تحلیل زیباشناختی آموزه‌های اسرار نبوّت و ولایت از منظر قرآن و عرفان در شعر بیدل دهلوی

نوع مقاله: علمی پژوهشی

چکیده

با توجّه به اینکه موضوع پژوهش حاضر تحلیل زیباشناختی آموزه­های اسرار نبوّت و ولایت از منظر قرآن و عرفان در شعر بیدل دهلوی می­باشد، در تفاوت میان واژه­های نبوّت و رسالت و ولایت، مباحث فراوانی مطرح و آرای گوناگونی ارایه گردیده است. عارفان محقق در آثار گوناگون خویش به ذکر نکته­های نغز، در تفاوت میان این واژه­ها و اصطلاحات پرداخته­اند. پیروان مکتب محی­الدّین عربی از جمله بیدل دهلوی با تعمّق و تدّبر در قرآن و سنت و با ژرف‌نگری در آثار عارفان کامل این موضوع را در شعر وارد کرده و نکته­هایی نیز بدان افزوده­اند. آنچه از سروده­های بیدل در خصوص زیبا‌آفرینی سخن به دست می­آید آن است که: خدای سبحان دارای باطن و ظاهری است و نبّی خاتم مظهر اسم ظاهر و باطن حقّ تعالی است و آن همان حقیقت محمّدی می­باشد که دربرگیرندۀ بطون و ظهوری است که با توجّه به جامع بودن در مظهریت می­تواند نزاع و تخاصم اسماء را در عیان رفع نماید و هر مظهری را به کمال لایق خود برساند.

کلیدواژه‌ها


 

 

تحلیل زیباشناختی آموزه­های اسرار نبوّت و ولایت

 از منظر قرآن و عرفان در شعر بیدل دهلوی

فوزیه پارسا*

 دکتر ملک­محمد فرخزاد**

دکتر منیژه فلاحی***

چکیده

با توجّه به اینکه موضوع پژوهش حاضر تحلیل زیباشناختی آموزه­های اسرار نبوّت و ولایت از منظر قرآن و عرفان در شعر بیدل دهلوی می­باشد، در تفاوت میان واژه­های نبوّت و رسالت و ولایت، مباحث فراوانی مطرح و آرای گوناگونی ارایه گردیده است. عارفان محقق در آثار گوناگون خویش به ذکر نکته­های نغز، در تفاوت میان این واژه­ها و اصطلاحات پرداخته­اند. پیروان مکتب محی­الدّین عربی از جمله بیدل دهلوی با تعمّق و تدّبر در قرآن و سنت و با ژرف‌نگری در آثار عارفان کامل این موضوع را در شعر وارد کرده و نکته­هایی نیز بدان افزوده­اند. آنچه از سروده­های بیدل در خصوص زیبا‌آفرینی سخن به دست می­آید آن است که: خدای سبحان دارای باطن و ظاهری است و نبّی خاتم مظهر اسم ظاهر و باطن حقّ تعالی است و آن همان حقیقت محمّدی می­باشد که دربرگیرندۀ بطون و ظهوری است که با توجّه به جامع بودن در مظهریت می­تواند نزاع و تخاصم اسماء را در عیان رفع نماید و هر مظهری را به کمال لایق خود برساند.

 

واژه‌های کلیدی

نبوّت، رسالت، حقیقت محّمدی، ولایت علوی، شعر بیدل دهلوی.

 مقدمه

از میان مسایل عرفانی (مبحث انسان کامل) ولایت از اهمیّت ویژه‌ای برخوردار است و معرفت حضرت حقّ درگرو شناخت انسان و مراتب و منازل و لطایف و مقامات اوست، که مهم‌ترین آن­ها مرتبۀ ولایت و فنای در حقّ است. ولایت، قاعده و اساس طریق عرفان است در نظام خلقت. وجود نبیّ و وصیّ، برای هدایت و رشد آدمیان، ضرورتی اجتناب‌ناپذیر است. نبوّت به معنی إنباست؛ یعنی إخبار. و نبیّ، آن است که از ذات و صفات و اسمای الهی و احکام خبر دهد. «حقیقت محمّدی» عقل اوّل است که روح اعظم است «اَوّلُ ما خَلَقَ اللهُ الْعَقْلَ و اَوّلُ ما خَلَقَ اللهُ نوری و اَوّلُ ما خَلَقَ اللهُ» رُوحی و صورت محمّدی (علیه‌السلام) صورتی است که «روح اعظم» به تمامت اسما و صفات، چنانچه گذشت، در او ظاهر شده و همچنان‌که نبوّت ذاتی، که إخبار از ذات و صفات حضرت الهی است اوّلاً و بالذّات، روح اعظم راست که حقیقت آن حضرت است و در آخر نیز ختم نبوّت، عَرَضی بر صورت پرمعنی آن حضرت گشته، پس اوّل به حقیقت و آخر به صورت، در این کار نبوّت که إخبار و اِعلام است آن حضرت بوده و باقی انبیا، مظهر بعضی از کمالات حقیقت آن حضرتند. (لاهیجی، 1383: 20)

روش تحقیق

در پژوهش حاضر، با شیوۀ تجزیه و تحلیل و با استفاده از منابع کتابخانه­ای و با استناد به قرآن کریم و منابع اصلی و مثنوی­های بیدل به تحلیل زیباشناختی آموزه­های اسرار نبوّت و ولایت از منظر قرآن و عرفان پرداخته و از پژوهش­های دیگر محققان استفاده شده است.

پیشینه تحقیق

در خصوص تحلیل زیباشناختی آموزه­های اسرار نبوّت و ولایت از منظر قرآن و عرفان در شعر بیدل دهلوی تا به حال پژوهشی صورت نگرفته است؛ اما در مورد زیبایی‌شناسی در اشعار بیدل مقالاتی ارایه شده است از جمله:

1ـ مقاله «تحلیل زیبانگری بیدل دهلوی (با رویکرد روان‌شناختی) نگارش مهین پناهی در سال 1389.

2ـ مقاله «تحلیل استعاری ـ ساختاری غزلی از بیدل دهلوی (بر پایۀ معنی شناسی شناختی)» نگارش اکبر شاملو ـ محمود صارمی در سال 1395.

3ـ مقاله «برجسته‌سازی­های ادبی در شعر بیدل دهلوی» نگارش دکتر حمید صمصام ـ مریم میری در سال 1393.

هم‌چنین مقالات دیگری که در پنجمین «عرس بیدل» ارایه شده است؛ ولی در مورد اسرار نبوّت و ولایت از منظر قرآن و عرفان در شعر بیدل نیز می­توان به کتابی با عنوان «مقایسۀ انسان کامل از دیدگاه بیدل دهلوی و حافظ» نگارش عبدالغفور آرزو در سال 1388، اشاره کرد.

بحث و بررسی

از منظر اهل عرفان، خدای سبحان، ظاهری و باطنی دارد. باطن او دربردارندۀ وحدت حقیقی و صرافت ذاتی است که از آن به عنوان غیب مطلق یاد می­شود. حقیقت حقّ به اعتبار ظهور در غیر، متصف به ظهور می­شود و از تجلّی او در خارج، کثرت پدیدار می­گردد. مقام بطون، وجود حقّ و مقام ظهور آن، وجود خلق است. مقام ظهور، همواره با کثرت همراه است و کثرت ناشی از اسما و صفات بی­نهایت حضرت حقّ است زیرا چنان که گذشت هر اسمی از اسماء الهی، مقتضی مظهری خاص و هر مظهری طالب اسم مخصوصی است. «و چون هر اسمی به طور مطلق، خواستار ظهور و سلطنت خویش است، در اعیان خارجیه، نزاع و تخاصم پدیدار می­گردد. از این رو، برای رفع این تخاصم، به مظهری که میان آن­ها به عدل داوری کند نیاز است تا هر مظهری را به کمال لایق خود برساند. این داور عادل که مظهر جمیع اسماء و صفات حقّ است، کسی جز نبیّ حقیقی که حقیقت محمّدی است؛ نیست.» (آشتیانی، 1375: 857) بیدل با استفاده از اصطلاحات خاص عرفا که همۀ آنها، استعاره­ای از ظهور و حضور ذات مطلق است از غیب تا شهود و از وحدت تا کثرت را در آیینۀ شعر خود به تماشا می‌گذارد:

نقش گُل، ساز عقل کُلّ گردید

 

رنگ گُل، عرض بوی گُل گردید

قدرت عقل باعثی می­خواست

 

تا تواند بساط ناز آراست

داشت اندیشه حیرتی به قفس

 

تا همان نقش گشت باعث و بس

ذاتی آمد برون ز پردۀ هوش

 

که زند قدرت از ظهورش جوش

 (بیدل، 1388: 69)

هم‌چنین در ابیات فوق شاعر از آرایۀ تکرار (گل)، تشبیه بلیغ (بساط ناز) و تشخیص (جوش زدن قدرت) استفاده کرده است. بیدل با نگاهی عارفانه و کلامی ادیبانه هبوط از وحدت به کثرت را رقم می­زند.

