واکاوی آرایه براعت استهلال در دیوان «ناصرخسرو»

نوع مقاله: علمی پژوهشی

چکیده

براعت استهلال (خوش آغازی) که بین مقدّمه اثر با موضوع، تناسب اجمال و تفصیل برقرار می‌کند؛ آوردن سخنانی است در در دیباچه کتاب یا آغاز قصیده که خوانندگان را به مضمون کتاب یا قصیده رهنمون می‌کند و همواره در ردیف آرایه‌هایی است که در شعر «ناصر خسرو» کمتر بدان پرداخته شده است. زبان شعری ناصرخسرو، نشان‌گر توان ابداع و خلاقیّت هنری اوست. وی توانسته است با آگاهی وافر از دقایق ادب فارسی و عربی اکثریّت قریب به اتّفاق قصاید خود را با «براعت استهلال» آغاز کند و جستار حاضر می‌کوشد به روش کتابخانه‌ای مبتنی بر داده‌های مطالعاتی و برداشت‌های استدلالی و بر پایه روش توضیحی ـ تحلیلی به پرسش‌های خاصّ و کلیه ابهامات در خصوص این آرایه در اشعار «ناصر» پاسخ دهد.

کلیدواژه‌ها


واکاوی آرایه براعت استهلال در دیوان «ناصرخسرو»

 

ابوالفضل نیک‏عهد*

دکتر شاهرخ حکمت**

 

چکیده

براعت استهلال (خوش آغازی) که بین مقدّمه اثر با موضوع، تناسب اجمال و تفصیل برقرار می‌کند؛ آوردن سخنانی است در در دیباچه کتاب یا آغاز قصیده که خوانندگان را به مضمون کتاب یا قصیده رهنمون می‌کند و همواره در ردیف آرایه‌هایی است که در شعر «ناصر خسرو» کمتر بدان پرداخته شده است. زبان شعری ناصرخسرو، نشان‌گر توان ابداع و خلاقیّت هنری اوست. وی توانسته است با آگاهی وافر از دقایق ادب فارسی و عربی اکثریّت قریب به اتّفاق قصاید خود را با «براعت استهلال» آغاز کند و جستار حاضر می‌کوشد به روش کتابخانه‌ای مبتنی بر داده‌های مطالعاتی و برداشت‌های استدلالی و بر پایه روش توضیحی ـ تحلیلی به پرسش‌های خاصّ و کلیه ابهامات در خصوص این آرایه در اشعار «ناصر» پاسخ دهد.

واژه‏های کلیدی

براعت استهلال، ناصرخسرو، پرسش، منطق، ایجاد انگیزه

مقدّمه

شعر به عنوان یکی از انواع سنتی ادب، از دیرباز تاکنون توجّه همه اندیشمندان و منتقدان ادبی و کارشناسان زبان را به خود مشغول داشته و همه آنان به نوعی سعی نموده‌اند تا به اندازه بضاعت خود فراراهی برای بازشناسی مضامین بیابند و درباره آن به مباحث نو و جدیدی بپردازند که همه و همه به نوعی به واکنش‌های عقلانی و احساسی آفریننده اثر برمی‌گردد. که این ویژگی به نمایاندن ذهنیّات شاعر می‌انجامد هر چند که در این حوزه کارهای بسیار فراوانی انجام گرفته امّا آنچه مدّ نظر است و ارتباط «ناصرخسرو» که او را بیشتر حکیم می‌دانند و او را به نوعی شاعر خشن لقب می‌نهند ـ کمتر مورد واکاوی قرار گرفته که در این مقاله سعی بر آن است تا این دیدگاه به نوعی دچار تغییر گردد چرا که آگاهی و معلومات وافر او تمام حدسیّات قبلی در مورد وی که شاعری خشن است زیر سؤال می‌برد و در هر جا که خواسته خودی در شاعری نشان دهد؛ آن‌چنان ید طولایی از خود نشان می‌دهد که ـ همگان در این بحث ـ انگشت تحیّر به دندان می‏گیرند.

