زبانِ ادبی و بلاغی رنگ در ارتباطاتِ غیرِ کلامی، در شاهنامه فردوسی

نوع مقاله: علمی پژوهشی

چکیده

در ادبیات پارسی، زبانِ دوم و البته، زبانِ‌گیرا و نافذِ شعرا و نویسندگان، زبانِ رنگ‌هاست. زبانِ رنگ‌ها، زبانِ بیانِ احساساتِ درونی است. شعرا و نویسندگان از دیرباز تاکنون، در ارتباطاتِ غیرِ کلامی، برای تأثیرِ زیاد اندیشه‌ها و احساسات خود بر مخاطب، چاشنی رنگ بر آن می‌افزودند و با زبانِ رنگ، با آنان سخن می‌گفتند. در شادی‌ها، غم‌ها، آرمان‌های دست‌نیافتنی، ناامیدی‌ها و... طیفی از رنگ‌ها را انتخاب می‌کردند. یکی از شعرایی که دیوان اشعارش، مملوّ از زبانِ رنگ‌هاست، فردوسی است. نقشِ رنگ و اشیاء و اجسام رنگین، در حماسه فردوسی از نقش‌های غیرِ قابلِ‌ انکار است. دست آوردهای این پژوهش نشان می‌دهد که رنگ‌ها در شاهنامه، زبانِ دوم و گویای فردوسی است. فردوسی، از رنگ‌ها و زبانِ رنگ‌ها در القاء اندیشه‌های خود، در عالمِ ارتباطات غیرِ کلامی، نهایتِ بهره را می‌برد. او با رنگ و عبارات، ترکیبات و کنایاتِ ادبی برساخته از رنگ، حالاتِ روحی افراد را به تصویر می‌کشد و فضای زیبا و رنگارنگ جنگ و نبرد را بیان می‌کند. فردوسی با این زبان، احساس و عواطفِ درونی خود را در یک برون‌فکنی روان شناسانه می‌نمایانند. بسیاری از ترکیبات و عبارات و کنایاتِ شاهنامه با بهره‌گیری از رنگ، شکل گرفته‌اند و زبانِ رنگ، یکی از زبان‌های فردوسی در ارتباطات غیرِ کلامی به حساب می‌آید.

کلیدواژه‌ها


زبانِ ادبی و بلاغی رنگ
در ارتباطاتِ غیرِ کلامی، در شاهنامه فردوسی

دکتر غلامرضا حیدری*

چکیده

در ادبیات پارسی، زبانِ دوم و البته، زبانِ‌گیرا و نافذِ شعرا و نویسندگان، زبانِ رنگ‌هاست. زبانِ رنگ‌ها، زبانِ بیانِ احساساتِ درونی است. شعرا و نویسندگان از دیرباز تاکنون، در ارتباطاتِ غیرِ کلامی، برای تأثیرِ زیاد اندیشه‌ها و احساسات خود بر مخاطب، چاشنی رنگ بر آن می‌افزودند و با زبانِ رنگ، با آنان سخن می‌گفتند. در شادی‌ها، غم‌ها، آرمان‌های دست‌نیافتنی، ناامیدی‌ها و... طیفی از رنگ‌ها را انتخاب می‌کردند. یکی از شعرایی که دیوان اشعارش، مملوّ از زبانِ رنگ‌هاست، فردوسی است. نقشِ رنگ و اشیاء و اجسام رنگین، در حماسه فردوسی از نقش‌های غیرِ قابلِ‌ انکار است. دست آوردهای این پژوهش نشان می‌دهد که رنگ‌ها در شاهنامه، زبانِ دوم و گویای فردوسی است. فردوسی، از رنگ‌ها و زبانِ رنگ‌ها در القاء اندیشه‌های خود، در عالمِ ارتباطات غیرِ کلامی، نهایتِ بهره را می‌برد. او با رنگ و عبارات، ترکیبات و کنایاتِ ادبی برساخته از رنگ، حالاتِ روحی افراد را به تصویر می‌کشد و فضای زیبا و رنگارنگ جنگ و نبرد را بیان می‌کند. فردوسی با این زبان، احساس و عواطفِ درونی خود را در یک برون‌فکنی روان شناسانه می‌نمایانند. بسیاری از ترکیبات و عبارات و کنایاتِ شاهنامه با بهره‌گیری از رنگ، شکل گرفته‌اند و زبانِ رنگ، یکی از زبان‌های فردوسی در ارتباطات غیرِ کلامی به حساب می‌آید.

واژه‌های کلیدی

رنگ، زبان، بلاغت، ارتباطات غیرِ‌کلامی، شاهنامه فردوسی

مقدّمه

آدمی از زمانی که چشم بر روی طبیعت باز می‌کند، تلوّن و تعدّد عناصر، ناخودآگاه او را به خود جلب می‌کند و به واسطه همین اختلاف رنگ و ساختار، اجسام را از یکدیگر تمییز می‌دهد و حتّی برای بهتر شناساندن آنها، در بسیاری از مواقع، به مدد ذهن و اندیشه خود، در آفرینش رنگ، خلاقیت‌هایی را می‌آفریند. زمانی از ترکیبِ رنگ‌ها، رنگی بدیع ایجاد می‌کند و زمانی دیگر در رویای رنگ‌های ذهنی خود، پا در عالمی می‌گذارد که دستیابی بر آن، بر هرکسی میسّر نیست. دنیای رنگ، دنیای پیچیده‌ای است که ارتباط آن با روح انسانی، ارتباطی عمیق و شگفت‌آور است. رنگ‌ها، برای اشخاص گوناگون، معانی مختلفی دارد و انسانها در شرایط مختلف روحی و جسمی، به رنگ خاصی، تمایل بشتری نشان می‌دهند. بر این اساس، می‌توان از رنگ‌ها به عنوان زبانِ جهانی و همگانی استفاده کرد، زیرا رنگ‌ها، بیان‌گر پیام هستند و احساسات را برمی انگیزانند و با آدمی حرف می‌زنند. بر پایه همین نگرش و دیدگاه، دقت در رنگ، به عنوان یک عنصر روان پژوهانه، پنجره تازه‌ای برای شناخت بیشتر هر اثر به روی خواننده بازمی کند که از طریق آن می‌توان بسیاری از سلیقه‌ها، باورها، آرزوها و خواسته‌های آدمیان را بازشناخت.

با توجّه به برجستگی عنصر رنگ در حوزه محسوسات که از دیرباز تاکنون، مورد توجّه انسان بوده و همواره روح و روان آدمی را مسحور قدرت خود کرده است و کارکردِ بسیار برجسته در همه زمان‌ها و نزد همه ملت‌ها دارد، شاعران نیز در سروده‌های خویش عاطفه و احساس خود را با رنگ به تصویر می‌کشند. تاثیرگذاری رنگ بر مخاطب، موجب شده است تا شاعران با استفاده از قابلیّت‌های آنها، تصاویر شعری بدیعی را خلق کنند.

در ادبیات پارسی هم، زبانِ دوم و البته زبانِ گیرا و نافذِ شعرا و نویسندگان، در ارتباطاتِ غیرِ کلامی، زبانِ رنگ‌هاست. زبانِ رنگ‌ها، همانند زبانِ بدن، در ارتیاطات غیرِ کلامی، زبانِ بیانِ احساساتِ درونی است. شعرا و نویسندگان از دیرباز تاکنون، در بیانِ احساساتِ درونی خود، برای تاثیرگذاری زیادِ کلام بر مخاطب، چاشنی رنگ بر کلام می‌افزودند و با رنگ وبویی خاص، با آنان سخن می‌گفتند. هرگاه بر آن بودند که شادی‌ها را به تصویر بکشند، دست به دامان رنگ‌های سرخ و سبز و... می‌شدند، در غم و غصه ها، رنگ تیره و سیاه وکدر و... بر تن آثار خود می‌پوشاندند و در آرمان‌های دست نیافتنی خود، رنگ آبی و... را برمی گزیدند و در بیانِ پاکی و قداست، سفید و روشن، آثارِ آنها را تحتِ تأثیر قرار می‌داد و در یأس و ناامیدی، نمودی از رنگ‌های تیره و مات و... را انتخاب می‌کردند. اگر سهراب سپهری، در لابلای رنگ‌های آبی و سرخ، تا اوجِ زیبایی‌ها پرواز می‌کند و در دریای آرمانی خود، قایقِ زندگی و سبدِ آرزوهایش را پُر از رنگ‌های شاد می‌کند، اگر نیما، یأس‌ها و ناامیدی زندگی خود را، به رنگِ سیاه، بر قامت آثارش می‌نمایاند، اگر تولّلی در آسمانِ آبی خود، فقط و فقط، سیاهی را به یاد می‌سپارد، اگر رودکی، فرّخی و منوچهری، دست بر دامانِ سرخی و سبزی می‌زنند و از جای جای آثارشان، رنگِ سرسبزی طبیعت و خوشی و خرّمی به گوش می‌رسد، اگر حافظ، با نرگسانِ عربده جویش، رنگِ سرخ را قدح قدح، نثار می‌کند و در پهنه سبزِ فلک، شادی‌ها و نشاطها را به نظاره می‌نشیند، اگر فردوسی، سیاهی را به سفیدی می‌آمیزد و تجلّی اهریمن در ستیز با اهورا، و پلیدی‌ها با پاکی‌ها را، رودرروی هم قرار می‌دهد و اگر سعدی، مولوی، عطار و هزاران شاعر و نویسنده دیگر، احساس و عواطفِ درونی خود را، در یک برون‌فکنی روان شناسانه، با رنگ می‌نمایانند، پس، پرداختن به مقوله رنگ و جایگاه آن در آثارِ شعرا و نویسندگان، ارزشی ادبی پیدا می‌کند. با قدری تأمل و درنگ در ادب پارسی، می‌بینیم که بسیاری از ترکیبات و عبارات و کنایاتِ ادبی، با بهره‌گیری از رنگ، شکل گرفته‌اند که به نوعی، توجّه خاص شاعر به آن رنگ را، بیان می‌نماید. مثلاً، آنجا که می‌خواهد عصبانیت و خجالت کشیدن را بیان نماید، از ترکیبِ سرخ‌شدن صورت استفاده می‌کند و یا آنجاکه می‌خواهد انزجار وکدورتِ بین دو نفر را بیان نماید، از عبارتِ تیره و تار‌شدن روابط استفاده می‌نماید یا وقتی که سینه و ران کبودکردن را به جای عزاداری‌کردن به کار می‌برد، همه و همه نشان‌گرِ تاثیرِ بسیار زیاد زبانِ رنگ به عنوان زبانِ دوم و زبانِ غیر کلامی در ادب پارسی و بیانِ اندیشه‌ها و افکارِ شاعرانه است.

