سیمای معشوق در غزل‌های حسین منزوی

نوع مقاله : علمی پژوهشی

چکیده

حسین منزوی از جمله بزرگ‌ترین غزل‌سرایان معاصر است که ضمن وفاداری به ساختار سنتی غزل، در زبان و دایرة واژگان نوآوری‌های دل‌نشینی را در غزلیات خود آورده است. شعر او بیش‌تر حول مضامین عاشقانه می‌چرخد، با این حال از روی‌کردهای اجتماعی تهی نیست. او بیشتر غزل‌سرا بود، هرچند گاهی شعر سپید هم می‌سرود. سیمای معشوق در غزل­های او تغییر و تحول شگرفی به خود دیده که ناشی از نوع نگرش عاشق ـ شاعر به وی است. وی از توصیفات تکراری و کلیشه‌ای سیمای معشوق در غزل کلاسیک رها شده و مشبه‌به‌ها و وجه‌شبه‌های بدیع و نو را در توصیف سیمای معشوق در دستور کار خود قرار داده که این نوآوری بیش از هر چیز ناشی از تغییر ذهنیت غنایی شاعر نسبت به انسان و اجتماع است. شاعر سعی می­کند سیمای معشوق را امروزی توصیف کند. حاصل پژوهش نشان می­دهد در غزلیات منزوی عاشق و معشوق به یکدیگر نزدیک‌تر شده­اند و بسیاری از خواسته‌های عاشق که در گذشته یک آرزو بوده، امروز دست‌یافتنی شده است. علاوه بر صفت­هایی که برای معشوق معمول بوده‌، صفت­ها و ترکیبات تازه و معاصرتری هم برای معشوق در غزل منزوی ذکر شده که در گذشته سابقه نداشته است.

کلیدواژه‌ها


 

سیمای معشوق در غزل­های حسین منزوی

حسین خلفی*

دکتر جلیل نظری**

 دکتر مهدی فاموری***

چکیده

حسین منزوی از جمله بزرگ‌ترین غزل‌سرایان معاصر است که ضمن وفاداری به ساختار سنتی غزل، در زبان و دایرة واژگان نوآوری‌های دل‌نشینی را در غزلیات خود آورده است. شعر او بیش‌تر حول مضامین عاشقانه می‌چرخد، با این حال از روی‌کردهای اجتماعی تهی نیست. او بیشتر غزل‌سرا بود، هرچند گاهی شعر سپید هم می‌سرود. سیمای معشوق در غزل­های او تغییر و تحول شگرفی به خود دیده که ناشی از نوع نگرش عاشق ـ شاعر به وی است. وی از توصیفات تکراری و کلیشه‌ای سیمای معشوق در غزل کلاسیک رها شده و مشبه‌به‌ها و وجه‌شبه‌های بدیع و نو را در توصیف سیمای معشوق در دستور کار خود قرار داده که این نوآوری بیش از هر چیز ناشی از تغییر ذهنیت غنایی شاعر نسبت به انسان و اجتماع است. شاعر سعی می­کند سیمای معشوق را امروزی توصیف کند. حاصل پژوهش نشان می­دهد در غزلیات منزوی عاشق و معشوق به یکدیگر نزدیک‌تر شده­اند و بسیاری از خواسته‌های عاشق که در گذشته یک آرزو بوده، امروز دست‌یافتنی شده است. علاوه بر صفت­هایی که برای معشوق معمول بوده‌، صفت­ها و ترکیبات تازه و معاصرتری هم برای معشوق در غزل منزوی ذکر شده که در گذشته سابقه نداشته است.

واژه­های کلیدی

 غزل معاصر فارسی، غزلیات حسین منزوی، سیمای معشوق

مقدمه

معشوق پایه و اساس غزل است و تار و پود غزل در توصیف معشوق شکل می­گیرد. در حوزة ادب غنایی، غزل عاشقانه از پر مخاطب­ترین و مهم­ترین ارکان شعری به حساب می­آید. آن­چه غزل عاشقانه وصف می­کند و در قالب واژه­ها و کلمه­ها عرضه می­نماید، تنها در سیمای معشوق خلاصه می­شود؛ معشوقی که در تمام دوره­های شعر فارسی، همواره قهرمان یکه­تاز عرصه­ غزل بوده و لحظه­ای میدان را خالی نکرده است. اصولاً در آفرینش غزل این معشوق است که نقش‌آفرینی می­کند و هستة اولیه آن را شکل می­دهد و بدون آن غزل عاشقانه، واژه‌هایی بی­محتوا بیش نیست. آن­چه به غزل تشخص می­بخشد، معشوق است که از آغاز شعر فارسی خودنمایی کرده و همراه و همگام با شعر فارسی به راه خود ادامه داده و پس از فراز و فرودهای فراوان به غزل معاصر فارسی گام نهاده و خودش را به عنوان رکن اصلی غزل مطرح کرده است. حسین منزوی یکی از بزرگ‌ترین و تأثیرگذارترین غزل­سرایان معاصر است که سیمایی متفاوت از گذشته از معشوق در غزلیات خود به تصویر کشیده است که در این پژوهش به آن می­پردازیم.

