بررسی ابعاد تمثیلی داستان «قفس» از صادق چوبک

نوع مقاله: علمی پژوهشی

چکیده

تمثیل یکی از شیوه­های ادبی است که نویسنده به کمک آن پیام مورد نظر خود را محسوس می­کند و بر گستره­ی شناخت و درک مخاطب می­افزاید. این صنعت ادبی با توجه به کارکردهایی که دارد، در ادبیات داستانی معاصر هم مورد استفاده قرار گرفته است. در این بین، صادق چوبک در داستان «قفس» با نگاهی تمثیلی، دغدغه­های سیاسی و اجتماعی خود را بازگو کرده و تصویری از جامعه­ی تسلیم و منفعل زمان خود ترسیم کرده و ساختار حکومت وقت و عدم نقش­آفرینی و تکاپوی مردم را برای برهم­زدن ناهنجاری­های سیاسی و اجتماعی به چالش کشیده است. در مقاله­ی حاضر، با روش توصیفی و تکنیک تحلیل محتوا، کارکرد تمثیل در داستان مذکور بررسی و تحلیل شده است. به نظر می­رسد چوبک در ابعاد مختلفی چون: خلق شخصیت­های ضعیف و منفعل؛ تبیین مقوله­ی جبر اجتماعی و نفی آزادی در جامعه؛ توصیف دقیق جزئیات؛ و ترسیم پایان ناخوشایند، رویکردی تمثیلی داشته که این ویژگی، اثر او را چندلایه و رمزگونه ساخته است. در مجموع می­توان گفت که داستان «قفس» واکنش ادبی نویسنده به شرایط نامطلوب سیاسی جامعه­ی ایران در دهه­های 20و30  خورشیدی بوده است.

کلیدواژه‌ها


بررسی ابعاد تمثیلی داستان «قفس» از صادق چوبک

نسرین حلاجان*

دکتر پروین­دخت مشهور**

دکتر مهدی نوروز***

دکتر محبوبه ضیاءخدادادیان****

چکیده

تمثیل یکی از شیوه­های ادبی است که نویسنده به کمک آن پیام مورد نظر خود را محسوس می­کند و بر گستره­ی شناخت و درک مخاطب می­افزاید. این صنعت ادبی با توجه به کارکردهایی که دارد، در ادبیات داستانی معاصر هم مورد استفاده قرار گرفته است. در این بین، صادق چوبک در داستان «قفس» با نگاهی تمثیلی، دغدغه­های سیاسی و اجتماعی خود را بازگو کرده و تصویری از جامعه­ی تسلیم و منفعل زمان خود ترسیم کرده و ساختار حکومت وقت و عدم نقش­آفرینی و تکاپوی مردم را برای برهم­زدن ناهنجاری­های سیاسی و اجتماعی به چالش کشیده است. در مقاله­ی حاضر، با روش توصیفی و تکنیک تحلیل محتوا، کارکرد تمثیل در داستان مذکور بررسی و تحلیل شده است. به نظر می­رسد چوبک در ابعاد مختلفی چون: خلق شخصیت­های ضعیف و منفعل؛ تبیین مقوله­ی جبر اجتماعی و نفی آزادی در جامعه؛ توصیف دقیق جزئیات؛ و ترسیم پایان ناخوشایند، رویکردی تمثیلی داشته که این ویژگی، اثر او را چندلایه و رمزگونه ساخته است. در مجموع می­توان گفت که داستان «قفس» واکنش ادبی نویسنده به شرایط نامطلوب سیاسی جامعه­ی ایران در دهه­های 20و30  خورشیدی بوده است.

واژه‌های کلیدی

صادق چوبک، داستان کوتاه، قفس، تمثیل، سیاست.

مقدمه

تمثیل یکی از شگردهای ادبی برای تفهیم مسایل غامض است. مخاطبان عام و خاص با استفاده از این تکنیک، موضوعی واحد را از دریچه­ای دیگر در ذهن خود بررسی و تحلیل می‌کنند و بدین ترتیب، فرآیند نهادینه­شدنِ منظور خالق اثر در ذهن مخاطب با سهولت بیشتری انجام می­شود. مهم­ترین کارکردی که می­توان برای تمثیل ذکر کرد، عینیت بخشیدن به مسایل انتزاعی و تبدیل معقولات به محسوسات است. «تمثیل خطابی است به نیروهای عقلانی، آن هنگام که این نیروها از ادراک حسی و جسمانی پنهان می­مانند». (Bowra, 1966: 34) به سخن دیگر، تمثیل با ساده­سازی مفاهیم دیریاب، لایه­های نهفته در آن مفهوم را آشکار و درک آن را برای هر نوع مخاطبی آسان می­کند. تمثیل «در لغت به معنی مثال‌ آوردن، تشبیه کردن، مانند کردن، صورت چیزی را مصور کردن، داستان یا حدیثی به عنوان مثال بیان کردن و داستان آوردن است ... این صفت باعث آرایش و تقویت و قدرت بخشیدن به سخن می­شود». (داد، 1383: ذیل واژة تمثیل) معادل تمثیل در ادبیات غربی، الیگوری یا تمثیل داستانی است که در اصطلاح ادبی، به روایت گسترش­یافته­ای گفته می­شود «که حداقل دو لایة معنایی دارد: لایة اول، همان صورت قصه (اشخاص و حوادث) و لایة دوم، معنای ثانوی و عمیق­تری است که در ورای صورت می­توان جست و به آن، روح تمثیل می­گویند». (فتوحی رودمعجنی، 1393: 258) به تعبیر دیگر، تمثیل روایتی است به شعر یا نثر که مفهوم واقعی آن از طریق برگرداندن اشخاص و حوادث به صورت­هایی غیر از آنچه در ظاهر دارند، به دست می­آید. (میرصادقی، 1373: 84) تمثیل­های داستانی از سه ویژگی مهم برخوردارند: 1ـ دولایگی؛ 2ـ انسان­انگاری؛ 3ـ ایهام تمثیل. (فتوحی رودمعجنی، 1393: 262-261) دربارة ویژگی انسان­انگاری تمثیل‌های داستانی باید گفت که نویسنده با خلق شخصیت­هایی غیر انسانی هم‌چون جانوران، مسیر نقد را برای خود هموارتر می­کند. به این معنا که دیگر بابت انتقاد از اشخاص حقیقی و انسانی دچار مشکل نمی­شود و آراء خود را از زبان حیوانات و پرندگان بازگو می­کند. یکی از پیامدهای بهره­گیری از این روش، دور شدن از مرزهای واقعیت است. «تفکر در تمثیل ... در فاصله گرفتن از واقعیت شکل می­گیرد و نه در منطبق بودن بر واقعیت». (براهنی، 1353: 54) دور شدن از واقعیت به صورت نسبی شکل می­گیرد. به این معنا که تمثیل نشانه­هایی محسوس از واقعیت را هم‌چنان در خود دارد و مخاطب با رمزکاوی آن نشانه­ها می­تواند از اصل موضوع که در عالم واقع روی داده است، آگاه شود. بر این اساس، «آرنولد هوسر تمثیل را به منزلة برگردان یک معنی انتزاعی در درون تصویری ملموس تلقی می­کند که این تصویر به هر حال، یکی از بیان­های متعدد و ممکن معنی است». (پورنامداریان، 1375: 233)

