استعاره مفهومی عشق در آثار نظامی

نوع مقاله: علمی پژوهشی

چکیده

«عشق» مهم‌ترین کلید واژه تمام متون عرفانی، به‌ویژه در مکتب فکری نظامی است. از عشق نمی‌توان با بیانی صریح و مستقیم سخن گفت. از این ‌رو، عرفا با ابزارهای گوناگون زبانی و مفهومی سعی در روشن ساختن منظور خود از این مقولة اساسی‌نموده‌اند. در آثار نظامی نیز عشق، عنصری کلیدی است که باید بدان اهتمام ویژه‌ای داشت. در این مقاله، استعاره‌هایی بررسی شده‌اند که با محوریت عشق بازتاب یافته‌اند. مبنای نظری و اساس تحقیق، همان نظریة استعارة مفهومی/ شناختی لیکاف و جانسون است که مطابق با آن، برخلاف رویکرد سنّتی، استعاره تنها نقش زیبایی‌آفرینی ندارد، بلکه ابزاری شناختی برای پی بردن به جهان‌بینی و تفکر نویسنده است. در ابتدای مقاله، گزارشی از استعاره‌های مفهومی/ شناختی عشق آمده‌است و این استعاره‌ها بر پایة حوزة مبدأ و مقصد بررسی و تحلیل شده‌اند. هدف از این کار، مشخص کردن استعاره‌های کانونی و اصلی عشق در مثنوی و سرانجام، کشف دیدگاه نظامی دربارة عشق بوده‌است. این استعاره‌ها از نظر مضمون و محتوا در چهار گروه اصلی قرار می‌گیرند: 1ـ گروهی که تصویری مثبت از عشق ارایه می‌دهند. 2ـ آن‌ها که صفات و ویژگی‌های منفی عشق را برجسته می‌کنند. 3ـ استعاره‌هایی که دوجانبه و دوپهلو هستند. 4ـ استعاره‌هایی هستند که از نظر مفهومی، خنثی هستند. تحلیل شناختی هر گروه/ شبکه از استعاره‌ها با توجه به استعاره‌های مرکزی آن‌ها ارایه شده‌ است. نتایج پژوهش نشان می‌دهد که سوزندگی، مست‌کنندگی و ذی‌شعور بودن عشق، بیشتر از سایر جنبه‌های آن مدّ نظر نظامی بوده ‌است و در نگاه وی، تمام اقتدار از آنِ معشوق است و عاشق دنباله‌رو، بیمار و نیازمند معشوق است.

کلیدواژه‌ها


استعاره مفهومی عشق در آثار نظامی

حسینیه عبیدی*

دکتر بهروز رومیانی**

چکیده

«عشق» مهم‌ترین کلید واژه تمام متون عرفانی، به‌ویژه در مکتب فکری نظامی است. از عشق نمی‌توان با بیانی صریح و مستقیم سخن گفت. از این ‌رو، عرفا با ابزارهای گوناگون زبانی و مفهومی سعی در روشن ساختن منظور خود از این مقولة اساسی‌نموده‌اند. در آثار نظامی نیز عشق، عنصری کلیدی است که باید بدان اهتمام ویژه‌ای داشت. در این مقاله، استعاره‌هایی بررسی شده‌اند که با محوریت عشق بازتاب یافته‌اند. مبنای نظری و اساس تحقیق، همان نظریة استعارة مفهومی/ شناختی لیکاف و جانسون است که مطابق با آن، برخلاف رویکرد سنّتی، استعاره تنها نقش زیبایی‌آفرینی ندارد، بلکه ابزاری شناختی برای پی بردن به جهان‌بینی و تفکر نویسنده است. در ابتدای مقاله، گزارشی از استعاره‌های مفهومی/ شناختی عشق آمده‌است و این استعاره‌ها بر پایة حوزة مبدأ و مقصد بررسی و تحلیل شده‌اند. هدف از این کار، مشخص کردن استعاره‌های کانونی و اصلی عشق در مثنوی و سرانجام، کشف دیدگاه نظامی دربارة عشق بوده‌است. این استعاره‌ها از نظر مضمون و محتوا در چهار گروه اصلی قرار می‌گیرند: 1ـ گروهی که تصویری مثبت از عشق ارایه می‌دهند. 2ـ آن‌ها که صفات و ویژگی‌های منفی عشق را برجسته می‌کنند. 3ـ استعاره‌هایی که دوجانبه و دوپهلو هستند. 4ـ استعاره‌هایی هستند که از نظر مفهومی، خنثی هستند. تحلیل شناختی هر گروه/ شبکه از استعاره‌ها با توجه به استعاره‌های مرکزی آن‌ها ارایه شده‌ است. نتایج پژوهش نشان می‌دهد که سوزندگی، مست‌کنندگی و ذی‌شعور بودن عشق، بیشتر از سایر جنبه‌های آن مدّ نظر نظامی بوده ‌است و در نگاه وی، تمام اقتدار از آنِ معشوق است و عاشق دنباله‌رو، بیمار و نیازمند معشوق است.

واژهای کلیدی

نظامی، مخزن‌الاسرار، استعاره مفهومی، لیکاف، جانسون، عشق، عرفان اسلامی.

مقدمه

طرح اندیشة استعاره‌های مفهومی (Conceptual metaphors) در معنی‌شناسی شناختی، یکی از تأثیرگذارترین دستاوردهای زبان‌شناسی جدید به شمار می‌آید؛ زیرا آثاری که در این چارچوب به نگارش درآمده و میزان توجه جامعة علمی به این موضوع کم‌نظیر است. در دیدگاه کلاسیک، استعاره از زبان تفکیک‌پذیر و درواقع آرایه‌ای است که می‌توان آن را برای به دست آوردن تأثیرات ویژه و از پیش اندیشیده به زبان وارد کرد. این تأثیرات به زبان کمک می‌کند تا به هدف اصلی خود، افشای واقعیت جهانی که بدون تغییر ورای آن قرار دارد، برسد (هاوکس، 1377: 135). استعاره در معنی سنتی خود، به تشبیه فشرده‌ای گفته می‌شود که وظیفة انتقال معنی را بر عهده دارد؛ اما نظریة معاصر استعاره، در چارچوب معنی‌شناسی شناختی، استعاره را از منظری کاملاً متفاوت تبیین می‌کند. این نظریه مدعی است افزون‌بر زبان، شیوة درک ما از مقولات انتزاعی جهان نیز بر استعاره استوار است؛ بنا بر این استعاره فرآیندی ذهنی و شناختی شمرده می‌شود. در این نظریه، حوزة مفاهیمِ پیچیده برحسب حوزة مفاهیم ملموس فهم و درک می‌شود؛ به عبارت دیگر «استعارة مفهومی، تجربه‌های فرد در حوزه‌های مشخص ملموس را به‌ کار می‌گیرد و او را قادر می‌سازد تا مقوله‌هایی را که در حوزه‌های ناشناخته و نامأنوس هستند، درک کند» (لیکاف، 1980: 124).

اندکی پس از شکوفایی و رونق‌گرفتن پژوهش‌های زبانشناختی دربارة استعاره‌های مفهومی، زبان‌شناسان به مطالعة ساخت استعاره‌ها در حوزه‌های عاطفی (Emotions) مانند خشم، ترس، شادی، عشق و جز آن توجه نشان دادند. از میان آثار پیشتاز در این زمینه می‌توان به آثار کووچش (Kövecses) اشاره کرد

این مقاله استعارة مفهومی عشق و خوشه‌های معنایی مرتبط با آن را در آثار نظامی بررسی می‌کند. هدف از انجام این پژوهش پاسخ به این دو پرسش است که استعارة مفهومی عشق و خوشه‌های معنایی مرتبط با آن در این اثر ادبی چگونه بازنمایی شده و نویسنده برای انتقال این مفهوم انتزاعی از چه نوع استعاره‌ها و حوزه‌های معنایی ملموسی بهره برده است؛ هم‌چنین بسامد کاربرد این استعاره‌ها به چه میزان است و نظامی از کدام نوع استعاره‌ها بیشتر در نگارش متن بهره برده است.

