزل که شروع به خواندن می‌کنیم، با این تصوّر غزل را ادامه می‌دهیم که غزل، عاشقانه است و برای معشوقی خیالی یا واقعی گفته شده که آن قدر زیبایی و جلوه‌گری دارد که می‌تواند ماه مجلس بشود و دیگر زیبا‌رویان در برابر او ستاره‌ای بسیار کوچک‌تر و در حاشیه به نظر برسند. امّا در ادامه به اشارة ستایش‌آمیز حافظ به «ابوالفوارس» بر می‌خوریم. در این جا ذهن ما به این نکته معطوف می‌شود که آن ویژگی‌ها که ذکر کرد، می‌تواند ابوالفوارس باشد. این بار تعابیر دیگری که در ادامة غزل به آن‌ها بر می‌خوریم، دوباره ما را از انتساب قطعی شعر به مدح و ستایش، مردّد می‌کند. مثلاً بیت زیر را، با هیچ قرینة قطعی­ای نمی‌توان به مدح شاه شجاع منسوب داشت:

کرشمه­ تو شرابی به عاشقان پیمود

 

که علم بی‌خبر افتاد و عقل بی‌حس شد

البتّه نباید از نظر دور داشت که از زیرکی‌ها و رندی‌های حافظ است که سخن را چند پهلو بگوید چنان که عاشقانه را از عارفانه نتوان تمیز داد. بر این اساس می‌توان گفت گاهی انگیزه‌ای کوششی، خود عامل جوشش شعری در شاعری می‌شود و او را از عوالم کوششِ صِرف خارج می‌کند و آن قدر شاعر در جهان شعر سیر می‌کند که شعرش رنگ و بوی کوشش را از دست می‌دهد. کافی است شاعری هم‌چون حافظ، استعداد و هنر شاعری را به کمال داشته باشد، آن گاه است که با زیرکی می‌تواند شعری را از کوشش به جوشش منتهی کند.

یکی از نتایج حاصل شده در این بررسی آن است که باید در دسته‌بندی انگیزه‌های
اشعار، دقّت داشته باشیم که حدّ و مرز «موضوع» را از «انگیزه» جدا کنیم، زیرا این دو آن قدر به هم در آمیخته‌اند که گاه جدا‌کردن آن‌ها از هم بسیار دشوار می‌نماید. مثلاً آیا مدح و ستایش را می‌توان انگیزه‌ای برای سرودن اشعار دانست؟ به بیان دیگر، آیا می‌توان در یک دسته‌بندی، مدح را یکی از انگیزه‌ها قلمداد کرد و اشعار را از نظر انگیزة سرایش به مدحی و غیر مدحی تقسیم کرد؟ اکنون این موضوع را بیشتر بررسی می‌کنیم:

ممکن است شعری سلطان را بستاید، که موضوع آن ستایش است، امّا چه اتّفاقی افتاده تا جرقّه­ای در ذهن شاعر زده است و باعث شده که آن شعر را بسراید، آن اتّفاق به خصوص، انگیزة اصلی شعر است. بدیهی است که همة اشعار مدحی با یک انگیزة مشخّص سروده نشده‌اند. هر چند که مدح، انگیزة کلّی شاعر بوده باشد. هر شاعری، در شعرِ مدحیِ خود، سلطان، وزیر و یا بزرگی را می‌ستاید، امّا زمانی پیروزی ممدوح در جنگ انگیزه­ای می‌شود که او را مدح کند و گاهی رنج‌های زندان باعث می‌شود که او به مدح بپردازد و از ممدوح برای رهایی از آن آلام استمداد کند؛ گاه نیز نیازمندی و حاجات شاعر باعث سرودن شعر می‌شود و گاهی نیز فرارسیدن بهار و عید نوروز و اعیاد دیگر انگیزه‌ای می‌شود تا به او تهنیت گفته و در ضمن آن ستایشی از او نیز به عمل آورد. لذا نمی‌توان در یک دسته‌بندی، انگیزة اشعار را مدحی و غیر مدحی دانست. که اگر چنین باشد، باید بیشتر اشعار یا شاید بتوان گفت تمامی دیوان برخی شاعران مدّاح و ستایشگر را باید در این دسته اشعار جای داد؛ حال آن که هر کدام از آن‌ها، خود انگیزه­ای خاص خود داشته است.

به عنوان نمونه شعری که «کلیم کاشانی» در مدح «شاه نوازخان» سروده است، از این جهت که عنوان شعر و قسمت­هایی از آن در ستایش ممدوح است، شعری مدحی است و موضوع آن مدح و ستایش است. امّا از آن جا که به او اتّهام جاسوسی‌ زدند و او را باز داشت‌کردند و او نیز برای اثبات بی‌گناهی خود و اظهار وفاداری به ممدوح این شعر را در زندان سروده، انگیزة آن «رفع اتّهام از خود» ‌تلّقی می‌شود. حتّی با وجود آن که محلّ سرودن آن زندان است و خود نوعی حبسیّه ‌به شمار می­آید، امّا نمی‌توان انگیزة آن را زندان دانست؛ زیرا شکوه­ای که در آن موج می‌زند، همه از تهمت جاسوسی حکایت می­کند. اینک شرح ماجرا و چند بیت از شعر مذکور:

«میرزا ابوطالب کلیم کاشانی»، شاعر قرن یازدهم ه‍‌ . ق. در آغاز جوانی، در عهد جهانگیر خان نورالدّین پدر شاه جهان به هندوستان سفر کرد. در این سفر، وی ملازم و مصاحب
«شاه نوازخان صفویِ شیرازی، پسر رستم میرزای صفوی»، از امرای مشهور و جهانگیری آن عهد و وزیر «ابراهیم عادل شاه ثانی»، بوده است. که کلیم ابتدا وارد دربار هم او شده بود. (شمس لنگرودی، 1367: 133) امّا پس از چندی به یاد وطن افتاد و در 1028 ه‍ . ق. به اصفهان بازگشت. آن گاه پس از دو سال اقامت، در 1030ه‍ ‍. ق. برای همیشه به هندوستان مهاجرت کرد. در یکی از مسافرت­ها که عازم بیجار بوده، در راه مورد سوء ظن راهداران واقع گردید و به خیال این که حامل نامه‌ای باشد، تفتیش بدنی و بازداشت شده است. او برای رفع اتّهام از خود، شعر زیر را خطاب به شاه نوازخان سرود و از او خواست که او را آزاد کند. او به شاه نوازخان بسیار امیدوار بود، چرا که در دربار او بهره‌های فراوان یافته و بسیار مورد احترام بود. میزان وابستگی شاعر به شاه نواز خان و امیدواری به نفوذ او از این جا معلوم می‌شود که می‌گویند، پس از آن که شاه نواز خان از دنیا رفت، دیگر کلیم هیچ انگیزه‌ای برای ادامة زندگی در هندوستان نداشت. (ظفری، 1364: 104)

اینک قسمتی از شعر کلیم:

فلک قد را نمی‌پرسی که گردون

 

چرا آزرد ما را بی‌محابا

چرا زد راه بیمار غمی را

 

که می‌آمد به درگاه مسیحا

به عزم سیر بیجاپور گشتیم

 

رهی با اختری خوش دشت پیما


ولی آخر زچشم زخم گردون

 

عجایب سنگ راهی گشت پیدا

به چنگ راهداران اوفتادیم

 

چه گویم تا چه‌ها‌کردند با ما

همه اندر تجسّس موشکافان

 

همه در کنجکاوی ذهن دانا

یکی می‌گوید اینان را بکاوید

 

که شاید نامه‌ای گردد هویدا

زبس تفتیش، از هم می‌گشودند

 

اگر دربار ما بودی معمّا

به جرم این که می‌ماند به نامه

 

کشیدند استخوان‌ها را از اعضا

سواد نامه را می‌ماند، شستیم

 

سیاهی را به اشک از چشم بینا

شعری نیز که «فرّخی سیستانی» برای «فتح سومنات» سروده و معروف است، با مطلع:

فسانه گشت و کهن شد حدیث اسکندر

 

سخن نو آر که نو را حلاوتی است دگر

 

از این جهت که در مدح و ستایش «سلطان محمود غزنوی» است، شعری مدحی به شمار می‌آید، از طرفی آن چه که موجب شده تا این شعر سروده شود، پیروزی سلطان محمود در جنگ بوده است، لذا جزء اشعاری که انگیزه­ آن­ها «جنگ و متفرّعات آن» است، قرار می‌گیرد.

به برخی اشعار بر می‌خوریم که دربارة مسایل سیاسی گفته شده. مثلاً دربارة نفت یا حکومت نظامی. امّا به گونة «طنز» بیان شده. حال انگیزه‌ای که باعث سرودن آن شده، یعنی همان کمبود نفت و حکومت نظامی و… ، انگیزه اصلی آن محسوب می‌شود و اهمیت دارد نه نوع بیان آن. بنا بر این نمی‌توان این گونه اشعار را تحت عنوان «شوخی» قرار داد. چرا که انگیزة شاعر از سرودنشان، شوخی با دیگران نبوده است.

نکتة قابل تأمّل دیگر آن است که انگیزه­ها در اشعار گذشته بسیار محدود است، حال آن که در اشعار متأخّر و خصوصاً در دوة معاصر بسیار متنوّع است. یکی از علّت‌های این امر که از دقّت در اشعار گذشته آن را می‌توان دریافت، آن است که انگیزه­های شاعران گذشته به دلیل آن که غالباً در دربارها به سر می‌برده­اند، محدود است به اتّفاقاتی که در دربارها افتاده است و مربوط به نشستن و برخاستن و خفتن و شکار و… ممدوح و خوش­آمد او و هم‌چنین تقاضای صله و جایزه. شعر در آن زمانه، وسیله‌ای بوده برای وصف بهار، تابستان و… یا مدح فلانی و هجو دیگری. البتّه این، به وضع زندگی اجتماعی در دوره‌های پیشین وابسته است، زیرا مناسبات زندگی سیاسی و اجتماعی و آداب و معاشرت‌ها در آن روزگاران این گونه ایجاب می‌کرده است. و تا قرن‌ها هم به همین منوال ادامه داشته است. از این روی، در قرون متمادی، دورنمای زندگی اجتماعی و روابط انسانیِ موجود در لا‌به‌لای اشعار، بدون تغییری چشم‌گیر انعکاس یافته است. چرا که نوع زندگی‌ها و مناسبات، تا حدود قابل توجهّی یکسان بوده است. همان دغدغه‌هایی که شاعر قرن پنجم داشته همان‌ها هم با کمی اختلاف در قرن‌های بعد فکر شاعر را به خودش معطوف داشته است. آن اختلاف اندکی هم که دیده می‌شود، تأثیر اوضاع و دگرگونی‌های اجتماعی و سیاسی بوده است، که با انتقال سلطنت از شخصی به شخص دیگر به وجود می‌آمده است.

گاه از بین همة شاعران یک عصر، افراد شاخصی پیدا شده‌اند که اثری ماندگار خلق
کرده‌اند یا به نوعی خاص از اشعار شهرت یافته‌اند. مانند: سیف فرغانی و عبید زاکانی که در شعر اعتراض و هم‌چنین انتقاد از اوضاع سیاسی  اجتماعی، نامبردار شده‌اند. امّا باز در دیوان این دسته از شاعران اشعاری همانند هم‌عصران آن‌ها دیده می‌شود. خصوصاً آن که انگیزة دقیق بسیاری از اشعارشان نامشخّص است و همین امر به محدودتر نشان‌دادن انگیزه‌ها بیشتر کمک می‌کند.