بیان مسأله

صادق چوبک یکی از برجسته­ترین چهره­های ادبیات داستانی فارسی محسوب می­شود. او با استفاده از تکنیک­های گوناگون، روش و سیاقی نو در داستان­نویسی فارسی پدید آورد که شاید بتوان مهم­ترین جلوه­ی آن را بازنمایی زندگی اقشار محروم و فقیر و سطح پایین جامعه دانست. به عبارت دیگر، داستان­های چوبک جولانگاه شخصیت­هایی هستند که عمری در تنگ­دستی، نکبت، بیماری، محرومیت و تحقیر دست و پا زده­اند. او بخش مهمی از منظومة فکری خود را با استفاده از تکنیک تمثیل با مخاطبان عام و خاص خود به اشتراک گذاشته و چهره­ای متعهد و مردمی از خویش نشان داده است. در میان داستان­های کوتاه چوبک، قفس از این ویژگی در سطحی برجسته برخوردار است. «قفس قصه­ای تمثیلی است که تصویری از فضای خفقان را در سال­های پس از کودتای 28 مرداد نشان می­دهد»  (محمودی، 1385: 96) و شخصیت­های حاضر در آن، نمایندة افراد جامعه­ی معاصر نویسنده هستند. بر این اساس، مسأله­ی اصلی مقاله­ی حاضر، بررسی و تحلیل کارکرد تمثیل در داستان مذکور است.

ضرورت و اهمیت تحقیق

داستان­های صادق چوبک به این نیت که بیان‌گر کاستی­های جامعة آن روزهای ایران باشند، نوشته شده­اند. بنا بر این، به صورت مستقیم یا غیر مستقیم دربر دارندة نقدهای سودمندی هستند که عوامل و موانع رشد جامعة ایران را با زبان ساده یا استعاری تبیین کرده­اند. در این بین، داستان قفس از اهمیت ویژه­ای برخوردار است؛ زیرا «عصارة قصه­های چوبک را در خود جای داده است». (همان: 96) در عینی­سازی افکار چوبک، تمثیل نقش مهمی داشته است. بنا بر این، با واکاوی تمثیل­ها بخشی از سبک نویسندگی چوبک در لایة فکری و نیز، تکنیک‌های او برای بدل کردن داستان­های خود به آثاری انتقادی آشکار می­شود. با توجه به این موارد، انجام تحقیق حاضر روایی می­یابد.

روش و سؤالات تحقیق

روش تحقیق حاضر، توصیفی و مبتنی بر تکنیک تحلیل محتواست. در گردآوری داده­های تحقیق، از منابع کتابخانه­ای و مقالات پژوهشی استفاده شده است. شیوة کار بدین ­صورت بوده که ابتدا از طریق فیش­نویسی، اطلاعات مورد نظر از داستان «قفس» استخراج و دسته­بندی موضوعی شده است. سپس، ذیل هر عنوان، رویکردهای تمثیلی چوبک بررسی و تحلیل شده است. مقالة حاضر در پی پاسخ­گویی به سؤالات ذیل است: الف) رویکرد تمثیلی صادق چوبک شامل چه ابعادی می­شود؟ ب) شخصیت­های خلق­شده در داستان «قفس»، تمثیلی از چه کسانی هستند؟ ج) در داستان مذکور، تمثیل برای تبیین چه مسایلی به کار گرفته شده است؟

پیشینة تحقیق

پیرامون داستان «قفس» تحقیقات گسترده­ای انجام نشده است؛ زیرا اعتبار این داستان، زیر سایه­ی داستان «انتری که لوطی­اش مرده بود»، گم شده است. غالب آثار تحلیلی که پیرامون داستان­های چوبک نوشته شده­اند، تنها به ذکر چند سطر پیرامون درون­مایة داستان بسنده کرده‌اند. بنا بر این، تحلیل­ها کاملاً سطحی و گذراست و ژرف­ساخت اندیشة نویسنده در داستان قفس، نقد و واکاوی نشده است. (سپانلو، 1374؛ میرعابدینی، 1380 و 1391 و 1392؛ میرصادقی، 1382؛ کامشاد، 1384؛ روزبه، 1388 و ...) تنها در یک مقاله، ابراهیمی و قربان صباغ که به سال 1393 در مجلة مطالعات زبان و گویش­های غرب ایران دانشگاه رازی کرمانشاه به چاپ رسیده است، سبک نحوی داستان قفس را بر اساس صدای دستوری بررسی کرده و به این نتیجه رسیده­اند که پربسامدترین صدای دستوری، صدای منفعل است که این امر نشان می­دهد، از دید چوبک، انسان­ها به عنوان موجوداتی کنش‌گر سعی می­کنند خود را از جبر زیستی که اسیر آن هستند، نجات دهند و برای زنده­ماندن مبارزه کنند.

همان­طور که بیان شد، در پژوهش­های یاد شده، به کارکرد تمثیل در پیشبرد جریان روایت در داستان قفس اشاره­ای نشده است که این خلأ پژوهشی بر جنبه­های نوآورانة مقالة حاضر می­افزاید.