نقشِ گل گر چه استعارت  از اوست

 

لوح محفوظ هم عبارت از اوست

(همان: 69)

او هم‌چون اقران خود، روح اعظم و لوح محفوظ و نقش گل را استعاره از حضور و ظهور ذات مطلق دانسته می­گوید:

هر چه در بزم‌گاه تشبیه است

 

پرتوی زین جهان تنزیه است

تا بری زین بهار بوی اثر

 

جانب رنگ کاینات نگر

   (همان: 74-75)

همان‌گونه که ملاحظه می­شود بیدل، با تصاویری بکر که ویژۀ خود اوست عالم غیب و شهود را به لفظ و معنا تشبیه نموده است و بر این باور است که هم‌چنان‌که ما می­توانیم از لفظ به معنا برسیم می­توان با بهره­گیری از تشبیهات حسی به عقلی و بالعکس، به عوالم دیگر راه یابیم چنان که در ادامه می­گوید:

ظاهر این عالم است و آن مخفی

 

چون عبارت نمودی از معنی

زین جهان باید آن جهان دیدن

 

از زمین اوج آسمان دیدن

ورنه آنجا بدایت و انجام

 

از تمیز دویی ندارد نام

(همان: 75)

زیرا که او هم ظاهر و هم او باطن است:

اعتبار حدوث تا به قِدَم

 

نیست جز مجمل و مفصل هم

باطن هر چه هست مُجمل اوست

 

وان ظهورش همان مفصل اوست

شخص چون جلوه گشت تحصیلش

 

شوق کرد اقتضای تفصیلش

ذات هر جا حقیقت اظهارست

 

باطن و ظاهریش در کارست

نقش سامانی از بطون اندوخت

 

آن بطون کسوت طبیعت دوخت

اسم باطن به نغمه زد سازش

 

به خفا پرده بست آوازش

 (بیدل، 1388: 70)

وی در ابیاتی دیگر، که بنابر اعتقادش از عطیات فیض لم‌یزلی است، غیب شهودی را به تصویر کشیده در وصف نبّی اعظم می­گوید:

«ای ظاهر و باطنت حضور الله

 

سر تا قدم آیینۀ نور الله

از خلق تو روشن است در دیدۀ خلق

 

آثار حقیقت ظهور الله»

 (بیدل، 1389: 549)

پس بی‌گمان همۀ آنان که در پی بررسی گسترۀ ولایت هستند به این نتیجه دست یازیده­اند که ولایت و نبوّت و رسالت سه آیینۀ متناظر هستند که یک منظرۀ قدسی را آشکار و بارز نموده­اند. و این همان ترجیع‌بند آفرینش است که با دو بند قوس نزولی و صعودی­اش حرکتی از باطن به ظاهر و از غیب به شهود و بالعکس بوده و هدف از خلقت ـ که همان دایرۀ آفرینش و به عبارت دیگر دو قوس نزول و صعود است ـ جز ظهور انبیاء و اولیا که همان خلیفه الله، ولی الله، مشیه الله و محل تجلّی اسماء و صفات الهی و مظهر اسم اعظم، بلکه خود اسم اعظم، است، و به عبارت دیگر «انسان کامل» که خود جامع جمیع اسماست، چیز دیگری نیست.

پس مبانی نظری ولایت و واکاوی آن در قلمرو معرفت عارفانه، معطوف به فهم حقیقت انسان کامل است و حقیقت انسان کامل در اندیشۀ بیدل چیزی جز حقیقت محمدّیه نیست و غرض از آفرینش نیز وجود مبارک ختمی مرتبت است که به طور کُلّی تمام انبیاء و اولیاء را در برمی­گیرد:

وجود اکمل او عالم ظهور کمال

 

به   لطف معنی رحمان، به جود، عین جواد

صلای فیض ظهورش اگر نگشتی عام

 

ز کتم غیب نمی­کرد شخص کن فریاد

 (بیدل، 1344ج 2: 7)

 ابیات فوق اقتباس از آیۀ 82 سورۀ یس (إنَّما أمرُهُ إذَا أرَادَ شَیئاً أن یَقُولَ لَهُ کُن فَیکُونُ: چون چیزی را اراده کند، فرمانش این است که بگوید: باش  پس بی‌درنگ موجود می­شود.) است. بیدل به توجّه به احادیث قدسی و غیر آن، این معنی را بسیار شاعرانه پرورده است او با تلمیح به حدیث قدسی «کُنْتُ کنزاً مخفّیاً ...» (فروزان‌فر، 1366: 29) تجلّی حقّ را از سرا پردۀ اطلاق به عالم تقیید به واسطۀ جلوه­گر شدن نور مصطفوی دانسته، می­گوید:

به چارسوی جهان کرده صیرفی قدم

 

پی تصّرف او نقد «کُنْتُ کنز» اظهار

ز نام نامی او زیب محفل اسما

 

ز پرتو اثرش، نور عالم آثار

  (بیدل، 1344 ج2: 69)

شاعر در ابیات فوق با اشاره به حدیث قدسی: «کُنتُ کَنزاً مخفیاً فَاَحبَبتُ أن أُعرَف فَخَلَقتُ الخَلقَ لکی أُعرف  من گنج پنهان بودم. دوست داشتم که آشکار شوم. پس خلق را آفریدم تا شناخته شوم.» (فروزان‌فر، 1366: 29) کلام خود را مزیّن کرده است. او هم‌چنین در مثنوی عرفان با بیانی دیگر که نشئۀ موزونی ذاتی اوست آیینه­دار حدیث قدسی مذکور است و همۀ اینها بیان‌گر تسلط عارفانه و ادیبانۀ بیدل است که شراب عشق محمدّی را در خمستان مثنوی عرفان به جوش و خروش واداشته است:

محمّد صافی آیینۀ قدس

 

همان سرمایۀ گنجینۀ قدس

نوای عشرت نُه پردۀ راز

 

نشاط محفل انجام و آغاز

عبودیّت، نقاب کسوت او

 

ربوبیّت، چراغ خلوت او

چه واجب؟ نشئۀ سر جوش نورش

 

چه ممکن؟ دُرد مینای ظهورش

خم امکان که هستی نام دارد

 

ز جوش او میی در جام دارد

ظهورش، غازۀ تقیید آفاق

 

بطونش بی‌نیازی­های اطلاق

جهان، مرآت انوار جمالش

 

دل هر ذرّه فانوس خیالش

یقین تا برد در آیینه­اش راه

 

نشد بی‌پرده نقشی جز هو الله

زبانم قابل حمد خدا شد

 

که با نام محمّد آشنا شد

     (بیدل، 1388: 488)

در ابیات فوق بیدل کلام خود را آراسته است. و این همان اوّلیت و آخریت است به این معنی که: «آن حقیقت تام محّمدی، یک حقیقت واحده است به وحدت حقّۀ ظلّیه، ظِّل وحدت حَقیّۀ حقیقیّه و به هر جایی او را اسامی متعدّده ایست کماقیل:

یک نقطه، الف گشت، الف، جمله حروف

 

در  هر حرفی، الف به اسمی موصوف

یعنی جایی اسمش نوح (ع) و جایی خضر (ع) و جایی موسی (ع) و عیسی (ع) که حقیقت واحده، به اسامی متعدّدۀ مختلفه، ظهور نموده است به مقتضای: «اَوّلُنا مُحمّدٌ و اَوْسَطنا محمّد (ص) و آخرنا محمّد» چو یک معنی که پوشانی به گوناگون عباراتی، چنانچه مرتبۀ اَنزل از مرتبۀ نبوّت یعنی: علی (علیه‌السلام) فرماید: «کُنْتُ مَعَ جمیع الْأَنبیاء سرّاً و مَعَ خاتمِ الْأَنبیاء جَهْراً» بالجمله انسان کامل محمّدی ظِلُّ الله است به مُفاد آیۀ کریمۀ «اَلَمْ تَرَ إلی رَبَّکَ کَیْفَ مَدَّ الظِلَّ ...» کما قیل:

کَیْفَ مَدَّ الظِلَّ» نقش انبیاست

 

کو دلیل نور خورشید خداست

سایۀ یزدان بود بندۀ خدا

 

مردۀ این عالم و زندۀ خدا»

(خراسانی سبزواری، 1390: 40 ـ 41)

«پس به حقیقت اولیا، کیمیاگران حقیقی­اند، که مس وجود انسان را مبدل به طلا می­کنند. کیمیای حقیقی کیمیای ولایت است که انسان را به قرب حقّ و اصل می­نماید. ولایت الهی با مرگ پایان نمی­گیرد و به آخرت منتقل می­شود. می­توان گفت در وجود انسانی ولایت تنها چیزی است که از انسان باقی می­ماند. اولیا با یک نظر می­توانند کسی را از کفر به ایمان و از شرک به توحید و از جهل به معرفت و از بُعد به قرب حقّ برسانند. و تازه در این زندگی سایۀ واقعی خداوند، اولیا و پیران طریق هستند نه چیزهای دیگر. (منصورزاده، 1389) از آنجا که همۀ اسماء الهی، تحت اسم جلالۀ الله جمع آمده­اند و الله، جامع همۀ اسماء الهی است و بر همۀ آنها احاطه دارد پس اگر کسی مظهر اسم الله شود در واقع مظهر همۀ اسماء الهی شده است و کسی که مظهر کُلّ اسماء باشد خلیفه الله خواهد بود و اشعۀ فیض همۀ کمالات جمع آمده در اسم الله را بر دیگر خلایق خواهد تاباند.» (فیض کاشانی، 1392: 53)  بیدل دهلوی نیز چون دیگر عارفان براین باور است که از وجود با صفای حضرت ختمی مرتبت (ص) که مظهر اسم الله است، «اسماء قِدَم» به عرض آمد یعنی آن حضرت آیینه­دار اسماء جلال و جمال حقّ تعالی است و با وجود اوست که «وجوب» رنگ امکان به خود گرفت پس ذات او مظهر و آیینۀ تجلّی حقّ است:

«تجلّی­هاست حقّ را در نقاب ذات انسانی

 

شهود غیب اگر خواهی وجوب اینجاست امکانی»

(آرزو، 1381: 163)

 بنا بر این در این نشئه، در رأس سلسله مراتب آشکار وجود، انسان کامل که مصداق اتم آن رسول خدا (ص) است استعداد ظاهر ساختن همۀ اسماء را دارد پس او در حقیقت مُسمّی به همۀ اسماء الهی است و این جامعیت را بیدل در آیینۀ کوچک الفاظ منعکس ساخته است گرچه گنجاندن بحر در کوزه سخت جان‌فرساست لیکن بیدل این صور رنگارنگ و معنا آفرین هستی را با قدرت استعداد فوق‌العاده و قریحۀ سرشار ذاتی و ذخایر ذهنی ادبی و درآمیختن آن با شهود عرفانی با حشر کلمات به تماشا گذاشته است و با استفاده از همۀ این امکانات اکتسابی و ذاتی،  توانسته است بسیاری از اسرار قدم را که در نهان‌خانۀ غیب مستور است در آیینۀ الفاظ، پرده‌گشایی کند:

رمز انسان، سرّی است گواه 

 

که جز او نیست باطن الله

پس بطون عین شخص باشد و بس

 

ماسوا وَهْم می­تراشد و بس

آن بطون تا ظهور پیرا شد

 

علمی از پرده آشکارا شد

علم در هر تأمل، اسمی یافت

 

خویش را پردۀ طلسمی یافت...