بیان و اهمیّت مسأله

عرصه حماسه، عرصه تقابل رنگ‌هاست. نقشِ رنگ در حماسه، از نقش‌های غیرِ قابلِ انکار است و شاهنامه فردوسی، بوم نقاشیِ نقش آفرینانِ رنگینِ حماسی است. در جای جای حماسه، رنگ‌ها و نمودهای رنگیِ نقش آفرین، در کنارِ هم و با هم، نقش می‌آفرینند. رنگ‌های سبز، کبود، نیلی، بنفش، ارغوانی، سیاه، تیره و... . که از رنگ‌های اصلی حماسی به شمار می‌روند، چنان در ترکیب و تصویر و ساخت حماسه با هم می‌آمیزند که خود، بخشی از حماسه می‌شوند. فردوسی، از رنگ‌ها و پیام‌های درونی رنگ‌ها، در القاء اندیشه‌های خود، نهایت بهره را می‌برد، چه آنجا که حالات روحی افراد را به تصویر می‌کشد و چه آنجا که فضای زیبا و رنگارنگ جنگ و نبرد را، بیان می‌کند. رنگ‌ها در شاهنامه، زبانِ دوم و گویای فردوسی می‌شود. آنگاه گه فردوسی سکوت می‌کند، رنگ‌ها به زبان درمی‌آیند و با مخاطب، حرف می‌زنند و بخشِ عظیمی از اندیشه‌های فردوسی را به دیگران منتقل می‌کنند.

بر اساسِ همین جایگاه و نقشِ رنگ در ارتباطات غیرِ کلامی در شاهنامه فردسی، ما در این مقاله سعی خواهیم کرد با تأمل و دقت در حماسه رنگین فردوسی، با بررسی و تحلیل شواهد شعری به دست آمده و طبقه‌بندی رنگ‌ها، چگونگی کاربردِ ادبی و بلاغی آنها در القاء پیام به مخاطب را بیان نماییم و ضمن مشخص کردن جایگاه هر یک از رنگ‌ها، به دامنه توجّه فردوسی به رنگ‌ها و شگردهای به کارگیری آنها بپردازیم و با ارایه تعابیر و عبارات و ترکیبات و مضامین و تصاویر و فضاهای هنری و ادبی از رنگ، به صورت مستقیم و غیر مستقیم، دامنه استفاده وسیع فردوسی را از رنگ در بیان احساسات و پیام‌ها و اندیشه‌های خود، به صورت ارتباط غیرِ کلامی نشان دهیم و جایگاه ادبی و بلاغی زبانِ رنگ را، در خلقِ صورِ خیال، ترکیبات، عبارات و کنایاتِ ادبی بنمایانیم.

پیشینة تحقیق

فردوسی، توجّه خاصی به کاربردِ رنگ و ترکیبات برساخته از آن، در ارایه تصاویری شاعرانه و مضامینی بکر و تعابیر و عباراتی نغز در ارتباطات غیرِ کلامی داشته است. در بعضی تحقیقات گذشته، به صورت چند مقاله و پایان‌نامه بسیار محدود که به آن در پیشینه این تحقیق اشاره خواهد شد، به کاربردِ رنگ در شاهنامه فردوسی پرداخته شده است، اما در راستای زبانِ رنگ در ارتباطات غیرِ کلامی شاهنامه، تحقیقی خاص انجام نشده است و این مقاله که به عنوان تحقیقی جدید در نوع خود، زبانِ ادبی و بلاغی کلیه رنگ‌های به کار رفته در شاهنامه فردوسی را، از منظر ِارتباطات غیرِ کلامی مورد بررسی و تحلیل قرار می‌دهد، می‌تواند زمینه‌ای را فراهم کند تا با یک بررسی کلی در قالبِ پایان‌نامه و یا مقاله‌ای دیگر، همین مقوله در اشعار شاعران دیگر و حتّی سبک‌های ادبی نیز انجام گیرد تا با مقایسه نتایج به دست آمده از کاربردِ ادبی و بلاغی رنگ در ارتباطات غیرِ کلامی، رَوندِ تغییراتِ رنگ‌ها و کم وکیفِ پرداختن به رنگ‌ها و دامنه ساخت بر ساخت‌های ادبی و هنری برگرفته از رنگ و سیر تکاملی و یا تنزلی و یا تغییراتِ معنایی و مفهومی رنگ‌ها، ارزیابی شود. هر دالی، مدلولی دارد و رنگ نیز، دایره دلالت‌هایی دارد که در این پژوهش به آن پرداخته‌ایم و پیشتر نیز در پژوهش‌هایی دیگر به برخی از این نشانه‌ها توجه شده است، مانند مقاله بررسی مفهوم مرگ و زندگی در رمان سووشون بر پایه نشانه‌شناسی رنگ سیاه، به قلم نویسندگان: جواد دهقانیان و زینب مریدی، مجله ادبیات پارسی معاصر، بهار و تابستان 1391. این مقاله بیان می‌دارد که پُرکاربردترین و آشکارترین رنگی که نشانه‌های مرگ و زندگی را در رمان سووشون نشان می‌دهد، رنگ سیاه است. این رنگ، مفاهیمی چون یأس، ناامیدی، فقر و ظلمِ ستم سیاسی، شکوه و عظمت را القا می‌کند. مقاله کارکردِ رنگ در شاهنامه فردوسی؛ نویسندگان: کاووس حسن لی و لیلا احمدیان، مجله ادب پژوهشی؛ تابستان 1386. این مقاله اشاره دارد که: عنصرِ رنگ از عناصر ویژه‌ای است که می‌توان از طریق شناخت ویژگی‌ها، خاصیت‌ها و تاثیرات آن، از روی بسیاری از رمزها، پرده‌برداری کرد و به رازهای پنهانِ بسیاری از پدیده ها دست یافت. در شاهنامه، 4197 بار، عنصرِ رنگ موردِ توجّه قرار گرفته است، از این تعداد، 3267 مورد، از نظرِ مفهومی، بیان‌گر معنای رنگ است. چنانچه به معنای نمادین رنگ‌ها توجه شود، پرده از روی بسیاری رمزهای رنگینِ شاهنامه برداشته می‌شود. پایان‌نامه بررسی مفاهیم نمادین رنگ در پوشاک و منسوجات شاهنامه فردوسی (مطالعه موردی رنگ‌های سیاه، سپید، سرخ و زرد): پدیدآورنده: نرجس مقدسی، استاد راهنما: عباس نامجو، دانشگاه علم و فرهنگ تهران، دانشکده هنر و معماری، دوره کارشناسی ارشد 1395. پژوهش حاضر به مطالعه مفاهیم نمادین رنگ در پوشاک، منسوجات شاهنامه پرداخته و از بین رنگ‌ها، چهار رنگِ (سیاه و سپید و سرخ، زرد ) که آمار بیشتری را در شاهنامه به خود اختصاص داده است، انتخاب شده است. با توجه به این که رابطه معناداری میان کاربردِ رنگ در پوشاک و منسوجات، با شخصیت‌ها و وقایع داستان دیده می‌شود. به طوری که درفش و خیمه هر پهلوان با رنگ ویژه‌ای ظاهر می‌شود و این همه قابلیتِ تأویل نمادین پیدا می‌کند. پژوهش‌گر بر آن شده است تا به ارتباط این مفاهیم بپردازد. پایان‌نامه بررسی عنصرِ رنگ در اشعار حماسی و شعر مقاومت: پدیدآورنده: زهرا مهدوی ـ استاد راهنما: احمد فروزان‌فر، استاد مشاور: غفار برجساز، دانشگاه شاهد، دانشکده ادبیات و علوم انسانی، دوره کارشناسی ارشد 1392. این پژوهش به بررسی عنصرِ رنگ در شاهنامه فردوسی، برجسته‌ترین حماسه ایران و آثارِ قیصر امین‌پور، سید حسن حسینی و سلمان هراتی به عنوان شاعران حوزه دفاع مقدس و ادبیات مقاومت پرداخته است. پژوهش‌گر، بیان می‌دارد که در شاهنامه فردوسی، رنگ‌ها به صورت ترکیباتی از عناصر ِذهنی به کار برده نشده و تمام تصاویر آن عناصرِ مادی در حوزه محسوسات است. پایان‌نامه ماهیّت نمادین رنگ در مضامین اساطیری شاهنامه فردوسی: پدیدآورنده: صدف شیخ صراف، اساتید راهنما: عباس نامجو و جواد علی‌محمدی اردکانی، دانشگاه علم و فرهنگ تهران، دانشکده هنر و معماری، دوره کارشناسی ارشد 1393. پژوهش حاضر به مطالعه ماهیّت نمادین رنگ در مضامین اساطیری شاهنامه پرداخته است. به کارگیری عنصرِ رنگ در ساختار شعری و تجسمی در شاهنامه فردوسی از جنبه‌های زیباسازی اثر ادبی، تناسبِ رنگ با فضای حماسی و اسطوره‌ای شاهنامه و معنای نمادین، مورد، تحلیل و بررسی قرار گرفته است. چگونگی بهره‌بردن فردوسی از عنصرِ رنگ در شاهنامه و ارتباطِ بین رنگ‌ها و معنای نمادین آنها و مضامین اساطیری، پرسش‌هایی هستند که در این پژوهش به آنها پاسخ داده شده است.

زبانِ ادبی و بلاغی رنگ در ارتباطاتِ غیرِ کلامی، در شاهنامة فردوسی

به اثر مخصوصی که در چشم از انعکاس اشعة نور بر روی اجسام پدید می‌آید، لون، رنگ و فام می‌گویند. به واسطة رنگ، اجسام، قابلِ رؤیت و قابلِ شناسایی و تشخیص می‌شوند. هرچند رنگ، یک پدیدة فیزیکی به شمارمی رود، اما در ادبیات پارسی، به ویژه در حماسة فردوسی، علاوه بر ایفای این نقش فیزیکی، در جایگاه نقش آفرینی حماسی و ایجاد فضای شاعرانه و هنری و خلقِ ترکیبات و کنایاتِ ادبی و عدول از معنای واقعی قاموسی، از توجّه خاصی برخوردار است. فردوسی، در حماسة خود، از واژة رنگ، علاوه بر معنای قاموسی، در معانی پُردامنه‌ای بهره جسته است که در زیر، به اقتضای حجم مقاله و خودداری از اطاله کلام، به صورت خلاصه، و صرفاً، بیان نمونه، به چند مورد، اشاره خواهیم کرد.

زبانِ ادبی و بلاغی رنگ در واژه ها و ترکیباتِ ادبی و کناییِ رنگ، در ارتباطاتِ غیرِ کلامی

علاوه بر این که خودِ واژة رنگ و معنای قاموسی و نیز معنای مجازی و کنایی آن به گونه‌های مختلف در اشعار حماسی فردوسی بازتاب وسیعی دارد، ترکیبات، عبارات ادبی، هنری و دستوری برساخته از واژة رنگ هم، از کاربردهای پُردامنه حماسة فردوسی است. در قالب هریک از ساختارهای کنایی و ادبی برساخته از رنگ، احساس و معنایی ژرف منتقل می‌شود و خواننده، علاوه بر این که در یک فضای رنگین قرار می‌گیرد، ضمن برخورداری از این فضا، بارِ معنایی توأم با احساسی خاصی را دریافت می‌کند. در زیر، به برخی از آنها اشاره می‌کنیم.

الف) زبانِ ادبی و بلاغی رنگ در واژة رنگ، در ارتباطاتِ غیرِ کلامی

*مکر و حیله و ترفند و فریب و افسون و...

چو داند که تنگ اندر آمد نشیب

 

به کار آورد بند و رنگ و فریب شاهنامه

(داستان خاقان چین، ج4، 557)

*خوبی، لطافت، رونق، صفا، شادابی، طراوت، شأن، شوکت، اعتبار، عزت، اوضاع، احوال و...