هرچند زیبایی از مقوله‏هایی است که از آغاز خلقت بشر با او همراه بوده اما از نظر آموزش کلاسیک زیبایی و زیبایی‏شناسی با عنوان‏های گوناگون از زمان سقراط و به نوعی قبل از آن در نزد فلاسفه هندی و چینی مورد بحث بوده است که هر کدام از زیبایی، تعریفی خاص را ارایه کرده‏اند اما آنچه همگان را بر تعریفی واحد متّفق‏القول و متّفق‏النّظر کرده، تعریفی است که افلاطون بر آن تکیه دارد و مترادف است با مفاهیم منظم و هماهنگ و کار هنری، آفرینش نظم و قاعده‏ای خاص است.

ارسطو هماهنگی، نظم و اندازة مناسب را از اوصاف امر زیبایی می‏داند. فلوطین که پیرو مشرب نوافلاطونیان و حلقه پیوند بین افلاطون و فلاسفه سده‏های میانه است درباره زیبایی اعتقاد دارد که: «الوهیت سرچشمه زیبایی است».

و عقل و هر چه از عقل فیضان می‏یابد زیبایی اصیل روح است نه زیبایی ناشی از امور بیگانه و به این جهت است که می‏گویند روحی که نیک و زیبا شود همانند خدا می‏گردد زیرا خدا منشابخش بهتر و زیباتر هستی و به عبارت بهتر منشاء خود هستی یعنی زیبایی است.

 چنان‌که می‌دانیم ـ وجه امتیاز انسان از سایر موجودات به تعبیر «ناصرخسرو» در داشتن «جان سخندان یا سخن‌گو» و به اصطلاح علمای منطق، در نطق و بیان اوست. بیانی که از مواهب حکمت و خرد و فضایل اخلاق بهره‌مند باشد.

سوار سخن را ضمیر است میدان

 

سوارش چه چیز است؟ جان سخندان

خرد را عنان ساز اندیشه را زین

 

بر اسب زبان اندر این پهن میدان

ز چشم سرت گر نهان است چیزی

 

نماند ز چشم دل آن چیز پنهان

سخن چون حکیمان نکو گوی و کوته

 

که سَحبان[1] به کوته سخن گشت سَحبان

(ق 39ـ دیوان «ناصرخسرو» ـ ب 59، 27، 2، 1)

آن‌گونه که پیداست و با مطالعه دقیق می‌توان این نکته را در نظر داشت که «ناصرخسرو» درهر قصیده قصد ایراد خطابه بلندی را در سر دارد. و با همه اوج‌ها و سرعت‌ها و درنگ‌ها که در یک خطبه بلیغ و استادانه وجود دارد مشاهده می‌شود. و این پیوستگی و ارتباط عاطفی و ذهنی که در طول قصاید او ـ یعنی در محور عمودی خیالش ـ دیده می‌شود؛ در شعر دیگران وجود ندارد.

و باز همان‌گونه که در مبحث سخن و سخندانی و سخنرانی شاهدیم از دیرباز برای آغاز کلام و این‌که شنونده را از هر نظر در آمادگی نگه داشته و ذهن او را برای اصل کلام آماده سازد، با آوردن چندین بیت در آغاز قصیده که بیشتر هم حالت پرسشی دارد، سعی بر آن داشته تا با این مقدّمه چینی او را با خود همراه سازد تا تأثیر کلام را با تائیدیه شنونده همراه سازد. به همین لحاظ «ناصرخسرو» از دیگر شاعران به ویژه شاعران هم عصر خود بیش از همه توانسته در این مسیر گامی مختص به خود را بردارد و آرایه «براعت استهلال» را کاملاً به منصة ظهور برساند. لذا در این مقاله تا سرحد ممکن کوشش شده تا ضمن پاسخ‌گویی به بعضی ابهامات با رویکردهای متفاوت مورد تحلیل و بررسی قرار گیرد و با شیوه توصیفی ـ تحلیلی و استفاده از آمار مستخرج از خود دیوان شاعر به جنبه‌های بنیادین آن پرداخته شود.