بحث اصلی

خلاصة داستان قفس

قفس در مجموعة داستانی «انتری که لوطی­اش مرده بود»، به همراه دو داستان دیگر به نام‌های «چرا دریا توفانی شده بود» و «انتری که لوطی­اش مرده بود» و نیز، یک نمایش­نامه به نام «توپ لاستیکی»، نخستین بار در سال 1328 خورشیدی و از سوی انتشارات خوارزمی (سازمان کتاب­های جیبی) چاپ شده است. این داستان دربارة یک قفس تنگ و تاریک است که انواع مرغ­ها و خروس­ها و جوجه­ها در آن گیر افتاده­اند، بیرون را تماشا می­کنند و در جای خود می­لولند. آنها برای دانه و جا بر سر و روی هم تُک می­زنند و به هم فشار می­آورند، اما این جدال­ها وضعشان را بهتر نمی­کند؛ زیرا در قفس نه راه فرار وجود دارد و نه امکان زیستن. ناگهان دست انسانی درِ قفس را باز می­کند، جوجه­ای را به بیرون قفس می­برد و کنار قفس و جلوی چشم مرغ و خروس­های دیگر او را سَر می­بُرد. هم­قفسان، کنجکاو و ترسان، فقط مرگ جوجه را از درون قفس می­بینند و به دیوارة قفس تُک می­زنند. پس از مدتی، دوباره دستی برای برداشتن تخم­مرغ داخل قفس می­آید و پس از برداشتن آن، به سرعت از قفس بیرون می‌رود. این بار نیز، مرغ و خروس­ها خیره جلوی خود را نگاه می­کنند و مغلوب سرنوشتی‌ هستند که برایشان رقم خورده است.

جلوه­های تمثیلی در داستان کوتاه «قفس»

صادق چوبک نویسنده­ای است که درد مردم را از نزدیک لمس کرده و در داستان­های خود به آن بها داده است. او با جامعه­ای مملو از کاستی و ناهنجاری در ابعاد گوناگون روبه­رو بود. از این­رو، یکی از خویشکاری­های ادبی خود را بازتاب دادن این پلشتی­ها تعیین کرده بود. «چوبک عمدتاً به زشتی­های محیط می­پردازد و با توصیف جزئیات، تصویر جامعه و زنده­ای از واقعیت ترسیم می­کند». (میرعابدینی، 1392: 583) اگرچه در داستان­های او شخصیت­های ناکارآمد حضور دارند و فضای ایجاد شده سیاه و ناامید کننده است، اما این سبک و سیاق فکری چوبک، برای تولید انگیزه در مخاطبان تبلیغ می­شد. او سعی می­کرد با نشان دادن بحران­های سیاسی و اجتماعی و فرهنگی، خوانندگان آثار خود را به تکاپو وادارد و به آنها این پیام را انتقال دهد که اگر برای تغییر اوضاع نکوشند، در شرایطی که شخصیت­های داستان‌هایش با آن مواجه هستند، گرفتار خواهند شد. او برای تبیین بهتر آراء انتقادی خود از تکنیک تمثیل بهره گرفت و برخی از داستان­های خود را بر این مبنا نوشت که داستان قفس از آن جمله است. «قفس را هم می­توان به فضای سیاسی ـ اجتماعی که نویسنده­اش در آن زیسته است، نسبت داد و از این زاویه به آن نگاه کرد و هم می­توان آن را به نگاه جبری و قدری چوبک نسبت داد». (محمودی، 1385: 97) بنا بر این، داستان مذکور محصول تجربه­های بیرونی و درونی چوبک است. از سویی با سیر در بطن و متن جامعه، تصاویر ناخوشایندی که گریبان مردم را گرفته بود، به نمایش می­گذاشت و از سوی دیگر، بر بنیاد بخشی از افکار و عقاید شخصی خود، شخصیت­هایی متناسب خلق می­کرد. شاید به این دلیل است که پس از گذشت سال­ها، هم‌چنان این داستان جذابیت خود را حفظ کرده است؛ زیرا نشانه­هایی برجسته از دغدغه­های گروهی و شخصی در آن دیده می­شود. «قفس قصه­ای است که برای توصیف همیشة روزگار بشری معناپذیر است و با آن صدق می­کند. به همین جهت، ماندگاریش بیشتر از دیگر قصه­های او خواهد بود». (همان: 98)

تمثیل یکی از ابزارهایی بوده که نویسنده با به­کارگیری هدفمندانة آن، داستان خود را باورپذیر و مانا کرده است. در این داستان، سویه­های تمثیلی در چهار بخش «خلق شخصیت‌های ضعیف و منفعل»؛ «تبیین مقولة جبر اجتماعی و نفی آزادی در جامعه»؛ «توصیف دقیق جزئیات» و «ترسیم پایان ناخوشایند» قابل بررسی هستند که در ادامه به آنها اشاره می‌شود.