شاعر در دوره‌های گذشته، گویی زندگی روزمرة خود را نیز فراموش می‌کند و کمتر نمودی از آن را در شعرش می‌توان دید. هر چه هست یا منحصر به دربار است یا تقلید موضوعات مرسوم آن روزگار از دیگران. گاه تنها در قالب یک تقاضا، گوشه‌ای از زندگی و دغدغه‌های او را می‌توان به چشم آورد و مثلاً فهمید که عائله‌اش سنگین بوده است و خرجش زیاد و مقرّری‌اش کم. تودة مردم و طبقات متوسّط و پایین اجتماع آن روز، در شعر راه ندارد. گویی هیچ گوشه‌ای از زندگی مردم و حوادث و رویدادهای پیرامون شاعر، نمی‌توانسته‌اند انگیزه‌ای برای شعر بشوند و اهمیتی برای ورود در شعر نداشته‌اند. گر چه می‌توان از دیدگاه جامعه‌شناسانه روزنه‌هایی یافت و اندکی از آداب و رسوم و روابط اجتماعی آن دوران را در برخی اشعار کشف کرد. با این همه، همان‌ها نیز انگیزة شعر نبوده‌اند. شاید به سختی بتوانیم در دیوان شاعران بزرگ یا شاعرانی که از شهرتی برخوردار هستند نه به اندازه بزرگان شعری را بیابیم که انگیزة آن، دیدن حمّالی باشد در حالی که پای او زیر چرخ درشکه رفته است.

امروزه انگیزه‌ها آن اندازه گوناگونی دارد که در شمار نمی‌آید. دلیل این امر آن است که شعر از انحصار دربارها و زورمداران خارج شده است و همه‌ ابعاد زندگی روزمرّه را تحت قلمرو خود گرفته است. شعر امروز روایت‌گر جنبه‌های مختلف حیات است. شعر امروز همة زندگی شاعر است و شاعر با شعر زندگی می‌کند و زندگی بدون شعر برای او مرگ است. اکنون هر چیزی، می‌تواند انگیزه­ای شود برای شعر، از قبیل: دیدن چند تصویر، نگاه مرموز شخصی غریبه به آب رودخانه، مشاجرة چند نفر، شکستن دست، گم‌شدن در راه گرفته، تا چشمان جانباز، برگشتن اجساد شهدا از جبهة نبرد و مشکل کمبود نفت و مسایل مهمّ سیاسی کشور و هزاران انگیزة دیگر.

انگیزه­ها در دسته‌بندی دیگری می‌تواند شخصی یا اجتماعی (جمعی) باشد که هر کدام نیز در جای خود می‌تواند قابل بررسی باشد. انگیزه­های شخصی، آن که مربوط به امور شخصی شاعر می‌شود، مانند رویدادهای درون خانواده او. از قبیل: تولّد فرزند، بیماری خود و خانواده، خریدن چیزی، موفّقیّت خود یا دیگر اعضای خانواده در امری مهم و… با توجّه به این‌ها، انگیزه‌های شخصی، خود نیز می‌تواند درونی یا بیرونی باشد. درونی آن که مربوط به حالات و روحیّات خود شاعر باشد. به عنوان نمونه، بیماری خود شاعر جزء این دسته می‌تواند باشد. چرا که در این گونه اشعار، شاعر درد و رنج ناشی از بیماری خود و عوارض آن را توصیف می‌کند. پس می‌توان گفت، انگیزة چنین شعری از درون شاعر نشأت گرفته است.

انگیزه‌های بیرونی نیز مانند موفّقیّت یکی از اعضای خانواده که باز در این صورت از بیرون وجود شاعر سرچشمه می‌گیرد. با وجود همة این اوصاف، به نظرم، شاید نتوان مرز دقیقی بین انگیزه‌ها از جهت این که بیرونی باشد یا درونی، قایل شد. چرا که مثلاً شادمانی حاصل از موفّقیّت عضوی از خانواده که به ظاهر انگیزه‌ای بیرونی است نیز، از عواطف درونی شاعر، یعنی احساس شادمانی او، ناشی شده است.

انگیزه‌های شخصی از نوع درونی، به نوبه‌ خود می‌تواند عاطفی و مربوط به عاطفة بشری و جمعی انسان‌ها باشد. مانند اشعاری که از روی دلسوزی و ترحّم نسبت به هم‌نوع گفته شده. هر قدر انگیزه‌های شخصی عاطفی‌تر باشند و از عاطفة بشری و جمعی، بهرة بیشتری داشته باشند، ماندگاری بیشتری دارند، تا انگیزه‌هایی که جنبة کاملاً شخصی دارند. مثلاً شعری که انگیزة سرایش آن، تولّد فرزند شاعر بوده، در همان حال و هوا می‌ماند، اگر نکتة عمومی و جذّابی برای جامعه در آن نباشد. حتّی گاه گیرایی اولیّة خود را برای شاعر نیز از دست می‌دهد و جز تجدید خاطره‌ای چیزی برای گفتن ندارد. تا آن جا که برخی شاعران، در سالگرد تولدّ فرزندشان شعر دیگری می‌گویند. گویی شعر پیشین کاربرد خود را از دست داده است. در مقابل، آن شعری که شاعر، برای دلسوزی نسبت به کودکی گرسنه و بی‌سرپناه گفته است، خصوصاً آن که از جنبه‌های زیبایی‌شناسی بالایی نیز برخوردار باشد، جز آن که در همان زمان سرایش ترحّم برانگیز و تأثیرگذار است، در زمان‌های پس از خود نیز احساس انسان را برمی‌انگیزد و هر کس با خواندن آن، با کودک تهیدستی که از گرسنگی و بیچارگی رنج می‌برد، احساس هم‌دردی می‌کند، که اگر نکند، «نشاید که نامش نهند آدمی».