(بیدل، 1388: 121-122)

ای طلسم حقیقت مطلق

 

تو بطون حقی نه ظاهر حقّ
 

این‌که در فهم خود نمی­آیی

 

معنی مطلقی نه پیدایی

(همان: 123)

تجدید سحر کاریست، در جلوه­زار
                                                                                                                                                             

 

صد گردش است و یک گل، رنگ بهار مینا

(بیدل، 1392: 138)

در نگاه بیدل حقیقت حقّ به رنگ­ها و جلوه­های گوناگون آشکار شده است؛ پس «حکم الهی اقتضا می‌کند که میان اسماء عدالت حاکم باشد و هریک از آنها براساس عدل، آشکار گردند، لذا اسم اعظم «الله» که حاکم مطلق بر همۀ اسماست به دو اسم «الحکم العدل» تجلّی کرد و میان آنها عدالت برقرار ساخت. شأن «نبیّ» در هر نشأه و عالمی، حفظ حدود الهی و منع از بیرون آمدن از حدّ اعتدال است. نبّی (صلی اللهُ علیه و آله) کسی است که به دو اسم «الحکم العدل» ظاهر می‌شود تا از اطلاق طبیعت جلوگیری کند و به عدل فرا خواند. خلیفۀ پیامبر (ص) نیز مظهر او و مظهر صفات اوست. و نبوّت اصلی حقیقی، عبارت است از آگاهی اختصاصی آن نبیّ، بر استعداد تمام موجودات از حیث ذات و ماهیّت و حقایق آنها و اعطاء حقّ هر صاحب حقّی بر اساس استعداد ذاتی آن، از جهت خبر دادن و تعلیم حقیقی و ازلی که «ربوبیّت عُظما و سلطنت کبری» نامیده می­شود و صاحب چنین مقام، موسوم به «خلیفه اعظم» و «قطب الاقطاب» و «انسان کبیر» و «آدم حقیقی» است که از آن به «قلم اعلی» و «عقل اوّل» و «روح اعظم» و امثال آن تعبیر شده است و پیامبر (ص) بدان اشارت فرمود: «خَلَقَ اللهُ آدم علی صورتِهِ» و «مَنْ رَآنی فَقَدرأَی الحق» و «اَوَّلُ ما خَلَقَ اللهُ نوری» و «اَوّلُ ما خَلَقَ اللهُ العّلم» و «اَوّلُ ما خَلَقَ اللهُ الّروح» و غیر آن از خبرهای وارده در آن باره. وی هم‌چنین در ادامه آورده است که محققان اهل عرفان در اصطلاحاتشان به آن نبوّت (نبوّت مطلقه) به «عین الله» و «عین عالم» اشارت کرده­اند و گفته­اند که «عین الله» همان انسان کامل است که به حقیقت «برزخیت کبری» متحقق شده است. بیدل نیز در آیینۀ معرفت ناب عارفانه چنین تصاویری را نگاشته است او نیز مانند دیگر عرفا پیامبر را که حایز نبوّت مطلقه است، برزخ واجب و ممکن می­داند:

به عرض واجب و ممکن، وجود او برزخ

 

رسوخ هّمت اهل یقین به او مرسخ

 (بیدل، 1344 ج2: 6)

به هر حال از کلمات علامه سّیدحیدر آملی و بیدل دهلوی و دیگر عارفان چنین برمی­آید: که « نبیّ » از یک سو از منبع وحی تغذیه  می­شود و از دیگرسو فرآوردۀ وحی را به جامعه عرضه می­کند. به تعبیر دیگر «نبیّ» باید صاحب «ولایت» باشد تا از سوی باطن بتواند به منبع وحی متّصل گردد و از جهت ظاهر «نبوّت» هادی خلق باشد. پس نبوّت ظاهر است و باطن آن «ولایت» است. براساس جهان بینی عرفانی مفهوم «ولیّ» گسترده از «نبیّ» و «رسول» است و آن دو را دربر می­گیرد. و  «نبیّ»، «رسول» را نیز در خود دارد براین اساس، هر رسولی یک نبیّ است و هر نبیّ یک ولیّ است امّا عکس این مطلب صادق نیست. پس «نبوّت» واسطه و برزخ است میان «ولایت» و «رسالت»‌؛ چه «نبوّت» إخبار است از حقایق الهیّه، یعنی معرفت ذات و صفات و احکام الهی‌؛ و این إخبار دو قسم است:  یکی إخبار است از معرفت ذات و صفات و اسما و این مخصوص «ولایت» است‌؛ خواه از «نبیّ» به ظهور آید و خواه از «ولیّ». و دومّ جمیع آن إخبارات است با تبلیغ احکام شرعیّه و تأدیب به اخلاق و تعلیم حکمت و قیام به سیاست و این مخصوص به «رسالت» است. و این را «نبوّت تشریعی» می­نامند و اوّل را «نبوّت تعریفی» و «نبوّت تشریعی»، مختتم به حضرت رسالت گشته، فامّا تعریفی، که لازم ولایت است، باقی است و «ولایت» اعم از نبوّت و رسالت است. و  «نبوّت» اعم از رسالت و اخصّ از ولایت است؛ زیرا که هر رسول که هست. البته نبیّ است و هر نبیّ، ولیّ است و لازم نیست که هر ولیّ، نبیّ باشد و هر نبیّ نیز رسول باشد.» (لاهیجی، 1383: 232) علامه حسن‌زادۀ آملی می­گوید: «بدان که ولایت، فلک محیط عام است که به نبیّ و ولیّ و رسول، محیط است لذا منقطع نمی­شود یعنی تا دنیا باقی است ولیّ هست و چون ولایت انقطاع یابد امر به آخرت انتقال می­یابد. و ولایت را إنباء عام است؛ زیرا ولیّ، کسی است که در حقّ، فانی شده و در هنگام فنا بر حقایق الهیّه، مطلع می­شود و از آنها إنباء یعنی إخبار می­نماید. امّا نبوّت و رسالت تشریعی منقطع می­شود؛ زیرا احاطۀ تامّه ندارند. نبیّ و رسول از اسماءالله نیستند امّا ولیّ  هست: «اِنَّ اللهَ هُوَ الْوَلیُّ الْحَمید» و اسم خداوند یعنی ذات واجب الوجود مأخوذ با وصفی از اوصاف؛ چنان که سفرای الهی و عرفای شامخین، بیان فرمودند. لذا رسالت و نبوّت منقطع می‌شود.  امّا انسانِ ولیِّ کامل، چون مظهر اسمِ ولیِّ واجب بالذّات است، بود او واجب است. از این رو به بحث قرآنی هیچگاه اجتماع انسانی، از انسان کامل خالی نیست. خواه رسول باشد،  خواه نبیّ، خواه وصیّ و خواه ولیّ دیگر غیر آنها که رسالت و نبوّت و سفارت تشریعی نداشته باشد و چون مظهر اسم ولیّ که واجب بالذّات است مرتفع نمی شود و بود آن واجب است، معصوم فرموده است:  «لَوْلا الْحُجَّهُ لَساخَتِ الْاَرضُ بِأهلِها» ... و در محّمد (ص) نبوّت و رسالت قطع شده است. لذا نبیّی مُشَرِّع یا مُشَّرعٌ لَه، بعد از او نیست و این حدیث «لانَبیَّ بَعْدی» که پیغمبر فرمود: پشت اولیاءالله را شکسته است زیرا این حدیث متضّمن انقطاع ذوق عبودیّت کامل تام است. پس اسم عبودیّت که خاص آن باشد بر ولیّ اطلاق نمی­شود و منسحب نمی­گردد؛ زیرا عبد نمی­خواهد با سیّدش که الله تعالی است، در اسمی مشارک باشد و خداوند به نبیّ و رسول، نامیده نشد امّا به ولیّ  نامیده شد. چنان که فرمود: «اللهُ ولیُّ الَّذین آمنُوا» (آل عمران: 255) و فرمود: «هُوَ الْوَلیَّ الحمید» (شوری: 28)  پس ولیّ در داشتن این اسم با سیّد خود مشارک است. غرض این است که ادب اقتضا می­کند بنده در بندگی­اش بندۀ کامل باشد و در هیچ اسمی از اسماء با آقای خود شرکت نداشته باشد. چنان که ربوبیّت از آن اوست، عبودیت از آن این است. حرف شیخ این است که دل اولیاء الله می­خواهد در اتّصاف به عبودیّت، عبد کامل باشد. امّا چون جناب خاتم عبد کامل بود «سبحان الّذی أسْری بِعَبْدِهِ لَیلْاً» (اسراء: 1) و هیچ انسانی به مقام عُبودیّت او نمی­رسد که آن عبودّیت مقتضی خاتمیّت است، لذا در مقام اشتیاق به نیل و ذوق مرتبۀ عبودّیت کاملۀ تامّه که در حقیقت دسترسی بدان ندارد و اختصاص به خاتم دارد گفت: حدیثِ «لانَبیَّ بَعْدی» پشت اولیاء الله را شکست. پس این سخن زبان تعّنت و اعتراض نیست، بلکه لسان تضّرع و اشتیاق است. و این اسم ولیّ بر بندگان خدا چه در دنیا و چه در آخرت، باقی و جاری است پس به انقطاع نبوّت و رسالت، اسمی که اختصاص به عبد داشته باشد دون حقّ، باقی نماند. غرض این است که عبودّیت کاملۀ تامّه، در نبیّ و رسول است و خاتم که نبیّ رسول است، در عبودیّت کامل بود و پس از وی رسالت و نبوّت منقطع گردید و عبودیّت مختص به عبد که آن عبودیّت کامل و تامّ باشد، پس از انقطاع نبوّت، باقی نمانده است پس این اسم که عبودیّت است به رسول خاتم اختصاص یافت و پس از وی هرچند ولیّ باقی و دائم است ولی در این اسم ولیّ با حقّ مشارک است و دیگر هیچ ولیّ اسم مختص به خود ندارد. چنان‌که حقّ تعالی دارد.» (حسن‌زاده آملی، 1394: 339-341) حال که معنای ولایت و نبوّت و رسالت مشخص گردید و دانستیم که مقام ولایت کلیّه در مقام ارشاد خلق، متجلّی به صورت نبیّ و رسول است با سیری در دیوان بیدل، نظر وی را نیز در این باره بررسی می‌نماییم. بیدل در تعریف نبوّت و  ولایت می­گوید:

نبوّت، بطون و ولایت ظهور

 

جمال و جلال دو عالم حضور

شرابی که بیرون ادراک بود

 

به جامش عیان در دل تاک بود

جمال حقیقت به چندین نقاب

 

شهود یقینش چو آب از حباب

(بیدل، 1388: 712)

بنا بر این پیامبر دارای دو بُعد است. بُعد ظاهر و بُعد باطن، باطن پیامبر همان ولایت اوست که از حق تعالی، عطا و فیض می­ستاند و از بُعد ظاهر که نبوّت اوست به خلایق می‌رساند و بیگمان بُعد ولایت که باطن نبوّت  است شریفتر و عظیم‌تر از نبوّت اوست زیرا که ظاهر نیازمند باطن است و باطن بی‌نیاز از ظاهر، و با توجّه به این که باطن بی‌نیاز از ظاهر است از ظاهر که نیازمند به اوست بزرگتر است و این باطن است که به حقّ نزدیک‌تر است پس مرتبۀ ولایت، بزرگتر از مرتبۀ نبوّت است امّا باید به این امر توجه داشت که برتری ولایت بر نبوّت، برتری ولایت نبّی بر نبوّت اوست و بیرون از ساحت مبارک آن حضرت مفهومی ندارد. «بیدل بر مبنای چنین اعتقادی است که همۀ هستی را مشحون از نشئۀ  ولایت و نبوّت می­داند. وی در چهار عنصر می­گوید: پس تصرّف این دو کیفیّت به رنگ صورت و معنی، لایزال در مزاج اعیان ساری است‌؛ و قدرت این دو موج چون حقیقت روز و شب بی‌تعطیل در محیط امکان جاری، از این دفتر به غور هر نقطه­ای که پردازند سواد اعظمی است دقیق‌؛ و از این ساغر به کنه هر قطره­ای که وارسند محیط حیرتی است عمیق. همان گونه که دیدیم، جام نبوّی که بر بلندای قوس صعودی قرار دارد و مجموعۀ نشئه، نشاط و مواصفات جام‌های­ انبیاء سلف را در خود مستتر دارد، با اختتام بُعد اختصاصی نبوّت در وجود مبارک خاتم انبیاء (ص) نشئۀ ولایت عام می­گردد:

فطرت­ها بس که ناتمام و خام است

 

در بزم وصال مژدۀ پیغام است

گر جوهر فهم «نحن اقرب» باشد

 

پیداست که نشئۀ ولایت عام است

                             (بیدل، 1389: 182)

در بیت فوق اقتباس از آیۀ 16 سورۀ ق (نَحنُ أَقرَبُ إلَیهِ مِن حَبلِ الوَرید) باعث زیبایی و استحکام کلام بیدل شده است. یعنی بر مبنای عام شدن نشئۀ ولایت، همۀ آدمیان بالقوه، ولیّ می­باشند که البته عده­ای اندک توفیق می­یابند نور بالقوّه را به نیروی بالفعل مبدّل گردانند.» (آرزو، 1388: 389-390) و این لطف شامل حضرت لطیف است که بندگان را از فیض ولایت محروم نگردانیده و در هر دور و زمان اولیاءالله بوده‌اند و هستند و خواهند بود و مدار عالم بوجود شریف ایشان است. پس هر انسانی نفس خود از رذایل اخلاقی پاک سازد و به فضایل انسانی بیاراید به این رتبه نایل می‌شود پس ولایت عامه برای هر کسی که به خدا ایمان آورده و کردار نیک پیشه کند، حاصل است و بیدل نیز در ابیات مذکور آن چنان که پیداست نشئۀ ولایت را عام می‌داند، و امّا در باب مرتبه‌ای دیگر از مراتب ولایت می‌گوید:

در خلق که از حقیقت کار غبی است

 

«نحن اقرب» شامل هر شیخ  صبی است

آن ختم ولایتی که در ذات علی است

 

آثار تقرّب کمالات نبیّ است

(آرزو، 1388: 161)

پس هم‌چنان که از مُفاد ابیات فوق برمی­آید و مذکور شد ولایت را مدارجی است و کمالاتی و بیگمان علی­بن ابی طالب با توجّه به قُرب وی نسبت به رسول اعظم، نشئۀ ولایتش به اوج خود می­رسد زیرا که آن حضرت محرم ولایت نبیّ و قرب وی است. چنانچه حضرت رسالت (علیه الصّلوهُ و السلام) فرمود: «علیٌّ مِنی و اَنا مِنْه»، «خَلَقتُ اَنَا و علیٌّ مِنْ نورٍ واحدٍ »، «انت مِنیّ بمنزلهِ هروُن مِنْ مُوسی إلّا اَنَّهُ لاَنبیَّ بعدی.» (لاهیجی، 1383: 238) بیدل در یکی از اشعار آیینی خود، ارادت خاصش به علی (ع) را نشان داده و معتقد است همۀ آرزوهای بشر در اعمال حضرت علی (ع) تجسم یافته است و رفتار آن حضرت به عنوان نمونۀ والای یک انسان کامل معرفی شده است. و مهم‌ترین ویژگی حضرت را علم و معرفت می­داند. مثنوی زیر با نگرشی کاملاً عرفانی در بردارندۀ نکات مهم عقیدتی (ولایت بی‌چون و چرای امام علی [ع]) و اخلاقی در شأن آن حضرت است. بیدل با وصفی دیگرگون آن هم با اصطلاحات میخانه­ای جایگاه والای معرفتی امام (ع) را می­نمایاند. نوع بیان شاعر کاملاً به سبک هندی است و پیچیدگی­ها و باریک اندیشی­های لفظی و معنایی خاص این سبک را دارد.

علی (ع) گشت سرشار صهبای علم

 

که یک جرعۀ اوست دریای علم ...

جمال حقیقت به چندین نقاب

 

شهود یقینش چو آب از حباب ...

میی را که شخص نبوّت چشید

 

در آخر به شاه ولایت رسید ...

یکی کرد اسم نبوّت بلند

 

دگر، طرح نام ولایت فکند

(بیدل، 1388: 712)

در ابیات فوق تشبیه بلیغ (صهبای علم، دریای علم) و استعاره (شاه ولایت) به کار گرفته شده موجب برخورداری از غنای ادبی شده است و بی‌گمان این نوع از ولایت، عالی‌ترین درجه و مرتبه از ولایت به شمار می‌آید و این ولایت، باطن نبوّت مطلقه و در بردارندۀ کمالات آن حضرت است و موسوم است به ولایت مطلقه. بیدل در آیینۀ دو قطعه شعر به زیبایی و صورتی بدیع کمالات نبوی را در مرآت نفس مرتضوی رقم زده است و پرده از رخسار جلال و جمال و بطون و ظهور برگرفته است:  

آن که امکان تا وجوب و واحدیّت تا احد

 

صورت تمثالی از آیینۀ زانوی اوست

رونق این هفت محفل از چراغش پرتوی

 

جوش این نُه بحر اخضر، رشحه­ای از جوی اوست

از سواد مُلک هستی تا شبستان عدم

 

هر کجا مژگان گشایی سایۀ گیسوی اوست

هرچه آید در خیال و آنچه بالد در نظر

 

یک قلم، جوش بهارستان رنگ و بوی اوست

خواه مشرق واشمار و خواه مغرب کن قیاس

 

هر طرف روی نیاز آورده باشی روی اوست

کثرتی کز وحدَتش خارج شماری باطل است

 

چارسوی شش جهت هنگامۀ یک سوی اوست

و جناب ولایت مآب علی مرتضی، مُتمکّن مسند بساط کبریا که مظهری از تقرّب کمالات نبیّ است و با جام مرتضوی، نشئۀ ولایت نبویّ را به گردش می­آورد، در فراست بیدل دارای چنین مواصفاتی است:

آن که نتوان یافت در ذات جلال آیینه­اش

 

چون کمالات نبیّ، کس را مجال دم زدن

آن که در خلوت‌سرای نشئۀ تنزیه ذات

 

کز ولایت تا نبوّت محرمت باید شدن

فرق موج و آب می­خواهد مژه واکردنی

 

بی نقاب افتاده اینجا صورت سِرّ و عَلَن

غنچه آغوشی گشود، آیینۀ گل رنگ بست

 

او تأمّل، این تبسّم، او شکفتن این چمن

او بطون و این ظهور، او حُسن و این طوفان ناز

 

او جلال و این جمال، او خلوت و این انجمن

این دو مضمون کرده گُل از درسگاه کاف و نون

 

فارغ از وهم دویی چون لفظ و معنی از سخن

با عبارات تکلّف چند پردازد هوس

 

یا علی انشا کن و در علم و فن آتش فکن

این قدر از فطرت ناقص کمال آگهی است

 