بسی برنیامد بر این روزگار

 

که رنگ اندر آمد به خرّم بهار همان، جنگ بزرگ

(خسرو با افراسیاب، ج5، 828)

شه بربرستان بیاراست جنگ

 

زمانه دگرگونه تر شد به رنگ همان، رزم کاووس با
 

(شاه هاماوران، ج2، 221)

*در کاربردِ هنری، به عنوان یکی از ادات تشبیه و همانندی و...

همه جامه ها کرده پیروزه رنگ

 

دو چشم، ابرِ خونین و رخ، بادرنگ همان

(کیومرث، ج1، 12)

بَدان را ز بَد، دست، کوته کنم

 

زمین را به کین، رنگِ دیبه کنم همان

(منوچهر، ج1، 83)

یکی ابر دارم به چنگ اندرون

 

که هم رنگِ آب است و بارانش، خون همان

(پادشاهی گرشاسب، ج2، 170)

فردوسی، بسیاری از حالات انسان‌ها، به ویژه پهلوانان را در میدان زرم و بزم و در شرایط خاص انفعالی، با تکیه بر رنگ، به تصویر می‌کشد. رنگ‌ها، با غم، شادی، شرم، حیا، ترس، اضطراب و... درهم می‌آمیزند و خودنمایی می‌کنند.

چو رستم به رَخش اندر آورد پای

 

پادشاهی کی کاووس و رفتن رُخش رنگ بر جای

 

(او به مازندران، ج2، 195)

برآشفت گرسیوز از کار اوی

 

پُر از غم شدش دل، پُر از رنگ، روی همان، داستان

(سیاوش، ج3، 355)

دلِ شاه کاوس پُر درد شد
 

 

نهان داشت رنگ رُخش زرد شد همان، داستان

(سیاوش، ج3، 306)

 *فردوسی، از رنگ هم، رنگ می‌سازد. از دیدگاه او، خودِ رنگ هم، رنگی است.

خور و ماه گفتی به رنگ اندرست

 

ستاره به چنگِ نهنگ اندرست

(همان، داستان سیاوش، ج3، 387)

ندانست کاو جادوی ریمنست

 

نهفته به رنگ اندر اهریمنست همان

(پادشاهی کی کاووس و رفتن او به مازندران، ج2، 200)

همی گفت رویم نبینی به رنگ

 

ز خون مژه بست پایم پلنگ همان، داستان بیژن و منیژه

چو برگشت و آمد به شهر فرب

 

از رنگ رخسار و پُرخنده لب همان، پادشاهی بهرام گور

(ج5، 627 پُر ، ج7، 1370)

ب) زبانِ ادبی و بلاغی رنگ در ترکیباتِ ادبی و کناییِ رنگ، در ارتباطاتِ غیرِ کلامی

- رنگ از روی بردن: ترسانیدن، باعث بیم و هراس‌شدن.

بدان خنده اندر بیفشرد چنگ

 

ببردش رگ از دست و از روی

(نگ، همان، پادشاهی کی کاووس و رفتن او به مازندران، ج2، 211)

رنگ برآوردن: رنگ آمیختن و درآمیختن. نیرنگ ساختن. مکر و حیله به کاربردن.

برآورد خربنده هرگونه رنگ

 

پرستنده بنشست با می‌به چنگ همان، پادشاهی

(اشکانیان، ج7، 1205)

رنگ بر جای بودن رخ: خوش و سرحال بودن.

چو رستم به رخش اندر آورد پای

 

رُخش رنگ بر جای و دل هم، به جای همان،

(پادشاهی کی کاووس و رفتن او به مازندران، ج2، 195)

رنگ بردن از چیزی: از رنگ بردنِ چیزی، بی‌اثر گرداندن آن.

همه بند و نیرنگ از رنگ برد

 

دلارام بگرفت و گاهت سپرد همان

(ضحاک، ج1، 42)

رنگ بردن از روی: وحشت و هراس پدیدآوردن، بیمناک ساختن.

بدان خنده اندر بیفشرد چنگ

 

ببردش رگ از دست و از روی، رنگ همان

(پادشاهی کی کاووس و رفتن او به مازندران، ج2، 211)

رنگ رخ، ناپدیدگشتن: رنگ باختن از خشم یا بیم.

زمانی نگه کرد و نیکو بدید

 

همی گشت رنگِ رُخش، ناپدید همان

(داستان سیاوش، ج3، 378)

رنگ رنگ: رنگ به رنگ، به رنگ‌های گوناگون، به الوان مختلف، گوناگون، متنوّع و...

همان خیمه و دیبه رنگ رنگ

 

همه تختِ پرمایه، زرین پلنگ همان

(سهراب، ج2، 283)

به هنگامه بازگشتن ز جنگ

 

که روی زمین کرده بُد رنگ رنگ همان

(پادشاهی گشتاسب، ج6، 907)

رنگ‌سازی: حیله گری، نیرنگ‌سازی، فریب‌کاری، مکاری.

نباید که ایمن شوی زو به جنگ

 

که در رنگ‌سازی بود بی‌درنگ همان

(پادشاهی اردشیر، ج7، 1221)

رنگ و آب پراکنده‌شدن از جایی: سعادت و خرّمی و رونق از آنجا رفتن. بی‌صفا و خرّمی‌شدن.

که نوشین روان دیده بود این به خواب

 

کزین تخت بپراگند رنگ و آب همان،

(پادشاهی یزدگرد، ج9، 1874)

رنگ و بوی:

1ـ شأن و شوکت، کرّ و فرّ، جلال و جمال، اعتبار و شکوه، زیبایی و وجاهت.

سه دیگر چو رودابه ماه روی

 

یکی سرو سیم است با رنگ و بوی همان

(منوچهر، ج1، 101)

2ـ لون، عطر، سرخی و سپیدی و سیاهی و عطریات که زنان برای زینت به کارمی برند. زینت و زیور.

شخودند روی و بکندند موی

 

گسستند پیرایه و رنگ و بوی همان

(جنگ بزرگ کی خسرو با افراسیاب، ج5، 848)

رنگ و بوی‌شدن: بی‌رونق و اعتبار‌شدن، شکوه و عظمت را از دست‌دادن.

بگفت آن که ما را چه آمد به روی

 

وزین پادشاهی بشد، رنگ و بوی همان

(پادشاهی یزدگرد، ج9، 1873)

رنگ و بوی از کاری‌شدن: از رونق افتادن و بی‌اعتبار‌شدن.

بَرِ رستم آمد یکی چاره جوی

 

که امروز ازین رزم شد، رنگ و بوی همان

(داستان سیاوش، ج3، 390)

رنگ و بوی پراکنده‌شدن: بی‌صفا و خرّمی‌شدن. سعادت و خرّمی و رونق از آن جا رفتن.

ز ایران پراکنده شد، رنگ و بوی

 

سراسر به ویرانی آورد، روی همان،

(داستان سیاوش، ج3، 402)

رنگ و بوی دادن به کاری: سر و سامان دادن به کار. به آیین و وضع صحیح بازآوردن آن کار.

شد آیین گشسب اندر آن چاره‌جوی

 

که آن کار را چون دهد، رنگ و بوی همان،

(پادشاهی هرمزد، ج8، 1666)

رنگ و بوی گرفتن سخن: پراکنده و آشکار‌شدن سخن.

مکن یاد ازین هیچ و با کس مگوی

 

نباید که گیرد سخن، رنگ و بوی همان

(داستان سیاوش، ج3، 301)

رنگین: ملوّن، رنگی، خرّم، شاداب، پُررونق، باصفا و زیبا. برای بیان رنگ‌های زیبا و متعدّد چهره و... به کار می‌رود.

چو پژمرده شد روی رنگین تو

 

نگردد دگر گِرد بالین تو همان

(داستان فریدون، ج1، 58 )

همه پشت پیلان به رنگین درفش

 

بیاراسته سرخ و زرد و بنفش همان

(منوچهر، ج1، 118)

بی‌رنگ:

1ـ رنگ باخته، رنگ پریده، افسرده، سفید هم‌چون گچ (چهره).

ز بیماری او غمی شد سپاه

 

چو بی‌رنگ دیدند رخسار شاه همان

(پادشاهی اسکندر، ج7، 1172)

2ـ بی‌جلوه، بی‌رونق. بدون زیب و زینت و زیور.

از ایرانیان هر که بُد نامجوی

 

پیاده برفتند بی‌رنگ و بوی همان،

(جنگ بزرگ کی خسرو با افراسیاب، ج5، 829)

چو خورشید گردنده بی‌رنگ شد

 

ستاره به برجِ شباهنگ شد همان

(پادشاهی خسروپرویز، ج9، 1722)

بی‌رنگ داشتن چهره کسی: رنگ پریده و ترسان و افسرده کردن. به درد و اندوه گرفتار ساختن، ترسانیدن.

تو با دشمنت، رو پُرآژنگ دار

 

بداندیش را چهره بی‌رنگ دار همان

(پادشاهی اورمزد، ج7، 1242)

بی‌رنگ‌شدن رخِ کسی: رنگ پریده‌شدن، رنگ باختن، افسرده گشتن، دگرگون‌شدن، دگرگون کردن، رنگ باختن.

رخِ شاه بر گاه بی‌رنگ شد

 

ز تیمارِ بیژن، دلش تنگ شد همان

(بیژن و منیژه، ج5، 622)

به قیصر بر از کین، جهان تنگ شد

 

رخ نامدارانش، بی‌رنگ شد همان، پادشاهی همای

(چهرزاد، ج6، 1074)

بی‌رنگ‌شدن کار: کنایه از بی‌رونق‌شدن و کاسد و ناروا‌شدن آن.

به خانه درآی ار جهان تنگ شد

 

همه کار بی‌برگ و بی‌رنگ شد همان

(پادشاهی بهرام گور، ج7، 1320)

خوب رنگ: خوش رنگ.

خرامید تا رزمگاه سپاه

 

نشسته بران خوب رنگِ سیاه همان

(پادشاهی گشتاسب، ج6، 915)

 دورنگ: آن که یا آن چه دارای دو رنگ است.

چه گویم که این بچه دیو چیست

 

پلنگ دورنگ است یا خود پری است همان

(منوچهر، ج1، 85)

نکورنگ: خوش رنگ، خوب رنگ.

نکورنگ اسپان با سیم و زر

 

به استام ها در نشانده گهر همان

(پادشاهی گشتاسب، ج6، 895)

هم رنگ: دو چیز که در رنگی واحد مشترک باشند.