طرح مسأله (تحقیق)

درست است که «ناصرخسرو» هدف اصلی خود را از سرودن قصاید به این سمت و سو می‌کشاند که خواننده با خواندن آن‌ها به این نکته دست می‌یابد که او نمی‌خواسته «شاعری» کند امّا یک نکته بسیار اساسی در شعر وی و به نوعی ویژگی سبکی او برای ما این نکته را در اذهان به وجود می‌آورد که چرا این همه شاعر در آغاز و لابلای قصاید با استفهام ایجاد مسأله می‌کند و اگر به جرأت بتوان گفت که او از همه شاعران هم عهد و حتّی بعد از خود بیش از هر کس دیگری به «خوش آغازی» و «براعت استهلال» پرداخته است که این امر متأسّفانه از دید محققّین مغفول مانده است به همین خاطر برای دست‌یابی و تحقق این امر، ارتباط کامل لفظی و حتّی از جهتی معنوی، استفهام و «براعت استهلال» آن چنان در هم گره خورده که البتّه در نگاه اوّل ممکن است استفهام را به ذهن متبادر کند. امّا از جهتی خود این استفهام کاملاً نوعی براعت استهلال، زیبا را در ذهن میپروراند و سرانجام رسیدن به این مهم که آیا او به چه میزان از این امر بهره برده و چگونه ارتباط کلامی خود را تا پایان هر قصیده ادامه داده است؟

البتّه قابل دقّت و توجّه می‌باشد که «ناصرخسرو» همواره بر قرآن تأکید ورزیده به همین خاطر چنانچه می‌دانیم تمام آرایه‌ها که در لابلای قرآن نهفته و همواره یا با پرسش و یا نوعی استفهام انکاری و نوعی خوش آغازی بیان شده از مواردی است که می‌تواند «ناصرخسرو» را در این امر یاری‌گر شده باشد که دقّت بیشتر خواننده را طلب می‌کند که وی این شیوه را کاملاً در قصاید، پیش رو داشته است.

پیشینه تحقیق

با توجّه به اهمیّت مفهوم «براعت استهلال» و گنجاندن آن در لابلای استفهام و درون مایه‌های چند وجهی که همواره خواننده را با نوعی «خوش آغازی» در خور توجّه به دنبال خود می‌کشد و نوع مطالعاتی که سالیان پی در پی نسبت به «ناصرخسرو» داشته و شنیده و خوانده‌ایم تا پیش از این تحقیق و پژوهش این مسأله از اولویت‌های محقّقین حوزه «ناصرخسرو» نبوده است و این مقاله در نوع خود برای نخستین بار به صورت مستقل عنوان می‌گردد زیرا هم از نظر آرایه «براعت استهلال» و هم این که این آرایه بسیاری از قصایدش را شامل می‌شود و به علاوه این که با استفهام گره خورده است پس می‌توان گفت: این تحقیق بسیار بدیع و در خور توجّه همه جانبه بخصوص نگاه به جنبه‌های شاعرانه شاعر می‌باشد.

بَراعَت. [بَ عَ] (ع مص) بروع [بُ] (منتهی الارب)

تمام شدن در فضل و در گذشتن از اصحاب در دانش و مانند آن (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).

فضیلت و کامل شدن در فضل و هنر (غیاث اللغات)

غالب آمدن، برع صاحبه غالب آمد بر صاحب خویش (منتهی الارب). بالا رفتن، برع الجبل علاء (اقرب الموارد) حاصل مصدر = برتری

گویند: «برع الرجل یعنی در علم بر اقران و امثال خود برتری یافت .

(کشّاف اصطلاحات الفنون) (از اقرب الموارد) = تفوّق

در اصطلاح ادبی، فصاحت (کشّاف اصطلاحات الفنون)

روشنی و فصاحت. (غیاث اللّغات) شواهد زیرین به هر دو معنی ایهام دارد:

نزدیک تو شعرم چه قیمت آرد

 

وز چه ز براعت شعار دارد

(مسعود سعد)

که روز بازار فضل و براعت است. (کلیله و دمنه)

براعت استهلال (اصطلاح بدیهی) «براعت استهلال» نزد اهل بدیع عبارت از آن که شاعر یا منشی در ابتدای خطبه کتاب یا در مطلع قصیده الفاظی چند ذکر کند که مشعر بر مطلب باشد و در منتخب نوشته که «استهلال» به معنی بانگ کردن کودک به وقت ولادت است ظاهراً وجه تسمیه آن است که چون به مجرد بانگ کردن مولود به وقت ولادت شناخته می‌شود که پسر است یا دختر، هم‌چنین از صنعت مذکور بدلالت الفاظ متناسبه در شروع کتاب و قصیده دریافته می‌شود که این کتاب و قصیده در فلان مضمون و فلان احوال است. (غیاث اللغات)