بیدلم جز عاجزی نگشود راهی فکر من

در ابیات فوق شاعر با استفاده از آرایۀ کنایه (دم زدن) و تقسیم (غنچه، آیینه / او، این) جلوۀ خاصی به شعر خود داده است. در این قطعه، بیدل، نبوّت و ولایت را دو مضمونی می‌داند که از درسگاه  کُنْ، گُل کرده است. آن‌گاه که می­خواهد رمز اتّصال این دو مضمون را ترسیم نماید. اندیشه­اش به گونه­ای مصوّر می­گردد که گویا می­­خواهد نسبت کثرت و وحدت را ارایه نماید.  (آرزو، 1388: 390-391) و بی‌شک با توجّه به این که اوّلین و مهم‌ترین مفهوم ولایت معرفت کامل به حقیقت غایی در خصوص حقّ، جهان و ارتباط میان حقّ و جهان است. انسانی که به مرتبۀ ولایت رسیده باشد به وضوح واقف است که او جلوه­ای از حقّ بوده و لذا در گوهر با او یکی بوده و در نهایت خود حقّ است. بیدل با توجّه به همین مسأله، واقف است که همۀ کَثَرات عَرضی، تجلّیات حقّ و به مفهومی با حقّ یکی بودن است به دور از اتحّاد و حلول و این دقیقاً همان علم به وحدت وجود است و همان گونه که قبلاً گفته آمد
  ولیّ آن گاه ولیّ مطلق است که از خود فانی گشته و به حقّ بقا یافته باشد. شریف لاهیجی در توضیح و تشریح این نکته می­فرماید:  «ولیّ در مرتبۀ کمال نوریّت که مقام «لی مع الله وَقْتٌ لایَسَعُنی فیهِ ملکٌ مقّرب و لانبیٌّ مرسلٌ» (فروزان‌فر، 1366: 39) است، مقابل و مماثل نبیّ شود در ولایت‌؛ چه در وحدت اطلاقی که کَثَرات و اثنینیّت و غیریّت را در آن مرتبه، مجال نیست، و تعیّن نبیّ و ولیّ که مستلزم دویی بود به رنگ وحدت برآمده است و همه یکی شده و به حکم «کما بَدَاَکُمْ تَعوُدون» معاد عین مبدأ گشته، چنانچه در مبدأ امام موسی بن جعفر (ع) می‌فرماید: «کانَ اللهُ و لَمْ یَکُنْ مَعَهُ شیءٌ» بود در معاد، به حکم «کُلُّ شَیْءٍ هالِکٌ إلاّ وَجْهَهُ» (قصص/ 88) در نظر عارف و اصل صاحب شهود « و الآن کماکان» جلوه­گری نمود غیر حقّ در دار، دیاری نماند و نمود بی‌بود که به حسب ظهور وحدت در صورت کثرت نموده می‌شد، در سطوت تجلّی وحدت ذات به عدمیّت اصلی و نیستی ذاتی باز گردد و تضادّ و تقابل اسمایی که از اختلاف صفات ظاهر شده بود از مابین مرتفع گشته مهروب عینِ مرغوب نماید ... پس ولیّ در مقام فناء فی الله که «لی مَعَ اللهِ وقتٌ» اشارت بدان است، به منزل کمالات ولایت نبیّ وصول می­یابد و اثنینیت و غیریّت از مابین مرتفع می­شود در مرتبۀ بقاء بعد الفناء و صحو بعد المحو، اشارت به تمایز بینهما می­توان کرد.» (لاهیجی، 1383: 234-235)

ز خمخانۀ آب و رنگ ظهور

 

دو پیمانه آورد ظرف شعور

یکی کرد اسم نبوّت بلند

 

یکی طرح جام ولایت فکند

به هر جا کمال یقین نشئه­ ایست

 

برون زین دو کیفیّتش جلوه­ نیست

نبوّت خرام احد تا صفات

 

ولایت رجوع صفت سوی ذات

نه او غیر این و نه این غیر او

 

از او سوی او تا ابد سیر او

درین نشئه آباد مستی سواد

 

به این جام دل­های مخمور شاد

که میخانۀ معرفت مصطفاست

 

در رحمتش جبهۀ مرتضاست

 (بیدل، 1388:  712) 

در ابیات فوق دو بیت اوّل آرایۀ جمع و تفریق به کار رفته است و در بیت پنجم شاعر با به کار گرفتن صنعت طرد و عکس به نوعی از شگردهای ادبی استفاده کرده است. به باور عارفان و از جملۀ آنان بیدل، حقیقت انسان کامل، اوّلین پدیده و نخستین ظهور هستی غیبی در عالم وجود است‌؛ زیرا آن گاه که حقّ تعالی، آفرینش جهان را اراده فرمود، اوّلین نوری که از صبحدم هستی سربرزد و دریای هستی را به تموّج واداشت نور نبیّ گرامی اسلام یعنی حقیقت محّمدی (ص) بود و نزدیکترین فرد به او علیّ بن ابی طالب است که از بزرگان اهل عرفان نظیر شیخ اکبر و غیره آن حضرت را سِرّ الانبیاء و امام عالمیان  می­دانند و البته نظر این بزرگان در واقع بازتاب عرفانی روایاتی است که در منابع بسیاری نقل شده است و تأکید می­کند که نور پیامبر (ص) و در پی آن نور اهل بیت (سلام الله علیهم اجمعین) پیش از خلقت، آفریده شده­اند. علامه سبط بن حوزی از عالمان بزرگ اهل سنت و جماعت در قرن هفتم هجری در کتاب تذکره الخواص بذکرِ خصائصِ الأَئمه می­گوید: احمد بن حنبل در کتاب  الفضائل از قول عبدالرزّاق، از معمّر و او از زُهری به نقل از خالدبن معدان و او از زاذان، از قول سلمان نقل کرده است که رسول خدا (ص) فرمود: «من و علی بن ابی طالب در پیشگاه خدا یک نور بودیم، چهار هزار سال پیش از خلقت آدم (ع)، همین که پروردگار آدم را خلق کرد، آن نور را دو قسمت کرد، قسمتی من و قسمتی علی شد.» و در روایتی: « من و علی یک نور بودیم.» (ابن جوزی، 1383: 69) هم‌چنین میرسیّدعلی همدانی فقیه شافعی، موده هشتم از «موده القربی » را اختصاص به همین موضوع داده می­گوید: «المودهُ الثامِنَهُ فی انَّ رسولَ اللهِ و عَلیّاً مِنْ نورٍ واحدٍ اُعْطِیَ علیٌّ مِنَ الخِصال مالَمْ یُعْطِ اَحدٌ مِنَ العالمین (مودّت هشتم در این که رسول خدا (ص) و علی از یک نور بودند و داده شد به علی از خصال آنچه که به احدی از عالمیان داده نشده است.) (شیرازی، 1348: 753) باری، جملۀ اخبار بیان‌گر این مطلب است که: «اهل عرفان نور مقدّس محمّدی و علوی را با توجّه به روایات مأخوذ از رسول اکرم (ص) یکی می­دانند و از مرتبۀ وحدت این نور بسیاری از مسایل و مباحث عالیۀ توحید و معاد و ولایت را به طریق عقل و نقل و کشف استخراج کرده­اند.» (همدانی شافعی، 1375: 83) بیدل نیز چون دیگر اقرانش این مراتب منیع یعنی اتحّاد ولایت و نبوّت و یکی بودن نور مصطفوی و مرتضوی و هم‌خونی نبیّ و ولیّ را به نحوی بدیع با کاربرد تلمیحات ملیح به تصویر می­کشد و این خود بیان‌گر عمق فکری و توانایی سخنوری این عارف شاعر است زیرا بر اصحاب ادب پوشیده نیست که هر قدر سخنور بتواند اساس شعرش را بر جنبۀ رمزی تلمیحات  و آرایه­های دقیق ادبی مبتنی سازد به همان اندازه جنبۀ هنری کلامش عمیق و بالنده می­گردد.» (آرزو، 1381: 305) به عنوان نمونه به این تلمیحات که حاکمی از اشراف بی‌بدیل بیدل بر ادبیّات و حدیث و قرآن است عنایت فرمایید:

ای متّحد جوهر ایجاد نبیّ

 

ذکر نسبت تذکرۀ یاد نبیّ

در فضل و کمال تو چه گوید بیدل

 

زین بیش که آل توست اولاد نبیّ

 (بیدل، 1389: 561)

در این رباعی بیدل این اتحّاد را به گونه­ای زیبا ترسیم نموده است وی با ارادتی که منبعث از بینش و دانش اوست در رباعی دیگری می­گوید:

هر چند نباشد اثر بغض و نفاق

 

بی‌فرقی نیست اعتبارات و وفاق

«لحمک لحمی» که با علی گفت نبیّ

 

بر حمزه و عباس نکردند اطلاق

(همان: 444)

در بیت مذکور شاعر با اقتباس از حدیث شریف نبوی خطاب به امیرالمومنین علی (ع):  «یا عَلیُّ لَحمُکَ لَحمی وَ دَمُکَ دَمی: گوشت تو گوشت من و خون تو خون من است» (جشنی آرانی، 1383: 131) مفهوم بیت را پر محتوا کرده است. او هم‌چنین در مثنوی محیط اعظم با تشبیهات و استعاراتی بکر از وحدت این دو کیفیت و همسانی آن دو پرده برداشته می­گوید:

... ولیّ را به ذات نبیّ انتظام

 

بجز شیشه نبود مربیّ جام

در این شیشه و جام یک باده است

 

دو پیکر رنگ خون نشان داده است

خوش آن شیشه کاین جام اجزای اوست

 

خوش آن جام کاین شیشه همتای اوست

(بیدل، 1388: 712)

بیدل رمز اتصال این دو حلقۀ متصل را که آیینۀ جمال و جلال احدیّت­اند به نحوی چشم‌گیر و دلنواز در آیینۀ ابیات معرفت ناب عارفانه این چنین منعکس می­نماید:

بیدل رقم خفی، جلی می­خواهی

 

اسرار نبیّ، رمز ولیّ می­خواهی

خلق آینه است نور احمد دریاب

 

حقّ فهم، اگر فهم علی می­خواهی

  (بیدل، 1389: 570)

در بیت فوق بیدل با آرایۀ تشبیه (خلق آینه است) کلام خود را مزیّن کرده است. ُابوالمعانی، با توجّه به روایات و احادیث اسرار نبوّت در خور ولایت را که جدای از یکدیگر نیستند و لایزال در مزاج اعیان‌ساری  و  در محیط امکان جاری  هستند با اشاراتی ادیبانه و بینشی عارفانه، آیینه­داری می­کند و با چنین نگاهی (همان گونه که گذشت) علی (ع) را چیزی جز نفس پیامبر (ص) نمی­داند یعنی بنابر باور او ولایت نبوی فیض بخش جام مرتضوی است و هم‌چنانی که رسول اکرم (ص) عین مقصود است علی (ع) نیز دلیل خدا بر آفرینش عالم است:

شاه اقلیم هدایت، ماه اوج آگهی

 

لمعۀ اسرار معنی، نور مرآت خرد

دستگاه آبروی اوّلین و آخرین

 

صبح انوار ازل، شمع شبستان ابد

پردۀ‌ساز جمال، آهنگ قانون جلال 

 

زینت علم و عیان، آرایش جان و جسد

بای بسم الله قرآن حقیقت را نقط

 

بی­شماری­های اسرار حقایق را عدد

چشم معنی بین او مکحول سیّر «لوکشف»

 

نطق حقّ تعلیم او مشحون «الله الصمد»

  نزد اهل معنی از انشای اسم بوتراب

 

رمز «نحن الآخرون السابقون» گُل می­کند

از تقدّم جوهر ذات شرف ایجاد او

 

ابن آدم در مجاز و فی الحقیقت جدّ جد...