بیان مسأله

در میان نام­های معشوق، (معشوق) کلی­ترین و رساترین مفهوم را در بر دارد، زیرا نوع و ساخت این کلمه‌، اسم مفعول از ریشۀ (عشق)، معنا و مصداق آن را به خوبی نشان می­دهد. معشوق کسی است که عاشق نیازمندانه به او عشق می­ورزد. هم­چنان که در غزل کلاسیک‌، معشوق جایگاه ویژه و ممتاز داشت‌، در غزل معاصر هم می­توان ردپای معشوق را به وضوح حس کرد. اما در غزل معاصر، تا حدودی مرد یا زن بودن معشوق آشکار است و گاه نام او ذکر می­شود. نام معشوق گاه به صورت عام خانم‌، بانو‌، دختر‌، آقا‌، پسر و گاه با نمادهای کلی که بر دو طرف عشق دلالت می­کند؛ چون لیلی و مجنون، آدم و حوا، خسرو و شیرین، سارا و دارا که نماد تازه­تری است‌، ذکر می­شود و گاه نام خاص معشوق ذکر می­گردد. قابل ذکر است که حضور نام معشوق در غزل، دلیل بیرونی بودن آن نام نیست، بلکه معشوق ممکن است زن موعود و شبانة شاعر باشد. بی­شک؛ بازتاب معشوق در غزل شاعران معاصر، حاصل رخدادهای زندگی عاشقانه و محیط اجتماعی هر شاعر است. گاه در شعر گروهی از این شعرا، معشوق هم­چنان همان یار خوش خط و خال و بی­وفایی است که شاعر مدام از فراقش می­نالد. توصیفات و مضامین این شعرها‌، کلیشه­ای و بیش­تر تکرار همان مضامین دوره­های گذشته است، مانند آن چه در شعر رهی معیری، پژمان بختیاری و… دیده می­شود. اما گروهی دیگر از شعرا‌، اعم از سنت­گرا و نوگرا‌، هر چند نگاه سنتی به عشق دارند، اما تازگی­هایی در این نگاه وجود دارد و آن صورت وقوعی و جنبة واقع­نمایی عشق است که این ویژگی در شعر دو گروه سنت­گرا و نوگرا به وضوح دیده می­شود. اما گاهی همین شاعر معاصر غزل­سرا، از سطح شعری رمانتیک فراتر می­رود و آن عشق وقوعی و زمینی را به زمینة عشق تعالی و حقیقی تبدیل می­کند و این عشق در شعرش به تعالی و کمال می­رسد که نمونه­های این­گونه‌، شهریار و هوشنگ ابتهاج است.

اهمیت و ضرورت تحقیق

بررسی و ارزیابی در پژوهش‌های زبان و ادب فارسی در موضوع غزل نشان می‌دهد، اگر چه سیر غزل در شعر فارسی بارها و بارها انجام گرفته است، اما بررسی و تحقیق در مفاهیم کلیدی و پایه‌ای آن مانند؛ معشوق‌، کمتر مورد ارزیابی پژوهش‌گران قرار گرفته است. بدون شک شناخت مفاهیم کلیدی یک خلأ در حوزة ادبیات و به ویژه در دورة معاصر است که می‌توان با بررسی سیر تحول سیمای معشوق در غزل معاصر فارسی با تکیه بر آثار و آرای برگزیده با محوریت رویکرد شباهت‌ها و تفاوت‌های آن با غزل کلاسیک‌، منجر به یافته‌های جدید خواهد شد؛ لذا از این منظر نیاز به این موضوع یک ضرورت انکار‌ناپذیر است.

روش تحقیق

روش تحقیق به صورت توصیفی ـ تحلیلی است. گردآوری اطلاعات مربوط به این تحقیق به روش کتابخانه‌ای انجام گرفته است. به این صورت که منابع مورد نیاز مطالعه تهیه و سپس مطالب مربوط به تحقیق به صورت فیش دسته‌بندی شده و بعد از این که مطالب استخراج شده از منابع پژوهش به روش معمول در حوزۀ علوم انسانی مورد تجزیه و تحلیل قرار گرفت، نگارش مقاله آغاز شده است.

نگرشی بر اندیشه و شعر حسین منزوی

حسین منزوی را باید از بزرگ‌ترین غزل‌سرایان معاصر دانست که ضمن وفاداری به ساختار سنتی غزل، در زبان و دایرة واژگان نوآوری‌های دل‌نشینی را رقم زد. شعر او بیش‌تر حول مضامین عاشقانه می‌چرخد، با این حال از رویکردهای اجتماعی تهی نیست. او بیشتر غزل‌سرا بود، هرچند گاهی شعر سپید هم می‌سرود.

حسین منزوی را می­توان یکی از آن شاعرانی دانست که فضای شعر معاصر را به خوبی می­شناخت و تسلط خوبی به شعر کلاسیک داشت، اما وی هرگز خود را به هیچ یک از این دو محدود نکرد. «حسین منزوی را همه به اعتبار غزل­های دلپذیرش می­شناسند و تأثیری که در غزل معاصر بر جای نهاد و از این جهت کاملاً قابل مقایسه با بهبهانی است. من فکر می­کنم در میان شاعران این دهه و دهه پیش‌، هیچ شاعر سنتی­پردازی را نمی­توانیم پیدا کنیم که به اندازه بهبهانی و منزوی بر غزل معاصر تأثیر گذاشته باشند از این جهت‌، نامشان بر صدر می­نشیند. این دو تن‌، چهره­های بلامنازع غزل نو معاصر هستند. تابش اشعه­های آن­ها تا دهه هشتاد هم رسیده­است. منزوی‌، البته نتوانست بر وسوسه سپیدسرایی و آزادسرایی غلبه کند و دو مجموعه از اشعارش را‌، کلاً به شعر نیمایی و سپید اختصاص داده است.» (زرقانی‌، 1387: 551) حسین منزوی را در شعر معاصر و غزل نو‌، صاحب سبک و شیوة جدید قلمداد می­کنند «منزوی به غزل به عنوان یک قالب پویا و زنده معتقد است و در واقع با جسارت خویش با بهره­گیری از اندیشة ناب و عاطفة تازه با مفاهیم بکر و نو غزل را از حالت کلیشه­ای و تکراری دهه­های پیش از خود به سوی نوگرایی و نواندیشی کشاند.» (خلفی‌، 1388: 86).