یکی ابر دارم به چنگ اندرون

 

که هم رنگ آب است و بارانش، خون همان،

(پادشاهی گرشاسب، ج2، 170)

زبانِ ادبی و بلاغی رنگ در رنگ ها، در ارتباطاتِ غیرِ کلامی

فردوسی در راستای بیان احساسات و عواطف درونی خود در ارتباطِ غیرِ کلامی، با مهارتی شگفت انگیز، با ایجاد یک فضای متنوّع و رنگارنگ حماسی در شاهنامه، از رنگ‌های متعدّد، بهره هنری وادبی فراوانی می‌برد. او در فضای رنگین حماسه، ضمن این که خواننده را مجذوب فضای ناآرام و پُرتنشِ زد و خورد و جنگ می‌کند با فضایی آرام و آرمانیِ برساخته از رنگ‌های گوناگون، محیطی سراسر لذّت بخش و توأم با حظِّ بَصر فراهم می‌آورد. انسان از این رهگذر، به یکباره، کُشت و کُشتار، خون و خون ریزی حماسه را فراموش می‌کند و در فضای نقش آفرینی رنگ‌ها، از حماسه، غزل گونه‌های پُرنقش و نگارِ آرام بخش در ذهن خویش می‌آفریند. فردوسی در یک ترفند هنری دیگر، در برخی موارد، در کاربردِ هنری و دستوری، با ذکرِ رنگِ اشیاء و اجسام، با جایگزین کردن صفت به جای موصوف، خودِ موصوف و اشیاء را اراده می‌کند. مثلاً، کبود و سیاه را بیان می‌کند، ولی لباسِ کبود و سیاه را اراده می‌کند و یا از لفظِ سیاه استفاده می‌کند، ولی اسبِ سیاه، مدنظر است. در زیر، به چند نمونه از کاربردهای هنری و ادبی‌رنگ‌های متنوّع اشاره می‌کنیم.

 *بنفش: کبودرنگ، نیلگون، به رنگِ بنفش، بنفشه رنگ. برای بیانِ رنگ تیغ، درفش، رخ، هوا، پرند و.. به کار می‌رود.

همه پشت پیلان به رنگین درفش

 

بیاراسته سرخ و زرد و بنفش همان

(منوچهر، ج1، 118)

- بنفش‌شدن جهان: تیره و تاریک‌شدن زمین و آسمان در اثر گَرد و غبار.

جهان شد ز گَردِ سواران، بنفش

 

زمین، پُر سپاه و هوا، پُر درفش همان

(جنگ بزرگ کی خسرو با افراسیاب، ج5، 786

 بنفش‌شدن دم شب: کنایه از روشن‌شدن روز.         

چو خورشید برزد ز گردون درفش

 

دم شب شد از خنجر او بنفش همان

(داستان فرود سیاوش، ج4، 463)

بنفش‌شدن دیده: خیره و تار‌شدن چشم.

بماندند بر جای کوس و درفش

 

ز پیکارشان دیده ها شد بنفش همان،

(داستان فرود سیاوش، ج4، 474)

بنفش‌شدن روی: بدبخت و نگون بخت‌شدن. عصبانی و خشمگین‌شدن.

گر آن مرد با کاویانی درفش

 

بیاری، شود روی ایشان بنفش همان

(داستان کاموس کشانی، ج4، 506)

بنفش‌شدن روی گیتی: سیاه و تیره و تار‌شدن سطح زمین در اثر کثرت سپاه و سلاح و زره.

ز بس جوشن و کاویانی درفش

 

شده روی گیتی سراسر بنفش همان

(داستان کاموس کشانی، ج4، 491)

 

سرای بنفش: کنایه از آسمان تیره و تاریک شب.

ز دریا چو خورشید برزد درفش

 

چو مصقول کرد این سرای بنفش همان

پادشاهی بهرام گور، ج7، 1333

*تیره: 1ـ تاریک و سیاه فام.

چو تنها بدیدش زنِ چاره جو

 

از آن مغفر تیره بگشاد رو همان

پادشاهی خسروپرویز، ج9، 1777

 2ـ گِل آلود.

وز آن نامه کز قیصر آمد بِدوی

 

مرا آبِ تیره درآید به جوی همان،

(پادشاهی کسری نوشین روان، ج8، 1470)

 3ـ درشت، سخت و تلخ.

فرستاده گفت و سپهبد شنید

 

به پاسخ سخن تیره آمد پدید همان

(پادشاهی هرمزد، ج8، 1629)

تیره بازار: اوضاع برهم، بدبختی، آشفتگی، درهم ریختگی اوضاع اجتماعی.

چو خواهید کایزد بود یارتان

 

کند روشن این تیره بازارتان همان،

(پادشاهی هرمزد، ج8، 1619)

تیره بخت: بدبخت و سیاه بخت، تیره روز، شقی.

یکی را چنین تیره بخت آفرید

 

یکی را سزاوار تخت آفرید همان

(داستان خاقان چین، ج4، 575)

تیره چشم: کور، نابینا.

ز لشکر دو بهره شده تیره چشم

 

سرِ نامداران ازو پُر ز خشم همان

(پادشاهی کی کاووس و رفتن او به مازندران، ج2، 192)

 

تیره خاک: خاکِ سیاه، زمینِ تیره، زمین.

به شاهی مرا داد یزدان پاک

 

زخورشید تابنده تا تیره خاک همان

(پادشاهی کسری نوشین روان، ج8، 144)

تیره دل: تیره رای، تیره باطن، بَداندیشه.

که ای زیردستان شاه جهان

 

مباشید تیره دل و بَدنهان همان

(پادشاهی خسروپرویز، ج9، 1812)

تیره روان: خشمناک، دلتنگ، غمگین.

ز گفتارشـان خواهر پهلوان

 

همی بود پیچان و تیره روان همان

(پادشاهی هرمزد، ج8، 1660)

تیره‌شدن آب: گِل آلودشدن آب، ناصاف و بی طراوت‌شدن آب. به هم خوردنِ روابط، مورد خشم واقع‌شدن.

ز کین پدر گر دلت خیره شد

 

چنین پیش تو آبِ من تیره شد همان،

(جنگ بزرگ کی خسرو با افراسیاب، ج5، 798)

تیره‌شدن برگ: پژمرده‌شدن، خشک و افسرده‌شدن آن.

ورا آن سخن بدتر آمد ز مرگ

 

بپژمرد و تیره شد آن تازه برگ همان

(پادشاهی هرمزد، ج8، 1623)

تیره‌شدن جهان بین: تیره و تار و خیره‌شدن چشم.

زمین، بستر و خاک، بالین اوی

 

شده تیره، روشن جهان بینِ اوی همان

فریدون، ج1، 64

تیره‌شدن چشم: تیره‌شدن جهان بین، کورشدنِ چشم، نابیناشدن، تیره‌شدن دیده.

سپهر اندر آن رزمگه خیره شد

 

ز گَرد سپه چشمها تیره شد همان

(پادشاهی کسری نوشین روان، ج8، 1549)

تیره‌شدن دیده: تیره‌شدن چشم، سیاه‌شدن چشم از فراوانی.

سپاه انجمن شد هزاران هزار

 

کز آن تیره شد دیده شهریار همان،

(پادشاهی اسکندر، ج7، 11470)

تیره‌شدن روز: آشفته‌شدن روزگار، پریشان گردیدنِ اوضاع و احوال، تیره و تار‌شدن روزگار.

چو ارجاسب دید آن چنان خیره شد

 

که روز سپیدش همی تیره شد همان،

(پادشاهی گشتاسب، ج6، 910)

تیره کار: کارِ تیره، کار ِسخت و مشکل.

به پیش آمد اکنون یکی تیره کار

 

که آن را نشاید که داریم خوار همان

(جنگ بزرگ کی خسرو با افراسیاب، ج5، 833)

تیره‌کردن: کنایه از ناخوش و درهم‌کردن، سیاه و ضایع‌کردن، تباه و خراب‌کردن.

و دیگر که تنگ اندر آمد سپاه

 

مکن تیره بر خیره این تاج و گاه همان،

(سهراب، ج2، 261)

تیره گردیدن: 1ـ تیره گشتن، تیره‌شدن، تاریک و سیاه و ظلمانی گردیدن.

چو شب تیره گردد شبیخون کنیم

 

ز دل ترس و اندیشه بیرون کنیم همان،

(پادشاهی هرمزد، ج8، 1640)

2ـ ضایع و تباه گردیدن.

چو زین گونه بر من سرآمد جهان

 

همه تیره گردد امید مهان همان،

(پادشاهی شیرویه، ج9، 1837)

تیره گشتن: خجل گشتن، شرمنده‌شدن.

چو دستان شنید این سخن تیره گشت

 

همه چشمش از روی او خیره گشت همان

(جنگ بزرگ کی خسرو با افراسیاب، ج5، 841)

تیره گشتنِ آب کسی نزد دیگری: رخنه در جاه او افتادن، متزلزل‌شدن وضعیت و موقعیت او.

ور ایدون که نزدیک افراسیاب

 

تو را تیره گشتست برخیره آب همان

(سیاوش، ج3، 360)

تیره گشتنِ آبرو: از بین رفتن آبرو، بی آبرو گشتن.

بدان کودک تیز و نادان بگوی

 

که ما را کنون تیره گشت آبروی همان

(پادشاهی شیرویه، ج9، 1836)

تیره گشتنِ اندیشه: پریشان خاطرگشتن، بدگمان‌شدن، آشفته خاطرگشتن.

ندانیم کاندیشه شهریار

 

چرا تیره گشت اندرین روزگار همان،

جنگ بزرگ کی خسرو با افراسیاب، ج5، 831

تیره گشتنِ رای: تاریک اندیشه گشتن، تیره مغز و تیره خِرد گشتن، بَدرای و ناراست و نادرست اندیشه گشتن.

چو بشنید قیصر دلش خیره گشت

 

ز نوشیروان رای او تیره گشت همان

(پادشاهی کسری نوشین روان، ج8، 1465)

تیره گشتنِ روان: تنگدل‌شدن، بَددل‌شدن، بَداندیشه گشتن.

چو آگاهی آمد سوی اردوان

 

دلش گشت پُربیم و تیره روان همان

(پادشاهی اشکانیان، ج7، 1192)

تیره گون: سیاه فام و مظلم و مکدّر.

دو چشم از بر سر، چو دو چشمه خون

 

ز دودِ دهانش جهان، تیره گون همان،

(هوشنگ، ج1، 15)

تیرگی: تاریکی، ظلمت، سیاهی و....

دو چشمش به سان دو نرگس به باغ

 

مژه تیرگی برده از پَر زاغ همان

(منوچهر، ج1، 94)

*زرد: هر چیز به رنگ طلا و لیمو یا زعفرانی. برای بیان رنگِ درفش و نور و اشعة خورشید و... به کار می‌رود.

پُر اندیشه شد جان کسری ز مرگ

 

شدش لعلِ رخسار، چون زرد برگ همان،

(پادشاهی کسری نوشین روان، ج8، 1588)

زرد برگشتنِ روز: زرد گشتن روز، نزدیک غروب فرارسیدن.

بر این گونه تا روز برگشت زرد

 

برآورد شب چادر لاجورد همان،

(پادشاهی اشکانیان، ج7، 1200)

زردرو: شرمنده، ناتوان، بیمارگونه، دل شکسته، غمگین، منفعل از بیماری یا خجلت یا ترس یا اندوه و خشم.

سپه شد شکسته دل و زردروی

 

برآمد از آوردگه گفتگوی همان،

پادشاهی کی کاووس و رفتن او به مازندران، ج2، 215

زرد‌شدن آفتاب: زرد‌شدن خورشید، کنایه از غروب آفتاب.

چو خورشید شد زرد، لشکر براند

 

کسی را که نابُردنی بُد، بماند همان

(پادشاهی اشکانیان، ج7، 1195)

زرد‌شدن رنگِ رخ: از درد و اندوه و ترس، چهره بی‌رنگ و دژم گشتن. رنگِ چهره را از بیم و اندوه باختن.