                    (بیدل، 1344، ج 2:73)

شاعر در ابیات فوق با استفاده از آرایۀ تشخیص (چشم معنی بین او مکحول) و اقتباس از حدیث حضرت علی (ع): «لو کُشِفَ الغِطاءُ ما أزدَدتُ یقیناً» (جشنی آرانی، 1383: 127) و سوره اخلاص آیۀ دو: «الله الصمد: خدا پناه نیازمندان است.» و در بیت بعد با اقتباس از حدیث صحیح مسلم: «نَحنُ الآخرونَ السابقُونَ یوم القیامَه» (جشنی آرانی، 1383: 131) باعث شده که این شعر دارای جلوۀ هنری و ادبی خاصی شود. بیدل دهلوی مضمون این اشعار را از روایت:
«خَلَقْتُ مِنْ نورِ الله عَزَّوجَلّ و خُلِقَ اَهْلُ بیتی مِنْ نوری» اخذ نموده است. به هرحال همان گونه که گفته شد خاستگاه این نظر روایت­های فراوانی است که عالمان سنی و شیعه در بارۀ اتحاد نورانی محّمدی (ص) و علوی در کتب خود ذکر نموده­اند از جمله شیخ صدوق در عیون اخبار الرّضا از امام علی (علیه‌السلام) آورده است که پیامبر (ص) فرمود: هرگز خدای سبحان عظیم­تر و کریم­تر از من موجودی را نیافریده است. حضرت امیر پس از آن می­گوید به پیامبر (ص) عرض کردم: آیا شما افضل هستید یا جبرئیل؟ حضرت در پاسخ فرمود: خداوند انبیا و پیامبران را بر فرشتگان مقرّب فضیلت داد و مرا بر همۀ انبیا و مرسلین برتری بخشید. پس از من فضیلت از آن شما و امامان بعد از شماست. بی­تردید، فرشتگان الاهی خدمت‌گزار ما و دوستان ما هستند. هم‌چنین فرشتگانی که پیرامون عرش طواف می­کنند و تسبیح خداوند را می­گویند، برای کسانی که به ولایت ما ایمان آورده­اند، طلب آمرزش می­کنند. آن‌گاه به حضرت فرمود: یا علی، اگر وجود ما نمی­بود خداوند آدم و عالم را نمی­آفرید. بنا بر این، چرا ما افضل از فرشتگان نباشیم‌؛ در حالی‌که ما پیش از آن­ها خدای خویش را شناخته و او را تسبیح، تهلیل و تقدیس کرده­ایم‌؛ زیرا اوّلین موجودی که خداوند او را خلق کرد، ارواح ما بود که به توحید و تمجید حقّ سبحانه پس از خلقت خود گویا شدند و پس از ما خداوند فرشتگان را خلق کرد، وقتی ملائکۀ الهی، ارواح ما را به صورت نور مشاهده کردند و کار ما را بزرگ شمردند؛ ما برای آموزش فرشتگان تسبیح حقّ به جای آوردیم و گفتیم که: ما مخلوق او هستیم و او از صفات ما منزّه و پاکیزه است. آن‌گاه فرشتگان الاهی در پی ما خدای متّعال را تسبیح کردند و او را از صفات مخلوق تنزیه کردند و به این ترتیب، حمد، تسبیح، و تمجید الاهی را فرشتگان از ما آموختند. امام خمینی (رَحِمَهُ الله علیه) پس از نقل این حدیث نورانی در بارۀ بعضی از فقرات آن نکته­های لطیفی بیان داشته است که به برخی از آنها اشاره می­شود: نکتۀ اوّل: افضل بودن پیامبر اسلام بر همۀ جهانیان مربوط به تعیّن خلقت اوست؛ چون آن حضرت در نشئۀ آفرینش، اوّلین تعیّن و نزدیکترین موجود به اسم اعظم بوده؛ و گرنه مقام  ولایت کُلیّ و برزخیۀ کبری و منزلت «دَنی فَتَدَلّی» و وجود انبساطی و سعۀ وجودی آن حضرت با هیچ چیز قابل مقایسه نیست. وی احاطۀ قیّومی به همۀ انوار وجود را داراست که در این صورت، برتری و اوّلیت و آخریّت قابل تصّور نیست، چون آن حضرت اوّل در عین آخر و آخر در عین اوّل است‌؛ زیرا باطن در عین ظاهر است‌؛ از این رو فرمود: «نَحْنُ السّابقون الْاَوّلون.»  نکتۀ دوّم: این پرسش­هایی را که امیرمؤمنان (علیه‌السلام) از پیامبر پرسید، برای کشف حقایق برای دیگر مردمان است؛ چون حضرت امیرمؤمنان این حقایق و اسرار غیبی را در مقام عقلی و شأن غیبی خود پیش از آمدن به عالَم مثالِ خیالی و تنزّل آنها به قالب الفاظ، دریافته بود. با توجّه به این که نور آن دو بزرگوار از نظر ولایت کُلّی با هم دیگر متّحد است؛ علی (علیه‌السلام) نسبت به رسول خدا (ص) به منزلۀ لطیفۀ عقلی نسبت به نَفْس ناطقه، بلکه به منزلۀ روح و سِرّ نسبت به نفس ناطقه است. بنا بر این، فیوضات علمی و معارف حقیقی که از آسمان احمدی نازل می­شود پس از گذر از مرتبۀ عمای علوی به اندیشه دیگر مردمان فرود می­آید. از این رو رسول خدا (ص) فرمود: «اَنَا مدینهُ الْعِلم و علیٌّ بابُها.» شعر بیدل سرشار از فنون شعری، تنوع تصاویر و استعاره­های غریب است. (شفیعی کدکنی، 1366: 64) بیدل با کنایه­ای بسیار زیبا و برگرفته از ادبیّات ناب جایگاه ولی (علی [ع]) را آن‌چنان والا و منیع معرفی نموده که جهان را در برابر ایشان شرمسار نشان داده است:

بضاعت کو  که  باشد  تحفه  بزم  قبول   آنجا؟

 

جهان گر شرم دارد، زیره نفروشد به کرمانش

 (بیدل، 1344، ج 2: 81)

در بیت فوق شاعر با به کار گرفتن کنایه (زیره نفروشد به کرمان) شعرش را آراسته کرده است. بیدل در یکی دیگر از اشعارش اشارۀ زیبایی به ولایت علی (ع) در خانه کعبه نموده است:

لب بت‌گر  به  تصدیق کمالش یا علی گوید

 

به نوری آشنا گردد که آرد کعبه ایمانش

تأمل تا عیار دستگاه قدر او گیرد

 

دهد دوش نبیّ الله، نشان از پایۀ شأنش

دو  طاق  منظر رحمت، خم  محراب  ابرویش

 

دو   مصراع در علم نبیّ، لبهای خندانش

 (همان: 81)

در این شعر بیدل با تشبیهی بسیار زیبا (دو طاق منظر، محراب ابرو) و سرشار از بلاغت لب‌های مبارک علی (ع) را به در ورودی علم نبیّ (پیامبر) همانند نموده است. نکتۀ سوم: گرچه در حدیث یاد شده «انا مدینه العلم و علی بابها» از برتری پیامبر اسلام بر جبرئیل پرسیده شده است؛ امّا هدف، بیان فضیلت حضرت بر تمام عالم جبروت است. ولی چون جبرئیل مورد توجّه اذهان بود یا چون جبرئیل افضل از دیگر فرشتگان است؛ از این رو، تنها از افضل بودن او پرسیده شد. نکتۀ چهارم: این فضیلت پیامبر (ص)، نسبت به جبرئیل  فضیلت اعتباری نیست، بلکه فضیلت حقیقی، وجودی و کمالی است که از احاطۀ تام وسلطنت قیوّمی ناشی شده است که پرتویی از احاطۀ حضرت اسم اعظم­الهی است؛ همان گونه که شرافت اسم اعظم بر دیگر اسماء الاهی، شرافت اعتباری نیست‌؛ در مربوب اسماء نیز ـ که عبارت از پیامبر و نبیّ هر عصر باشد به ویژه خاتم انبیا که مربوب اسم اعظم است ـ چنین است. از این رو، نبوّت همۀ انبیا­ی گذشته جلوه­ای از نبوّت خاتم انبیاست. و امّا نکتۀ پنجم: که حضرت فرمود فرشتگان خدمت‌گزار دوستان ما هستند می­توان نتیجه گرفت که عالَم با همۀ اجزا و نیروهایش چه نیروهای علمی مانند جبرئیل و همکاران او و چه نیروهای عملی، مانند عزرائیل و معاونان او و تمام فرشتگانِ مسؤول امور آسمان و زمین، همگی در خدمت انسان کامل هستند‌؛ یعنی فرشتگان با تصرّف انسان کامل در خدمت دوستان وی قرار می­گیرند؛ هم‌چنان که بعضی از قوا و اعضای انسان با تصّرف نفس ناطقه در خدمت بعضی از اعضای دیگر قرار می­گیرد. نکتۀ ششم: این که حضرت فرمود: اگر ما نبودیم عالم و آدم آفریده نمی­شد از آن روست که انسان کامل واسطۀ میان حقّ و خلق و رابطۀ حضرت وحدت محض و کثرت تفصیلی است. انسان کامل هم در اصلِ وجود موجودات و هم در کمالات وجودی آنها واسطه است. بنا بر این، با واسطۀ پیامبر و اهل بیت او دایرۀ وجود تمام می­شود، و عالم غیب و شهود به وسیلۀ آنان پدیدار می­شود و فیض الهی در دو قوس صعود و نزول جریان می­یابد.  بنا بر این سبقت انسان کامل بر فرشتگان در معرفت و شناخت خداوند، سبقت در اصل وجود آنهاست. البته مراد از این سبقت، سبقت در ظرف زمان و مکان نیست، بلکه مراد سبق دهری است که سازگار با این مقام رفیع منزّه از زمان و مکان است. به بیان دیگر، مراد از سبق، سبق بالعلیّه و حقیقی است که در مراتب وجود و حقایقَ غیب و شهود ثابت است. (صادقی ارزگانی، 1388: 113-117) از نکته های لطیفی که حضرت امام (ره) بیان کردند به روشنی برمی­آید که انسان کامل از نظر منزلت، سیر کمال، میزان قرب و مانند آن، از فرشتگان مقرّب برتر و بالاتر است و یکی از دلایل برتری او بر سایر موجودات، احراز مقام خلافت الهی است هم‌چنین انسان کامل واسطه الفیض است یعنی برزخی است میان حضرت وحدت محض و کثرت تفصیلی. اشاره دیگر امام (ره) این است که نور محّمدی و علوی از نظر ولایت کلیّ با یکدیگر متحّدند و فیوضات علمی و معارف حقیقی که از آسمان احمدی نازل می­شود پس از گذر از مرتبۀ عمای مرتضوی به اندیشۀ دیگر مردمان فرود می­آید. از نظرگاه بیدل از آن جایی که نبوّت نبیّ (ص) اختتام می­یابد، ولایت نبیّ (ص) فیض بخش دایره­ای به وسعت همۀ زمین و زمان می­گردد و یارانش هریک بر مقتضای قابلیت از جام وجود او بهره­مند می­گردند‌؛ ابوبکر از جام صدق، سرخوش می­شود و در این نشئه، آگاهی­اش آن چنان پیش می­رود که از خود بی‌خویش گشته، آیینۀ نشئۀ مصطفی می­شود و از ساغر سرمدی آن حضرت مست می­گردد.