سیمای معشوق در غزل معاصر

غزل از برجسته­ترین نمونه‌های شعر فارسی محسوب می‌شود که از گذشته تاکنون با فراز و نشیب‌های فراوان به راه خود ادامه داده و خودش را به شعر معاصر فارسی رسانده ‌است. «در شعر غنایی، معشوق نقش اصلی و تعیین کننـده را عهـده­دار و در واقـع مـدار ادب غنایی ایران است. عاشق و معشوق یکـی از مـضمون­هـایی اسـت کـه در شـعر فارسـی و خصوصاً نوع غزل آن بسیار مورد توجه بوده و در طی قرون متمادی در هر دوره­های از شعر فارسی، نگرشی خاص نسبت به آن دو وجود داشته است» (چرمگی عمرانی‌، 1387: 294). آن­چه که بررسی‌ها نشان می‌دهد این که در غزل کلاسیک‌، معشوق تقریباً سیمایی ثابت داشته و بررسی ویژگی‌ها و شاخص‌های وی در شعر شاعران همواره به طور یکسانی ادامه داشته است. این معشوق سیمایی کلی داشته است که در عین حال بسیار مبهم و پر رمز و راز نیز بوده که نمی‌توان برای او هویتی عینی تعریف کرد و همواره در هاله‌ای از تقدس، در اشعار اکثر شاعران این حوزه منعکس شده‌است. شاعران در گذشته، هرگز به خود این اجازه را نداده‌اند که از اسلوب شاعران قبل از خود عدول کرده یا هنجارشکنی داشته باشند. این روند حتی تا دورة معاصر و در غزل سنتی­سُرایان این دوره و به­ویژه در شعر دورة مشروطیت نیز ادامه داشته است. شفیعی­کدکنی در مورد معشوق در غزل دوره‌ی مشروطیت می­نویسد: «در حوزة شعرهای عاشقانه هم معشوق این شعرا معشوقی است کلّی. این مسأله لافردیت و کلیت به حدی است که معشوق شعر غنایی این دوره‌، همان معشوق شعر غنایی دورة سعدی است؛ چنان که معشوق شعر غنایی سعدی نیز همان معشوق شعر غنایی فرخی سیستانی است. اصولاً معشوق شعر غنایی ادب فارسی موجودی است کلی که حتی نمی­شود تشخیص داد که مرد است یا زن» (شفیعی کدکنی‌، 1387: 23) در چند قرنی که غزل کلاسیک جولان می‌داد، توصیفاتی که در بارة سیمای معشوق می‌شد، تقریباً کلیشه‌ای و تکراری بود و تنها چیدمان واژه­ها به نوعی تغییر می‌کرد. اما مفهوم و درون­مایه تغییری نمی‌یافت. با آغاز دورة معاصر ـ که ما آن را از آغاز مشروطیت در نظر می‌گیریم ـ کم کم غزل معاصر در سیمایی جدید شکل می­گیرد. «قرن معاصر قرنی که در آن زیست می‌کنیم‌، چه از نظر بسیاری شاعران و سخنوران و چه از نظر دگرگونی‌هایی که در شعر‌، به ویژه غزل به وجود آمد‌، یکی از پربارترین ادوار شعر و غزل فارسی است.» (صبور‌، 1384: 481)

در این دوره (دورة معاصر) نوع نگاه و ذهنیت شعرا به قالب غزل و محتوای آن تا حد زیادی تغییر می‌یابد و در حقیقت نگاه جدیدی به شعر تزریق می‌شود و پنجرة جدیدی به روی آن گشوده می‌گردد. غزل جزو معدود قالب­هایی است که جایگاه خود را هم­چون دوره‌های قبل در این دوره هم تثبیت کرده و بعد از نیما تلاش می‌کند ازین تحولی که ایجاد شده‌، تأثیر گرفته و شکل دیگری بیابد و در واقع سعی می‌کند به جامعه ملحق شود و اجتماعی گردد.

در حقیقت تأثیر نیما تأثیر نگاهی است که او بر شعر دارد‌، شیوه‌ای که نیما ارایه می‌کند‌، تنها در صورت و قالب شعر نیست که شکل قالب را در ادبیات قدمایی ما عوض می‌کند؛ بلکه نیما در نوع نگاه به جهان تأثیر می‌گذارد. «نیما و حرکت انقلابی او تحت عنوان شعر آزاد موجب شد تا شاعران از زیر سلطه و سیطرة سبک و سیاق‌های معهود و فرسودة شعر کهن سرباز زده و از زیر فرامین و دستورهای شعر سنتی شانه خالی کنند. هر چند کسانی قبل از نیما، به ضرورت تغییر و تحول در بنیان‌های شعر کهن پی‌برده بودند، اما هیچ کدام نتوانستند از سطح و شعار فراتر رفته و تنها در جنگ و مجادلات نظری، چند سالی را به عبث سپری کرده و تنها به تئوری‌پردازی‌هایی مبادرت ورزیدند که البته در آگاهی بخشیدن به نسل تازه که تنشة آموختن بودند، بی‌تأثیر نبود.» (علی‌پور، 1385: 61) در این دوره غزلی که به سمت جلو حرکت می‌کند‌، غزلی است که به شدّت به روایت‌، تصاویر امروزی عینی و بسیار شخصی اهمّیت می‌دهد و در واقع خود را به اوزان تثبیت شده سابق مقیّد نمی­داند. «مهم­ترین مشخصة عصر حاضر از نظر غزل‌، به وجود آمدن سبکی تازه است. ما این نوع غزل جدید را غزل تصویری می‌نامیم. این نوع غزل تحت تأثیر شعر نو به وجود آمده‌ است. در این نوع غزل از امکانات شعر نو چه از نظر زبان و چه از نظر مضمون استفاده شده ‌است. این نوع غزل بدیع به هیچ وجه در زبان فارسی مسبوق به سابقه نیست.» (شمیسا، 1370: 207).