دل شاه کاوس پُر درد شد

 

نهان داشت رنگ رخش زرد شد همان، داستان

(سیاوش، ج3، 306)

زردفام گشتن: به رنگِ زرد درآمدن، زردرخ گشتن بر اثر بیماری و ناتوانی و ترس و خجالت و....

بدو گفت مادر که ای جان مام

 

چه بودت که گشتی چنین زردفام

(همان، منوچهر، ج1، 138)

زرد‌کردن رخساره: کنایه از نزار و رنجور ساختن چهره به علت اندوه یا عشق.

ز بهر نیا دل پُر از درد کن

 

برآشوب و رخسارگان زرد کن همان،

(پادشاهی گشتاسب، ج6، 936)

زرد گشتن: زرد‌شدن، رنگ پریده گشتن، زردگونه‌شدن از درد و غم و....

همه زرد گشتند و پُرچین به روی

 

کسی جنگ دیوان نکرد آرزوی همان

(پادشاهی کی کاووس و رفتن او به مازندران، ج2، 186)

زرد گشتنِ آفتاب و خورشید: زرد‌شدن آفتاب و خورشید، کنایه از غروبِ خورشید.

همی بود تا زرد گشت آفتاب

 

نشست از بر باره ‌بی زور و تاب همان،

(پادشاهی بهرام گور، ج7، 1317)

بدین گونه تا گشت خورشید زرد

 

ز هر سو همی خواست گرد نبرد همان

(پادشاهی شاپور ذوالاکتاف، ج7، 1270)

آبِ زرد: اشکِ خون آلود، سرشکی دردآلود و آمیخته به خون، اشکِ تلخ، اشکِ خونابه‌گون، زردابه.

همی گفت با لب پُر از باد سرد

 

فروریخت از دیدگان آبِ زرد همان، پادشاهی

(اشکانیان، ج7، 1186)

روی و رخساره زرد: 1ـ از علائم حسد و رنج.

ز مریم همی بود شیرین بدرد

 

همیشه ز رشکش دو رخساره زرد همان

(پادشاهی خسروپرویز، ج9، 1802)

2ـ از علائم ترس و نگرانی.

لب موبدان خشک و رخساره زرد

 

زبان پُر ز گفتار و دل پُر ز درد همان

(ضحاک، ج1، 30)

3ـ نشان شرمساری و خجلت و سرافکندگی.

بگرد دروغ ایچ گونه مگرد

 

چو گَردی بود بخت را روی زرد همان

(پادشاهی کسری نوشین روان، ج8، 1600)

*سبز: هر چیز که رنگ آن مانند رنگ علف و برگ‌های درخت در فصل بهار باشد، خضراء، اخضر. رنگِ سبز که گاهی به کبودی و زنگار می‌زند در ساختارِ تصویر درفش‌ها، عَلم‌ها، خیمه‌ها و لباس‌ها جایگاه خاص دارد.

زمین سبز و چشمه پر از آب دید

 

همی جای آرامش و خواب دید همان،

(داستان سیاوش، ج3، 1600)

سبزآمدنِ نارسیده درخت: کنایه از بَر و میوه دادنِ درخت، شاداب و سرسبز‌شدن درخت.

همه موبدان شاد گشتند سخت

 

که سبز آمد آن نارسیده درخت همان

(پادشاهی شاپور ذوالاکتاف، ج8، 1253)

سبزجای: جای سبز، جای خوش و خرّم و باصفا.

به سان بهشتی یکی سبزجای

 

ندید اندرو مردم و چارپای همان

(پادشاهی بهرام گور، ج7، 1322)

سبزدریا یا دریای سبز: متقدّمان، رنگِ آب دریا و آسمان را که آبی بود، سبز می‌شمردند.

یکی لشکری راند از گرگسار

 

که دریای سبز اندرو گشت خوار همان

(پادشاهی نوذر، ج2، 146)

سبزگردانیدن: سبزکردن، رویانیدن، خرّم و شاداب‌کردن.

همی آب بر دم بر این دشت خویش

 

که تا سبزگردانم این کشت خویش همان

(پادشاهی بهرام گور، ج7، 1332)

سبزگشتن: شاداب و خرّم و شادان گشتن. سرسبزشدن.

جهان سر به سر سبز گردد ز خوید

 

به هامون سراپرده باید کشید همان

(پادشاهی نوذر، ج2، 148)

سبزمرغِ سترگ: کنایه از زمان باشد.

بر هر عمودی کنامی بزرگ

 

نشسته بر او سبزمرغی سترگ همان

(پادشاهی اسکندر، ج7، 1155)

سبزی: حالت و چگونگی سبز، منسوب به سبز.

بر شهر کابل یکی جای بود

 

ز سبزی زمینش دلارای بود همان

(داستان رستم و شغاد، ج6، 1048)

چادرِ سبز: کنایه از سبزی و گُل و گیاه.

زمین، چادرِ سبز درپوشدا

 

هوا بر گِلان، زار بخروشدا همان،

(بیژن و منیژه، ج5، 623)

سرِ کسی سبزبودن: کنایه از سلامت و شاداب‌بودن.

بدان تا تو پیروز باشی و شاد

 

سرت سبز بادا دلت پُر ز داد همان،

(جنگ بزرگ کی خسرو با افراسیاب، ج5، 808)

*سرخ: آتشی، ارغوانی، جگری، قرمز، گُل سرخی. برای بیان رنگِ زمین، درفش، هوا و... به کار می‌رود.

بفرمود مِهتر که جام آورید

 

بِدو در، می‌ سرخ فام آورید همان

(داستان رستم و اسفندیار، ج6، 1009)

اُشترِ سرخ موی: اشتری که موی سرخ داشته باشد، این نوع شتر، گرانب‌هاست.

به صد کاروان اُشترِ سرخ موی

 

همه هیزم آوردند پَرخاشجوی همان

(داستان سیاوش، ج3، 304)

*سفید: سپید که نقیض سیاه باشد، رنگ روشنی‌هاست. به معنای روشن نیز در فرهنگ‌ها آمده است.

به چهره چنان بود بر سان شید

 

ولیکن همه موی بودش سفید همان

جنگ بزرگ کی خسرو با افراسیاب، ج5، 805

*سیاه، سیه: 1ـ در مقابل سفید، اَسود. برای بیانِ رنگِ اسب، درفش، هوا، خفتان و... به کار می‌رود.

همه جامه کرده کبود و سیاه

 

همه خاک بر سر به جای کلاه همان

(داستان سیاوش، ج3، 381)

2ـ تاریک، مظلم.

از آن پس که برگشت از آن رزمگاه

 

که رستم بر او کرد گیتی سیاه همان

(داستان دوازده رخ، ج5، 651)

3- جامة‌ نیلی به علامت سوگواری، جامة عزا.

 

چو شیرین شنید، آن کبود و سیاه

 

بپوشید و آمد به نزدیک شاه همان

(پادشاهی شیرویه، ج9، 1843)

4ـ نام اسب اسفندیار است. چون سیاه بود بدین نام می‌خوانند، اسبِ سیاه به طور مطلق.

بیارید گفتا سیاه مرا

 

نَبرده قبا و کلاه مرا همان

(پادشاهی گشتاسب، ج6، 915)

5- مطلقاً در معنای اسب به کار می‌رود.

که آمد نَبرده سواری دلیر

 

به هرای زرین سیاهی به زیر همان، داستان رست

(اسفندیار، ج6،990)

سیاه‌کردن: تاریک‌کردن، تیره و تارکردن روز و روزگار کسی، بدبخت‌کردن.

گر ایزد بخواهد من از کین شاه

 

کنم بر تو خورشید روشن سیاه همان

(پادشاهی خسروپرویز، ج9، 1683)

سیاه‌کردنِ دل در جنگ: بی‌باکی و تهوّر در کارزار داشتن.

کدامست مردی کنارنگ دل

 

به مردی سیه کرده در جنگ دل همان

(پادشاهی نوذر، ج2، 164)

سیاهی: تاریکی و ظلمت.

کنون گر تو در آب ماهی شوی

 

و یا چون شب اندر سیاهی شوی همان،

(سهراب، ج2 ،279)

سیه پوش: مخفّفِ سیاه پوش که شب گرد، میر بازار، میر شب و چاوش باشد. چاوش که در پیش شاهان، دورباش می‌گوید، زیرا که این جماعت در قدیم، سیاه می‌پوشیدند تا در نظر، مهیب نمایند.

برِ تخت من تاختندی سوار

 

سیه پوش و نیزه وران صد هزار همان

(داستان سیاوش، ج3، 313)

سیه گوش: جانوری که پیشاپیش شیر می‌آید.

رمنده ددان را همه بنگرید

 

سیه گوش و یوز از میان برگزید همان

 (طهمورث، ج1، 17)

*کبود: 1- جامة‌ نیلی به علامت سوگواری، جامة عزا.

چهل روز سوگ پدر داشت شاه

 

بپوشید لشکر کبود و سیاه همان

(جنگ بزرک کی خسرو با افراسیاب، ج5، 829)

 2ـ رنگی است معروف که آسمان بدان رنگ است، نیلگون، نیلی، لاجوردی.

هوا سرخ و زرد و کبود و بنفش

 

ز تابیدن کاویانی درفش همان

(داستان فرود سیاوش، ج4، 439)

کبود‌شدن: سیاه‌شدن، تیره و تار‌شدن، کدرشدن، بدبخت و نگون بخت‌شدن.

ز بیراهی و کارکرد تو بود

 

که شد روز بر شاه ایران کبود همان

(پادشاهی هرمزد، ج8، 1650)

جامة کبود: جامة سوگ، جامة تیره که در سوگواری به تن کنند.

همه هر چه در چین ورا بنده بود

 

بپوشیدشان جامه های کبود همان

(پادشاهی خسروپرویز، ج9، 1771)

چرخِ کبود: سپهرِ کبود، کنایه از آسمان و فلک.

پس پشتش اندر یکی حصن بود

 

برآورده سر تا به چرخ کبود همان

(فریدون، ج1، 77)

*مُعَصفر: سرخ، قرمزرنگ و نیز زعفرانی به رنگِ زرد.

لب سرخ رودابه پُر خنده کرد

 

رُخانِ مُعَصفر سوی بنده کرد همان

(منوچهر، ج1، 98)

چو بنمود خورشید تابان درفش

 

مُعَصفر شد آن پرنیانی بنفش همان

(داستان خاقان چین، ج4، 586)

زبانِ ادبی و بلاغی رنگ در رنگ‌های اشیاء و موجودات، در ارتباطاتِ غیرِ کلامی

فردوسی، از رنگ‌های اشیاء و موجودات نمادین آن رنگ و چیزهای ساخته شده از آنها، در ترکیبات ادبی، هنری و دستوری بهره می‌جوید. او در بسیاری از موارد، برای بیان رنگ‌هایی چون سرخ، زرد، بنفش، سیاه و... از اجسام و اشیایی که به آن رنگ شناخته شده و یا نماد آن رنگ هستند، استفاده می‌کند. بسیاری از تصاویر ذهنی و برساختة فردوسی در شاهنامه، به کمک این اشیاء، شکل می‌گیرد. با ذکر شنگرف، رنگِ سرخ را اراده می‌کند، از سندروس، رنگِ زرد را می‌خواهد و از آبنوس، رنگِ سیاه و از یاقوت، مرجان، پیروزه، خون و... رنگ‌های مورد نظر آن را اراده می‌کند.