درواقع این پژوهش نشان می‌دهد عناصر زبانی ملموس با استعاره و مفهوم‌سازی موضوعات انتزاعی، این مفاهیم (مانند عشق) را چگونه انتقال می‌دهد و نظامی از چه عناصر زبانی برای انتقال این مفهوم سود برده است

پیشینة پژوهش

در باب پژوهش دربارة استعاره‌های شناختی در ادب فارسی، نمونه‌های فراوانی می‌توان یافت. اما به طور خاص، چندین مقاله تاکنون به بررسی عشق در ادبیات فارسی از دیدگاه استعاره‌های شناختی پرداخته‌اند که می‌توان آن‌ها را به دو دسته تقسیم کرد. دستة اول، مقاله‌هایی هستند که سیر تطوّر عشق را بررسی می‌کنند که از جملة آن‌ها، مقالة «تطور استعارة عشق از سنایی تا مولانا» است که به قلم مهدی زرقانی و مریم آیاد تهیه شده‌است و به بررسی عشق از دیدگاه استعاره‌های شناختی در غزلیات سه قطب عرفانی ادبیات منظوم فارسی، یعنی سنایی، عطار و مولوی پرداخته‌ است و تغییرات مفهوم عشق در طول تاریخ را از دیدگاه شناختی در غزلیات این سه شاعر بررسی کرده ‌است.

دستة دوم، مقاله‌هایی هستند که به تحلیل شناختی عشق می‌پردازند و از جملة آن‌ها می‌توان به مقاله «تحلیل شناختی استعاره‌های عشق در غزلیات سنایی» اشاره کرد که سیّد مهدی زرقانی، محمد‌جواد مهدوی، و مریم آیاد به طور مشترک آن را به انجام رسانده‌اند و به بررسی استعاره‌هایی پرداخته‌اند که با محوریت عشق در غزلیات سنایی آمده‌اند. در این مقاله، استعاره‌هایی با این بن‌مایه بر اساس مضمون به سه گروه تقسیم شده که عبارتند از استعاره‌هایی که تصویر روشنی از عشق ارایه می‌دهند، آن‌ها که صفات و ویژگی‌های منفی برای عشق اعتبار کرده‌اند و استعاره‌های دوپهلو.

مقالة دیگری که می‌توان به آن اشاره نمود، «بررسی استعاره‌های شناختی عشق و معشوق در دوبیتی‌های عامیانة منطقة خراسان بر بنیاد نظریة استعارة شناختی» است که نویسندگان آن ‌ـ ابوالقاسم قوام و ثمین اسپرغم ـ استعاره‌های مربوط به عشق را در دوبیتی‌های منطقة خراسان بررسی کرده‌اند و تأثیر فرهنگ، اقلیم و ایدئولوژی سرایندگان را در این نوع استعاره‌ها نشان داده‌اند.

مقالة سوم که به تحلیل شناختی عشق اختصاص یافته، «نگارش احمد غزالی به عشق بر بنیاد نظریة استعارة شناختی» است که به منظور کشف استعاره‌های کانونی و اصلی این مفهوم در سوانح‌العشاق غزالی انجام شده‌‌است و نگارندگان آن، زهره هاشمی و ابوالقاسم قوام، با بررسی شناختی عشق ثابت کرده‌اند که دیدگاه غزالی به عشق، زاهدانه و عابدانه است، نه عارفانه.

مقالة حاضر، در دستة دوم جای می‌گیرد و به تحلیل و بررسی استعارة شناختی عشق در مثنوی مولانا می‌پردازد و به دسته‌بندی استعاره‌هایی با بن‌مایة عشق بر اساس مضمون اختصاص یافته‌است. با وجود اهمیت بن‌مایة عشق در مثنوی مولوی، تاکنون این عنصر کلیدی به صورت شناختی تحلیل نشده ‌است و بیشتر بررسی‌های انجام ‌شده در باب عشق، مربوط به غزلیات مولانا می‌باشد. این پژوهش در شناخت لایه‌های پنهان ذهن مولانا در باب عشق مؤثر خواهد بود و با توجه به کلیدی بودن عشق در مثنوی، ضروری می‌نماید.

مبانی نظری

آگاهی از پدیده‌های گوناگون و درک آنها، تلاش هموارة اندیشة بشری بوده است. استعاره‌ها ابزاری مناسب برای قدرت افزایش درک انسان از جهان است. جرج لیکاف و مارک جانسون (1980) ضمن طرح مباحث زبان‌شناسانه و فلسفی دربارة استعاره و ماهیت آن، تعریف متفاوتی از این پدیده عرضه ‌کردند: استعاره، درک و تجربة چیزی بر اساس چیز دیگر است. آنها دیدگاه سنتی را به چالش کشیدند؛ استعاره در دیدگاه سنتی آرایه‌ای ادبی، تزیینی و حاشیه‌ای است. استعاره در این دیدگاه شناختی، ساختار مفهومی ویژه‌ای دارد و شامل دو حوزة مفهومی است که یک حوزه از تجربه براساس حوزه‌ای دیگر درک و بیان می‌شود. به‌گونه‌ای که حوزة مبدأ، عموماً انتزاعی‌تر است و حوزة مقصد، عینی‌تر (کووچش، 2002: 4). درواقع مفاهیم انتزاعی در حوزة نظام مفهومی انسان، با بهره‌گیری از مفاهیم عینی سازمان‌دهی می‌شود؛ به این ‌ترتیب زبان به ما نشان ‌می‌دهد که در ذهن خود مفاهیم عینی را چگونه درک و بیان کنیم (کرافت و کروز 2004: 195؛ کووچشa، 2010).

ماهیت استعاره، مفهوم‌سازی (Conceptualization) است؛ یعنی معمولاً حوزة معنایی پیچیده و انتزاعی را با حوزة معنایی ساده و ملموس قیاس‌ می‌کند و با این شیوه حوزة پیچیده و انتزاعی درک‌پذیر می‌شود (کووچش، 2002: 16‑24). لیکاف (1993 و 1987) استعارة مفهومی را متشکل از مجموعه‌ای کم و بیش ثابت از نگاشت‌های (Mapping) صورت‌گرفته بین حوزه‌های مفهومی (Conceptual domains) می‌داند و آن را به شکل حوزة مقصد (Target domain) و حوزة مبدأ (Source domain) نشان می‌دهد. این نگاشت‌ها بین اجزای حوزة مبدأ و حوزة مقصد رابطه برقرار می‌کند و باعث درک مشخصات حوزة مفهومی مقصد در چارچوب مشخصات حوزة مفهومی آشناتر، یعنی مبدأ می‌شود؛ بنا بر این همان‌گونه که لیکاف (1993) اعتقاد دارد، استعاره انتقال‌ دهندة ساختار، روابط داخلی، منطق الگوی شناختی و کانون معنای اصلی حوزة مبدأ به حوزة مقصد است. بر این اساس استعارة مفهومی سه رکن اصلی خواهد داشت: نگاشت، حوزة مبدأ، حوزة مقصد.