خلق شخصیت­های ضعیف و منفعل

در این داستان، شخصیت­های اصلی در دو گروه کلی جای می­گیرند: نخست، خروس­ها و مرغ­ها و جوجه­هایی که در قفس گرفتار آمده­اند. دوم، مردی که صاحب قفس است و در داستان، تنها دستان زمخت او به تصویر کشیده شده است. بنا بر این، دو گروه شخصیتی زیردستان و زبردست در داستان حضور دارند که کاملاً تمثیلی و نمادین هستند. یعنی هر کدام از این گروه­های شخصیتی، نمایندة طبقات واقعی جامعه هستند. چوبک با این روش هوشمندانه، ابتکار عمل را برای بازگویی نقدهای بی­پرده و صریح به دست گرفته و با بهره‌گیری از قابلیت­های تمثیل، افراد حاضر در جامعه را ترسیم کرده است. طیور گرفتار شده در قفس، تمثیلی از شخصیت­های ضعیف و سرخورده و تحقیرشده­ای هستند که نهادهای قدرت نقش برجسته­ای را برای آنها در مناسبات اجتماعی و سیاسی در نظر نگرفته­اند و این گروه را به حال خود رها کرده­اند. «نظرگاه عینی و دوربین­وار چوبک ... او را در نقاشی اعماق جامعه و بازآفرینی دنیای بی­ترحم افراد هراسناک و تحقیرشده­ای که چشم دیدن یکدیگر را ندارند، موفق گردانده است». (میرعابدینی، 1391: 171) این گروه ضعیف و ناتوان که قادر به برهم­زدن ناهنجاری­های اعمال­شده از سوی حکومت (صاحب قفس) نیستند، به جان هم می‌افتند و با آزار یکدیگر، درصدد کین­جویی هستند. غافل از آن‌که، حقوق آنها از سوی آن مرد زمخت و بی­رحم تضییع شده است، نه طیوری که در قفس گرفتار آمده­اند و شرایط سختی را سپری می­کنند. این طرز تلقی به معنای ایستایی و جمود فکری شخصیت­های حاضر در داستان و عدم توانایی آنها برای درک واقعیت­های پیرامون است. چوبک با خلق شخصیت­های متنوع در داستان تمثیلی قفس، «اعماق جامعه­ای بیمار و اسیر خرافات را می­کاود و تصویری هراسناک از آن به دست می­دهد. در جهان داستانی او ... هیچ­کس به دیگری اعتماد ندارد. تنها هراس و فساد و مرگ است که واقعیت دارد». (میرعابدینی، 1380، ج1-2: 242-241) تنازع بقا در این داستان به طرز چشم‌گیری دیده می­شود. هر کدام از این مرغ­ها و خروس­ها برای زنده­ماندن تکاپویی بی­فرجام و کور از خود نشان می­دهند و هنگامی که راه به جایی نمی­برند، به جان ضعیف­ترها می­افتند و با نوک­زدن به اطرافیان، درصدد باز شدن جا و خوردن ارزن هستند. تصویری که چوبک از این قفس و شخصیت­های حاضر در آن نشان می­دهد، به نوعی یادآور قانون نانوشتة جنگل یعنی «اگر نکُشی، کُشته می­شوی» است. نویسنده با ذکر این تمثیل تأمل­ برانگیز، جامعة خود را نقد کرده و ساختارهای ایجاد شده در ان را به چالش کشیده است. دنیایی که در آن، قدرتمندان پیوسته فشار خود را بر زیردستان بیشتر می­کنند و برای تأمین منافع خود دست به هر جنایتی می­زنند. بنا بر این، رفتار این قفس­نشینان، بازنمودِ تمثیلیِ کردار انسان­هایی است که در عالم واقع زندگی می­کنند: «آنهایی که پس از توسری خوردن سرشان را پایین می­آوردند و زیر پر و بال و لای پای هم قایم می­شدند، خواه­ناخواه تُکشان تو فضله­های کف قفس می­خورد. آن وقت از ناچاری از آن تو پوست ارزن می­چپیدند. آنهایی که حتی جا نبود تُکشان به فضله­های ته قفس بخورد، به ناچار به سیم دیوارة قفس تُک می­زدند و خیره به بیرون می­نگریستند، اما سودی نداشت و راه فرار نبود. جای زیستن هم نبود. نه تک غضروفی و نه چنگال و نه قدقد خشم­آلود و نه زور و فشار و نه تو سر هم زدن راه فرار نمی­نمود، اما سرگرمشان می­کرد. دنیای بیرون به آنها بیگانه و سنگدل بود. نه خیره و دردناک نگریستن و نه زیبایی پر و پالشان به آنها کمک نمی­کرد». (چوبک، 1366: 63-62) مرغ­ها و خروس­ها در محرومیت مطلق بسر می­بَرند و مفهوم زندگی و رفاه برای آنها غیر قابل درک است. هر لحظة حیات برای آنها سرشار از درد و رنج و تحمل حقارت است. «داستان­های چوبک ... سرشار از انسان­های شکست­خورده و منکوب است». (میرصادقی، 1382: 96) آنها با اینکه شرایط رقت‌بار را می­بینند، اما قادر به تغییر آن نیستند؛ زیرا شخصیتشان برای پدید آوردن دنیایی آرمانی پرورش پیدا نکرده است. آنها نسل به نسل در این قفس­ها سختی کشیده و در نهایت، جان سپرده­اند. هیچ­ کدام از اعضای این گروه شخصیتی برای نجات از قفس انگیزه­ای نشان نداده و عامل یا مسببان اصلی به وجود آمدن شرایط کنونی را شناسایی نکرده­اند. بنا بر این، به دلیل عدم بصیرت کافی، با اطرافیان بی­گناه خود رفتاری تحقیرآمیز و سخیف دارند. در دنیای واقعی هم، انسان­های ناتوان و مسخر، در چنگال نهادهای قدرت اسیر و گرفتار هستند و به دلیل عدم درک واقعیت، قادر به آسیب­شناسی اوضاع فعلی نیستند. در نتیجه، تکاپویی هدفمند از آنها برای کنار زدن بانیان و مروجان فساد و بدبختی در جامعه دیده نمی­شود. نویسنده به نیت تبیین این دیدگاه می­نویسد: «کف قفس خیس بود. از فضلة مرغ قرض شده بود. خاک و کاه و پوست ارزن قاتی فضله­ها بود. پای مرغ­ها و خروس­ها و پرهایشان خیس بود. از فضله خیس بود. جایشان تنگ بود. همه تو [ی] هم تپیده بودند. مانند دانه­های بلال به هم چسبیده بودند. جا نبود کِز کنند». (چوبک، 1366: 62-61)

مرغ­ها و خروس­ها در داستان قفس، تمثیلی از کارگرانی هستند که با کوشش بسیار بسترهای لازم را برای افزایش ثروت کارفرمایان فراهم می­کنند، اما خودشان هیچ بهره­ای از این همه تلاش نمی­برند و در نهایت، محکوم به بیگاری و مرگ هستند. نویسنده برای تبیین عینی دیدگاه خود، به تخم­گذاری مرغی در قفس اشاره می­کند که پس از تحمل مرارت، آن را در کف قفس می­اندازد، ولی بی­درنگ، دست چرکین و سیاهی از بیرون قفس آن را می­رباید. این دست، تمثیلی از حکومت وقت و کارفرمایانی است که در فکر استثمار کارگران هستند و جانشان را به لب رسانیده و محیطی مملو از تعفن برایشان رقم زده­اند. چوبک می­نویسد: «قدقد و شیون مرغی بلند شد. مدتی دور خودش گشت، سپس شتاب­زده میان قفس چندک زد و هولکی تخم دلمة بی­پوست خونینی تو منجلاب قفس ول داد. در دَم، دست سیاه­سوختة رگ­درآمدة چرکینِ شومِ پینه ­بسته­ای هوای درون قفس را درید و تخم را از توی آن گندزار ربود و همان دَم در بیرون قفس دهانی چون گور باز شد و آن را بلعید. هم­قفسانِ چشم به راه، خیره جلوی خود را می­نگریستند». (همان: 66)