*آب: نشانة طراوت و شادابی و تازگی و لطافت و بیان سفیدی و درخشانی اشیاء و درخشش آیینه‌ها و...

همی آب داده به زهر و به خون

 

به تیزی چو الماس و رنگ، آب گون همان، پادشاهی

(لهراسب، ج6، 875)

*آبنوس: برای بیان سیاهی آسمان، خورشید، دشت، کوه و...

زمین، ارغوان و هوا، آبنوس

 

سپهر و ستاره پُر آوای کوس همان،

(داستان کاموس کشانی، ج4، 493)

پرده آبنوس: کنایه از رنگِ سیاه شب.

چو رعد خروشنده شد بوق و کوس

 

خور اندر پس پرده آبنوس همان

(پادشاهی کی کاووس و رفتن او به مازندران، ج2، 195)

*آتش: برای بیان سرخی و ...

مدارید کردار او بس شگفت

 

که روشن دلش، رنگِ آتش گرفت همان

(پادشاهی بهرام گور، ج7، 1381)

*آفتاب و خورشید: برای بیان سفیدی و درخشندگی و رنگِ تابنده باغ، درفش، سنان، چهره، شمع، نیزه و...

نماند ایچ با روی خورشید، رنگ

 

به جوش آمده خاک بر کوه و سنگ همان

(داستان کاموس کشانی، ج4، 534)

*ارغوان: درخت و گلی است بسیار سرخ. رنگِ سرخ، ارغوانی، رنگِ سرخی که به بنفش زند. رنگِ سرخی که به سیاهی زند. برای بیان رنگِ ارغوانی زمین در بهار و میدان‌های جنگ و...

چو خورشید زد عکس بر آسمان

 

پراکند بر لاژورد، ارغوان همان،

(فریدون، ج1، 53)

زمین، ارغوان و هوا، آبنوس

 

سپهر و ستاره پُر آوای کوس همان

(داستان کاموس کشانی، ج4، 493)

رخِ (چهره) ارغوان: چهره سرخ رنگ.

همی پژمراند رخِ ارغوان

 

کند تیره دیدارِ روشن روان همان،

(فریدون، ج1، 59)

*الماس: علاوه بر تیزی و برندگی، برای بیان رنگِ درخشندگی پیکان، تیغ، خنجر و... به کار می‌رود.

درخشیدنِ تیغِ الماس‌گون

 

شده لعل و آهار داده به خون همان،

(پادشاهی نوذر، ج2، 152)

*بادرنگ، باده: به رنگِ می، سرخ رنگ هم‌چون باده. برای نمودنِ رنگِ رخساره و...

همه جامه ها کرده پیروزه رنگ

 

دو چشم، ابرِ خونین و رخ، بادرنگ همان

(کیومرث، ج1، 12)

*برف: برای نمودن رنگِ سفیدِ مو.

سراینده از سال، چون برف گشت

 

ز خونِ کیان، خاک، شنگرف گشت همان

(کی قباد، ج2، 182)

*بسد: برای بیان سرخی لب و ریگ و...

سپیدش مژه، دیدگان قیرگون

 

چو بسد، لب و رخ، به مانند خون همان،

منوچهر، ج1، 88

*بیجاده رنگ: به رنگِ بیجاده، کهربایی رنگ. برای بیان رنگِ سرخی لب و می‌و... به کار می‌رود.

چو بینم رخ سیب بیجاده رنگ

 

شود آسمان همچو پشتِ پلنگ همان

(پادشاهی بهرام گور، ج7، 1353)

*پرند: پرند بر خلاف پرنیان، ساده و بی‌نقش است. برای بیان رنگ‌های متنوّع هوا، زمین و تیغ و... به کار می‌رود.

چو سگسار غرچه چو شنگل ز هند

 

هوا پُر درفش و زمین پُر پرند همان

(داستان کاموس کشانی، ج4، 515)

*پرنیان: رنگارنگ، منقّش، پُرنقش، هر چیزِ منقّش را بدان مانند کنند.

یکی خیمة پرنیان ساخته

 

ستاره زده جای پرداخته همان

(فریدون، ج1، 69)

*پشتِ پلنگ: پشتِ پلنگ، خالهای سیاه دارد. پشتِ پلنگ برای بیان رنگ هوا و... به کار می‌رود.

به دیبا زمین کرده طاوس رنگ

 

ز دینار و دیبا چو پشتِ پلنگ همان

(داستان بیژن و منیژه، ج5، 611)

*پیروزه یا فیروزه: یکی از سنگهای گرانبها و به رنگ آبی درخشان و یا آبی مایل به سبز و یا سبز مایل به زرد است. برای بیانِ رنگِ سبزِ آسمان و تاج و تخت و... به کار می‌رود.

چو شد چادر چرخ، پیروزه رنگ

 

سپاه سباک اندر آمد به جنگ همان، پادشاهی

(اشکانیان، ج7، 1191)

*تذرو: پَر تذرو، برای بیان رنگ‌های متنوّع و متعدّد به کار می‌رود.

چو از آمدنشان شد آگاه سرو

 

بیاراست لشگر چو پَر تذرو همان

(فریدون، ج1، 53)

*جعد: برای دو زلف شب و برای بیان سیاهی. سیاهی مو و...

وزان جایگه سوی لشگر کشید

 

چو جعد دو زلفِ شب آمد پدید همان

(داستان خاقان چین، ج4، 574)

*چشمِ خروس: دانه‌ای باشد سرخ رنگ، شبیه به چشمِ خروس که خالِ سیاهی در میان دارد. دانه‌ای سرخ رنگ که سرش سیاه باشد. برای بیان رنگ‌های متنوّع و زیبا به کار می‌رود.

یکی پهن کشتی به سان عروس

 

بیاراسته همچو چشمِ خروس همان

(گفتار اندر ستایش پیغمبر، ج1، 5)

*حواصل: مرغی است سپید. برای بیان رنگِ سفیدِ برف به کار می‌رود.

حواصل فشاند هوا هر زمان

 

چه سازد همی زین بلند آسمان همان

(پادشاهی یزدگرد بزه گر، ج7، 1311)

*خون: برای بیانِ سرخی چشم، رو، می‌و... به کار می‌رود.

پُر از خون شد آن بسدِ مشک بوی

 

پُر از آب، چشم و پُر از گَرد، روی همان

(داستان سیاوش، ج3، 364)

*دیبا: نوعی حریرِ منقّش و رنگارنگ. برای بیان لطافت و زیبایی و رنگارنگی دشت و جهان و رخ و... به کار می‌رود.

بَدان را ز بَد، دست، کوته کنم

 

زمین را به کین، رنگِ دیبه کنم همان

(منوچهر، ج1، 83)

دیبای چین: کنایه از سپیده صبح.

بگسترد فرشی ز دیبای چین

 

تو گفتی مگر آسمان شد زمین همان،

(پادشاهی هرمزد، ج8، 1655)

دیبای زرد: کنایه از اشعه و نور آفتاب.

چو خورشید با رنگ دیبای زرد

 

ستم کرد بر تودة لاژورد همان

(داستان خاقان چین، ج4، 574)

*زر: طلا، فلزی است زرد و گران‌بها. به رنگ زردِ طلایی هم اطلاق می‌شود.

دگر چارصد تخته از عودِ تر

 

که مهر اندرو گیرد و رنگ زر همان

(پادشاهی اسکندر، ج7، 1141)

*زریر: برای بیانِ زردی پیکر و تن و رخ و... به کار می‌رود.

چو پیلان فکنده به هم میل میل

 

به رخ چون زریر و به لب همچو نیل همان

(داستان خاقان چین، ج4، 562)

*زعفران: زرد، زردی، به رنگِ زعفران، شبیه به زعفران. آن را از عطرها نیز شمرده‌اند. فردوسی نیز علاوه بر معنای زردی آن، در شمار عطرها هم به کار برده است. برای بیانِ زردی رخ و... به کار می‌رود.

تنش پُر نگار از کران تا کران

 

چو داغِ گُل سرخ بر زعفران همان

پادشاهی گرشاسب، ج2، 171

زعفران‌شدن رخ ارغوانی: زردشدنِ چهره، کنایه از ناراحت و خشمگین و منفعل و ترسیدن است.

شکم گشت فربه و تن شد گران

 

شد آن ارغوانی رخش زعفران همان

(منوچهر، ج1، 138)

زعفران‌کردن ارغوان: چهره را زردکردن، کنایه از ناراحت و غمگین‌شدن و منفعل‌گشتن است.

گُلِ ارغوان را کند زعفران

 

پسِ زعفران رنج‌های گران همان

پادشاهی قباد، ج8، 1439

روی، چون زعفران‌کردن: چهره زردکردن، کنایه از رنجور و بیمناک و خشمگین و منفعل است.

چو بشنید رودابه آن گفتگوی

 

دژم گشت و چون زعفران کرد روی همان،

(منوچهر، ج1، 115)

*زنگار: برای بیان رنگ دریا، هوا، دل و... به کار می‌رود.

ز تاجش سه بهره شده لاژورد

 

سپرده هوا را به زنگار و گَرد همان،

(داستان بیژن و منیژه، ج5، 603)

*زنگی: برای سیاهی خانه و شب و رخ و... به کار می‌رود.

تو گفتی زمین روی زنگی شدست

 

ستاره دل پیل جنگی شدست همان

(داستان فرود سیاوش، ج4، 474)

*سمن: برای بیان رنگِ سفید و لطافتِ تن و پیکر و رخ و... به کار می‌رود.

سه بت روی با او به یک جا بُدند

 

سمن پیکر و سروبالا بُدند همان

(منوچهر، ج1، 125)

*سنج: برای بیان رنگِ زبان به کار می‌رود.

زبانش بدیدند همرنگِ سنج

 

بر آن سان که از پیش خوردی برنج همان

(پادشاهی اشکانیان، ج7، 1205)

*سندروس: برای بیانِ رنگِ زردِ رخ، کوه، هوا و... به کار می‌رود.

رخِ لاله رخ گشت چون سندروس

 

به پیش سپهبد زمین داد بوس همان

(منوچهر، ج1، 100)

*سنگ: سنگ رنگ برای بیانِ رنگِ زمین و اسب و... به کار می‌رود.

شد از سُم اسبان زمین سنگ رنگ

 

ز نیزه هوا همچو پشتِ پلنگ همان

(داستان سیاوش، ج3، 388)

*سیم و سیمین: برای بیانِ سفیدی رنگِ اسب، تخت، دندان، رخ، تن و... به کار می‌رود.

رخشانش چو گلنار و لب ناردان

 

ز سیمین برش رسته دو نارون همان

(منوچهر، ج1، 94)

*شبه: مطلقاً در معنای رنگِ سیاه به کار می‌رود.

به رنگ شبه روی و چون شیر موی

 

جهان پُر ز پهنای و بالای اوی همان

(پادشاهی کی کاووس و رفتن او به مازندران، ج2، 206)

*شنبلید: گل شنبلید برای بیانِ سرخی زمین، رخ، خورشید و... به کار می‌رود.