در غزل معاصر بیش از آن که از عدم وصال و فراق و هجران یار سخن گفته شود و عاشق در نبود معشوق خویش زانوی غم به بغل بگیرد و ناامید و مأیوس به گوشه‌ای خیره شود، از عشقش به معشوقی صحبت می‌کند که به راحتی می‌توانند با هم قدم بزنند و حرف­های عاشقانه با هم بگویند. این تصوّر از عشق و معشوق در دورة معاصر از فضای رمانتیکی نشأت می‌گیرد که ماحصل جریانات فرهنگی و سیاسی جدیدی است که جامعة فعلی را متأثر کرده است. در واقع غزل معاصر، افق روشنی را در مقابل خویش نظاره می‌کند که طرح‌های تازه­ای را رقم خواهد ‌زد و لذا می‌کوشد خودش را از حیطة سنت برهاند. آن گاه که غزل فضای رمانتیکش را در عرصة مدرنیته تجربه می‌کند، مسلماً مهم‌ترین رکن آن؛ یعنی معشوق نمی‌تواند از این تغییر و تحول به دور بماند. آن معشوق دست­نیافتنی و گاه آسمانی که برای عاشق ستارة سهیل بود، حالا به معشوق انسانی ـ زمینی ـ تبدیل شده‌ است که عاشق می‌تواند با او معاشرت داشته باشد:

بازو به بازوی هم، در خیابان روانیم

 

با چتری از عشق، در زیر باران روانیم

(منزوی، 1387: 49)

در این دوره که که بی‌تأثیر از فرهنگ و اندیشة وارداتی غرب نیست‌، اندیشة عاشقانه و رمانتیک، بیشتر شکل فردی به خود می‌گیرد. معشوق در این عرصه، شناخته شده و اصولاً مؤنث است که هیچ سنخیتی از نظر توصیف با معشوق غزل کلاسیک ندارد:

«تو همان بودی / آمیزه‌ای از مینیاتورهای مکتب هرات / ترانه‌های فرانک سیناترا / و قهوه‌های کافه نادری / تلفیقی از زن و زندگی من» (گلرویی، 1388: 69).

با این که معشوق دوست­داشتنی و ارجمند است و عاشق برای وی ارزش و اهمیت خاصی قائل است، اما شائبة آرمانی و آسمانی بودن او دیگر متصوّر نیست: «تو کجا بودی؟ / عروس باغ‌های معلق که گیس معطرت / مست می‌کند / شب‌بوهای تمام پارک‌های سوت و کور تهران را.» (همان: 88).

«در غزل‌های نو‌غزل‌پردازان‌، عشق و معشوق ماهیتی انسانی و زمینی دارند. معشوق همین حوالی است و هر روز دامن­کشان پا بر روی خاک می‌گذارد و در همسایگی و چند قدمی شاعر وجود دارد و شاعر در آغوش و مادگی خاک! معشوق دیگر موجودی دست نیافتنی نیست که در رؤیا و سروده­های شاعران حضور داشته باشد. در غزل­های نو، شاعر از آسمان به زمین کشیده شده و بوی کوچه و خیابان می‌دهد‌، اما بخش عمده‌ای از غزل‌های نو‌، به بوی عشق­های رمانتیک کوچه و خیابان آغشته شدند. بنا بر این انبوهی از این غزل‌های تازه به کسوت و شمایل ترانه‌های عاشقانه و رمانتیک و جوان پسند درآمدند.» (علی‌پور‌، 1385: 64)

سیمای معشوق در غزل حسین منزوی

به جرات می­توان گفت که معشوق هستة اصلی و کانون ادبیات غنایی است و تمام موضوعات غزل بر محور معشوق متمرکز می­باشد. از این ره‌گذر، معشوق غزل فارسی از آغاز تاکنون مسیر پر فراز و نشیبی را طی کرده و در نهایت دورة معاصر را نیز تجربه کرده است. در غزل کلاسیک، معشوق از یک کلیت برخوردار بود و چنین تصور می­شد که گویا معشوق تمام عاشقان سیمایی مشترک داشتند، چرا که همه با توصیفات ثابت وصف می­شدند و شاعران این اجازه را به خود نمی­دادند که از قوانین شعری عدول کرده و توصیفات را به دلخواه تغییر دهند. با آغاز دورة معاصر و تغییرات ایجاد شده در حوزة حکومت، ادبیات هم تا حد زیادی متحول شد و به تبع آن شعر فارسی هم از این دگرگونی مصون نماند و ساختار و محتوای غزل دگرگون گشت. بنا بر این غزل فارسی در گذر از سنت به مدرنیته، از حالت کلیت معشوق کاسته شد و کم­کم به فردیت گرایید و آن توصیفات کلیشه­ای و عمدتاً تکراری در بارة معشوق جای خود را به توصیفات جدید و امروزی داد. «معشوق در غزل منزوی، چهره­ای واقعی و آشکار دارد. برخلاف غزل­های کلاسیک و حتی برخی غزل­پردازان معاصر که معشوقشان اغلب چهره­ای آسمانی دارد و قابل دستیابی نیست و گاه حتی جنسیت او نیز مشخص و روشن نیست. معشوق غزل­های منزوی به راحتی قابل تصور و دستیابی است و به قول خود شاعر شوکت زمینی دارد.» (قربانی، 1386: 47)

در غزل منزوی معشوق بیش از هر چیز چهرة زمینی دارد به همین علت توصیفاتی که در بارة وی دارد، بیشتر ملموس و عینی است:

بانوی من که چشم فرو بست خواب را

 

در خواب خود به بند کشید آفتاب را

می­بیندش خیال که از راه می­رسد

 

تن­پوش کرده پیرهن ماهتاب را

(منزوی، 1387: 74)

در غزل بالا واضح است که روی سخن شاعر با یک زن است. یک زن که در اجتماع و شاید در کنار او هست. این نزدیکی و همراهی شاعر را قادر می­سازد که توصیفات واقعی و عینی از او که معشوق تلقی­اش می­کند، داشته باشد. در غزل کلاسیک معشوق، اصولاً دور از دسترس و نیافتنی است، اما در غزل معاصر همگام و همراه عاشق و در کنار اوست. از طرف دیگر در گذشته، زن سیمایی مخدوش در ادب فارسی از خود به جا گذاشته است و تقریباً اکثر شاعران جنس زن را نکوهش کرده­اند، اما منزوی سیمایی قابل پذیرش از او در غزلیات خود به تصویر کشیده است تا جایی که می­توان گفت که سیمایی عاشقانه و در حد معشوق غزل کلاسیک دارد:

ای زنی که با صدای مهربانت غم­گسارانه

 

خواب­های خستة کابوسی­ام را بر می­آشوبی

(منزوی‌، 1387: 45)

زنی چنین که تویی چون تو هیچ­کس زن نیست

 

تو می­روی و تا ابد این آشیان خالی­ست

(منزوی‌، 1384: 68)

دوستم بدار ای زن! ای زن بهارآمیز

 

خرمن گل سرخم روی دامن پاییز

(همان: 158)

به وصل روح شست­و­شوی بده زن من

 

الا که پارة جانی و وصله تن من

 

(منزوی‌، 1384: 88)

 این موضوع نشان می­دهد که عاشق آسمانی و پر رمز و راز گذشته که وصالش غیر ممکن می­نمود، حالا در کنار معشوق می­زید و با او حشر و نشر دارد.

مقام معشوق

در شعر فارسی از آغاز تا کنون، معشوق مقام بالایی داشته تا جایی که در دوره­هایی از شعر فارسی این مقام چنان ارتقا می­یافت که حتی با معبود پهلو می­زد. در دورة معاصر نیز جایگاه این مقام حفظ شده و هم چنان معشوق بر اریکه مقام و منزلت تکیه زده و عاشق سر بر آستانش می­ساید:

به خاک پای تو سر می­نهم‌، دریغ مکن

 

ز چشم­های من این توتیا که می­میرم

        (منزوی، 1384: 73)

وصال

در غزل معاصر و به تبع آن در غزلیات منزوی، بیش از هرچیز عاشق و معشوق به هم نزدیک شده و روابط دوستانه­ای را تجربه می­کنند. به نظر می­رسد آن آه جانسوز فراق که هر روز از نهاد عاشق برمی­خاست و آرزوی وصال را در سر می­پروراند، کم­کم رنگ باخته است، چرا که عاشق و معشوق که قرن­ها در غزل فارسی در فراق هم می­سوختند، اکنون در کنار هم هستند:

بازو به بازوی هم‌، در خیابان روانیم

 

با چتری از عشق، در زیر باران روانیم

     (منزوی، 1387: 49)

منزوی معتقد است آن عشقی که مجنون­ها را به بیابان­ها می­کشاند، اکنون به افسانه­ها پیوسته است. عدم وصال و ناکامی در عشق، عاشقان را به مرز جنون می­کشاند تا جایی که آن‌ها سر به به بیابان و کوه و دشت می­گذاشتند، اما اکنون عشق سیمای دیگری از خود به نمایش گذاشته است:

مجنون بیابان­ها افسانة مهجوری است

 

لیلای من اینک من مجنون خیابان­ها

(همان: 115)

چشم معشوق

از جمله زیبایی­هایی معشوق که پیوسته در توصیفات عاشقانه حضور دارد، چشمان اوست که بیش از هر چیز، دل از عاشق می­رباید. از این دریچة جادویی است که انسان پا به قلمرو عشق می­گذارد و نرد عشق می­بازد. زمانی در میان دو طرف کانون عشق شکل می­گیرد که نگاه­ها در یک لحظه به هم گره بخورند و ناگهان دل­ها به هم بپیوندند. چشم و مشتقات آن در غزلیات از بسامد بالایی برخوردارند، اما در شعر کلاسیک توصیفات آن ثابت و کلیشه­ایی بوده‌اند، چنان که گویی چشمان معشوق تمام شاعران یک رنگ و شمایل داشته است. در غزل معاصر در کنار توصیف چشمان سیاه معشوق که بارها در غزل فارسی تکرار شده است، چشمان آبی و سبز معشوق نیز در توصیفات شاعران دیده می­شود که نشان از فردیت معشوق در این دوره است:

«دو چشم داشت / دو سبز آبی بلاتکلیف / که بر دو راهی دریا / چمن مردد بود.» (گلرویی، 1388: 25)

دریای شورانگیز چشمانت چه زیباست

 

آن جا که باید دل به دریا زد، همین جاست

در من، طلع آبی آن چشم روشن

 

یادآور صبح­ خیال­انگیز دریاست

       (منزوی، 1387: 17)

تشبیه چشم به دریا، بیش از هر چیز رنگ آبی چشمان را در ذهن تداعی می­کند که این نوع تشبیه در غزل کلاسیک سابقه ندارد، چرا که چشمان سیه معشوق در گذشته بارها تکرا شده است. اما در غزل معاصر شاعران واقع­گرایانه­تر به معشوق نگریسته­اند. آن­ها آنچه را می‌بینند در قاب توصیف جا می­دهند، نه آن­ چه در گذشته بیان شده­ است:

در آسمان دیدگان تو‌، شرم

 

گشوده بال­تر از مرغکان دریایی است

         (همان: 22)

اگر در گذشته چشمان سیاه معشوق دلربایی می‌کرد و عاشق را شیفته خود می‌ساخت، امروزه چشمان آبی و سبز معشوق است که دلبری می‌کند:

در من طلوع آبی آن چشم روشن

 

 

یادآور صبح خیال­انگیز دریاست

(منزوی‌، 1387: 17)

اشاره به چشمان مست معشوق و تشبیه چشم به شراب در ادبیات فارسی مسبوق به سابقه است. این موضوع در ادبیات معاصر هم تکرار شده است:

شراب چشم‌های تو مرا خواهد گرفت از من

 

اگر پیمانه‌ای از آن به چشمانم بنوشانی

(منزوی‌، 1387: 16)

قد معشوق

وقتی غزل فارسی در ترازوی نقد قرار می­گیرد و سیمای معشوق در آن بررسی می­شود، همواره یکی از زیبایی­هایی محبوب و دلدار عاشق‌، قدو قامت اوست که در نگاه اوّل خودنمایی می­کند و شاعر به توصیف آن می­پردازد. در این گونه توصیفات معمولاً قامت یار نمونه و تک است و هیچ کس را یارای برابری با او نیست و از همه کس برتر است. از گذشته تا کنون قامت یار به سرو‌، شمشاد و صنوبر مانند می­شده و البته در این­جا وجه­شبه راست قامتی است و به نظر می­رسد بلندی خیلی مدّ نظر گویندگان نبوده است.