همان‌گونه که گفته شد، انگیزه‌ها می‌تواند جنبة اجتماعی داشته باشد. یعنی ناشی از رویدادهایی که در سطح اجتماع رخ می‌دهد، باشد. یا اتّفاقاتی که برای تودة مردم روی می‌دهد. بدیهی است که مقصود از این رویدادها، آن دسته اتّفاقاتی نیست که برای دوست و آشنا به تنهایی پیش می‌آید، بلکه آن رویدادی که پیکرة اجتماع و همة مردم را تحت تأثیر قرار می‌دهد. که خود می‌تواند جنبة مثبت و شادی‌آفرینی داشته باشد یا منفی و تأثر‌انگیز. رویدادهایی از قبیل جنگ، ملّی‌شدن نفت و پیروزی ورزشکاران در یک صحنة ورزشی بین‌المللی و… از این دسته‌اند. البتّه شاید بتوان از جهتی آن دسته اشعار را که برای حوادث مربوط به دوستان و آشنایان گفته شده است، جزء اشعار اجتماعی به شمار آورد.

در این راستا، برخی شاعران، عمده‌ اشعار خود را به چنین رویدادهایی اختصاص داده‌اند و تفکّرات حاکم بر جامعه را در اشعار خود منعکس کرده‌اند. یا در دورة خاصی بسیاری از شاعران متأثر از حوادث جامعه به این نوع شعر روی آورده‌اند. مانند اشعار دورة مشروطه یا دفاع مقدّس پس از پیروزی انقلاب اسلامی.

نکتة دیگری که می‌تواند در بررسی انگیزه‌ها مورد توجّه قرار گیرد، تفاوت بیان انگیزه‌ها در گذشته و حال (دورة معاصر) است. انگیزة بسیاری از اشعار دوره‌های گذشته جز اندکی، بر ما پوشیده است. آن تعداد اشعاری نیز که انگیزة آن‌ها بیان شده، انگیزه به وسیلة خود شاعر ذکر نشده است. در این نوع شعر، انگیزه، یا در تذکره‌ها و مقدّمه‌هایی که معاصران یا نزدیک به معاصرانِ شاعران، بر دیوان آن‌ها نوشته‌اند، آمده است، یا بعداً از روی موضوع شعر یا شواهد دیگر به وسیلة مصحّحان دیوان‌ها استخراج شده و در ابتدای شعر آورده شده است. آن هم به صورت مختصر و در حدّ چند کلمه، که در بیشتر موارد نیز، خیلی کارگشا نیست. البتّه در مواردی نادر نیز، شاعر در ابتدای شعر یعنی در متن آن، به انگیزة سرایش آن اشاره کرده است. مانند داستان «بیژن و منیژه» از شاهنامه که می‌توان آن را نوعی براعت استهلال نیز به شمار آورد. (ر. ک فصل دوم، بخش اتّفاقات روزمرّه.) امّا به عنوان مثال، قصیدة خاقانی در شکایت از ممانعت ممدوح از سفر به خراسان، از متن شعر می‌توان دریافت که علّت سرودن آن چیست، ولی صراحتاً بیان نشده است که چه اتّفاقی روی داده تا به سرودن این شعر انجامیده است. فقط می‌توان بیت نخست آن را نوعی بیان انگیزه به شمار آورد :

چه سبب سوی خراسان‌شدنم نگذارند

 

عندلیبم به گلستان‌شدنم نگذارند

همین امر باعث شده تا بسیاری از اشعار دوره­های گذشته حتّی از بزرگان ادب فارسی را نتوان به انگیزه­ای قطعی منتسب دانست.

بر پایة مطالب گذشته، موضوعات و محتوای اشعار را نمی‌توان برای تعیین قطعی انگیزة آن‌ها، ملاک قرار داد و بر اساس موضوع آن‌ها قضاوت کرد.

به عنوان نمونه، موضوع بسیاری از غزلیّات سعدی و خواجه حافظ و بسیاری دیگر، عاشقانه یا عارفانه است، امّا به صرف عاشقانه بودن آن نمی‌توان انگیزة آن را تعیین کرد.

اشعاری را می‌توان یافت که موضوع آن‌ها عاشقانه باشد و از نظر اصول شعری، هم‌چون دیگر غزلیّات مرسوم بین شاعران، غزلی عاشقانه تلقّی شود، امّا انگیزة آن، واقعاً «عشق» نباشد. یعنی شاعر، متأثّر از عشق به معشوقی آن را نگفته باشد. از این دسته است غزلیّاتی که شاعران به استقبال از اشعار دیگران گفته‌اند.

اگر انگیزة غزل زیر از «عارف قزوینی» را ندانیم، آن را شعری عاشقانه خواهیم پنداشت. به گونه‌ای که احتمال می‌دهیم که واقعاً جذبة معشوقی و عشق عارف به آن معشوق انگیزة سرودن آن شده است، حال آن که یک اتّفاق بسیار پیش پا افتاده، غیر از «عشق» باعث سرودنش شده است: روزی «دکتر حسن خان گرگانی» از دوستان عارف به او می‌گوید: «یک هفته است سعی می‌کنم غزلی بگویم و نتوانسته‌ام.» عارف می‌پرسد: چیزی هم گفته‌ای؟ او پاسخ می‌دهد: فقط یک بیت، و آن بیت را برای عارف می‌خواند:

صبوری دل و جان خواست یار من گفتم

 

امان، زدست من این کار بر نمی‌آید

عارف هم اندکی می‌نشیند و می‌اندیشد و به قول خودش، فوری غزلی را می‌سراید، که چند بیتِ اوّل آن، این است:‌

خیال عشق تو از سر به در نمی‌آید

 

زمن علاج، به جز ترک سر نمی‌آید

الهی آن که نبودی نهال قدّ بتان

 

که جز جفا ثمر از این شجر نمی‌آید

وفا و مهر ز خوبان طمع مکن زآن روی

 