براعت استهلال نزد بُلغا آن است که آغاز گفتار مشتمل باشد بر آنچه با حال گوینده متناسب بود و اشاره‏ای هم به موضوعی که در آن باب سخن می‌راند شده باشد و چون این قبیل گفتار را بر سایر اقسام سخن برتری است؛ علیهذا این صنعت را «براعت استهلال» نامیده‌اند و «استهلال» در لغت به معنی نخستین آوازی است که از مولود جدید الولاده در حال به دنیا آمدن بیرون می‌آید و به واسطه همان آواز بر زنده به دنیا آمدن او استدلال کند و سخن هم که آغاز آن بر مقصود دلالت کند.

به همین جهت براعت استهلال گویند مانند خطبه کتاب مطوّل و سیوطی در کتاب «الاتقان فی علوم القرآن» گوید: از جملة‌ «براعت استهلال» سوره فاتحة الکتاب است که در حقیقت مطلع قرآن است و مشتمل بر جمیع مقاصد قرآنیه. (فرهنگ دهخدا، ج 9، ص 796، ستون 1 و 2)

نکته مهم

مراد از مقصود یا موضوع اصلی، چیزی است که اجزائ گفتار به دور آن می‌چرخد. موضوع اصلی باید محدود و مشخص باشد و هر سخن منظم و خوب همواره دارای آغاز و مقدّمهای است وظیفه اساسی سخنور در مقدّمه معرفی موضوع اصلی است به شنونده و خواننده اگر چه موضوع اصلی گفتار به وسیله عنوان آن نیز معیّن می‌شود؛ امّا این عنوان مسأله را به اندازه کافی روشن نمی‌سازد و این روشنگری در مقدّمه و متن صورت می‌گیرد زیرا تا موضوع رساله با سخنرانی برای مخاطب روشن نباشد توجّه لازم را به آن مبذول نخواهد داشت.

علاوه بر این در مقدّمه باید به وسیلة‌ عبارات و جملات مناسب و زیبا توجّه و علاقه مخاطب به موضوع جلب شود و این در صورتی است که او از موضوع اطّلاع چندانی نداشته باشد به همین دلیل است که سخن شناسان گفته‌اند سخنوری که گفتار خود را خوب آغاز کند نصف کار خود را انجام داده است. معهذا برای نوشتن یا بیان یک مقدّمه عالی قاعده کلی و عامی وجود ندارد و موفقّیّت در این امر بستگی به ابتکار و ذوق و سلیقه گوینده دارد. حسن مطلع و «براعت استهلال» (خوش آغازی) در بدیع فارسی و عربی نیز نوعی مقدّمه خوب به حساب می‌آید. (فرشید ورد خسرو، 1363، درباره ادبیّات و گفته ادبی، ج 2، ص 554)

در اصطلاح علم بدیع، براعت استهلال، که آن را «براعت مطلع»، «حُسن مطلع» و «حُسن ابتدا نیز گویند؛ آن است که آغاز کلام در نثر و یا نخستین بیت در شعر، مناسب حال باشد و اشاراتی باشد بدانچه متکلّم قصد دارد که در آن شعر و یا نثر بگوید. البتّه با عبارتی روشن و ساده و بدون هر گونه تکلّف و تعقید، به طریقی که از حشو و زواید نیز کاملاً به دور باشد و البتّه بهتر آن است که شعر در مفهوم ذاتاً مستقل باشد.

«براعت استهلال» که یکی از زیباترین و فنّی‌ترین آرایه‌های ادبی و از صنایع معنوی علم بدیع در نظم و نثر فارسی است که حتّی سابقه‌ای به دیرپایی ادب فارسی پیش از اسلام دارد و در آثار نثر فارسی به زبان پهلوی نیز از این آرایه استفاده شده است.