در دورة معاصر که ما با دنیای متفاوت از قبل سر و کار داریم، لذا ذهنیّت هم می­بایست نسبت به گذشته تفاوت داشته باشد. قد و قامت یک معشوق در حد متعادل برای یک انسان معمولی زیبا و زیبنده است، امّا اگر قامتی فراتر از آن را برای معشوق تصوّر کنیم، شاید کمی مضحک به نظر برسد. از آن جا که شعر معاصر در چهارچوب رئالیسم می­گنجد، به نظر می‌رسد در این دوره کمی از آن اغراق­های شاعرانه کاسته شده و شاعر با عینک واقعیّت به معشوق خود نگاه کرده­است. معشوقی که یک فرد عادی است که در اجتماع می­زید و دیگر نشانی از آرمانی بودن در وجودش نیست و پای بر زمین دارد:

خم نشد قامت رعنای شما بر اثرش

 

بختک زلزله هر چند که آواری بود

(منزوی‌، 1387: 119)

این معشوق دست یافتنی است و شاید همسر شاعر است که در کنارش زندگی می­کند، لذا قد و قامت معمولی و انسانی دارد و شاعر به همان قامت رعنایش عشق می­ورزد و با او خوش است. بنا بر این در شعر معاصر، قد و قامت بلند یار در غزلیات شاعران به زیبایی توصیف شده است و سراغ نداریم که عاشقی از این قاعده عدول کرده باشد و قامتی کوتاه یا حتی متوسط را در قاب توصیفات خود نشانده باشد. به نظر می­رسد معشوق کلاسیک فارسی با همان قد و قامت سرو مانندش به شعر معاصر آمده است. تنها تفاوت این است که توصیف قامت یار بیش­تر به واقعیت نزدیک شده است:

تو از قبیلة سوزان آتشی‌، شاید

 

چنین که سرکش و پاک و بلند بالایی

    (منزوی‌، 1387: 36)

گیسوی معشوق

غزل­سرایان فارسی همواره زیبایی موی معشوق را ستوده و آن را توصیف کرده­اند. یکی از زیبایی­های ظاهری معشوق موی وی است و تصور یک زن بدون مو، شاید برای عاشق خیلی خوشایند نباشد. شعر معاصر که تا اندازة زیادی فاقد هر گونه برداشت­های عارفانه است، لذا زلف و موی معشوق بیش­تر نمود عاشقانه در توصیفات دارد:

بر شانه­هایش ریخته آوار موج را

 

بر سینه­اش بسته چراغ حباب را

      (منزوی‌، 1387: 73)

شاید بتوان گفت که موهای بلند و سیاه، عاشقانه­ترین تصویری باشد که عاشق از ظاهر معشوق در دفتر ذهنش نقاشی می­کند. آن­گاه که معشوق، گیسوی بلند خود را بر روی چهرة سپیدش پریشان می­کند‌، رؤیایی­ترین جلوه از معشوق در اندیشة عاشق باشد. وقتی سخن از زلف یار در میان است‌، بدون شک، بوی گیسوی یار که برای عاشق مست­کننده است، از صندوقچة ذهن شاعر پراکنده می­شود و شاید فضای ذهن عاشق را به همراه اشعارش خوشبو می­کند. شاعر معاصر سعی می­کند ترکیبات بدیع و تازه­ای را جایگزین ترکیبات قدیمی کند و تصویری جدید از این موضوع ارایه دهد:

شمیم وحشی گیسوی کولی­ات نازم

 

که خوابناک­تر از عطرهای صحرایی است

(منزوی، 1387: 22)

ترکیب «شمیم وحشی گیسوی کولی» معشوق در غزل معاصر ترکیبی نو و جدید است که هنرمندانه در شعر نشسته است. شاعر به هیچ­وجه اندیشه­اش را در دایرة ترکیبات تکراری محدود نمی­کند، بلکه وسعت اندیشه­اش را به اندازة تمام واژه­هایی که در زبان جاری و ساری­اند، گسترش می­دهد تا تصویری بدیع و هنری بیافریند. به دنبال تغییر ذائقة شاعرانه‌، حتی تشبیهات هم در این عصر رنگی جدید به خود گرفته­اند و وجه­شبه­های جدید خلق شده‌اند‌:

ای گیسوان رهای تو از آبشاران رهاتر

 

چشمانت از چشمه­ساران صاف سحر با صفاتر

(منزوی‌، 1387: 19)

مسلماً در دورة معاصر اندیشة شعری شاعران غز‌ل‌سرای فارسی با توجه به تغییراتی که در اوضاع و احوال سیاسی و فرهنگی جامعه اتّفاق افتاده است‌، تا حد زیادی متحول شده و دگرگونی­هایی را به خود گرفته ­است که همة آن­ها حاصل پایش اندیشه در ظاهر معشوق می‌باشد. مانندی زلف و گیسوی معشوق به کمند‌، چوگان‌، کژدم‌، بید مجنون در شعر گذشتگان به وفور یافت می‌شود و هیچ شاعری در این مسیر طولانی و پر فراز و نشیب هنجار‌شکنی نکرده است و از آن جا که کلیت معشوق در شعر وجود داشته است، تشخیص مرد یا زن بودن آن هم خواننده را سر در گم می­کرده است، اما در شعر معاصر شاعران کوشیده­اند از تقلیدهای مبتذل‌، تکراری و کلیشه‌ای رها شوند. البته به این نکته می­بایست توجه کرد که اقتضای این دوره شرایط متفاوتی را ایجاد کرده که مسلماً در تغییر ذهنیّت شاعر نقش داشته است.