نگاشت مفهوم اصلی در استعاره‌های مفهومی و بیان‌کنندۀ رابطة تناظری بین مجموعة مفاهیم ذهنی و مفاهیم عینی است (گرادی، 2007: 190). در حقیقت نگاشت‌ها قیاس‌هایی است که به‌‌ طور گسترده در قالب جملاتی اسنادی بیان می‌شود و حوزه‌های مفاهیم را بازنمایی می‌کند. این اصطلاح از ریاضیات به زبان‌شناسی وارد شده است و به تناظرهای نظام‌مندی دلالت‌ می‌کند که میان برخی حوزه‌های مفهومی وجود دارد؛ حوزه مبدأ مجموعه‌ای با مفاهیم عینی‌تر و متعارف‌تر و حوزة مقصد مجموعه‌ای با مفاهیم انتزاعی و ذهنی‌تر است. کووچش (2000) رایج‌ترین حوزه‌های مبدأ و مقصد در فرایند استعاره‌سازی را از فرهنگ کوبیلد استخراج کرده است. او سیزده حوزة مبدأ برای استعاره معرفی می‌کند که عبارت است از: اعضای بدن، سلامتی و بیماری، حیوانات، گیاهان، ساختمان و بنا، ابزار و ماشین‌آلات، ورزش و و بازی، پول، معاملات اقتصادی، آشپزی، گرما و سرما، تاریکی و روشنایی، نیرو، حرکت و جهت. هم‌چنین حوزه‌های مقصد متعارفی که کوچش به آنها اشاره می‌کند، عبارت است از: احساس، امیال، اخلاق، تفکر، جامعه / ملت، سیاست، اقتصاد، روابط انسانی، ارتباط، زمان، زندگی و مرگ، مذهب، رخداد و فعالیت‌ها. با ایجاد نگاشت‌های نظامند میان این حوزه‌های مبدأ و مقصد که غالباً ناآگاهانه است، استعاره شکل می‌گیرد. کارکردهای شناختی استعاره عبارت است از: تجسم مفاهیم انتزاعی، شناخت‌پذیرکردن مفاهیم و پدیده‌های ناشناخته، خلق معنی یا شبه معنی، روشن‌گری مفاهیم و اندیشه‌ها، جاندار‌ن مایاندن مفاهیم و پدیده‌ها، اقناع مخاطب، بیان عواطف عرفانی و توصیف (رک: کوچش، 2000: 50‑20).

هاشمی معتقد است «براساس دیدگاه معنی‌شناسی شناختی، کانون استعاره در مفهوم (Concept) است نه کلمات. بنیان استعاره نه براساس شباهت، بلکه برپایة ارتباط حوزه‌های متقاطع هم‌زمان (Cross-domain) در تجربة انسان و درک شباهت‌های این حوزه‌ها شکل‌ گرفته ‌است. هم‌چنین بخش عمدة نظام مفهومی ما استعاری است که شامل مفاهیم عمیق و پایداری چون زمان، رخدادها، علل، اخلاق و ذهن و... می‌شود. این مفاهیم به‌وسیلة استعاره‌های چندگانه‌ای درک و فهمیده می‌شوند که دارای مفهومی مستدل‌اند» (هاشمی، 1389: 122‑123). براساس این دیدگاه، انسان هرگاه نتواند تجربه‌های خود را به‌طور دقیق و عینی معرفی و تبیین کند، «آن را جسمی‌سازی (تجسید) [Embodiement] می‌کند و از این جسمی‌سازی که برمبنای واقعیات ملموس وجود خود او و یا دنیای اطراف او شکل‌ گرفته‌ است، تصویرسازی انجام داده و اطلاق معنی می‌کند» (پهلوان‌نژاد، 1391: 98، به نقل از اسکویی، 1395).

ازنظر لیکاف و جانسون (1980) به‌طور کلی استعاره‌های مفهومی براساس کارکردهای شناختی خود، سه‌گونه است: ساختاری (Structura)، جهتی (Orientational) و هستی‌شناختی (Ontological). استعاره‌های ساختاری، ساختار حوزة مبدأ را به ساختار حوزة مقصد انطباق می‌دهد و این‌گونه باعث می‌شود که گوینده یا نویسنده با درک ساختار حوزة ملموس به درک ساختار حوزة معنایی انتزاعی دست ‌یابد (لیکاف و جانسون، 1980: 23). استعاره‌های جهتی، براساس جهت‌های مکانی مثل بالا ـ پایین، درون ـ بیرون، جلو ـ پشت، نزدیک ـ دور و غیره شکل می‌گیرد و کارکرد ارزیابی دارد. لیکاف و ترنر (1989: 99) استعاره‌های جهتی را استعاره‌های طرح‌واره‌ای نامیده‌اند. استعاره‌های هستی‌شناختی برای مفهوم حوزة مقصد، یک درک ابتدایی و اصولی، اما بسیار خام ارایه‌ می‌دهد. این درک اصولی اما خام، اغلب در جایگاه پایه‌های استعاره‌های ساختاری عمل‌می‌کند. استعاره‌های هستی‌شناختی عموماً ویژگی‌های چیزهای ملموس مانند اشیا، مواد یا حجم را به چیزهای انتزاعی مانند رویدادها، کنش‌ها، فعالیت‌ها و حالت‌ها تعمیم می‌دهد و یا به عبارت دیگر به آنها شکل یا حالت می‌بخشد. اگر دو مفهوم (یکی انتزاعی و دیگری ملموس) در شکل یا حالت اولیه، مشترک باشد، درک شباهت‌های ساختاری قطعی میان آن دو فراهم می‌شود (نوبیولام، 2000: 75، به نقل از افراشی و همکاران، 1391: 8). لیکاف و ترنر (1989) طبقة دیگری با عنوان استعاره‌های تصویری (Image metaphors) به این طبقه‌بندی افزودند که یک پدیده را بر مبنای پدیدهای دیگر براساس ویژگی‌های ادراکی مشترکشان بازنمود می‌کند. بنابر نظر کووچش (2010: 57) زبان شعر سرشار از استعاره‌های مفهومی‌ای است که براساس تصویر ساخته ‌شده‌ است؛ اما مبنایی طرح‌واره‌ای ندارد. استعاره‌های تصویری، برخلاف سه نوع استعارة دیگر، شناخت را ساختاربندی نمی‌کند؛ بلکه حاصل فرافکنی ساختارهای یک تصویر بر روی تصویری دیگر است. کووچش (2010) هم از کلان ‌استعاره‌ها (Megametaphors) در جایگاه پنجمین طبقة استعاره‌های مفهومی نام می‌برد. کلان ‌استعاره آن است که خود بازنمود صوری نمی‌یابد؛ اما به همة خرد استعاره‌های (Micrometaphors) یک متن انسجام می‌بخشد (کووچش، 2010: 57). به بیان ساده‌تر، وجه تمایز کلان ‌استعاره‌ها از سایر انواع استعاره مفهومی، نبود نگاشتی است که انواع عبارت‌های زبانی از آن به دست می‌آید. این نوع استعاره بیشتر در ادبیات دیده می‌شود؛ اما از همان ساز و کارهای استعاره‌های مفهومی برای مفهوم‌سازی استفاده می‌کند (افراشی و مقیمی‌زاده، 1393).

افراشی و حسامی (1392) ضمن بررسی انواع استعاره‌های مفهومی در زبان فارسی، معتقدند ممکن نیست طبقات استعاره‌های مفهومی هستی‌شناختی و ساختی به‌ طور کاملاً متمایز و مجزا، تحلیلی از نگاشت‌ها و نمونه‌های زبانی ارایه دهد و بسیار اتفاق می‌افتد که یک نگاشت در هر دوی این طبقات جای گیرد؛ بنا بر این آنها طبقه‌بندی جدیدی برای استعاره‌های مفهومی معرفی کردند و براساس آن به‌جای طبقات استعاره‌های مفهومی هستی‌شناختی و ساختی، سه طبقة جدید در نظر گرفتند: استعارة عینی به ذهنی با زیر طبقات آن، استعاره‌های ذهنی به ذهنی و استعاره‌های عینی به عینی. گفتنی است در این دسته‌بندی جدید طبقات استعاره‌های مفهومی جهتی و تصویری همانند گذشته حفظ شده است (افراشی و حسامی، 1392: 163). این دسته‌بندی مبنای نظری این پژوهش قرار گرفت؛ بنا بر این در این پژوهش استعاره‌های مفهومی عشق و خوشه‌های معنایی مرتبط با آن در تذکره‌الاولیاء در پنج دستة استعاره جهتی، استعاره تصویری، استعاره عینی به ذهنی (ساختار بنیاد، جان‌دار بنیاد، حس‌ بنیاد، شیء بنیاد، ظرف ‌بنیاد)، ذهنی به ذهنی و عینی به عینی بررسی شد

الگوی شناختی عشق

کوچش معتقد است استعاره‌ها، مجازها، و مفاهیم مرتبط، بخش‌های مجزای دانش دربارة عشق نیستند، بلکه آن‌ها با هم ادغام می‌شوند و الگوی شناختی نمونة اعلای عشق را می‌سازند. الگوی شناختی نمونة اعلای عشق، شبکه گسترده‌ای از گزاره‌ها و مفاهیم می‌باشد که یک کلّ نظام‌مند را ایجاد می‌کند. این الگو یک بُعد زمانی نیز دارد؛ یعنی از دو مرحلة متوالی تشکیل شده‌است. گزاره‌ها و مفاهیمی که الگوی ایده‌آل عشق را می‌سازند، از استعاره‌های مفهومی، مجازهای مفهومی و مفاهیم مرتبطی ساخته‌ شده‌اند که مفهوم عشق را توصیف می‌کنند. این گزاره‌ها و مفاهیم، طیف وسیعی از پدیده‌های شناختی، رفتاری، فیزیولوژیک و احساسی را نشان می‌دهند. یکی از نقش‌های این الگوی اعلا این است که به‌ عنوان یک نقطة مرجع ‌شناختی عمل می‌کند و می‌توان الگو‌های غیرنمونة‌ اعلای دیگر را بر اساس آن تعریف کرد. این موارد غیرنمونة اعلا، انحراف از این الگوی نمونة اعلا هستند (Kovecses, 1991: 89-91).