شاهد مثال‌ها

یکی از زیباترین «براعت استهلال» هایی که «ناصرخسرو» در قصاید مربوط به زندانی شدنش در «یمگان» می‌آورد آن چنان با ژرف اندیشی و آن چنان با رسایی و توصیف مطرح می‌سازد که در آغاز خواننده را یقین بر آن می‌شود که او قصد آوردن توصیفات و وصف طبیعت را در سر دارد. امّا آن چنان بعد از توصیف با طرح پرسش‌هایی ذهن خواننده را آماده می‌کند که چرا او در زندان یمگان مانده است؟

بشنو که چه گوید همیت دوران

 

پیغام از این چرخ گرد گردان

زین قبّه بر چشم‌های بیدار

 

زین طارم بر شمع‌های رخشان

این سبز بیابان که چون شب آید

 

پر لاله شود هم‌چو باغ نیسان

(دیوان / ق 71 ب 3-1)

از این بیت «براعت استهلال» را با اشعاری نغز همراه با طرح پرسش می‌آورد.

این قفل که داند گشادن از خلق؟

 

آن کیست که بگشاد قفل یزدان

چون باز نجویی که اندرین باب

 

تا زیت چه گفت و چه گفت دهقان؟

یا از طلب این چنین معانی

 

مشغول شده‌ستی به فرج و دندان؟

و آن را که همی جوید این چنین‌ها

 

بی‌چیز نبخشند ترکمانان

گویدت فلان که «ز چنین سخن‏ها

 

مانده ست به زندان فلان به یمگان

(دیوان / ق 71 ب 29-26)

سپس به نوعی با «براعت استهلال» برای خود وجاهتی را بیان می‌دارد.

منگر به سخن‌های او ازیرا

 

ترکانش براندند از خراسان

این جاست که با بکار بردن این آرایه زیبا و دلنشین علّت اولّیّه و علّت غایی خود را برای تبعید شدنش در «یمگان» بیان می‌دارد که همه و همه به خاطر خِرد است و با حُسن تعلیل بسیار زیبا به جمع‌بندی می‌رسد.

من بسته آداب و فضل خویشم

 

در تنگ زمینی ز جور دیوان

(ق 71، دیوان 41 (31-26) و (3-1))

و باز دل آزردگی خود را از مردم خراسان بازگو می‌کند طوری که با «براعت استهلال» ـ آن هم سؤالی ـ آن‌چنان ذهنیّتی در خواننده به وجود می‌آورد که خواننده در یک آن در فکر و اندیشه فرو می‌رود که مگر جهان را چه شده که شاعر ما ـ «ناصرخسرو» ـ این گونه داد سخن سر می‌دهد.

چون که نکو ننگری جهان چون شد؟

 

خیر و صلاح از جهان جَهان چون شد؟

(دیوان / ق 37 ب 1)

و بلافاصله بعد از این بیت با زیبایی هر چه تمام‌تر لحن خود را آرام‌تر بر زبان می‌راند و «براعت استهلال» را زیباتر از پیش آشکار می‌سازد.

هیچ دگرگون نشد جهان جهان

 

سیرت خلق جهان دگرگون شد

 (دیوان / ق 37 ب 2)

با این که هنوز مقدّمه چینی و «براعت استهلال» او به پایان نرسیده با ذهنی باز آرام‌تر از قبل می‌گوید:

جسم تو فرزند طبع و گردون است

 

حالش گردان به زیر گردون شد

 (دیوان / ق 37 ب 3)

و باز در دنباله مقدّمه چینی برای این که بیشتر خواننده را ترغیب به دنبال کردن سخنان خود سازد؛ این گونه می‌گوید که:

تو که لطیفی به جسم دون چه شوی

 

همّت گردون دون اگر دون شد؟

 (دیوان / ق 37 ب 4)

در این قصیده آماده سازی ذهنی ـ بسیار طولانی می‌شود. تا به این که می‌خواهد بگوید در خراسان بی خردی سر به فلک کشیده و از همین جا دلتنگی خود را از مردم خراسان بیان می‌دارد

سر به فلک بر کشید بی‌خردی

 

 

مردی و سروری در آهون[2] شد

 (دیوان / ق 37 ـ ب 14)