که بوی مهر ز جنس بشر نمی‌آید

(حائری، 1364: 204)

در مقابل، در اشعار معاصر، بسیار بیشتر از گذشته، انگیزه‌ها بیان شده است و حتّی آن چه که در گذشته مرسوم نبوده، در دورة معاصر رایج است و آن: بیان انگیزة شعر به نثر، به وسیلة خود شاعر. گاه نیز دوستی که اشعار را جمع‌آوری، یا برای ترتیب دادن مجموعه‌ای از شعر شاعران معاصر، انتخاب کرده، خاطرة سرودن آن را نقل کرده است. نباید از نظر دور داشت که انگیزه در متن شعر، در دوره‌ معاصر نیز هم‌چنان مانند دوره‌های گذشته بیان نمی‌شود. مگر آن که اثری بزرگ و ماندگار تشخیص داده شود که باز به مانند دوره‌های گذشته در قالب مثنوی است و هم‌چنان در قالب‌های دیگر رواج ندارد. نمونة آن، ترجمة قرآن مجید به وسیلة «امید مجد» است، که به تقلید از آثار گذشته و به همان دلایل ذکر شده، در دیباچة آن آورده شده است:

یکی شب ز شب‌های خرداد ماه

 

نیامد مرا خواب تا صبح‌گاه

کتاب خدا را گرفته به دست

 

معانیش مشکل به ذهنم نشست …

به خود گفتم این ترجمان در ضمیر

 

نیفتد پسندیده و دل‌پذیر

اگر گفته آید به نظمی روان

 

نکوتر نشیند به جان و روان …

                                            (مجد، 1380: 4)

 نمونه­هایی از انگیزه­های آفرینش چند شعر

از بین هزاران شعر گزینش چند نمونه کاری بسیار دشوار است. امّا از آن جا که موضوعات مطروحه را شاهدی باید، انگیزة چند نمونة معدود را از نظر می­گذرانیم:

گم‌شدن در راه

«ید الله قرایی» دوست صمیمیِ اخوان ثالث، که خود از شاعرانِ معاصر است، دربارة انگیزة سرودن شعر زیر می‌نویسد:

«سال 1342، اخوان با عزیزمان، محمّد قهرمان  که عمرش دراز باد  به تایباد به دیدارم آمدند. اخوان و قهرمان از مشهد یک اتومبیل کرایه کرده بودند که از نوع «تابدا» بود. راننده که درست با راه‌ها آشنا نبوده، با سیلی ناگهانی که هر زمان در منطقة جام می‌آید و وسعت زمین‌ها را در بر می‌گیرد و جاده و بیابان را هم‌رنگ می‌کند  برمی‌خورد و مدّتی عزیزان ما را به بیراهه می‌کشاند. تا بالاخره به جای عصر که من انتظارشان را داشتم، شب هنگام به تایباد رسیدند. در همان اوضاع، در بین راه به کمک هم غزلی را ساخته بودند که من آن را از حافظة دوست گرامی­ام، محمّد قهرمان، وام می‌گیرم.» (قرایی، 1370: 67-69)

بیا دلا که دو روزی به تایباد رویم

 

به سوی آن که بود مقصد و مراد، رویم

گشوده‌اند ز هر سوی، جاده‌ها آغوش

 

ز جاده‌ای که کشاند به تایباد، رویم

 

غبار ما به هوای حبیب در رقص است

 

عجب نباشد اگر همچو گرد باد رویم

 

زچار سوی، گرفته است خیل غم

 

ره دل بدان دیار که دل را کنند شاد رویم

 

ز شرم آن که چرا روشناس خلق شدیم

 

به خلوتی بگریزیم تا ز یاد رویم

 

به جاده‌ای که ز صد جا زده است

 

راهش سیل به سان سیل به هر جا که ره فتاد رویم

 

پری که بستة بال است کی برد بادش؟

 

رها شویم ز خود، هم عنان باد رویم

نهاده ایم قرارِ «کرایه در مقصد»

 

که ‌سوی «دست خدایی» که هست راد، رویم!

 

چو اختریم، شب وصلِ ما غنیمت دان

 

که شامگاه رسیدیم و بامداد رویم

 

حسرت ناشی از وداع با کعبه

دیدار کعبه، که دل هر مؤمنی برای آن می‌تپد، در هر سفر حج بیش از هر چیز دیگر اهمیت دارد و مرکز توجّه همگان است. کعبه با آن ظاهر ساده و بدون تجمّل خود، در عین سادگی، ‌آراسته‌تر از هر چیز به چشم می‌آید و هر دلداده‌ای را با جاذبه‌ای فوق تصوّر، به سوی خود جلب می‌کند. احساسی که از این دیدار به انسان دست می‌دهد، قابل توصیف نیست و این، حرف دل هر زائرِ به وصال کعبه رسیده‌ای است.

«دکتر حسین رزمجو» شاعر معاصر و استاد دانشگاه مشهد، که از حج‌گزاران سال 1377 بوده، در حالی که نگاهش به کعبه دوخته بوده است، همان احساس به او نیز دست داده است. امّا این بار او این احساس را با حسرتی که ناشی از ترک کعبه و وداع با آن است، توأمان دارد. خود او دربارة ابیات زیر که حاکی از آن حال و هواست، چنین نوشته است: «این شعر، بعد از ظهر روز شنبه 7/9/1377 مطابق با هشتم شعبان 1419 به هنگام وداع با مسجد الحرام در مکّة مکرّمه مقتبس از مطلع غزلی از شیخ شیراز، مصلح‌الدّین سعدی، به مطلع:

می‌ روم و ز سر حسرت به قفا می‌نگرم

 

خبر از پای ندارم که زمین می‌سپرم»

سروده شده­اند.