چو خورشید رخشنده آمد پدید

 

زمین شد به سان گُل شنبلید همان

(داستان سیاوش، ج3، 397)

*شنگرف: برای بیانِ رنگِ سرخِ خون، مو، خاک، ابر و... به کار می‌رود.

به گرد اندرون همچو دریای آب

 

که شنگرف بارد بر او آفتاب همان

(پادشاهی نوذر، ج2، 152)

*شیر(نوشیدنی): برای بیانِ سفیدی مو به کار می‌رود.

به رنگ شبه روی و چون شیر موی

 

جهان پُر ز پهنای و بالای اوی همان

(پادشاهی کی کاووس و رفتن او به مازندران، ج2، 206)

*طاووس: برای بیان رنگ‌های متنوّع زمین، گاو و... به کار می‌رود.

ز پستان آن گاو طاووس رنگ

 

برافراختی چون دلاور پلنگ همان،

(ضحاک، ج1، 33)

*طبرخون: برای بیانِ رنگِ سرخِ جهان، درفش، رو، سنگ و ... به کار می‌رود.

همه دشت مغز سر و خون گرفت

 

دل سنگ رنگ طبرخون گرفت همان

(جنگ بزرگ کی خسرو و افراسیاب، ج5، 801)

*عاج: برای بیانِ سفیدی تن، زن، اسب، رو و ... به کار می‌رود.

نشسته سپهدار بر تخت عاج

 

نهاده بر آن عاج کرسی ساج همان

(سهراب، ج2، 267)

*عقیق: برای بیانِ سرخی لب و می‌و... به کار می‌رود.

به یک دست گیرد رخ شهرناز

 

به دیگر عقیق لب ارنواز همان

(ضحاک، ج1، 42)

*عَناب: برای بیانِ سرخی لب و... به کار می‌رود.

بپرسید سیندخت مهراب را

 

ز خوشاب بگشاد عَناب را همان

(منوچهر، ج1، 96)

*عنبر: برای بیانِ سیاهی خاک، رو، مرکب و به کار می‌رود.

ز سرو دلارای چنبر کند

 

سمن برگ را رنگ عنبر کند همان

(پادشاهی قباد، ج8، 1439)

*غالیه: برای بیانِ سیاهی مو و ... به کار می‌رود.

همه غالیه موی و مشکین کمند

 

پرستنده و مادر از بن بکند همان

(داستان فرود سیاوش، ج4، 456)

*قار: برای بیانِ سیاهی آب، تیغ، رخ، زمین، شب، مرکب، هوا، مو و... به کار می‌رود.

چو شب، گردش روز پرگار زد

 

فروزنده را مهر در قار زد همان

(ضحاک، ج1، 42)

*قیر: برای بیانِ سیاهی آب، تیغ، رو، زمین، شب، مرکب، هوا، مو و.. به کار می‌رود.

چنان ننگش آمد ز کار هجیر

 

که شد لاله رنگش به کردار قیر همان

(سهراب، ج2، 252)

*قوسِ قزح: برای بیانِ رنگ‌های مختلف و متفاوت زمرد به کار می‌رود.

زمرّد برو چارصد پاره بود

 

به سبزی چو قوس قزح نابسود همان

(پادشاهی اسکندر، ج7، 1141)

*کافور: گیاهی است خوشبو و سفید. هر چیزِ سفید را بدان نسبت می‌دهند. برای بیانِ سفیدی برف، ریش، مو و... به کار می‌رود. کنایه از سفیدی مو و پیری است.

رخ لاله گون گشت بر سان کاه

 

چو کافور شد رنگ مشک سیاه همان

(جنگ بزرگ کی خسرو و افراسیاب، ج5، 744)

کافورگون: به رنگِ کافور، سفید.

کفن دوز بر وی بیارید خون

 

به شانه زد آن ریش کافورگون همان

(داستان رستم و شغاد، ج6، 1052)

چو کافور‌شدن: به رنگِ کافور‌شدن، سفیدشدن، روشن‌شدن، کنایه از پیری و سفیدی مو.

سپیده چو برزد ز بالا درفش

 

چو کافور شد روی چرخ بنفش همان،

(پادشاهی اسکندر، ج7، 1141)

*کرکس: دُم کرکس برای بیانِ رنگ‌های هوا به کار می‌رود.

هوا دُم کرکس شد از پَر تیر

 

زمین شد ز خون سران آب گیر همان

(پادشاهی یزدگرد، ج8، 1421)

*گاورنگ: علاوه بر بیان مانندی و شکلِ گاو، رنگِ گاو نیز مورد نظر است.

بزد بر سرش گرزه گاورنگ

 

زمین شد ز خونش چو پشتِ پلنگ همان

(پادشاهی نوذر، ج2، 160)

*گُل: در اوصافِ مفصل، برای بیانِ سرخی رنگِ اسب، رخ، می، چشمه، پیکر، دل، زمین، مرد، زن و... به کار می‌رود.

رخان سیاوش چو گُل شد ز شرم

 

بیاراست مژگان به خوناب گرم همان

(داستان سیاوش، ج3، 297)

*لاژورد یا لاجورد: سنگی کبود که از آن نگین می‌سازند. رنگِ کبود، نیلی، سیاه و هر چیزِ تیره را بدان نسبت می‌دهند.

 1‌ـ به رنگِ لاجورد، لاجوردی، کبود، نیلی، سیاه، تاریک، تیره. هر چیزِ تیره و تار.

یکی سخت سوگند شاهانه خورد

 

به روز سپید و شب لاجورد همان

(داستان سیاوش، ج3، 378)

 2‌ـ سیاه، ظلمانی، شب تیره و تار.

چو خورشید زد عکس بر آسمان

 

پراکند بر لاژورد، ارغوان همان

(فریدون، ج1، 53)

 3ـ بنفش و تیره‌شدن از ترس.

تنش گشت لرزان و رخ لاجورد

 

پُر از خون جگر، دل پُر از باد سرد

(همان، منوچهر، ج1، 113)

 4ـ توسعاً، سرخ، زرد.

میان سواران درآمد چو گَرد

 

ز پَرخاش او خاک شد لاجورد همان

(داستان سیاوش، ج3، 405)

گنبدِ لاجورد: گنبدِ فیروزه، گنبدِ نیلوفری. آسمان و فلک.

تو گفتی که بر گنبدِ لاژود

 

بگسترد خورشید یاقوت زرد همان

(ضحاک، ج1، 29)

*لاله: برای بیانِ سرخی می، زمین و... به کار می‌رود.

رخ لاله گون گشت بر سان کاه

 

چو کافور شد رنگ مشک سیاه همان،

(جنگ بزرگ کی خسرو و افراسیاب، ج5، 744)

لاله رنگ: به رنگِ لاله، همرنگِ لاله، در سرخی مانند لاله.

چنان ننگش آمد ز کار هجیر

 

که شد لاله رنگش به کردار قیر همان

(سهراب، ج2، 252)

*لعل: به رنگِ لعل، مجازاً سرخ، احمر. برای بیانِ سرخی آب، تن، اسب، گاو، درفش، لب و... به کار می‌رود.

همی تاخت رستم پس او چو گَرد

 

زمین، لعل گشت و هوا، لاجورد همان

(داستان خاقان چین، ج4، 565)

لعل‌شدن آب: کنایه از خون‌ریزی زیاد و فراوان است.

زمین کان آهن شد از میخ نعل

 

همه آب دریا شد از خون، لعل همان

(جنگ بزرگ کی خسرو با افراسیاب، ج5، 777)

لعل‌کردنِ آب: سرخ‌کردن آب، به کنایه خون ریختن و خون جاری ساختن. جوی خون جاری‌کردن.

دهستان و گرگان همه زیر نعل

 

بکوبید وز خون کنید آب، لعل همان

(پادشاهی نوذر، ج2، 149)

لعل‌کردنِ خاک: سرخ‌کردن خاک، کنایه از ریختنِ خون و خون‌ریزی‌کردن.

عنان را گران کرد و او را به نعل

 

همی کوفت تا خاک او کرد لعل همان

(داستان کاموس کشانی، ج4، 540)

لعل‌کردنِ سرِ تیغ: شمشیر را به خون آغشته‌کردن، کنایه از خون ریختن و خون‌ریزی‌کردن.

که من رخش را بستم امروز نعل

 

به خون کرد خواهم سر تیغ لعل همان

(داستان کاموس کشانی، ج4، 539)

لعل‌گشتن: سرخ‌شدن، به رنگ سرخ گردیدن.

دو پیکان به جای سرو در سرش

 

به خون اندرون لعل گشته برش همان

(پادشاهی یزدگرد بزه گر، ج7، 1292)

لعل‌گشتن بر و دست: سرخ‌شدن بر و دست، کنایه از خون‌ریزی زیاد و کشتار فراوان است.

زمین آهنین کرده اسبان به نعل

 

بر و دست گُردان به خون گشته لعل

(همان، داستان دوازده رخ، ج5، 703)

لعل‌گشتن خورشید: کنایه از غروبِ خورشید.

ز شب گیر تا گشت خورشید لعل

 

زمین پُر ز خون بود در زیر نعل همان،

_جنگ بزرگ کی خسرو با افراسیاب، ج5، 799)

لعل‌گشتن زمین: سرخ‌شدن زمین، به رنگ سرخ درآمدنِ زمین.

همی تاخت رستم پس او چو گَرد

 

زمین، لعل گشت و هوا، لاجورد همان

(داستان خاقان چین، ج4، 565)

*مرجان: برای بیانِ سرخی سنگ و خون و... به کار می‌رود.

که من شاه را بر تو بی‌جان کنم

 

به خون سنگ را رنگ مرجان کنم همان

(رزم کاووس با شاه هاماوران، ج2، 244)

*مشک، مشک رنگ: به رنگِ مشک، هم رنگِ مشک، در سیاهی مانند مشک. علاوه بر خوشبویی، برای بیانِ مطلق سیاهی مو، ریش، سر، خامه و... به کار می‌رود.

چو خورشید بر زد ز خرچنگ چنگ

 

بدرید پیراهن مشک رنگ همان

(داستان کاموس کشانی، ج4، 514)

*مِطرف زرد: برای بیانِ زردی و درخشندگی آفتاب به کار می‌رود.

چو خورشید زان چادر لاژورد

 

یکی مِطرفی کرد دیبای زرد همان

(داستان هفت خوان اسفندیار، ج6، 951)

*مُل: برای بیانِ سرخی گُل و کمند.

دو دستش به رنجیر و گَردن به غل

 

یکی بند رومی به کردار مل همان

(داستان بیژن و منوچهر، ج5، 565)

*می: رنگِ سرخ را بدان نسبت می‌دهند.

گمان برد کاندر نیستان شدست

 

ز خون روی کشور میستان شدست همان

(داستان خاقان چین، ج4، 563)

*نار و ناردان: برای بیانِ سرخی یاقوت و لب و... به کار می‌رود.

دو بودی به مثقال هر یک به سنگ

 

چو یک دانه نار بودی به رنگ همان

(پادشاهی اسکندر، ج7، 1141)

*نقره: برای بیانِ رنگِ سفیدِ تن و... به کار می‌رود.