و به جرأت هر چه تمام‌تر می‌توان گفت و این نکته را دریافت که شاید در همین قصیده بیش از 27 بیت که به صورت «براعت استهلال» مطرح می‌سازد به نتیجه دلخواه خود دست می‌یابد که شاید هم می‌توان گفت: «ناصرخسرو» با آوردن «براعت استهلال»‌های بلند می‌خواهد ذهن خواننده را کاملاً در اختیار گیرد تا حرف خود را به کرسی بنشاند و این جا بیان این نکته نیز لازم است که همین امر یاد شده به آموزش‌هایی ارتباط دارد که «ناصرخسرو» در مصر از المویّد فی‏الدیّن شیرازی گرفته است «ق 37 دیوان»

زیرا که المویّد فی‏الدیّن با فراستی ذاتی بر نقطه‌های تاریک و مشکوک معتقد است و به «چرا»های وی انگشت گذاشته، همة آنها را روشن کرده، و فقط به او گفته است که «من تمام «چرا»های تو را جواب می‌گویم و با برهان و استدلال تاریکی‌های شک و تردیدی را که بر ذهن تو سایه افکنده است، روشن می‌کنم. ولی در عوض مُهری بر دهانت می‌گذارم که آنها را به کسی بازنگویی. پس با این مقدّمه می‌توان گفت:

«قدرت بیان و نیروی اقناع الموّید فی‏الدیّن برای خوانندگان قصیدة‌ «ناصرخسرو» همین حال را دارد. («دشتی ـ علی، 1383، تصویری از ناصرخسرو»، چاپ اوّل، انتشارات زوّار)

1ـ «براعت استهلال» در معنای تأکیدی «اعتماد نفس» شاعر در قصیده معروف

نکوهش مکن چرخ نیلوفری را

 

برون کن ز سر باد خیره سری را

 (دیوان/ ق 64 ب 1)

شاعر از کسانی که ناکامی‌های خود را از فلک و ستاره می‌دانند به سختی انتقاد می‌کند.

بری دان از افعال چرخ برین را

 

نشاید ز دانا نکوهش بری را

همی تا کند پیشه، عادت همی کن

 

جهان مر جفا را، تو مر صابری را

هم امروز از پشت بارت بیفگن

 

میفگن به فردا مر این داوری را

و در ادامه که با همین بیت پنجم قصیده حرف را بعد از «براعت استهلال»‌های متقن و مجاب کننده بر زبان می‌راند که:

چو تو خود کنی اختر خویش را بد

 

مدار از فلک چشم نیک اختری را

(دیوان/ ق 64 ب 5)

اگر کسی مسلّط به دیوان «ناصرخسرو» نباشد، بسیار خود را با شاعر همراه می‌سازد که منظور از بیان این گونه واژگان چیست که این‌قدر تند و با صراحت در آغازین کلام، قصیده خود را با الفاظی ناخوشایند می‌آغازد که:

ناید هگرز از این یله گو باره

 

جز درد و رنج عاقل بیچاره

از سنگ خاره رنج بود حاصل

 

بی‌عقل مرد سنگ بود خاره

هرگز کس آن ندید که من دیدم

 

زین بی‌شبان رمه یله گو باره

(دیوان / ق 139 ب 3-1)

که آغاز این قصیده را به جرأت می‏توان گفت: «که یکی از زیباترین «براعت استهلال‌هایی» است که خواننده را با حالتی شگفت زده بدنبال خود می‌آورد بطوری که در لابلای آن از مضامین منطقی در تأیید کردن سخن شاعر را نیز به همراه دارد.

زیرا که در ادامه می‌افزاید:

تا پر خُمار بود سرم یکسر

 

مشفق بودند بر من و غم‌خواره

و اکنون که هوشیار شدم، بر من

 

گشتند مار و کژدم جرّاره

(دیوان / ق 139 ب 5-4)

اینجاست که خواننده بعد از آن همه «خوش آغازی» و مقدّمه چینی منطقی و به دنبال خود کشاندن خواننده خواست بگوید: چون متوجّه شدند که من «می‌فهمم» مرا از خود راندند ... .