در این داستان، با دو نوع استبداد و ستم سروکار داریم: نخست، استبداد کلان و کلی که از سوی آن مرد زمخت (تمثیلی از نهاد قدرت) بر مرغان و خروسان درون قفس (تمثیلی از مردمان زیردست جامعه) رواداشته می­شود و حاصل تلاش آنها و در نهایت، جانشان را در اختیار دارد. دوم، استبداد خُرد و جزیی که از سوی هم­قفسان بر یکدیگر اعمال می­شود و کسانی که از قدرت نسبی بیشتری برخوردار هستند، عقده­های حقارت خود را در برابر افراد ضعیف­تر بروز می­دهند. سیمایی که چوبک از درون قفس ارائه داده، مؤید همین موضوع است: «همان دم خروس سرخ­روی پر زرق و برقی تُک خود را توی فضله­ها شیار کرد و سپس آن را بلند کرد و بر کاکل شق و رق مرغ­های پاکوتاهی کوفت. در دَم مرغک خوابید و خروس به چابکی سوارش شد. مرغ توسری خورده و زبون، تو فضله­ها خوابید و پا شد، خودش را تکان داد و پر و بالش را پف و پر باد کرد و سپس برای خودش چرید. بعد تو لک رفت». (همان: 65)

جبر اجتماعی و نفی آزادی

یکی از ویژگی­های ناتورالیستی داستان­های چوبک، بیان این باور است که آدمیان در چرخه­ای از جبر گرفتار آمده­اند و آزادی برای آنها مفهومی ندارد. نوع بشر پیوسته در رنج و سختی است و در نهایت، بی­آن‌که آزادی واقعی را تجربه کند، از بین می­رود. بنا بر این، تمامی کنش­های او برخلاف اختیار و خواست اوست. چوبک در به تصویر کشیدن این مفهوم بسیار هوشمندانه عمل کرده است، به طوری که «او را می­توان ماهرترین نویسندة نسل پیش در عرصه­ی تصویر زشتی و پلشتی زندگی مردم اعماق به شمار آورد، مردمی محکوم سرنوشت و مقهور غرایز جنسی». (روزبه، 1388: 70-69)

در داستان قفس، نویسنده با رویکردی تمثیلی این جبر را بازگو کرده است. شرایط درون قفس به گونه­ای ترسیم و توصیف شده که مخاطب را متوجه عدم آزادی و اسارت ناخواسته­ی شخصیت­ها می­کند. آنها در هم می­لولند و برای نفس کشیدن یکدیگر را به کنار می­زنند و در مرداب مرگ و کثیفی دست و پا می­زنند تا بلکه چند صباحی بیشتر طعم این زندگی تیره و تار را بچشند. چوبک به پشتوانه­ی دو عامل محیط و وراثت، آدمی را در برابر سرنوشت مقهور و تسلیم می­انگارد و به نوعی جبر تاریخی باور دارد که آدمی را به سوی فرجامی مکتوم پیش می­برد. بر پایه­ی این طرز فکر، آدمی مجبور است همواره خود را با پدیده­هایی که در پیدایی آنها نقشی ندارد، سازگار کند. طیور درون قفس نیز، چاره­ای جز پذیرش این شرایط نامساعد ندارند. درون قفس از آرامش، استراحت، غذای خوب، خواب و ... نشانی نبود و آنها از روی اجبار باید خود را با این شرایط وفق می­دادند. این تنها راه پیشِ روی آنها بود. مردمانی که در جامعه زندگی می­کنند نیز، این­گونه هستند. در منجلابی از فساد و فقر و تبعیض و بیماری و بی­سوادی و ... دست و پا می­زنند و بی­آنکه توان خارج شدن از این وضعیت را داشته باشند، به گذراندن عمر بسنده کرده­اند. به عبارت دیگر، چوبک از مردمی سخن می­گوید که در دایره­ی جبر گرفتار آمده­اند و دیگر کیفیت زندگی برایشان در اولویت قرار ندارد. مرغان و خروسان درون قفس که تمثیلی از این مردم هستند، روزگاری یکسان دارند و در یک سطح، بدبختی را تاب می­آورند. چوبک در توصیف جبر حاکم بر قفس (تمثیلی از جامعه) می­نویسد: «جا نبود بایستند. جانبود بخوابند. پشت سر هم تو سر هم تُک می­زدند و کاکل هم را می­کشیدند. جا نبود. همه توسری می­خوردند. همه جایشان تنگ بود. همه سردشان بود. همه گرسنه­شان بود. همه با هم بیگانه بودند. همه­جا گند بود. همه چشم به راه بودند. همه مانند هم بودند و هیچ‌کس روزگارش از دیگری بهتر نبود». (چوبک، 1366: 62)

اجباری که در داستان قفس نمود دارد، جبری تاریخی و اجتماعی است که در طول زمان، آدمی را در دور تسلسل خود محصور کرده است. این رویکرد برآمده از آراء ناتورالیستی چوبک است. «مکتب ادبی ناتورالیسم نسبت به اینکه فرد بتواند از عهده­ی تصمیم­گیری در مورد سرنوشت و هستی خود برآید، تردید داشت» (ایبرامیز، 1366: 117)؛ زیرا آزادی انتخاب و مسئولیت اعمال از موجودی که متعین از عواملی خارج از اخیتار خویش است، تلویحاً دریغ می­شود. (فورست و دیگران، 1376: 60) بنا بر این، در نگاه ناتورالیستی چوبک، انسان پیوسته مقهور نیرویی برتر و لجام­گسیخته به نام روزگار است. نویسنده رسیدن به آزادی را نشدنی می­داند و عقیده دارد آدمیان اسیر جبری ازلی، محیطی و وراثتی هستند و اختیار مفهومی سطحی و مبتنی بر اصالتی کذایی دارد. «دید مهم چوبک نسبت به اجتماع مرغان را در این قصه می­توان به هر اجتماع بشری تعمیم داد، با این شرط که دید جبری و بدبینانة نویسنده را بپذیریم». (محمودی، 1385: 96) در داستان قفس، مرغان و خروس­ها منتظر نوید آزادی هستند و در حالی که بدون تکاپو در قفس لولیده­اند، چشم به راه منجی و نجات­بخشی هستند. آنها بدون برنامه و هدف، تنها به رهایی خود می­اندیشند و قادر به انجام کاری نیستند. دیواره­های آهنین قفس تمثیلی از زندان جسم و محبس دنیاست که آنها را در چنبره دارد و اجازة تصمیم‌گیری و انتخاب را به آنها نمی­دهد. مرغ­ها و خروس­ها در جایی قرار گرفته­اند که هیچ علاقه‌ای به آن ندارند و اسارت، انگیزه و امید را از وجودشان درربوده است. این پرنده­ها، در سطح تمثیلی و نمادین، انسان­های محکوم به نابودی هستند. دست چرکین و زمختی که گاهی در داستان ظاهر به سرعت محو می­شود، نمودی از دست تقدیر است که قفس­نشینان را یکی پس از دیگری به مسلخ مرگ می­کشاند. او در انتخاب مرغ­ها و خروس­ها با برنامه­ریزی قبلی عمل می­کند، اما آنها که در قفس می­لولند تنها در انتظار فردایی مبهم هستند که دست سرنوشت برایشان رقم زده است. چوبک می­نویسد: «در آن دم که چرت می­زدند، همه منتظر و چشم به راه بودند. سرگشته و بی­تکلیف بودند. رهایی نبود. جای زیست و گریز نبود. فرار از آن منجلاب نبود. آنها با یک محکومیت دسته­جمعی در سردی و بیگانگی و تنهایی و سرگشتگی و چشم به راهی برای خودشان می­پلکیدند». (چوبک، 1366: 64-63)