تنش نقره سیم و رخ چون بهشت

 

بر او بر نبینی یک اندام زشت همان

(منوچهر، ج1، 85)

*نی: برای همرنگی با صورت به کار می‌رود.

بپژمرد چون لاله در ماه دی

 

تنش خشک و رخساره همرنگِ نی همان

(پادشاهی بهرام گور، ج7، 1376)

*نیل: گیاهی که با عصارة آن رنگ کنند. رنگِ آن کبود و سیاهست. نیل، برای نمودن رنگِ لب، هوا و... به کار می‌رود.

همه تن پُر از موی و موی همچو نیل

 

بر و سینه و گوشه‌اشان چو پیل همان

(پادشاهی اسکندر، ج7، 1158)

نیل رنگ: به رنگِ نیل، نیلی رنگ، نیلگون، کبودرنگ. فردوسی این ترکیب را در موردِ رنگِ اسب نیز به کاربرده است.

سیاوش فرود آمد از نیل رنگ

 

مرا او را گرفت اندر آغوش تنگ همان

(داستان سیاوش، ج3، 350)

نیلگون: نیلی، به رنگ نیل، کبود، لاجوردی.

برآمد ز هر دو سپه بوق و کوس

 

هوا نیلگون شد زمین آبنوس همان

(پادشاهی کی کاووس و رفتن او به مازندران، ج2، 215)

چادر نیلگون: کنایه از آسمان، آسمان شب.

هوا گشت چون چادر نیلگون

 

زمین شد به کردار دریای خون همان

(جنگ بزرگ کی خسرو با افراسیاب، ج5، 801)

*یاقوت: گوهری است مشهور به رنگِ سرخ، کبود و زرد. رنگِ سرخ آن معروف و پُربهاست. برای بیانِ سرخی و تلألو آفتاب، جام، لب، می‌و... به کار می‌رود.

چو خورشید برزد سر از کوهسار

 

بگسترد یاقوت بر جویبار همان،

(داستان سیاوش، ج3، 392)

یاقوتِ زرد: 1ـ یکی از اقسام زبرجد است.

چو بدرید گوهر یکایک بخورد

 

همان دُّر و خوشاب و یاقوت زرد همان

(پادشاهی کسری نوشین روان، ج8، 1566)

 2ـ کنایه از آفتاب و تشعشعات و نور زرد خورشید:

چنین تا سپیده ز یاقوتِ زرد

 

بزد شید بر شیشة لاژورد همان، پادشاهی

(لهراسب، ج6، 874)

یاقوتِ سرخ: گوهری است مشهور به رنگ سرخ، کبود و زرد. رنگِ سرخ آن معروف و پُربهاست.

ز یاقوتِ سرخ است چرخِ کبود

 

نه از آب و گَرد و نه از باد و دود همان،

(مقدمه؛ آفرینش آفتاب، ج1، 4)

زبانِ ادبی و بلاغی رنگ در اسامی رنگین موجودات، در ارتباطاتِ غیرِ کلامی

اسب، یکی از عناصرِ اصلیِ نقش آفرین در حماسه به شمارمی رود. بر اساس همین اهمیّت و جایگاه، حضور اسب‌های گوناگون و انواع آن در رنگ‌ها و شکل‌های مختلف، در ساختارهای حماسی، جلوه‌های خاص و رنگینی به حماسه می‌بخشد. فردوسی در حماسة رنگین خود، با ترفند هنری و ادبی، ضمن استفاده لفظی و معنایی از اسب، برای ایجاد یک فضای رنگارنگ حماسی، به رنگِ اسب نیز توجّه خاصی دارد. مثلاً، با ذکرِ ابلق، بور، سمند، ابرش، چرمه و... که همة آنها به واسطة شاخصه‌های رنگی شان، به این نام شمرده شده‌اند، علاوه بر بهره لغوی از واژة اسب، به رنگ آفرینی فضای رنگین حماسه نیز می‌پردازد.

همی رخش خوانیم بور ابرش است

 

به خو آتشی و به رنگ آتش است همان

(پادشاهی گرشاسب ، ج2، 171)

به زین اندر آورد گُلرنگ را

 

سرش تیز شد کینه و جنگ را همان

(پادشاهی گرشاسب، ج2، 172)

نهادند بر پشتِ شبرنگ زین

 

کمر خواست با پهلوانی نگین همان، داستان

(بیژن و منیژه، ج5، 609)

از آن ابرش و خنگ و بور و سیاه

 

که دیدست شاهی ز آهن سپاه همان

پادشاهی اسکندر، ج7، 1124

برافکند برگستوان بر سمند

 

به فتراک بربست پیچان کمند همان

(پادشاهی هرمزد، ج8، 1621)

بگفت و برانگیخت ابلق ز جای

 

تو گفتی شد آن باره، پَران همای همان

(پادشاهی خسرو پرویز، ج9، 1677)

 

 

نتیجه

زبانِ رنگ‌ها، زبانِ بیانِ احساساتِ درونی است. شعرا و نویسندگان، در بیان احساسات درونی خود، برای تاثیرِ زیاد بر مخاطب، با زبانِ رنگ، با آنان سخن می‌گفتند. نقشِ زبان رنگ در آفرینش حماسه، از نقش‌های غیرِ قابل انکار است و شاهنامه فردوسی، بومِ نقاشیِ نقش آفرینانِ رنگینِ حماسی است. فردوسی، از رنگ‌ها و زبانِ رنگ‌ها در القاء اندیشه‌های خود، در عالمِ ارتباطات غیرِ کلامی، نهایت بهره را می‌برد. او با عبارات و کنایاتِ ادبی برساخته از رنگ، حالاتِ روحی افراد را به تصویر می‌کشد و فضای زیبا و رنگارنگ جنگ و نبرد را بیان می‌کند. رنگ‌های سبز، کبود، نیلی، بنفش، ارغوانی، سیاه، تیره و... در ترکیب و تصویر و ساخت حماسه، با هم می‌آمیزند و خود بخشی از حماسه می‌شوند. رنگ‌ها در شاهنامه، زبانِ دوم و گویای فردوسی است. آنجا که فردوسی سکوت می‌کند، رنگ‌ها به زبان درمی‌آیند و با مخاطب، حرف می‌زنند و بخشِ عظیمی از اندیشه‌های فردوسی را به دیگران منتقل می‌کنند. فردوسی با این زبان، در یک فضای ارتباط غیرِ کلامی، زیباترین و ناب‌ترین و ادبی‌ترین احساس و عواطفِ درونی خود را در یک برون‌فکنی روان شناسانه به بهترین روش و شیوه می‌نمایانند.

 

 

منابع و مآخذ

1ـ ثروت، منصور. فرهنگ کنایات. چاپ دوم، تهران: سخن، 1375.

2ـ حسن لی و احمدیان؛ کاووس، لیلا، «کارکردِ رنگ در شاهنامه فردوسی»، مجله ادب پژوهشی، دورة 1، ش2، تابستان، 1386.

3ـ دهخدا، علی اکبر. لغت‌نامه. چاپ دوازدهم، تهران: دانشگاه تهران، 1377.

4ـ دهقانیان و مریدی؛ جواد و زینب، «بررسی مفهوم مرگ و زندگی در رمان سووشون بر پایه نشانه‌شناسی رنگ سیاه»، مجله ادبیات پارسی معاصر، س2، ش1، بهار و تابستان، 1391.

5ـ رستگار فسایی، منصور. تصویرآفرینی در شاهنامة فردوسی. چاپ اول، شیراز: نشر دانشگاه شیراز، 1369.

6ـ شیخ صراف، صدف، «ماهیّت نمادین رنگ در مضامین اساطیری شاهنامة فردوسی»، پایان نامة کارشناسی ارشد، تهران: گروه هنر و معماری دانشگاه علم و فرهنگ، 1393.

7ـ فردوسی، ابوالقاسم. شاهنامة فردوسی(بر پایه چاپ مسکو). دوجلدی، چاپ دوم، تهران: انتشارات هرمس، 1965م.

8ـ معین، محمد. فرهنگ فارسی. چاپ نهم، تهران: امیرکبیر، 1375.

9ـ مقدسی، نرجس، «بررسی مفاهیم نمادین رنگ در پوشاک و منسوجات شاهنامة فردوسی (مطالعه موردی رنگ‌های سیاه، سپید، سرخ و زرد)»، پایان‌نامة کارشناسی ارشد، تهران: گروه هنر و معماری دانشگاه علم و فرهنگ، 1395.

10ـ مهدوی، زهرا، «بررسی عنصرِ رنگ در اشعار حماسی و شعر مقاومت»، پایان‌نامة کارشناسی ارشد، تهران: گروه ادبیات و علوم انسانی دانشگاه شاهد، 1392.

11ـ میرزانیا، منصور. فرهنگ‌نامة کنایه. چاپ اول، تهران: امیرکبیر، 1378.

 



* استادیار دانشگاه آزاد اسلامی، واحد ابهر، گروه زبان و ادبیات فارسی، ابهر، ایران.

تاریخ دریافت: 7/10/1397                                                                            تاریخ پذیرش: 17/4/1398

1ـ ثروت، منصور. فرهنگ کنایات. چاپ دوم، تهران: سخن، 1375.

2ـ حسن لی و احمدیان؛ کاووس، لیلا، «کارکردِ رنگ در شاهنامه فردوسی»، مجله ادب پژوهشی، دورة 1، ش2، تابستان، 1386.

3ـ دهخدا، علی اکبر. لغت‌نامه. چاپ دوازدهم، تهران: دانشگاه تهران، 1377.

4ـ دهقانیان و مریدی؛ جواد و زینب، «بررسی مفهوم مرگ و زندگی در رمان سووشون بر پایه نشانه‌شناسی رنگ سیاه»، مجله ادبیات پارسی معاصر، س2، ش1، بهار و تابستان، 1391.

5ـ رستگار فسایی، منصور. تصویرآفرینی در شاهنامة فردوسی. چاپ اول، شیراز: نشر دانشگاه شیراز، 1369.

6ـ شیخ صراف، صدف، «ماهیّت نمادین رنگ در مضامین اساطیری شاهنامة فردوسی»، پایان نامة کارشناسی ارشد، تهران: گروه هنر و معماری دانشگاه علم و فرهنگ، 1393.

7ـ فردوسی، ابوالقاسم. شاهنامة فردوسی(بر پایه چاپ مسکو). دوجلدی، چاپ دوم، تهران: انتشارات هرمس، 1965م.

8ـ معین، محمد. فرهنگ فارسی. چاپ نهم، تهران: امیرکبیر، 1375.

9ـ مقدسی، نرجس، «بررسی مفاهیم نمادین رنگ در پوشاک و منسوجات شاهنامة فردوسی (مطالعه موردی رنگ‌های سیاه، سپید، سرخ و زرد)»، پایان‌نامة کارشناسی ارشد، تهران: گروه هنر و معماری دانشگاه علم و فرهنگ، 1395.

10ـ مهدوی، زهرا، «بررسی عنصرِ رنگ در اشعار حماسی و شعر مقاومت»، پایان‌نامة کارشناسی ارشد، تهران: گروه ادبیات و علوم انسانی دانشگاه شاهد، 1392.

11ـ میرزانیا، منصور. فرهنگ‌نامة کنایه. چاپ اول، تهران: امیرکبیر، 1378.