منطقی‌ترین «خوش آغازی» ها را در دیوان «شاعر یمگان» باید جستجو کرد که چرا با وجود همه نکات ریز و درشت و پرداختن به روحیّات خوانندگان، در خیلی از موارد آن چنان با ریزه کاری ادبی، روان‏شناسی گونه و تسلّط او به جامعه ـ همواره خواننده را بدون هر گونه زور و اجبار با خود همراه می‌سازد که یکی از نمونه‌های اعلای آن در قصیده‌ای است که با بیت:

مرد را خوار چه دارد؟ تن خوش خوارش

 

چون ترا خوار کند چون نکنی خوارش؟

 

 (دیوان / ق 54 ب 1)

گذشته از اینکه نهایت آرایه «نغمه حروف» (واج آرایی) را به همراه دارد «با براعت استهلال» پرسشی ـ خواننده را در همان آغاز کلام نه تنها مجاب می‌سازد و همه حرف‌ها را در همان یک بیت می‌گوید بلکه خواننده را در اندیشه فرو می‌برد زیرا که به نوعی کاملاً او را هیپنوتیزم نموده و راحت می‌تواند مابقی حرف‌های خود را نیز بزند.

و باز ادامه می‌دهد:

هر که او اندوه و تیمار ترا کوشد

 

تو به خیره چه خوری اندوه و تیمارش؟

 (دیوان / ق 54 ب 2)

بعد از این «خوش آغازی» بکر و زیبا می‌گوید:

تن همان خاک گران سیه است ار چند

 

شاره زربفت کنی قرطه و شلوارش

 (دیوان / ق 54 ب 3)

و اضافه می‌کند که تن در خدمت جان باید باشد نه اینکه تو در خدمت او باشی. اینجاست که بعد از آن کلام زیبای آغازین خواننده کاملاً مجاب می‌گردد.

تن تو خادم این جان گرانمایه‌ست

 

خادم جان گرانمایه همی دارش

گر نخواهی که ترا خوار و زبون گیرد

 

برتر از قدرش و مقدارش مگذارش

 (دیوان 54 ب 5-4)

2ـ «براعت استهلال» همراه با خودستایی در آغاز کلام

آزرده کرد کژدم غربت جگر مرا

 

گویی زبون نیافت زگیتی مگر مرا

در حال خویشتن چو همی ژرف بنگرم

 

صفرا همی برآید از انده به سرمرا

در اینجا شاعر مشخص می‌دارد که رنج غربت شاعر را آزرده کرده از جور زمانه شکایت دارد و هنگامی که عمیقاً به حال درونی خویش توجّه می‌کند، بسیار بسیار به خاطر اندوهی که جامعه بر سر او آورد خشمگین می‌شود.

امّا با حالتی خودستایی گونه باز خواننده را با همین «خوش آغازی» قصیده دنبال خود می‌کشاند.

گویم: چرا نشانه تیر زمانه کرد

 

چرخ بلند جاهل بیدادگر مرا

گر در کمال فضل بود مرد را خطر

 

چون خوار و زار کرد پس این بی‌خطر مرا؟

و در پایان در نهایت خودستایی عنوان می‌کند که

گر بر قیاس فضل بگشتی مدار چرخ

 

جز بر مقرّ ماه نبودی مقر مرا

 (دیوان ق 6، ب 5-1)

«براعت استدلال» همراه با مقدّمه‌چینی منطقی که مطرح ساختن خود شاعر است که همواره به خرد خود نازیده است.

سلام کن ز من ای باد مر خراسان را

 

مراهل فضل و خرد را نه عام نادان را

خبر بیاور از ایشان به من، چو داده بُوی

 

ز حال من به حقیقت خبر مر ایشان را

بگویشان که در جهان سر و من چو چنبر کرد

 

به مکر خویش و خود این است کار گیهان را

شاعر از همگان گلایه خود را نسبت به خراسانیان ـ که در اصل مبحث عمده‌ای از قصاید او را در بر گرفته همراه با یادآوری حوادث اسف انگیزی که بر اثر تسلّط ترکان بر خراسان روی داده و به مردم آنجا هشدار می‌دهد.

نگر که تان نکند غرّه عهد و پیمانش

 

که او وفا نکند هیچ عهد و پیمان را

 (دیوان ق 52 ب 20-1)

زندانی بودن