می‌روم و ز سر حسرت به قفا می‌نگرم

 

قامت کعبه من از «باب صفا» می‌نگرم

 

روحم آشفتة رویی است که او را به عیان

 

 

با دل و دیدة باطن به ملا می‌نگرم

کعبه رمزی و نشانی است از آن جان جهان

 

من چه گویم که در این پرده چه‌ها می‌نگرم

انبیا جمله به احرام و ملائک به طواف

 

عرشیان را ز ثریّا به ثری می‌نگرم

سعی «هاجر» ز پی یافتن چشمة آب

 

در ره مروه سوی کوه صفا می‌نگرم

کودکش را که «سماعیل ذبیح» است دوان

 

در پی مادر خود تشنة «ماء» می‌نگرم

پایة کعبه به فرمان خداوندِ «خلیل»

 

بنهاده است و من این امر خدا، می‌نگرم

در فضای حرم و «حجر» و در اطراف «حَجَر»

 

حامل وحی خدا را ز «حرا» می‌نگرم

آن که در کعبه قدم در ره هستی بنهاد

 

 

همره «فاطمه» در حال دعا می‌نگرم

یازده کوکب رخشان امامت را نیز

 

نورشان ساطع از این پاک فضا می‌نگرم

هر که آید به چنین مأمن پر فیض، یقین

 

 

عاشق و سالک در راه خدا می‌نگرم

نا امید از درِ رحمت مشو ای زائر بیت

 

چه بدین «زمزمِ» آن، بحر سخا می‌نگرم

در وداع حرم پاک خداوند رحیم

 

اشک را در غم دل، کارگشا می‌نگرم

یا رب از ابر کرامت تو بباران آبی

 

تا بشوید گُنه و هر چه خطا می‌نگرم

اینک آنِ من دلگشته همان است که گفت:

 

«می روم و ز سر حسرت به قفا می‌نگرم»

(رزمجو، 1378: 11)

 مهمانِ خر!

«یغمای جندقی» شاعر قرن سیزدهم و متوّفی به سال 1276 ه. ق. در جایی میهمان بود و شب را مانده بود. طرف‌های صبح، صدای عرعر خر صاحب‌خانه او را بی‌موقع از خواب پرانده بود و به اصطلاح‌ زا به راه کرده بود. یک دو ساعت بعد وقتی که دید صاحب خانه، صبح زود از خانه بیرون رفته است، یادداشتی برای او نوشت و این بیت دو پهلو را برایش سرود:

خود آدمک بدی نبودی

 

امّا پدر خرت بسوزد

(خرّمشاهی، 1380: 634)

یک سؤال بحث انگیز

«شاه جهان» لقب چند تن از امرای مغول هند (تیموریان هند) بود. یکی از این پادشاهان، شهاب‌الدّین، فرزند جهانگیر مشهور به سلطان خرّم است.

«میرزا ابوطالب کلیم کاشانی» سخنور نامدار سده‌های دهم و یازدهم هجری قمری که از تجلیگاه‌های برجستة سبک هندی و ملقّب به «خلاّق‌المعانی ثانی» است، در خدمت همین پادشاه روزگار می‌گذراند و نزد او عنوان «ملک الشّعرایی» یافت.

روزی قیصر روم در ضمن نامه‌ای که ظاهراً برای تبریک عید به شاه جهان نوشت، این سؤال را مطرح کرد که: «شما که فقط پادشاه هندوستان هستید، چرا نام «شاه جهان» بر خود نهاده‌اید؟» شاه از پاسخ این سؤال درماند و متقاعد شد که قیصر درست می‌گوید و احتمالاً تدبّر و تعمّقی بسزا در انتخاب این عنوان صورت نگرفته است و این لقب عنوانی به گزاف است. بنا بر این به یمین‌الدّوله گفت: «خطاب و نام و عنوان دیگری باید اختیار کرد.» کلیم از این سؤال و استیصال شاه در جواب آن، مطّلع گردید. پس همان هنگام قصیده‌ای گفت و در آن لقب مزبور را توجیه کرد. (نعمانی، 1368: 175)

ابیاتی از این قصیده که متضمّن توجیه شاعر نیز هست، از این قرار است:

باز از دو عید مجلس ایّام گلشن است

 

چشم طرب چو دیدة پیمانه روشن است

بر کلبه‌های خاطر عشرت نصیب ما

 

تابیده آفتاب طرب از دو روزن است

عشرت چنان رساست که در گلشن مراد

 

گل‌های عیش بر سرم افزون ز دامن است

عید جلوس و وزن مبارک یکی شده است

 

دل را بر اوج عیش دو بالا نشیمن است

دل‌ها گشاده، بستگی ای نیست، ور بود

 

 

پیش خدا و سایه‌ی او دست بستن است

صاحبقران ثانی، شاهنشه جهان

 

کاقبال را ز خاک درش چشم روشن است

هند و جهان ز روی عدد هر دو چون یکی است

 

شه را خطاب شاه جهانی مبرهن است

از ابر خلق اوست که در بوستان دهر

 

گلخن به فرق گل زده مانند گلشن است

نقش جبین چو نقش نگین از درش نرفت

 

آری نمی‌روند ز جایی که مأمن است

هوشش فریب ظالم عاجز نما نخورد

 

داند که ناله شاهد بیداد هاون است

 

با خصم ناکسش مدد بخت چاره‌ساز

 

بیهوده چون ز راهگذر گرد‌رفتن است

از شیشة شکسته تراوش نکرده می

 

تا فتنه را ز گوشة عزلت نشیمن است…

(کلیم کاشانی، 1376: 662)

شوخیِ تحقیرآمیز

می‌گویند «صحبت لاری» (وفات 1251 ه‍.ق) از شعرای دورة فتحعلی شاه قاجار که نابینا بوده به مجلسی وارد شد. یکی از سر شوخی دست او را گرفت و دور مجلس چرخاند و پایین نشاند.