ابوبکر شد سرخوش جام صدق

 

شراب وفا یافت در کام­صدق

کدورت برون رفت ز آب و گِلش

 

صفا یافت جام کمال از دلش

سحر از دم صدق او شد خجل

 

که زد از نفس چاک در جیب دل

ز پرداز طبع صداقت جلا

 

شد آیینۀ نشئۀ مصطفی

  (بیدل، 1388: 708)

در ابیات فوق بیدل با کنایه­ای زیبا (سرخوش شدن) شعرش را آراسته است و عمر نیز بعد از ابوبکر از جام عدل و داد او در خور مقام و منزلتش بهره­مند می­گردد. بیدل براین باور است که اگر خورشید نیز از ساغر اعتدال جامی کشد هیچ‌گاه فروغ و نور کمالش دچار زوال نگردد.

عمر یافت کام از می ‌عدل و داد

 

بر آفاق چون استوا خط نهاد

که هر کس ز مضمون این خط گذشت

 

به اسرار تحقیق واصل نگشت

 (همان، 709)

و بی‌گمان هر کسی که از عدل بیگانه باشد هیچ‌گاه به اسرار تحقیق، واصل نمی­گردد پس:

سلامت گل اعتدال است و بس

 

درین پرده ساز کمال است و بس

نشد گرم بی‌اعتدالی سرش

 

که شد کفۀ معدلت ساغرش

 (همان: 710)

و چون نوبت به ذوالنّورین می­رسد او نیز از نشئۀ جام حیا و شرم مصطفوی سرمست می‌شود و جانش با یقین توأم می­گردد.

به عثمان چو دور یقین داد دست

 

ز سر جوش خم حیا گشت مست

حیا با یقین توأم افتاده است

 

دل بی‌یقین زین صفت ساده است

 (بیدل، 1388: 711)

و آن‌گاه که دور جام به شاه ولایت علی مرتضی می­رسد مستی به اوج کمال خویش دست می­یازد و دور حقیقت به اتمام می­رسد و جام مرتضوی که سرشار از نشئۀ سه جام ما سبق است، بر رأس هرم قرار می­گیرد که نشئۀ ولایت عام می­شود و همۀ سالکان از نظر مستی سلوک جرعه نوش جام مرتضوی‌­اند و حضرت علی (ع) به عنوان شاه ولایت، نشئه بخش معرفت عارفانۀ همۀ عارفان می­گردد. بیدل با چنین نگاهی، چندین قصیده، قطعه و رباعی را آیینه­دار منقبت شاه ولایت مآب، ساخته است. بیدل نبیّ اکرم را به خواب می­بیند، خواب بیدل را شاه اقلیم هدایت یعنی حضرت علی (ع) تعبیر می­نماید. بدین گونه، خود را جرعه نوش جام مرتضوی معرفی می­نماید. به فرازهایی از چند سروده توجّه نمایید:

شه ولایت دین آفتاب اوج یقین

 

علی که درگه او راست عقل کُلّ چاووش

اگر نه جام هدایت به دست او می­بود

 

جهان ز مستی غفلت نداشت بهرۀ هوش

جه باک گر همه آفاق از سموم پر است

 

دم محّبت او نیست کم ز چشمۀ نوش

نقوش لوح یقین بی‌حضور او باطل

 

زلال چشمۀ دین بی‌ولای او مغشوش

به خلد نشئۀ توفیق و بزم وصل یقین

 

نگاه اوست هدایت، زبان اوست سروش

 (بیدل، 1344، ج 2: 11)

شاعر در این ابیات با استفاده از صنعت تشبیه (نگاه اوست هدایت، زبان اوست سروش) به نوعی کلام خود را ادبی کرده است. بیدل، چندین قصیده را به منقبت اسدالله الغالب علی ابن ابی طالب اختصاص داده است که بیان‌گر ارادت قلبی و ژرف وی به ساحت مبارک نور مرآت خرد است قصایدی که از نظر معنوی والا و از زاویۀ هنری با مطرح­ترین قصاید قلمرو فارسی دری همسری می­نماید.  (آرزو، 1388: 393- 394)  از جمله رباعیات اوست:

گر مرد حقیّ به سنّت حیدر باش

 

مست و مخمور ساقی کوثر باش

هر چیز که در حقّ ابوبکر و عمر

 

فرمود علی، تو نیز فرمانبر باش

 (بیدل، 1389: 430)

بیدل در ابیات فوق با واژه­های (مست، مخمور، ساقی کوثر) مراعات نظیر زیبایی ایجاد کرده است پس همان گونه که ملاحظه شد از دیدگاه بیدل دهلوی در هر دوری از ادوار، فردی وارث خُلقی از اخلاق محّمدی و مظهری از مظاهر ولایت احمدی است امّا علی بن ابی طالب، مظهر جمیع ولایت کلیّۀ محّمدی است و در بالاترین مراتب ولایت و برترین درجات قرب است زیرا هم‌چنان که شرایع به شریعت حضرت ختمی مرتبت پایان می‌پذیرد و آن حضرت می‌فرماید: بعد از من نه رسولی است و نه نبی ای، پس باید ختم اولیای محّمدی نیز خاتم اولیا، باشد تا مراتب بین ولّی و ولایتِ رسولان از هم متمایز شود. چنان که گذشت ولایت ذاتاً صفتی الهی و مطلق است و ولایت نبیّ، جنبۀ حقّانی و اشتغال به حق تعالی است و نبوّت او وجهۀ خلقی دارد که توجّه نبّی به خلق است و بیگمان اوّلی اشرف از دوّمی است زیرا آن ابدی و این منقطع است. پس آن‌گاه که ولایت مطلق ولیّ حمید، در انبیا و اولیا جلوه گر شود مقید می‌گردد به همین جهت ولایت همۀ انبیا و اولیا جزئیات ولایت مطلقه است و ولایت مطلقه، مخصوص حقیقت کُلّی خاتم الانبیاست و آن حضرت صاحب ولایت کلیّۀ مطلقۀ جامع جمیع ولایت است و هم‌چنان که نبوّتش در برگیرندۀ نبوّت تمام انبیاست. گسترۀ ولایتش نیز از ازل تا ابد بر تمام ولایت‌ها احاطه دارد. در نتیجه باید گسترۀ ولایت جانشین ان حضرت نیز همسال ولایت حضرت ختمی مرتبت در برگیرندۀ ولایت تمام اولیا و اوصیا باشد با این تفاوت که ولایت رسول اعظم (ص) بالاصاله و ولایت خاتم الاولیا، بالوراثهَ است. (لاهیجی، 1383: 280)  بنا بر این محقق گشت که ولایت، قیام عبد است به حقّ در حالت فنای از خودی خود، به طور کامل، پس ظهور ولایت هم‌چنان که بیدل نیز بدان اشارت فرمود در مظاهر مختلفه به حسب اختلافات استعداد و قابلیّات، مختلف است و تحقّق به اسما و صفات الهی بر وجه اجمال تواند بود امّا در علی بن ابی طالب که مظهر ولایت مطلقه است به طور اتم و اکمل، اقتباس نور ولایت از مشکات خاتم الانبیاء می­نماید زیرا چنان که گذشت این ولایت مطلقه­، باطن نبوّت حضرت ختمی مرتبت است که در نشئۀ نبوّت، وصف رسالت، مانع اظهار کمال آن بود چون باطن آن حضرت درصورت علی بن ابی طالب که مظهر ولایت مطلقۀ اوست بروز و ظهور نماید، اظهار آن کمال به نحو اتم و اکمل است. و بدین سبب است که امیرالمؤمنین خلافت ظاهری و باطنی را با هم جمع کرده است. شیخ اکبر محی­الدّین در این باره می­گوید: «فایدۀ آفرینش انسان کامل به صورت حقّ،آن است که افعال حقّ از او سرزند، پس هرگاه با تحکّم و میل خود بدون نبوّت و خلافت حقّ ظاهر شود، پادشاه است نه خلیفه. خلیفه کسی است که خدا او را جانشین خود بر بندگانش قرار داده است‌؛ نه کسی که مردم او را به پا داشتند و با او بیعت کردند و وجود او را بر خود مقدّم داشتند. این است درجۀ کمال  انسان.» (ابن عربی، 1392: 104)

نتیجه

با توجّه به بررسی و تحقیق در میان واژه­های نبوّت و رسالت و ولایت و رابطۀ آن با انسان کامل و تحلیل زیباشناختی آموزه­های اسرار نبوت و ولایت از منظر قرآن و عرفان در شعر بیدل به چند نکتۀ مهم دست می­یابیم که مهم‌ترین آنها به شرح زیر است:

1ـ بیدل با استفاده از هنر زیباشناختی از جمله تشبیه بلیغ (صهبای علم، دریای علم) و استعاره (شاه ولایت) موجب برخورداری از غنای ادبی شده است و بی‌گمان این نوع از ولایت، عالیترین درجه و مرتبه از ولایت به شمار می‌آید و این ولایت، باطن نبوّت مطلقه و در بردارندۀ کمالات آن حضرت است و موسوم است به ولایت مطلقه. پس مبانی نظری ولایت و واکاوی آن در قلمرو معرفت عارفانه، معطوف به فهم حقیقت انسان کامل است و حقیقت انسان کامل در اندیشۀ بیدل چیزی جز حقیقت محمدّیه نیست و غرض از آفرینش نیز وجود مبارک ختمی مرتبت است که به طور کُلّی تمام انبیاء و اولیاء را در برمی­گیرد.