توصیف دقیق جزئیات

این ویژگی در مبانی مکتب ناتورالیسم به عنوان یک اصل ذکر شده است. نویسندگان پیرو این مکتب، با تکیه بر مؤلفة مذکور، ضمن اینکه توانایی خود را در توصیف شخصیت­ها و موقعیت­ها به خوبی نشان می­دهند، به مخاطب برای پی بردن به آنچه که در سر می­پرورند، کمک شایانی می­کنند. عدم تسلط نویسنده، پیامدهای منفی متعددی به همراه دارد که عدم ارتباط­گیری نویسنده با متن تولید شده و ناقص ماندن داستان، از آن جمله است. به این دلیل، در مکتب ناتورالیسم، «توصیف به صورت هنری خودکفا درمی­آید که محصول تحقیق دقیق برای گردآوری اسناد و مدارک و وصف جزئیات در هر گونه روایتی است». (سیدحسینی، 1387، ج1: 413) داستان قفس به خوبی نشان می­دهد که چوبک نیز، در توصیف جزئیات هنرمندانه عمل کرده است. او «قوی­ترین نویسندة ایرانی در نقاشی دقایق و جزئیات موضوع است». (سپانلو، 1374: 105) سویه­های ناتورالیستی در این داستان بی­حد و مرز است.
تا آنجا که قطعه­های توصیفی از دقت و وضوح عکاسی برخوردار هستند. (کامشاد، 1384: 189)

ابتدای داستان قفس با این مؤلفه­ی ناتورالیستی آغاز شده که از قضا جنبه­ای تمثیلی و نمادین دارد. اطراف قفس به بدترین شکل توصیف شده است تا به صورت تلویحی، شرایط نامساعد مرغ­ها و خروس­ها به تصویر کشیده شود. تلی از آلودگی و پلشتی پیرامون آنها را گرفته است، گویی این طیور در میان دریایی از زباله و کثیفی زندگی می­کنند: «قفسی پر از مرغ و خروس­های خصی و لاری و رسمی و کله­ماری و زیرهای و گل­باقلایی و شیربرنجی و کاکلی و دم­کل و پاکوتاه و جوجه­های لندوک مافنگی کنار پیاده­رو، لب جوی یخ­بسته­ای گذاشته بود. تو (درون) جوی تفاله­ی چای و خون دلمه­شده و انار دست­لمبو و پوست پرتقال و برگ­های خشک و زرت و زبیل­های دیگر قاتی یخ­بسته شده بود». (چوبک، 1366: 61) در این توصیفات، «یخ نمادی از فضای سرد حاکم بر زندگی این آدم­هاست» (محمودی، 1385: 97)  و یک­یک این طیور تمثیلی از انسان­هایی هستند که در جامعة آن روز ایران گرفتار شده‌اند و در میان این پلشتی­ها زندگی می­کنند. تصاویری که چوبک خلق کرده، برای ارایة تصویری عینی و ملموس از واقعیت پدید آمده است. بنا بر این، نویسنده قصد خودنمایی ادبی نداشته و توصیف را در راستای تحقق اهداف مبتنی بر تعهد و خویشکاری خود به کار گرفته است. تصاویر خلق­شده بخش اصلی جریان روایت به شمار می­روند، به طوری که اگر آنها را حدف کنیم، در فرایند درک مخاطبان اختلال ایجاد می­شود. چوبک برای آشنایی مخاطب با شرایط بحرانی طیور، از عبارت­های توصیفی «تُک‌زدن در فضله»، «آب نوشیدن از کاسة شکستة کنار قفس»؛ «سقف دروغ و شوخگن و مسخرة قفس»؛ «تکان دادن حنجره­های نرم و نازک» استفاده کرده و نوشتة خود را به واقعیت نزدیک­تر کرده است. به سخن دیگر، این توصیفات تمثیلی، باعث تقویت قدرت مقایسه و انطباق خوانندگان داستان با عالم واقع می­شود و روح مخاطبان را به خوبی در فضایی که طیور در آن حضور دارند، به پرواز درمی­آورد و موجب می­شود که مخاطب خود را نفر سوم آن جمع محسوب کند. با چنین روشی، گروه هدف یعنی خوانندگان به طرز ملموسی در جریان وقایعی که در داستان رخ می­دهد، قرار می‌گیرند و درک پیام نهفته در تمثیل برای آنها آسان­تر می­شود. چوبک در بخشی از داستان می‌نویسد: «[مرغ­ها و خروس­ها] تو [ی] هم می­لولیدند و تو [ی] فضله­ی خودشان تُک می‌زدند و از کاسه ­شکستة کنار قفس آب می­نوشیدند و سرهایشان را به نشانه­ی سپاس بالا می‌کردند و به سقف دروغ و شوخگن و مسخرة قفس می­نگریستند و حنجره­های نرم و نازکشان را تکان می­دادند». (چوبک، 1366: 63)