کوچش در زمینة استعاره‌های شناختی، به‌ویژه مفاهیم عاطفی در قالب این استعاره‌ها، کارهای زیادی انجام داده‌است. وی به مواردی هم‌چون تفاوت‌های تمرکز افراد یا گروه‌ها بر اجزای متفاوت حوزة مبدأ و مقصد در استعاره‌های شناختی و نیز تفاوت افراد یا ملت‌های مختلف بر اساس تجربیات متفاوت اشاره می‌کند. هم‌چنین، او به تغییر این تمرکز در بستر تاریخ به عنوان یکی از دلایل این تفاوت‌ها نظر دارد (Ibid, 2010: 392-395).

استفادة مکرر از استعاره‌ها در قلمروی فلسفه و عرفان شرقی، کارکردی شناختی و ادراکی یافته‌است تا آنجا که حتی در قلمروی شعر، حکایت و داستان‌های عرفانی نیز صورت‌بندی ادراک و بیان تجربة عرفانی به کمک استعاره صورت می‌گیرد (ر.ک؛ بهنام، 1389: 91ـ114). در واقع، هدف استعاره در عرفان، واداشتن انسان به تفکر و ایجاد انگیزة آگاهانه و خلاّق از طریق طرح چندگانة واژه‌ها به قصد تعالی‌گرایی و کشف واقعیاتی است که یا پنهان‌ مانده‌اند و یا آن‌قدر آشکارند که پنهان‌ هستند (ر.ک؛ تیلیش، 1375: 39).

اهمیت کاربرد استعاره در بیان ادارک‌های شهودی، به اندازه‌ای ‌است که گفته‌اند کشف یک استعارة مناسب در حوزة متافیزیک، طریقی برای تفکر و نوعی شیوه برای شناخت محسوب می‌شود؛ زیرا کشف این استعاره‌ به معنای کشف بعضی‌ ویژگی‌های ظریف ساختار حقیقت است و این نکته‌ای است که گرچه به عنوان یک امر واقعی آگاهی متعالی، به نهایت بدیهی و پیداست، اما در سطح تفکر، بحثی ظریف و فرّار است، تا آنجا که عقل انسان آن را تنها در قالب استعاره‌ای می‌تواند درک کند (ر.ک؛ ایزوتسو، 1384: 35).

در زبان‌شناسی شناختی، مجاز را این‌ گونه تعریف می‌کنند که ما از یک پدیده یا چیز مانند شکسپیر بهره می‌گیریم تا پدیدة دیگری را مثل آثار شکسپیر نشان دهیم، یا کاری کنیم که دسترسی ذهن به آن فراهم آید؛ بدین معنا که پدیده‌ای را با استفاده از پدیدة مرتبط، در معرض توجه قرار می‌دهیم. همانند استعاره، عبارت‌های مجازی نیز از یکدیگر جدا نیستند و به صورت گروه‌های بزرگتری می‌باشند که با رابطه‌ای خاص بین یک پدیده و پدیدة دیگر مشخص می‌شوند. بنا بر این، می‌توانیم بگوییم که در مجاز، یک پدیده مانند شکسپیر به جای پدیده‌ای دیگر، مانند یکی از آثار وی می‌نشیند. کوچش پدیده‌ای را که باعث توجه یا دسترسی ذهنی به پدیده‌ای دیگر می‌شود، «پدیدة حامل»، و پدیده‌ای را که در معرض توجه یا دسترسی ذهنی قرار می‌گیرد، «پدیدة هدف» می‌نامد. یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های این دو پدیده آن است که علاوه بر این‌که از نظر مجازی به هم نزدیک هستند، از نظر مفهومی نیز قرابت دارند (ر.ک؛ لیکاف، 1383: 7).

بنا بر این، همان ‌گونه که گفته شد، در هر استعاره، دو قلمروی مبدأ و مقصد وجود دارد؛ مثلاً وقتی می‌گوییم «آتش»، و مراد ما «عشق» است، «آتش» قلمروی مبدأ و «عشق» قلمروی مقصد است. قلمروی مبدأ غالباً مفهومی ملموس است که با تجارب فیزیکی انسان سر و کار دارد و در نتیجه، راحت‌تر درک می‌شود، حال آن‌که قلمروی مقصد معمولاً انتزاعی بوده، درک آن دشوارتر است (ر.ک؛ زرقانی و دیگران، 1392: 3).

استعاره مفهومی عشق

دربارة عشق فراوان سخن گفته شده‌است، با این حال، باید گفت که سخن گفتن در باب عشق چندان ساده نیست:

«هرچه گویم عشق را شرح و بیان

 

چون به عشق آیم خجل باشم از آن...

چون قلم اندر نوشتن می‌شتافت

 

چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت»

 (مولوی، 1386، ج1: 112-115).

عشق را خمیرمایة فطرت و نهاد آدمی دانسته‌اند و عظمت و شکوه انسان را منوط به عقل و عشق کرده‌اند، آن ‌گونه که کشیدن بار امانت الهی بدون عقل و عشق غیرممکن است (ر.ک؛ ابراهیمی دینانی، 1380، ج1: 40 و رحیمیان، 1378: 11). اهل معرفت، مرکب سفر، بلکه بُراق سیر إلی الله را عشق به الله دانسته‌اند و دربارۀ عشق آن‌قدر گفته‌اند و نوشته‌اند که گویی شرح سلوک جز شرح عشق و ادوار و احوال آن نیست (ر.ک؛ طوسی، بی‌تا، ج۳: 360).

در عرفان شاید بیش از هر ساحت دیگری، دربارة عشق سخن گفته شده‌است. قرن‌های اول و دوم هجری را قرن تصوف و به ‌نوعی عرفان زاهدانه و خانقاهی می‌توان نامید که صحبت از عشق و عاشقی به شکلی که پس از آن در آثار عطار و مولانا آمده‌است، دیده نمی‌شود. شاید بتوان گفت که رباعیات و دوبیتی‌های صوفیانه قرن پنجم، نخستین تجربه‌‌های زبان فارسی در پیوند زبان شعر عاشقانه‌ـ صوفیانه است و پیدایش زبان عاشقانه‌ ـ صوفیانه، در واقع، حاصل پیوند میان تصوف و شعر عاشقانه و غیرصوفیانة فارسی است (ر.ک؛ پورجوادی، 1387: 96ـ97). خرمشاهی برای عشق در ادبیات منظوم فارسی دو جلوه ذکر می‌کند: اول عشق انسانی که از مثنوی‌های شعرایی چون رودکی و عنصری آغاز می‌شود و در مثنوی‌های نظامی به اوج خود می‌رسد و آثار بزرگ و بنامی می‌آفریند که از جملة آن‌ها می‌توان به خسرو و شیرین، لیلی و مجنون، یوسف و زلیخا، اورنگ و گلچهر و نظایر آن اشاره کرد. دوم عشق الهی یا عرفانی که در مثنوی‌های سنایی و عطار می‌درخشد و اوج و تعالی آن را در غزلیات مولانا شاهد هستیم (ر.ک؛ خرمشاهی، 1373، ج2: 1167).