شاعر که به فراست دریافته بود، با لبداهه سرود:

چه شود گر نشیند اهل ادب

 

زیر دست کسی که بی‌ادب است

قل هو الله ببین که در قرآن

 

زیر تبت یدا اَبی لَهَب است

 ( موسوی گرمارودی، 1368: 15)

 باز ندادن کتاب

«اوحدالدّین محمّد انوری» شاعر پر آوازة قرن ششم هجری قمری، ابیات زیر را در «شکایت از شخصی که یکی از کتب بوعلی را از او گرفته و باز نداده، سروده است. او در این ابیات از این شخص (یا اشخاص؟) ذکری نمی‌کند و از نحوة بیان مطلب چنین می‌توان دانست که گویا بر خود او نیز نامعلوم بوده که چه کسی آن را برده. چرا که با فعل «جدا کرده‌اند» از آن یاد کرده. یا شاید به دلایل دیگری نام شخص یا اشخاص را مجهول باقی گذاشته. نیز بعید نمی‌نماید که کتاب را از او ربوده باشند؛ چرا که خود می‌گوید: «به غصب جدا کرده‌اند.» البتّه این‌ها همه احتمالاتی است که می‌توان در این مورد، محتمل دانست. به هر ترتیب دیوان نیز در این زمینه اطّلاعاتی به ما نمی‌دهد. حتّی مشخّص نیست که شعر، بیشتر از این چند بیت بوده یا خیر. زیرا قطعات زیادی در حدّ چند بیتِ انگشت شمار در دیوان آمده با عناوین متنوّع که گویی اشعار پراکنده‌ای بوده‌اند که در آن جا گرد‌آوری شده‌اند. در هر صورت شعر، گویای آن است که کتابی که به آن علاقه‌ بسیار داشته و به خطّ خودش بوده، از او مفقود شده است. (فروزان­فر، 1358: 336)

اینک شکایت انوری:

کتابتی است مثمّن به خط من خادم

 

چو اشک و چهرة من جلدش از درون و برون

سه گونه علم در او کرده بوعلی تقریر

 

به اختیار همایون و طالع میمون

زمن به غصب جدا کرده‌اند و کرده مرا

 

ز غصه با دل پر درد و دیدة پر خون

آزمودن طبع ملک الشّعرای بهار

«ملک الشّعرای بهار» پس از مرگ پدرش در سرودن شعر آن چنان مهارت از خود نشان داد که فضلای خراسان می‌پنداشتند که او اشعار پدرش را به نام خود عرضه می‌کند. در نتیجه او را وادار به بدیهه‌سرایی‌ کردند و سرودن رباعیّات، به طریق جمع‌الاضداد را که آزمون سخت و دشواری بود، به او تکلیف‌ کردند. از جمله در مجلسی، پس از آن که چند رباعی را به این طریق از او خواستند و او نیز آن‌ها را سرود، جوانی در آن مجلس بود که هنوز به قدرت شاعری و طبع او اطمینان نیافته بود و بیش از آن را می‌طلبید. خودِ بهار دربارة آن مجلس می‌گوید: «در آن مجلس جوانی بود طنّاز و خودساز که از رعنایی به رعونت ساخته و از شوخی به شنگی پرداخته. با این امتحانات دشوار و رباعیّاتِ بدیهه، باز هَل مِنْ مَزید گفته و چهار چیز دیگر به کاغذ نوشت و گفت: تواند بود که در آن اسامی تبانی شده باشد و برای اذعان‌کردن و ایمان آوردنِ من، بایستی بهار این چهار چیز را بالبدایه بسراید: آینه، ارّه، کفش، غوره.

من برای تنبیه آن شوخ چشم، دست اطاعت بر دیده نهاده، وی را هجایی کردم که مقصود آن شوخ چشم به حصول پیوست و آن رباعی این است.»:

چون آینه نور خیز گشتی احسنت

 

چون ارّه به خلق تیز گشتی احسنت

در کفش ادیبان جهان کردی پای

 

غوره نشده مویز گشتی احسنت

                            (بهار، 1380: 27)

 

 

 

 


 

نتیجه

در بررسی انگیزه­های شعر، به این نکته می­رسیم که: انگیزه­های شعر در دوره­های مختلف، به یک اندازه گستردگی ندارد. این انگیزه­ها تا دورة قاجار، نسبتاً یکسان دیده می­شوند و نسبت به دوره­های پیشین ادبی، تغییر چندانی در آن­ها محسوس نیست. متنوّع بودن انگیزه­ها در دوره­های گذشته و برعکس، تنوّع بیش از حدّ آن­ها در دورة معاصر، بیان­گر یک نکتة بسیار مهم و اساسیِ جامعه­شناسانه است. ریشة این عدم تنوّع در دوره­های گذشته را در یکسان بودن نوع زندگی سیاسی و اجتماعی جوامع آن روزگاران باید جست­وجو کرد. می­دانیم که تا قرن­ها، نحوة ادارة مملکت و حکومت­داری (ایـن را از کتـاب «سیاست­نامه» به خوبی می­توان دریافت که نسخه­ای است که خواجه نظام­الملک برای همة اعصار پیچیده است و گویی چنان تصوّر کرده که تا آخر دنیا مملکت­داری چنین خواهد بود که شخصی به عنوان شاه در رأس کشور و دیگران زیردست باشند. گرچه هر سیاستمداری اکنون نیز، ناگزیر از دانستن و به کارگرفتن بخش­هایی از آن است.)، مناصب حکومتی، روابط اجتماعی، بافت جمعیّتی شهرها، ساختمان­ها و راه­ها، ابزارهای مورد استفاده، ارتباطات خانوادگی و دوستانه و ...، بدون تغییر باقی بوده است.