2ـ بیدل در قطعه­ای از اشعار خود، ، نبوّت و ولایت را دو مضمونی می­داند که از درسگاه  کُنْ، گُل کرده است. آن‌گاه که می­خواهد رمز اتّصال این دو مضمون را ترسیم نماید. اندیشه­اش به گونه­ای مصوّر می­گردد که گویا می­­خواهد نسبت کثرت و وحدت را ارایه نماید.  بیدل نیز چون دیگر اقرانش این مراتب منیع یعنی اتحّاد ولایت و نبوّت و یکی بودن نور مصطفوی و مرتضوی و هم‌خونی نبیّ و ولیّ را به نحوی بدیع با کاربرد تلمیحات ملیح به تصویر می­کشد و این خود بیان‌گر عمق فکری و توانایی سخنوری این عارف شاعر است زیرا بر اصحاب ادب پوشیده نیست که هر قدر سخنور بتواند اساس شعرش را بر جنبۀ رمزی تلمیحات و آرایه­های دقیق ادبی مبتنی سازد به همان اندازه جنبۀ هنری کلامش عمیق و بالنده می­گردد.

3ـ ابوالمعانی، با توجّه به روایات و احادیث اسرار نبوّت در خور ولایت را که جدای از یکدیگر نیستند و لایزال در مزاج اعیان ساری و در محیط امکان جاری هستند با اشاراتی ادیبانه و بینشی عارفانه، آیینه­داری می­کند و با چنین نگاهی ـ همان‌گونه که گذشت ـ علی (ع) را چیزی جز نفس پیامبر (ص) نمی­داند یعنی بنابر باور او ولایت نبوی فیض بخش جام مرتضوی است و هم‌چنانی که رسول اکرم (ص) عین مقصود است علی (ع) نیز دلیل خدا بر آفرینش عالم است.

4ـ شعر بیدل سرشار از فنون شعری، تنوع تصاویر و استعاره­های غریب است. بیدل با کنایه­ای بسیار زیبا و برگرفته از ادبیّات ناب جایگاه ولی (علی [ع]) را آن‌چنان والا و منیع معرفی نموده که جهان را در برابر ایشان شرم‌سار نشان داده است. بیدل بر این باور است که اگر خورشید نیز از ساغر اعتدال جامی کشد هیچ‌گاه فروغ و نور کمالش دچار زوال نگردد و بی‌گمان هر کسی که از عدل بیگانه باشد هیچ‌گاه به اسرار تحقیق، واصل نمی­گردد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

منابع و مآخذ

1ـ قرآن کریم.

2ـ ابن جوزی. تذکره الخواص. ترجمه محمد‌رضا عطایی، انتشارات آستان قدس، 1383.

3ـ ابن عربی، محی­الدّین. انسان کامل. ترجمه دکتر گل بابا سعیدی، گردآورنده: محمود محمود غراب، تهران: جامی، 1392.

4ـ آشتیانی، سیّد جلال‌الدّین. شرح مقدمۀ قیصری بر فصوص الحکم. قم: مرکز انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیّه، 1375.

5ـ بیدل دهلوی، عبدالقادر بن عبدالخالق. کلیات. به تصحیح خالد محمد خسته و دیگران، ج 2، کابل: ریاست دارالتألیف وزارت علوم افغانستان، 1344.

6ـ ـــــــــ، ـــــــــــــــــــــ . شعله آواز. تصحیح اکبر بهداروند، تهران: انتشارات نگاه، 1388.

7ـ ـــــــــ، ـــــــــــــــــــــ . رباعیات. تصحیح و مقدمه اکبر بهداروند، تهران: انتشارات نگاه، چاپ دوم، 1389.

8ـ ـــــــــ، ـــــــــــــــــــــ . دیوان بیدل دهلوی (غزلیات)، تصحیح اکبر بهداروند، چاپخانه مروی، تهران: انتشارات نگاه، چاپ سوم، 1392.

9ـ جشنی آرانی، ماشاالله. تجلّی قرآن و معارف اسلامی در اشعار بیدل دهلوی. تهران: نشر هستی نما، چاپ اول، 1383.

10ـ حسن‌زاده آملی، حسن. ممدالهمم در شرح فصوص الحکم. وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، 1394.

11ـ خراسانی سبزواری، محمد ابراهیم. شرح گلشن راز محمود شبستری ... . تصحیح و اهتمام حسن مدرسی، مشهد: پاپلی، 1390.

12ـ شفیعی کدکنی، محمدرضا. شاعر آیینه­ها. تهران: نشر آگاه، 1366.

13ـ شیرازی، سلطان الواعظین. شب‌های پیشاور در دفاع از حریم تشیع. تهران: دارالمکتب الاسلامیه، 1348.

14ـ صادقی ارزگانی، محمدامین. انسان کامل از نگاه امام خمینی (ره). قم: پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی قم، 1388.

15ـ عبدالغفور، آرزو. مقایسة انسان کامل از دیدگاه بیدل و حافظ. تهران: انتشارات سوره مهر، 1388.

16ـ فروزان‌فر، بدیع‌الزمان. احادیث مثنوی. تهران: چاپخانه سپهر، چاپ چهارم، 1366.

17ـ فیض کاشانی، ملامحسن. سراپرده اسرار. ترجمۀ رساله قره العیون ...، مترجم: رضا جلیلی، 1392.

18ـ لاهیجی، شمس‌الدّین محمّد. مفاتیح الاعجاز فی شرح گلشن راز. تصحیح و توضیح خالقی و ...، تهران: انتشارات زوّار، 1383 .

19ـ منصور‌زاده، رضا. مقالۀ تفکر در مثنوی. زندگی و مرگ در نگاه مولانا (2)، 1389.

20ـ همدانی شافعی، میرسیّدعلی. رسالۀ السبعین فی فضائل امیرالمؤمنین علی (علیه‌السلام). ترجمه و شرح محمّد یوسف نیرّی، شیراز: انتشارات نوید، 1375.



* دانشجوی دوره دکتری زبان و ادبیات فارسی، دانشکده علوم انسانی، واحد ساوه، دانشگاه آزاد اسلامی، ساوه، ایران.

** استادیار گروه زبان و ادبیات فارسی، دانشکده علوم انسانی، واحد ساوه، دانشگاه آزاد اسلامی، ساوه، ایران. (نویسندة مسؤول)

*** استادیار گروه زبان و ادبیات فارسی، دانشکده علوم انسانی، واحد ساوه، دانشگاه آزاد اسلامی، ساوه، ایران.

تاریخ دریافت:  25/1/1398                                                                           تاریخ پذیرش: 18/5/1398

1ـ قرآن کریم.

2ـ ابن جوزی. تذکره الخواص. ترجمه محمد‌رضا عطایی، انتشارات آستان قدس، 1383.

3ـ ابن عربی، محی­الدّین. انسان کامل. ترجمه دکتر گل بابا سعیدی، گردآورنده: محمود محمود غراب، تهران: جامی، 1392.

4ـ آشتیانی، سیّد جلال‌الدّین. شرح مقدمۀ قیصری بر فصوص الحکم. قم: مرکز انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیّه، 1375.

5ـ بیدل دهلوی، عبدالقادر بن عبدالخالق. کلیات. به تصحیح خالد محمد خسته و دیگران، ج 2، کابل: ریاست دارالتألیف وزارت علوم افغانستان، 1344.

6ـ ـــــــــ، ـــــــــــــــــــــ . شعله آواز. تصحیح اکبر بهداروند، تهران: انتشارات نگاه، 1388.

7ـ ـــــــــ، ـــــــــــــــــــــ . رباعیات. تصحیح و مقدمه اکبر بهداروند، تهران: انتشارات نگاه، چاپ دوم، 1389.

8ـ ـــــــــ، ـــــــــــــــــــــ . دیوان بیدل دهلوی (غزلیات)، تصحیح اکبر بهداروند، چاپخانه مروی، تهران: انتشارات نگاه، چاپ سوم، 1392.

9ـ جشنی آرانی، ماشاالله. تجلّی قرآن و معارف اسلامی در اشعار بیدل دهلوی. تهران: نشر هستی نما، چاپ اول، 1383.

10ـ حسن‌زاده آملی، حسن. ممدالهمم در شرح فصوص الحکم. وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، 1394.

11ـ خراسانی سبزواری، محمد ابراهیم. شرح گلشن راز محمود شبستری ... . تصحیح و اهتمام حسن مدرسی، مشهد: پاپلی، 1390.

12ـ شفیعی کدکنی، محمدرضا. شاعر آیینه­ها. تهران: نشر آگاه، 1366.

13ـ شیرازی، سلطان الواعظین. شب‌های پیشاور در دفاع از حریم تشیع. تهران: دارالمکتب الاسلامیه، 1348.

14ـ صادقی ارزگانی، محمدامین. انسان کامل از نگاه امام خمینی (ره). قم: پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی قم، 1388.

15ـ عبدالغفور، آرزو. مقایسة انسان کامل از دیدگاه بیدل و حافظ. تهران: انتشارات سوره مهر، 1388.

16ـ فروزان‌فر، بدیع‌الزمان. احادیث مثنوی. تهران: چاپخانه سپهر، چاپ چهارم، 1366.

17ـ فیض کاشانی، ملامحسن. سراپرده اسرار. ترجمۀ رساله قره العیون ...، مترجم: رضا جلیلی، 1392.

18ـ لاهیجی، شمس‌الدّین محمّد. مفاتیح الاعجاز فی شرح گلشن راز. تصحیح و توضیح خالقی و ...، تهران: انتشارات زوّار، 1383 .

19ـ منصور‌زاده، رضا. مقالۀ تفکر در مثنوی. زندگی و مرگ در نگاه مولانا (2)، 1389.

20ـ همدانی شافعی، میرسیّدعلی. رسالۀ السبعین فی فضائل امیرالمؤمنین علی (علیه‌السلام). ترجمه و شرح محمّد یوسف نیرّی، شیراز: انتشارات نوید، 1375.