زبان عرفان، زبانی انتزاعی است و می‌توان گفت که مهم‌ترین عنصر آن، یعنی عشق، نه شنیدنی و گفتنی، بلکه حس کردنی و چشیدنی است و همین امر، باعث شده صحبت از عشق و تعریف آن دشوار باشد. در واقع، ماهیت زبان عرفانی به‌گونه‌ای است که سبب می‌شود هدف عارف از کاربرد استعاره با دیگران متفاوت باشد. اگر شناخت، یافتنِ پیوند میان پدیده‌های هستی و جای دادن آن‌ها در ساختار منظم ذهنی باشد، عرفان نیز به تناسب معنای خود، نوعی فعالیت شناختی به شمار می‌آید و استعاره‌هایی که در این حوزه به‌کار گرفته می‌شود، نقشی شناختی دارد (ر.ک؛ بهنام، 1389: 94). گرچه عشق بر‌ترین بن‌مایه هستی، زیباترین جلوة جمال الهی و کلیدی‌ترین عنصر عرفان است، اما مراتبی دارد که شناخت و تحلیل عشق در آثار عارف، به شناخت مرحله و مرتبة عشق او کمک خواهد کرد. بنا بر این، سخن از مواقف سه‌گانه عشق به میان می‌آید که عبارتند از: تعاشق، تقلیب و اتحاد. در مرحلة نخست، عاشق، عاشق است و معشوق، معشوق؛ بدین معنا که عشق در یک‌ سو، عاشقی پرسوز و گداز و در سوی دیگر، معشوقی رعنا دارد. شِکوة ‌عاشقانه و دردهای فراق ویژة این مرحله است. پس از آن، تقلیب است که در پی تعاشق می‌آید و عاشق به معشوق بدل می‌شود و معشوق در نقش عاشق ظاهر می‌شود. در پایان، اتحاد است که مقام غایی سلوک است و تعاشق بین دو سوی عشق از میان برمی‌خیزد و فاصله‌ای نمی‌ماند (ر.ک؛ اسپرهم، 1395: 7ـ8).

برخی از استعاره‌های مفهومی

ـ «او نیمة گمشدة من است».

ـ «عشق، ماده‌ای مغذی است: بدون عشق نمی‌توانم زندگی کنم».

ـ «عشق کالایی باارزش است: عشقم را به تو تقدیم می‌کنم».

ـ «عشق، مظروف است: از عشق لبریز شدم».

ـ «عشق آتش است: در عشق او می‌سوزم و بریان می‌شوم».

ـ «عشق نیرویی فیزیکی است: تنها عشق او مرا به جلو می‌راند».

ـ «عشق، داد و ستد است: من بیشتر از تو در این رابطه مایه می‌گذارم».

ـ «عشق، سفر است: پس از طی جاده‌های پُر پیچ و خم، عاقبت به هم رسیدند».

ـ «عشق، دام است: خودت مرا اسیر کردی» (kovecses, 1991: 79-8 & Ibid, 2000: 927).

عشق

عرفای بزرگ، در معنی عشق، بسیار سخن‌ها رانده‌اند و هر کدام گوشه‌ای از جمال آن را نموده‌اند. شیخ اشراق در رساله فی حقیقه العشق یا مونس العشّاق نهایت محبّت را عشق می‌خواند و معتقد است که عشق را از عشقه گرفته‌اند و آن گیاهی است که در باغ، در ریشۀ درخت می‌روید و پس از آن‌که در زمین ریشه می‌دواند، سربرمی‌آورد و خود را بر درخت می‌پیچد و سراسر درخت را احاطه می‌نماید و تمام غذای درخت را غارت می‌کند، تا آن‌که درخت خشک شود و این امر نه از عداوت صورت می‌گیرد و نه از محبّت، بلکه خود، خاصیّت او آن است. هم‌چنان در عالم انسانیّت که خلاصة موجودات است، درختی است منتصب القامه که به حبّة القلب پیوسته است و آن (‌حبّة القامه) در زمین ملکوت می‌روید و هر چه در اوست، جان دارد (عین القضات، 1385: 13-14 و سهروردی، ج3، 1372: 287). میر سیّد علی همدانی نیز بر این باور است که عشق درخت وجود عاشق را در تجلّی معشوق محو می‌گرداند تا ذلّت عاشقی رفع شود و همه معشوق ماند و عاشق درمانده را از آستانۀ نیاز در مسند ناز بنشاند (مینوی، 1346: 415) و عبّادی در «صوفی نامه»ی خود معنی عشق را این گونه تبیین می‌کند: «بدان که هر چیزی را غایتی است که چون آنجا رسد، اسمی پذیرد که پیش از آن نداشته باشد و از آن غایت و کمال خویش فراتر نتواند شدن .... هم‌چنین حالت دوستی از اول نظرت که به جمال معشوق تعلّق کرد، به حکم استزادت‌، می‌افزاید و کمال و غایت دوستی طلب می‌کند؛ چون به نهایت رسید که دیگر زیادتی نتواند پذیرفتن و از شوایب شهوت آزاد گردد و از علایق نفسانی مجرّد شود و در غایت دوستی و کمال دوستی از هجر‌، وصل، رنج‌، راحت‌، قرب و بُعد فارغ گردد، از آنجا روی در تلف نهد و ترک نصیب‌ها بگوید؛ آن غایت و کمال دوستی را عشق گویند» ( عبّادی، 1368: 208) و در نهایت مولوی (م. 672ه.ق) به زبان شعر چنین عشق را بزرگ می‌دارد:

عشق بحری آسمان بر وی کفی

 

چون زلیخا در هوای یوسفی

دور گردون‌ها ز موج عشق دان

 

گر نبودی عشق، بفْسردی جهان

(مولوی، 1373: 497- 498)

واژۀ عشق در قرآن نیامده و به جای آن از کلماتی از قبیل: محبّت و مودّت سخن به میان آمده است: «‌و من آیاته أن خلق لکم من أنفسکم أزواج‌ها لتسکنوا الیها و جعل بینکم مودّه و رحمة إنّ فی ذلک لآیات لقوم یتفکّرون» (الرّوم: آیة 21)؛ «‌قل إن کنتم تحبّون الله فاتّبعونی یحببکم الله و یغفر لکم ذنوبکم والله غفور رحیم» (آل عمران: آیة 31) و «یحبّهم و یحبّونه» (مائده: آیة 54).

در احادیث نیز از اهمیّت و عظمت عشق و محبّت فراوان یاد شده است؛ از جمله پیامبر اکرم (ص) فرموده‌اند: «‌من عشق و عفّ ثمّ کتم و مات، مات شهیداً» (عین القضات، 1370: 96). هم‌چنین ایشان می‌‌فرمایند: «حبِّبواالله الی عباده یحبُّکم الله» (اللّخمی، 1404 8/91/7461). در روایت دیگری فرموده‌‌اند: «خدای، عزّوجلّ، گفت: ادای آنچه بر بنده فرض کرده‌ام، محبوبترین چیزی است نزد من که بنده با آن به من تقرّب می‌جوید و بندۀ من پیوسته با نوافل به من تقرّب می‌جوید تا این‌که او را دوست بدارم و چون دوست‌دار او شدم، گوش و چشم و دست او می‌شوم و تأیید‌کنندۀ او» ( مدی، 1371: 202).

در متون صوفیّه، از جمله رسالة قشیریّه، عشق را با عنوان «‌افراط در محبّت» یاد کرده‌اند: «و هم از وی (‌بوعلی رودباری) شنیدم که گفت: عشق آن بود که در محبّت از حدّ درگذرد و حق ـ تعالی ـ ، را وصف نکنند بدان که از حدّ درگذرد» (قشیری، 1367: 560).

اهمیّت عشق در سلوک طریقت

در نظر قاضی همدان، سالک باید از گذرگاه شکّ که مقام اول اوست، عبور نماید و به اولین و مهمترین مقصود و مطلوب خود که همان راه طلب باشد، برسد و تا زمانی که طلب نقاب عزّت از روی جمال خود برنگیرد، باید پیوسته در راه آن باشد (عین القضات، ج1، 1360: 309 و همان ج2: 93 و 1370: 19).