 پیشانی معشوق

شاعران معاصر که گویا مشبه­به­های قدیمی و کلیشه­ای شاعران گذشته به مذاق شعری­شان خوش نمی­آمد، تلاش کرده­اند با مشبه­به­های ابداعی و خلاقانه‌، تصاویری بدیع و بکر از سیمای معشوق ارایه کنند. اگر در گذشته، پیشانی معشوق به ماه سپید و محراب نماز مانند می­شده­است، امروزه شاعر آن را به گونه­ای دیگر توصیف می­کند. البته هنوز هم سپیدی پیشانی که از آرایه ایهام هم خالی نیست در اشعار معاصر با محتوای جدید دیده می‌شود‌:

برق سپید دیدم در مشرق جبینت

 

گل­ها به دیده چیدم از باغ آستینت

(منزوی‌، 1387: 67)

لب‌، دهان‌، دندان

مجموعه­ دهان معشوق؛ یعنی لب‌، دندان و بوسه، در ادبیات غنایی و غزل نمود فراوان دارد و شاعران با آن­ها تصاویری زیبا و بدیع خلق کرده­اند. گاهی مواقع هم زیبایی صورت محبوب توصیف شده است:

همچون نگین به حلقة سیمین صورتش

 

از لب سوار کرده عقیق مذاب را

  (همان: 73)

بنا بر این در غزل معاصر بسیاری از مشبه­به­های غزل کلاسیک عیناً تکرار شده است و شاعران بدون هیچ­گونه تغییر در وجه­شبه­ها آن را در اشعارشان گنجانده­اند. منزوی نیز از این امر مستثنا نیست:

شکری از لب­نوشین حوالت فرمای

 

 

تا بپالاید ازین زهر‌، مگر کامم را

(همان: 184)

شاعران نوپرداز گاه تعبیری دگرگونه از سیمای معشوق و لب وی در شعر دارند:

خوش می­چرد آهوی لبت غافل از این لب

 

این لب که پلنگانه کمین­کرده برایش

      (منزوی‌، 1387: 77)

از این که آهو زیباست، شکی در آن نیست. در این میان، چشمان آهو جزء اعضایی است که زیبایی خاصی دارد و معمولاً چشمان زیبا را به چشم آهو تشبیه می­کنند و سُرین یار را به سُرین آهو. منزوی در این شعر از ترکیب «آهوی لب» برای معشوق و «پلنگانه لب» برای عاشق استفاده کرده ­است. تشبیهی تصویری و زیبا و مرکب که البته در جای خودش تشبیهی جدید و بدیع است، اما تصویری که از کمین­کردن پلنگ برای حمله به آهوی لب می­دهد، خشونت را چاشنی شعر کرده که با روحیة غنایی غزل که از احساسات و عواطف انسانی نشأت می‌گیرد، هم­خوانی لازم را ندارد. احساسی که در غزل نمود دارد، بسیار نرم‌، مهربانانه و دور از هر گونه خشونت است. این که عاشق کمین کند و ناگهان بر معشوق بپرد و لبان وی را بگزد، بیش‌تر فضای حماسی را تداعی می­کند.

منزوی هم به جای این که از دهان تنگ معشوق سخن بگوید، دهان معشوق را برای خودش نان تصور می­کند:

گو باد شام آخر من‌، شام وصل تو

 

ای بوسه­ات شراب و دهان تو‌، نان من

(منزوی، 1387: 126)

بوسة معشوق

وقتی در شعر سخن از لب و دهان و دندان دلدار به میان می‌آید‌، ناخود­آگاه بوسه و بوسیدن معشوق در اذهان تداعی می‌شود. همواره یکی از خواسته‌های عاشق از معشوق خویش‌، بوسه است، که معمولاً در حالتی خاضعانه و همراه با خواهش و تمنا درخواست می‌شود و معشوق در این حالت بیش‌تر ناز می­کند و کمتر روی خوش به عاشق خود نشان می‌دهد. در غزل فارسی درخواست بوسه، همیشه از طرف عاشق بوده و شاعران از این موضوع‌، مضامین زیادی را خلق کرده‌اند. اصولاً یکی از روش‌های ابراز عشق و علاقه به معشوق بوسه است. نوع نگاه به بوسه و بوسیدن در فرهنگ‌های مختلف متفاوت است و حتی در برخی از آن­ها یک تابو محسوب می­شود که عدول از آن، یک عمل نابه‌هنجار تلقی می‌گردد و گاه بوسیدن در ظاهر را قبیح می­دانند. با اندکی تأمل و مماشات می­توان چنین استنباط نمود بوسه‌ای که در شعر فارسی با اوصاف فراوان در غزلیات فارسی مطرح شده، بیش­تر جنبۀ اروتیک داشته است. این موضوع نه تنها در غزل، بلکه در اشعار دیگر هم بیش­تر حامل همین بار معنایی است. در شعر معاصر فارسی تا حد زیادی تابوی بوسه شکسته شده است و شاعران با فراغ بال و خیال راحت‌تری از بوسه و بوسیدن سخن می‌گویند:

بوسه­ای دادی و تا بوسة دیگر مستم

 

کس شرابی نچشیده ‌است بدین گیرایی

(منزوی‌، 1387: 62)

 شاعران معاصر طوری از بوسه و بوسیدن می­گویند که نشان می‌دهد طعم آن را چشیده­اند و اصلاً عطش آن را ندارند. حسین منزوی که اشعار زیادی دربارة بوسة معشوق دارد‌، می‌گوید:

عجب لبی! شکرستان که گفته‌اند اینست

 

چه بوسه! قند فراوان که گفته‌اند اینست

به بوسه حکم وصال مرا موشّح کن

 

که آن نگین سلیمان که گفته‌اند اینست

(منزوی‌، 1376: 238)