مسلّماً تغییر در نوع زندگیِ سیاسی و اجتماعی است که باعث دگرگونی در دیدگاه­های انسان و به تبعِ آن، انگیزه­های شعر می­شود؛ تا آن­جا که تصویرسازی­ها، واژه­ها و حتّی رمزها و نمادهای شعری نیز دستخوش این دگرگونی می­شود. چنان­که مثلاً «پرستو» که در دوره­های گذشتة ادبی و حتّی تا همین اواخر، نماد «سیاهی» بوده، در دورة معاصر- به تأثیر از ادبیّات اروپایی و آمریکایی-  نماد «بهار و کوچ در بهار و تابستان» می­شود. آن­گونه که «شهریار» می­گوید:

کِی بدین کلبة توفان­زده سرخواهی زد

 

ای پرستو که پیام­آور فروردینی؟

                                           (شفیعی کدکنی، 1392 ، صص: 260 -261 )

این تأثیرپذیـری و دگرگونی­های ناشی از آن که انگیزه­های شعر را نیز شامل می­شود، تا آن حدّ است که دکتر شفیعی کدکنی، معتقد است که: «شعرِ پیشرو امروز ایران، یک شعر کاملاً غربی است.» (همان، ص: 266) البتّه این اظهار نظر  اندکی اغراق­آمیز می­نماید و ایشان سعی در اثبات آن کرده و ردّ و قبولش مورد بحث ما نیست و باید در مجال و مقال دیگری پی گرفته شود؛ امّا نفوذ و تأثیر فرهنگ غربی در تمام شئون زندگی ایرانی و هم­چنین تأثیر شعر و ادبیّات اروپا و آمریکا در جنبه­های مختلف شعر و ادب معاصر فارسی، آشکارتر از آن است که بتوان آن را انکار کرد.

از طرفی به این نکتة قابل توجّه دست می­یابیم که: در دایرة تقلید افتادنِ برخی زمینه­های شعری نیز نتیجة فقدان انگیزه­های مؤثّر برای شعر است. ممکن است در دوره­ای سبک شعر، متحوّل شده باشد یا قالب شعریِ خاصی مورد اقبال بیشتر شاعران قرار گرفته و حتّی ابداع شده باشد، امّا از آن جا که انگیزه­های شعر همان انگیزه­های پیشین بوده است، شاهد تحوّلی شگرف و سرنوشت­ساز در شعر نیستیم. نمونة آن، اشعار سبک هندی (اصفهانی) است. بنا بر این، تأثیرِ انگیزه­های شعر در تحوّلاتِ سبکی و مفهومی شعر انکارناپذیر است، زیرا همان­گونه که اشاره شد، این انـگیزه­ها از نـحوة زنـدگیِ جوامع سرچشمه می­گیـرد و زنـدگی و مظاهر آن از مهم­ترین ارکان شعر است که دکتر شفیعی کدکنی از آن به «عاطفه» تعبیر کرده است، یعنی «زمینة درونی و معنوی شعر به اعتبار کیفیّت برخورد شاعر با جهان خارج و حوادث پیرامونش» (شفیعی کدکنی، 1383، ص: 87) حال هر چه شاعر از جهان خارج و حوادث پیرامونش بیشتر تأثیر پذیرد و احساس نیرومندتری نسبت به آن داشته باشد، انگیزه­های شعرش نیز به همان نسبت دارای تنوّع و گوناگونی بیشتری است. 

 

 

 

 

 

 

 


 



* کارشناس ارشد زبان و ادبیات فارسی.

** استادیار دانشگاه پیام نور، گروه زبان و ادبیات فارسی،  خوزستان، ایران.

تاریخ دریافت: 25/7/1394                                                                        تاریخ پذیرش: 1/10/1394

منابع و مآخذ

1ـ الهی قمشه­ای، مهدی. ترجمة قرآن مجید. دارالقرآن الکریم، 1372.

2ـ امین­پور، قیصر. گزینة اشعار. تهران: مروارید، چاپ پنجم، 1381.

3ـ براهنی، رضا. طلا در مس، زریاب، جلد اول، 1380.

4ـ بهار، ملک‌الشعرا. دیوان اشعار. به کوشش چهر زاد بهار، توس، جلد اول و دوم، 1380.

5ـ پاشایی، ع. نام همة شعرهای تو (زندگی و شعر احمد شاملو)، تهران: نشر ثالث، 1382.

6ـ حائری، هادی. عارف قزوینی شاعر ملّی ایران. تهران: جاویدان، 1364.

7ـ خرّمشاهی، بهاء­الدّین، چشم‌ها را باید شست. تهران: نشر قطره، 1380.

8ـ رزمجو، حسین. «وداع با کعبه». نشریّة زائر، 1، شماره 27، 1378.

9ـ لنگرودی، شمس. گرد باد شور جنون. نشر چشمه، 1367.

10ـ ظفری، ولی‌الله. حبسیّه در ادب فارسی. تهران: امیرکبیر، جلد 1 و 2، 1364.

11ـ علی‌زاده، جمشید. گفت و گو با شهریار. نگاه، 1379.

12ـ فروزان‌فر، ب. سخن و سخنوران، خورازمی، 1358.

13ـ قرایی، یدالله. چهل و چند سال با اخوان. بزرگمهر، 1370.

14ـ کلیم کاشانی، ابوطالب. دیوان اشعار. به اهتمام مهدی صدری. نشر همراه، جلد 1 و 2، 1376.

15ـ مجابی، جواد. شناخت نامة احمد شاملو. تهران: نشر قطره، 1377.

16ـ مجد، امید. ترجمة منظوم قرآن مجید. تهران: کتیبه، 1377.

17ـ موسوی گرمارودی، علی. دستچین. تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1368.

18ـ نعمانی، ش. شعر العجم. ترجمه سیّد محمّد‌تقی فخر‌داعی گیلانی، دنیایِ کتاب، جلد 1 و 2، 1368.

19ـ نیک‌اندیش، بیوک. خاطرات شهریار با دیگران، نشر سهیل، 1370.