در تعلیم عطّار نیز سلوک از دردِ طلب آغاز می‌شود؛ امّا طلب کار عشق است. این عشق طرفه کیمیایی است که از سالک طالب انسانی واقعی می‌سازد. این که صوفی در همان منزل طلب باید عقل را کنار بگذارد، از آن روست که در سلوک طریقت، عقل رهبر نیست، بلکه هادی عشق است و تا زمانی که عقل در سالک باقی است، عشق قادر به بلند پروازی‌های خود در عبور از وادی‌های پرخطر نیست. به همین سبب، در سلوک طریقت، عشق اهمیّت فراوانی دارد.

 همة کاینات در جستجوی کمالند و آنچه آنها را به کمال می‌رساند و از سکون و جمود بیرون می‌آورد، عشق است. پس عجب نیست که هرکس هرگز عشق را تجربه نکرده باشد، در مرتبة حیوانی باقی می‌ماند (زرین کوب، 1362: 163و164).

پیرِ عشق

عین القضاه در امتداد به کار گیری تعلیمات احمد غزّالی و سیر و سلوک عرفانی، ساختاری به نام «پیر عشق» را به دستگاه واژگان خانقاهی وارد کرد و بر این اعتقاد بود که اول سرمایه ای که برای طالب سالک لازم است، عشق است؛ چه، هیچ پیری کامل‌تر از عشق برای سالک نیست. تفسیر این معنی از زبان شیرین قاضی همدان چنین است: «شیخ ما گفت: «لا شیخ أبلغ من العشق»: هیچ پیر کاملتر، سالک را از عشق نیست. وقتی شیخ را پرسیدم که «ماالدلیل علی الله فقال دلیله هوالله». این کلمه بیان بلیغ با خود دارد؛ یعنی: آفتاب را هم به آفتاب شاید شناخت: «عرفتُ ربّی بربّی» این باشد؛ امّا من می‌گویم که دلیل معرفت خدای ـ تعالی ـ مبتدی را عشق باشد. هر که را پیر عشق نباشد، او روندۀ راه نباشد» (1370: 283-284).

استعاره‌های شناختی با مرکزیت عشق در آثار نظامی

با دسته‌بندی کلان، هشت کلان‌استعاره با محوریت عشق به ‌کار رفته ‌است که هر یک زیر استعاره‌هایی را شامل می‌شوند. می‌توان گفت که مجموعه ‌استعاره‌های فوق در چهار گروه اصلی قرار می‌گیرند: دستة اول، استعاره‌هایی که بار مثبت دارند و تصویر مثبت و روشنی از عشق به مخاطب القا می‌کنند. «نور» و «مستی» از جملة این استعاره‌ها هستند. این استعاره‌ها در واقع، جانب روشن و مثبت عشق را برجسته می‌کنند. دستة دوم، استعاره‌هایی هستند که صفاتی منفی را به عشق نسبت می‌دهند: غم، بیماری و جنون، بردگی و بندگی، جنگ و کشندگی از جملة این استعاره‌ها می‌باشند. استعاره‌های دسته سوم، استعاره‌هایی دو وجهی هستند که هم بار معنایی مثبت دارند و هم منفی که از آن جمله می‌توان به آتش، شراب و جاندار اشاره کرد و دستة چهارم، خنثی هستند؛ بدین معنا که جهت‌گیری ارزشی خاصی ندارند که مکان و سفر از آن جمله‌اند.

استعاره‌هایی با مضمون مثبت

عشق، نور است

همان‌ گونه که بیان شد، در حوزة فلسفه، عرفان و دین تلاش می‌شود تا تجربه‌ها و مفاهیم متافیزیکی با بیان مفاهیم ملموس فهم‌پذیر گردند. یکی از این حوزه‌های حسی که نقش مؤثری در عرفان دارد، گزارة «شناخت، بصری است» می‌باشد.

نور به عنوان مفهومی ملموس در حوزة شناخت کاربرد ویژه‌ای دارد. استفاده از این استعاره در عرفانریشه در عرفان پیش از اسلام و نیز فرهنگ اسلامی دارد. نور و روشنایی در تقابل با ظلمت و تاریکی، همواره در عرفان ما وجود داشته‌است (ر.ک؛ بهنام، 1389: 95).

در فرهنگ اسلامی نیز نور از نام‌های الهی و نشانه تجلی خداوند است در اسم «الظاهر»؛ یعنی ظهور حق در همة آفریدگان. گاه نیز این نور به هر آنچه آشکارکنندة پنهانی‌هاست، اطلاق می‌شود؛ یعنی علوم لدّنی که با ارادة پروردگار به بنده‌ای اعطا می‌شود و هر آنچه را غیر خداست، از دل او بیرون می‌افکند (ر.ک؛ کاشانی، 1372: 148).

این استعارة شناختی بر پایة یک کلان‌استعاره با عنوان «شناخت، بصری است» شکل می‌گیرد. در واقع، این کلان ‌استعاره بر پایة نگاشتی شکل می‌گیرد که قلمرو مبداء آن نور است که یکی از ملزومات حس بینایی است (ر.ک؛ بهنام، 1389: 96). کلان ‌استعاره را استعاره‌ای دانسته‌اند که گرچه خود در متن نمود مستقیم و روشنی ندارد، اما باعث انسجام و وحدت تمام خُرده ‌‌استعاره‌های موجود می‌گردد (kovecses, 2000: 57).

خوب خطی عشق نبشت آمده

 

گلبنی از باغ بهشت آمده

نوری ازان دیده که بیناترست

 

مرغی ازان شاخ که بالاترست

زو شده مرغان فلک دانه چین

 

زان همه را آمده سر بر زمین

زان به دعاها بوجود آمده

 

جمله عالم به سجود آمده

(نظامی، 1387: 46)

عشق آب است

بی‌نقش صحیفه چند خوانی

 

بی‌آب سفینه چند رانی

آن به که نظامیا در این راه

 

بر چشمه زنی چو خضر خرگاه

سیراب شوی چو در مکنون

 

از آب زلال عشق مجنون

 (همان: 51)

عشق موسیقی است

ز چنگ ابریشم دستان نوازان

 

دریده پردهای عشق بازان

سرود پهلوی در ناله چنگ

 

فکنده سوز آتش در دل سنگ

کمانچه آه موسی‌وار می‌زد

 

مغنی راه موسیقار می‌زد

 (همان: 279)

در پرده عاشقان خنیده

 

زخم دف مطربان چشیده

افتاده چو زلف خویش درتاب

 

بی‌مونس و بیقرار و بیخواب

بر نجد شدی ز تیر وجدی

 

شیخانه ولی نه شیخ نجدی

بر زخمه عشق کوفتی پای

 

وز صدمه آه روفتی جای

هر عاشق کاه وی شنیدی

 

هر جامه که داشتی دریدی

 (همان: 144)

استعاره‌های دووجهی

عشق، آتش است

پرکابردترین استعارة شناختی عشق ، استعارة «عشق آتش است» می‌باشد

همان ‌گونه که می‌دانیم، آتش در باب انسان می‌تواند چهار ویژگی داشته باشد: سوزندگی، روشنایی، پختن چیزهای خام و تطهیر.

در فقه اسلامی، اگر آتش چیز نجسی را بسوزاند و تبدیل به خاکستر کند، استحاله صورت می‌گیرد و خاکستر جسم سوخته، پاک است. آتش عشق بر هستی عاشق شعله می‌کشد و تمام وجود او را می‌سوزاند و پاک می‌گرداند.

عشق را آتش دانسته‌اند؛ زیرا وقتی شعله‌ور می‌شود، جایی برای عقل باقی نمی‌گذارد که قادر به درک آن باشد؛ به عبارت دیگر، عشق همانند آتش است که شعله‌های سوزان آن، همه چیز را طعمة حریق می‌کند و جز عشق، چیزی باقی نمی‌ماند که از چیستی دم زند (ر.ک؛ ابراهیمی دینانی، 1380، ج1: 9).