پایان ناخوشایند

در داستان­های ناتورالیستی، فرجامی نامبارک در انتظار همة شخصیت­های حاضر در داستان است. آ­­نها گرفتار جبر هستند و در نکبت دست و پا می­زنند. انگیزه­ای برای تغییر اوضاعی که در آن گرفتار آمده­اند، ندارند و چشم به راه آینده­ای تاریکند. به تعبیر دیگر، آنها در برابر شرایطی که در آن قرار دارند، تسلیم شده­اند و منتظر فرا رسیدن مرگ هستند. شخصیت­هایی منفعل و ضعیف که در وقایعی که برایشان رخ می­دهد، نقشی ندارند. داستان­های چوبک به مثابه­ی دیگر نویسندگان ناتورالیست، همواره به طرز نامناسبی پایان می­پذیرند. قهرمانان و به تعبیر دقیق­تر، ضدقهرمان­های ساخته و پرداختة او مردمانی شکست­خورده­اند و در منتهای بیچارگی و درماندگی تسلیم می­شوند. در داستان قفس، پایان غم­انگیزی که برای یکی از مرغ­ها رقم می­خورد، تمثیلی دردناک از سرنوشت انسان­هایی است که در جامعه­ی قفس­مانند گرفتار شده­اند. دست تقدیر یا دست قدرت حاکم، یکی پس از دیگری آنها را برای مثله­شدن برمی‌گزیند و آنها بی­آنکه قادر به تغییر وضعیت باشند، تسلیم می­شوند. آنچه در این داستان مخاطب را به تأمل وامی­دارد، واکنش منفعلانة هم­قفسان مرغ گرفتار در چنگال مرگ است. تنها واکنش آنها جهیدن و تکان خوردن در قفس برای گرفتار نشدن است. پس از آنکه قربانی انتخاب شد، دوباره به وضعیت قبلی خود بازمی­گردند. در بیرون از قفس، مردی که دستانی زمخت و چرکین دارد، مرغ گرفتار را سر می­بُرد و خون به اطراف می­پاشد. خروس­ها و مرغ‌های دیگر با دیدن این صحنه بسیار وحشت­زده می­شوند و جست­وخیز می­کنند، اما قفس مانع گریزشان می­شود. پس، همه خاموش می­شوند. جملة پایانی که نویسنده در داستان ذکر می‌کند، یعنی «گَرد مرگ در قفس پاشیده شده بود»، در حکم تمثیلی است که سرنوشت همة طیور گرفتار در قفس را به تصویر کشیده است. نویسنده می­نویسد: «دست با سنگدلی و خشم و بی­اعتنایی در میان آن [قفس] به درو افتاد ... هم­قفسان بوی مرگ­آلود آشنایی شنیدند. چندششان شد و پرپر زدند ... دست بالای سرشان می­چرخید و مانند آهن­ربای نیرومندی آنها را چون برادة آهن می­لرزاند ... تا سرانجام بیخ بال یک جوجة ریغونه­ای چسبید و آن را از آن میان بلند کرد ... پای قفس، در بیرون، کاردی تیز بر گلوی جوجه مالیده شد و خونش را بیرون جهاند. مرغ و خروس­ها از تو قفس می­دیدند. قدقد می­کردند و دیوارة قفس را تُک می­زدند، اما دیوار قفس سخت بود. بیرون را می­نمود، اما راه نمی­داد. آنها کنجکاو و ترسان و چشم به راه و ناتوان به جهش خون هم­قفسشان که اکنون آزاد شده بود، نگاه می­کردند، اما چاره نبود، این بود که بود، همه خاموش بودند و گرد مرگ در قفس پاشیده شده بود». (چوبک، 1366: 65-64)


 

نتیجه­

هدف اصلی چوبک از به­کار بردن تمثیل در داستان «قفس»، بیان دغدغه­های سیاسی و اجتماعی بوده است. بدین منظور، نویسنده با خلق شخصیت­های حیوانی، یک تجربة انسانی را بازگو کرده است. در این داستان، دو گروه شخصیتی ستمکار (مرد صاحب قفس) و ستم‌پذیر (مرغان و خروسان درون قفس) وجود دارد. با توجه به شخصیت­های مذکور، دو ستم کلان و خُرد نمود یافته است: ستم اصلی آن است که صاحب قفس در حق طیور درون قفس روامی دارد و مال و جان آنها را به یغما می­برد و ستم جزیی آن است که محبوس­شدگان درون قفس در حق خود روا می­دارند که ناشی از عقده­های حقارت ایشان است. هم‌چنین، جزئیات در داستان به گونه­ای توصیف شده­اند که گویی عکاسی آن را روایت می­کند. بنا بر این، ذکر جزئیات در اثر مذکور، جنبة تزئینی صرف ندارد و در پیشبرد جریان روایت کارکرد غیرقابل انکاری دارد. بررسی لایه­های زیرین شخصیت­های تمثیلی داستان نشان می­دهد که عدم تکاپو برای برهم زدن قواعد نادرست اجتماعی و سیاسی، آدمی را در دایره­ای از سردرگمی، ناکامی و مرگ قرار می­دهد و موهبت آزادی و اختیار را از او دریغ می­کند. در این داستان، تمثیل­ها در چهار بخش: «خلق شخصیت­های ضعیف و منفعل؛ تبیین مقولة جبر اجتماعی و نفی آزادی در جامعه؛ توصیف دقیق جزئیات و ترسیم پایان ناخوشایند» نمود پیدا کرده­اند که به طور محسوسی با گرایش­های ناتورالیستی چوبک گره خورده­اند. به سخن دیگر، تمثیل در برجسته‌شدن مؤلفه­های مکتب ناتورالیست در داستان «قفس» اثربخش بوده است. داستان قفس در سطح روساخت، بازتاب دهندة کیفیت زندگی طیور درون قفس است و در سطح ژرف‌ساخت، تمثیلی از جامعه­ی آن روز ایران (لایة نخست) و جامعه­ی جهانی (لایة ثانوی) می­باشد. نویسنده در این داستان، ساختار حاکم بر جوامع را به چالش کشیده و خواستار ایجاد دگرگونی در مبانی آن شده است.

 

 

منابع و مآخذ

1ـ ابراهیمی، شیما و قربان­صباغ، محمودرضا، «سبک­شناسی نحوی داستان قفس صادق چوبک بر اساس صدای دستوری»، فصلنامة مطالعات زبان و گویش­های غرب ایران دانشگاه رازی کرمانشاه، سال 2، شمارة 5، 1393.