تو رود زنی و من زنم ران

 

تو جامه دری و من درم جان

عشق ارز تو آتشی برافروخت

 

دل سوخت ترا مرا جگر سوخت

نومید مشو ز چاره جستن

 

کز دانه شگفت نیست رستن

 (نظامی، 1387: 73)

عشق، می‌است

دومین استعارة شناختی پرکاربرد ، استعارة شناختی «عشق می‌است» می‌باشد.

عشق می‌است

دو یار از عشق خود مخمور مانده

 

به عشق اندرز یاران دور مانده

یکی را دست شاهی تاج داده

 

یکی صد تاج را تاراج داده

 (همان: 285)

جمالت چون جوانی جان نوازد

 

کسی جان با جوانی در نبازد؟

تو نیز ار آینه بر دست داری

 

ز عشق خود دل خود مست داری

مبین در آینه چین ای بت چین

 

که باشد خویشتن بین خویشتن بین

 (همان:326)

 

عاشق پسری بد آشنا روی

 

یک موی نگشته از یکی موی

هم سیل بلا بدو رسیده

 

هم سیلی عاشقی چشیده

دردی کش عشق و درد پیمای

 

اندوه نشین و رنج فرسای

 (همان:150)

 

عشق، جاندار است

جان‌دار پنداری عشق از ویژگی‌های استعاری عشق در آثار نظامی است:

چون‌که در آن نقب زبانم گرفت

 

عشق نقیبانه عنانم گرفت

حلقه زدم گفت بدین‌وقت کیست

 

گفتم اگر بار دهی آدمیست

پیشروان پرده برانداختند

 

پرده ترکیب در انداختند

چون توبه عشق می‌سگالید

 

عشق آمد و گوش توبه مالید

گفت ای نفس تو جان فزایم

 

اندیشه تو گره گشایم

مولای نصیحت تو هوشم

 

در حلقه بندگیت گوشم

 (همان: 108)

کلان‌استعاره‌های خنثی

عشق مکان است

چون دید پدر که دردمند است

 

در عالم عشق شهر بند است

برداشت ازو امید بهبود

 

 کان رشته تب پر از گره بود

 (همان: 69)

گفت ای به تو ملک عشق بر پای

 

تا باشد عشق باش برجای

لیلی که جمیله جهان‌ست

 

در دوستی تو تا به جان‌ست

دیریست که روی تو ندیدست

 

نز لفظ تو نکته‌ای شنیدست

(همان:162)

عشق، سفر/ راه است

«عشق، راه است» و «عشق، سفر است»، دو استعارة شناختی دیگری هستند که نظامی برای عشق انتخاب کرده‌است. این دو استعاره از استعاره‌های معروف، نه‌تنها در ایران و شعر عارفانه، بلکه در تمام جهان هستند. لیکاف با ارایة مثال‌هایی از زبان روزمره، عشق را در قالب سفر مفهوم‌سازی می‌کند که با تناظر یک ‌به ‌یک میان سفر و عشق، امکان بهره‌گیری از دانشی را که از سفر داریم، برای اندیشیدن و سخن گفتن از عشق فراهم می‌کند (ر.ک؛ راکعی، 1388: 83)؛ به عنوان مثال، با شنیدن ترانه در خط سرعت آزادراه عشق می‌رانیم! دانش مربوط به سفر برانگیخته می‌شود، وقتی در خط سرعت می‌رانیم، راهی دراز در زمانی کوتاه پیموده می‌شود. این می‌تواند هیجان‌انگیز و خطرناک باشد و نگاشت استعاری عام، دانش مربوط به راندن را بر دانش عشقی فرافکنی کند. خطر ممکن است وسیلة نقلیه را تهدید کند (رابطه ممکن است دوام نداشته باشد) و یا مسافران را (عشاق شاید به لحاظ عاطفی آسیب ببینند). درک ما از این ترانه، نتیجة تناظرهای استعارة عشق به مثابة سفر است (ر.ک؛ لیکاف، 1383: 210ـ211).

علاوه بر این، خصوصیات ذکرشده از سوی لیکاف، در سفر عشق، نوعی حرکت و تعالی وجود دارد. این سفر، باعث تعالی عاشق می‌شود و در پایان، رنج‌های راه، او را مرد راه عشق می‌نماید. این ویژگی‌ها سبب شده تا مولانا این قلمروی حسّی را برای عشق انتخاب نماید. جدول زیر نگاشت‌های این استعاره را نشان می‌دهد

زان سفر عشق نیاز آمده

 

در نفسی رفته و باز آمده

ای سخنت مهر زبان‌های ما

 

بوی تو جانداروی جان‌های ما

دور سخا را به تمامی رسان

 

ختم سخن را به نظامی رسان

(نظامی، 1387: 452)

کلان‌استعاره‌هایی با مضمون منفی

جنگ و قتل

عشق تیغ است که جنگ و مرگ را تداعی می‌کند:

در عشق چه جای بیم تیغ است

 

تیغ از سر عاشقان دریغ است

عاشق ز نهیب جان نترسد

 

جانان طلب از جهان نترسد

چون ماه من اوفتاد در میغ

 

دارم سر تیغ کو سر تیغ

سر کو ز فدا دریغ باشد

 

شایسته تشت و تیغ باشد

 (همان: 122)

عشق، مرگ است:

زهی شیرین و شیرین مردن او

 

زهی جان دادن و جان بردن او

چنین واجب کند در عشق مردن

 

به جانان جان چنین باید سپردن

نه هر کو زن بود نامرد باشد

 

زن آن مرد است کو بی‌درد باشد

بسا رعنا زنا کو شیر مرد است

 

بسا دیبا که شیرش در نورد است

 (همان:375)

عشق، مرگ است

گو لیلی ازین سرای دل‌گیر

 

آن لحظه که می‌برید زنجیر

در مهر تو تن به خاک می‌داد

 

بر یاد تو جان پاک می‌داد

در عاشقی تو صادقی کرد

 

جان در سر کار عاشقی کرد

احوال چه پرسیم که چون رفت

 

با عشق تو از جهان برون رفت

تا داشت در این جهان شماری

 

جز با غم تو نداشت کاری

 (همان:187)

البته عشق گاهی در استعاره‌های جان نیز ملاحظه می‌شود:

که این نی ز چاهی برآمد بلند

 

که شیرین ترست از نیستان قند

به زخم خودش کردم از زخم پاک

 

نشد زخمه زن تا نشد زخمناک

در او جان نه و عشق جان منست

 

بدین بی زبانی زبان منست

 (همان: 515)

تصویر عشق در کالبد باز نیز بیان‌گر مرگ و استیلای عشق بر زندگی است:

ترا این کبک بشکستن چه سوداست

 

که باز عشق کبکت را ربود است

و گر خواهی که در دل راز پوشی

 

شکیبت باد تا با دل بکوشی

تو نیز اندر هزیمت بوق می‌زن

 

ز چاهی خمیه بر عیوق می‌زن

درین سودا که با شمشیر تیز است

 

صلاح گردن افرازان گریز است

 (همان:319)

عشق در معنای جنون نیز به کار رفته است:

سلطان سریر صبح خیزان

 

سر خیل سپاه اشک ریزان

متواری راه دل‌نوازی

 

زنجیری کوی عشق‌بازی

قانون مغنینان بغداد

 

بیاع معاملان فریاد

طبال نفیر آهنین کوس

 

رهیان کلیسیای افسوس

جادوی نهفته دیو پیدا

 

هاروت مشوشان شیدا

کیخسرو بی‌کلاه و بی‌تخت

 

دل خوش کن صدهزار بی‌رخت

 (همان:90)

 

 

 

نتیجه گیری

نظامی به‌ عنوان یکی از شاعران برجسته در ادبیات فارسی، نگاهی ویژه به عشق به ‌عنوان عنصری کلیدی دارد. از بین کلان‌استعاره‌هایی که نظامی با محوریت عشق به‌کار برده‌، «عشق، آتش است»، «عشق، می‌است» و «عشق، جاندار است» بیشترین بسامد را دارند. این امر نشان‌دهندة نگاه نظامی به سوزندگی، مست‌کنندگی، تأثیرگذار و ذی‌شعور بودن عشق است که از بین خصوصیات عشق، بیشتر مدّ نظر او بوده‌است. استفاده از قلمروهای حسّی منفی، مانند جنگ، قتل یا بیماری و دام، ناظر به مرارت‌ها و دشواری‌های راه عشق است و اصل تقدس عشق از نگاه نظامی را زیر سؤال نمی‌برد. در مجموع، استعاره‌های شناختی که نظامی دربارة عشق به‌کار می‌برد، نشان‌دهندة این است که نظامی گرچه به عشق رمانتیک و اتحاد عشق، عاشق و معشوق اعتقاد دارد، اما تمام اقتدار را از آنِ معشوق می‌داند و عاشق را دنباله‌رو، بیمار و نیازمند معشوق می‌داند.

 

 

منابع و مآخذ

1ـ ابراهیمی دینانی، غلامحسین. دفتر عقل و آیت عشق. تهران: طرح نو، 1380.

2ـ اسپرهم، داود، «مفهوم تقلیب عشق کبریا در متون صوفیه (با تأکید بر آثار مولانا)». دو فصلنامة مطالعات عرفانی. ش 23، 1395.

3ـ افلاکی، احمد. مناقب‌العارفین. تصحیح تحسین یازیجی، تهران: دنیای کتاب، 1375.

4ـ ایزوتسو، توشیهیکو. صوفیسم و تائوئیسم. تهران: روزنه، 1394.

5ـ بهنام، مینا، «استعارۀ مفهومی نور در دیوان شمس»، فصلنامۀ نقد ادبی، س 3، ش 10، 1389.

6ـ پورابراهیم، شیرین؛ غیاثیان، مریم‌سادات، «بررسی خلاقیت‌های شعری حافظ در مفهوم‌سازی عشق»، فصلنامة نقد ادبی، د 6، ش 23، 1392.

7ـ پورجوادی، نصرالله. بادة عشق. تهران: کارنامه، 1387.

8ـ تیلیش، پل، «نمادهای دینی»، ترجمة امیرعباس علی‌زمانی. معرفت. س 5. ش 3، 1375.

9ـ جامی، عبدالرّحمن. (بی‌تا). اشعة اللّمعات به همراه چند رسالة عرفانی دیگر، بی‌جا: بی‌نا.

10ـ خرمشاهی، بهاءالدّین. حافظ‌نامه. تهران: انتشارات علمی و فرهنگی،1373.

11ـ رحیمیان، سعید. حب و مقام محبت در حکمت و عرفان نظری. شیراز: نوید، 1378.

12ـ زرقانی، سید مهدی؛ آیاد، مریم، «تطور استعارة عشق از سنایی تا مولانا». ادبیات عرفانی، د 6، ش 11، 1393.

13ـ زرقانی، سید مهدی؛ محمدجواد، مهدوی؛  آیاد، مریم، «تحلیل‌ شناختی استعاره‌های عشق در غزلیات سنایی»، جستارهای نوین ادبی، س 46، ش 183،1392.

14ـ طوسی، نصیرالدّین. (بی‌تا). شرح اشارات و تنبیهات. بی‌جا: بی‌نا.

15ـ کاشانی، عبدالرّزاق. شرح منازل السائرین. تصحیح و تعلیق محسن بیدارفر، قم: انتشارات بیدار، 1372.

16ـ گوهرین، سید صادق. شرح اصطلاحات تصوف. تهران: انتشارات زوّار، ج 8، چ 1، 1382.

17ـ لیکاف، جورج. نظریة معاصر استعاره. مقالة استعاره (مبنای تفکر و ابزار زیبایی‌آفرینی). ترجمة فرزان سجودی، تهران: انتشارات سورة مهر، 1383.

18- Lakoff, George and Mark Johnsen. (2003). Metaphors We Live By. London: The University of Chicago Press.

19- kovecses, Zolatan. (1991). “A Linguist’s Quest for Love”. Social and Persona. Relationships 8: Pp 76-97.

20- ---------------------. (2000). Metaphor and Language, Culture and Body in Human Feelings. Cambridge: Cambridge University Press.

21- ---------------------. (2010). Metaphor, a Practical Introduction. Oxford: Oxford University Press



* دانشجوی دکتری زبان و ادبیات فارسی، دانشگاه آزاد اسلامی، واحد زاهدان، زاهدان، ایران.

** استادیار دانشگاه آزاد اسلامی، واحد زاهدان، گروه زبان و ادبیات فارسی، زاهدان، ایران. (نویسنده مسوول)

تاریخ دریافت: 18/12/1397                                                                             تاریخ پذیرش: 8/5/1398

1ـ ابراهیمی دینانی، غلامحسین. دفتر عقل و آیت عشق. تهران: طرح نو، 1380.

2ـ اسپرهم، داود، «مفهوم تقلیب عشق کبریا در متون صوفیه (با تأکید بر آثار مولانا)». دو فصلنامة مطالعات عرفانی. ش 23، 1395.

3ـ افلاکی، احمد. مناقب‌العارفین. تصحیح تحسین یازیجی، تهران: دنیای کتاب، 1375.

4ـ ایزوتسو، توشیهیکو. صوفیسم و تائوئیسم. تهران: روزنه، 1394.

5ـ بهنام، مینا، «استعارۀ مفهومی نور در دیوان شمس»، فصلنامۀ نقد ادبی، س 3، ش 10، 1389.

6ـ پورابراهیم، شیرین؛ غیاثیان، مریم‌سادات، «بررسی خلاقیت‌های شعری حافظ در مفهوم‌سازی عشق»، فصلنامة نقد ادبی، د 6، ش 23، 1392.

7ـ پورجوادی، نصرالله. بادة عشق. تهران: کارنامه، 1387.

8ـ تیلیش، پل، «نمادهای دینی»، ترجمة امیرعباس علی‌زمانی. معرفت. س 5. ش 3، 1375.

9ـ جامی، عبدالرّحمن. (بی‌تا). اشعة اللّمعات به همراه چند رسالة عرفانی دیگر، بی‌جا: بی‌نا.

10ـ خرمشاهی، بهاءالدّین. حافظ‌نامه. تهران: انتشارات علمی و فرهنگی،1373.

11ـ رحیمیان، سعید. حب و مقام محبت در حکمت و عرفان نظری. شیراز: نوید، 1378.

12ـ زرقانی، سید مهدی؛ آیاد، مریم، «تطور استعارة عشق از سنایی تا مولانا». ادبیات عرفانی، د 6، ش 11، 1393.

13ـ زرقانی، سید مهدی؛ محمدجواد، مهدوی؛  آیاد، مریم، «تحلیل‌ شناختی استعاره‌های عشق در غزلیات سنایی»، جستارهای نوین ادبی، س 46، ش 183،1392.

14ـ طوسی، نصیرالدّین. (بی‌تا). شرح اشارات و تنبیهات. بی‌جا: بی‌نا.

15ـ کاشانی، عبدالرّزاق. شرح منازل السائرین. تصحیح و تعلیق محسن بیدارفر، قم: انتشارات بیدار، 1372.

16ـ گوهرین، سید صادق. شرح اصطلاحات تصوف. تهران: انتشارات زوّار، ج 8، چ 1، 1382.

17ـ لیکاف، جورج. نظریة معاصر استعاره. مقالة استعاره (مبنای تفکر و ابزار زیبایی‌آفرینی). ترجمة فرزان سجودی، تهران: انتشارات سورة مهر، 1383.

18- Lakoff, George and Mark Johnsen. (2003). Metaphors We Live By. London: The University of Chicago Press.

19- kovecses, Zolatan. (1991). “A Linguist’s Quest for Love”. Social and Persona. Relationships 8: Pp 76-97.

20- ---------------------. (2000). Metaphor and Language, Culture and Body in Human Feelings. Cambridge: Cambridge University Press.

21- ---------------------. (2010). Metaphor, a Practical Introduction. Oxford: Oxford University Press.