2ـ ایبرامیز، ام.اچ. رمان چیست؟. ترجمة محسن سلیمانی، تهران: برگ، 1366.

3ـ براهنی، رضا، «واقعیت­گرایی و تمثیل در قصه­نویسی»، مجلة نگین، شمارة 111، 1353.

4ـ پورنامداریان، تقی. رمز و داستان­های رمزی در ادب فارسی. تهران: علمی و فرهنگی، چاپ چهارم، 1375.

5ـ چوبک، صادق. مجموعه داستان انتری که لوطی­اش مرده بود. تهران: سازمان کتاب­های جیبی، چاپ سوم، 1366.  

6ـ داد، سیما. فرهنگ اصطلاحات ادبی. تهران: مروارید، چاپ دوم، 1383.

7ـ روزبه، محمدرضا. ادبیات معاصر ایران (نثر). تهران: روزگار، چاپ پنجم، 1388.

8ـ سپانلو، محمدعلی. نویسندگان پیشرو ایران. تهران: نگاه، چاپ پنجم، 1374.

9ـ سیدحسینی، رضا. مکتب­های ادبی. تهران: نگاه، ج1، 1387.

10ـ فتوحی رودمعجنی، محمود. بلاغت تصویر. تهران: سروش، چاپ سوم،  1393.

11ـ فورست، لیلیان و همکاران. ناتورالیسم. ترجمة حسن افشار، تهران: مرکز، 1376.

12ـ کامشاد، حسن. پایه­گذاران نثر جدید فارسی. تهران: نی، 1384.

13ـ محمودی، حسن. نقد و تحلیل و گزیدة داستان­های صادق چوبک. تهران: روزگار، 1385.

14ـ میرصادقی، جمال، «داستان کوتاه»، دانشنامة ایرانیکا 2، زیر نظر احسان یارشاطر، ترجمة پیمان متین، با مقدمة ابراهیم یونسی، تهران: امیرکبیر، 1382.

15ـ میرصادقی، میمنت. واژه­نامة هنر شاعری. تهران: کتاب مهناز، 1373.

16ـ میرعابدینی، حسن. صد سال داستان­نویسی ایران. تهران: چشمه، ج1و2، چاپ دوم، 1380.

17ـ ـــــــــــ، ـــــ . سیر تحول ادبیات داستانی و نمایشی (1332-1320). تهران: فرهنگستان زبان و ادب فارسی، 1391.

18ـ ـــــــــــ، ـــــ . تاریخ ادبیات داستانی ایران. تهران: سخن، 1392.

19- Bowra, Sir Maurice, The Romantic Imagination, London:
Oxford University Press, 1966.



* دانشجوی دوره دکتری زبان و ادبیات فارسی، واحد نیشابور، دانشگاه آزاد اسلامی، نیشابور، ایران.

** استادیار گروه زبان و ادبیات فارسی، واحد نیشابور، دانشگاه آزاد اسلامی، نیشابور، ایران. (نویسنده مسوول)

*** استادیار گروه زبان و ادبیات فارسی، واحد نیشابور، دانشگاه آزاد اسلامی، نیشابور، ایران.

**** استادیار گروه زبان و ادبیات فارسی، واحد نیشابور،  دانشگاه آزاد اسلامی، نیشابور، ایران.

تاریخ دریافت: 25/4/1398                                                                               تاریخ پذیرش: 8/8/1398

1ـ ابراهیمی، شیما و قربان­صباغ، محمودرضا، «سبک­شناسی نحوی داستان قفس صادق چوبک بر اساس صدای دستوری»، فصلنامة مطالعات زبان و گویش­های غرب ایران دانشگاه رازی کرمانشاه، سال 2، شمارة 5، 1393.

2ـ ایبرامیز، ام.اچ. رمان چیست؟. ترجمة محسن سلیمانی، تهران: برگ، 1366.

3ـ براهنی، رضا، «واقعیت­گرایی و تمثیل در قصه­نویسی»، مجلة نگین، شمارة 111، 1353.

4ـ پورنامداریان، تقی. رمز و داستان­های رمزی در ادب فارسی. تهران: علمی و فرهنگی، چاپ چهارم، 1375.

5ـ چوبک، صادق. مجموعه داستان انتری که لوطی­اش مرده بود. تهران: سازمان کتاب­های جیبی، چاپ سوم، 1366.  

6ـ داد، سیما. فرهنگ اصطلاحات ادبی. تهران: مروارید، چاپ دوم، 1383.

7ـ روزبه، محمدرضا. ادبیات معاصر ایران (نثر). تهران: روزگار، چاپ پنجم، 1388.

8ـ سپانلو، محمدعلی. نویسندگان پیشرو ایران. تهران: نگاه، چاپ پنجم، 1374.

9ـ سیدحسینی، رضا. مکتب­های ادبی. تهران: نگاه، ج1، 1387.

10ـ فتوحی رودمعجنی، محمود. بلاغت تصویر. تهران: سروش، چاپ سوم،  1393.

11ـ فورست، لیلیان و همکاران. ناتورالیسم. ترجمة حسن افشار، تهران: مرکز، 1376.

12ـ کامشاد، حسن. پایه­گذاران نثر جدید فارسی. تهران: نی، 1384.

13ـ محمودی، حسن. نقد و تحلیل و گزیدة داستان­های صادق چوبک. تهران: روزگار، 1385.

14ـ میرصادقی، جمال، «داستان کوتاه»، دانشنامة ایرانیکا 2، زیر نظر احسان یارشاطر، ترجمة پیمان متین، با مقدمة ابراهیم یونسی، تهران: امیرکبیر، 1382.

15ـ میرصادقی، میمنت. واژه­نامة هنر شاعری. تهران: کتاب مهناز، 1373.

16ـ میرعابدینی، حسن. صد سال داستان­نویسی ایران. تهران: چشمه، ج1و2، چاپ دوم، 1380.

17ـ ـــــــــــ، ـــــ . سیر تحول ادبیات داستانی و نمایشی (1332-1320). تهران: فرهنگستان زبان و ادب فارسی، 1391.

18ـ ـــــــــــ، ـــــ . تاریخ ادبیات داستانی ایران. تهران: سخن، 1392.

19- Bowra, Sir Maurice, The Romantic Imagination, London:
Oxford University Press, 1966.