ذهنیت غنایی شکل گرفته در اندیشة شاعرانه شعر معاصر، باعث شده که آن­ها نگاهی تازه به معشوق و سیمای ظاهری‌اش داشته باشند. عاشق، عشق را دگرگونه هجی می‌کند و برداشتش از آن نمود دیگر دارد. اگر در گذشته لذت جنسی را معیار ربودن بوسه از لب معشوق معنی کنیم. در این دوره ماهیت بوسیدن رنگی دیگر به خود گرفته است:

مجال بوسه به لب‌های خویشتن بدهیم

 

که این بلیغ‌ترین مبحث شناسایی است

 

 

 

     (منزوی‌، 1387: 22)

لبخند معشوق

در غزل فارسی، لبخند معشوق هم در سیمای ظاهری وی از جانب عاشق توصیف شده است. شاعران لبخند دلدار را نشانه دوست داشتن گرفته‌اند. گاه نیز لبخند باعث مجذوب شدن می‌شود. در این میان، از گذشته تاکنون، عاشقان مشتاق لبخندهای معشوقان خود بوده‌اند و معتقدند زیباترین تصویرها از سیمای معشوق در لبخندهایش نهفته است. لبخند یا تبسم معشوق هم چون دیگر سیمایش با صفاتی‌، توصیف شده‌اند که برخی از توصیف‌ها از گذشته به این دوره هم رسیده‌اند:

لبخند دل‌چسب شیرینت آمیزه‌ای پاک

 

از شیطنت‌های طفلی و خواب جوانی

     (منزوی‌، 1387: 48)

شواهد شعری حکایت از آن دارد که لبخند و تبسم یار همواره ستوده شده است و در تشبیهات‌، مشبه‌به‌هایی برای آن ذکر کرده‌اند:

رفتارش از طراوت و لبخندش از صدف

 

جان داده داستان پری‌های آب را

(منزوی‌، 1387: 74)

بر این اساس آن گاه که معشوق در روی عاشق لبخند می‌زند‌، در عشقش اعلام رضایت می‌کند تا عاشق را به دنبال خود بکشاند:

شدم شاد تا خنده کردی برویم

 

تو بخت منی؟ ماهتابی؟ چه هستی؟

(منزوی‌، 1387: 174)

توصیف‌های نو در این زمینه با حالت‌های انتزاعی، خنده‌های معشوق را تصویری دگرگونه بخشیده است. اگرچه همان مفاهیم گذشته بیان شده، اما واژه‌ها طوی دیگر انتخاب شده‌اند تا بتوانند بدون تقلید و تکرار این زیبایی را ارایه نمایند.

زنخدان معشوق

یکی از زیبایی‌های سیمای معشوق که پیوسته مورد توجه عاشقان بوده‌، زنخدان وی است که با مشبه‌به‌هایی نظیر سیب‌، چاه‌، سیم‌، نارنج و... توصیف شده است. شاعران معاصری که پیرو سنت شعری بودند از همان ترکیبات سابق بهره برده‌اند. بسامد ترکیبات زنخدان در اشعار معاصر کم است و اندک ابیاتی هم در این زمینه سروده شده‌اند، همان تعبیرات و ترکیبات شعرای کلاسیک فارسی است. از آن جا که شاعر معاصر به زبان امروز شعر می‌گوید و لذا کمتر به آرکائیسم و باستان‌گرایی تمایل دارد و به همین خاطر است که ترکیبات زنخدان را در اشعار کمتر به کار برده و به تبع آن نوآوری هم در این زمینه دیده نمی‌شود:

بهشت نیز مرا بی‌تو عین زندانست

 

کجاست سیب رهاننده زنخدانت

     (منزوی‌، 1387: 107)

سیبی است زنخدان بهشتی­ست که ناچار

 

پرهیز مرا می‌شکند وسوسه‌هایش

(همان: 57)

سینه‌های معشوق

یکی از اندام‌های معشوق که از نگاه عاشق دور نمانده و در اشعار توصیف شده‌، سینه‌های او است (سینة پهن‌، ولی پستان­های کوچک و گرد که آن را بیشتر به گوی، انار‌، سیب‌، ترنج و لیمو تشبیه کرده­اند) که بیشتر با ترکیب نار پستان… در اشعار گنجانده شده است. اگر چه شرم و حیا و فرهنگ خاص جامعه باعث شده که واژه‌های اروتیک به دلیل هرزه‌نگاری، کمتر در شعر عنوان شوند، با این حال چه در ادبیات کهن و چه معاصر، واژه‌هایی نظیر پستان معشوق که با اغماض می‌توان آن را در شمار واژه‌های اروتیک قرار داد، وجود دارند که شاعران از آن مضامین شعری خلق کرده‌اند. این ترکیب هم­چنان در اشعار شاعران تکرار شده تا به دورة معاصر هم رسیده است و شاعران بدون هیچ تغییر آن را در اشعار خود به کار برده‌اند. در غزل، تشبیه سینة معشوق به گوی‌، تشبیهی مسبوق به سابقه است. چنان که بیان شد شعر معاصر تابع واژه‌های جدید روزگار خویش است. به همین دلیل واژه‌های مهجور و قدیمی را در خود برنمی‌تابد و از تقلید و تکرار می‌پرهیزد. بر همین اساس حسین منزوی سینه‌های معشوق را به حباب چراغ مانند می‌کند که در گذشته مسبوق به سابقه نیست:

بر شانه‌هایش ریخته آوار موج را

 

بر سینه‌هایش بسته چراغ حباب را

 (منزوی‌، 1387: 73)

 

تشبیه بلور سینه نیز که موتیف‌های زمان ماست‌، در شعر زیر خالی از لطف نیست که نوآوری محسوب می‌شود:

شبی برابر آیینه پاک عریان شو!

 

که بهت خود، که بهت خود، همه درچشم من نظاره کنی

دو آفتاب و دو گل از بلور، خواهد زد

 

اگر تو چاک گریبان ز شور پاره کنی

(همان: 112)

هم چنین تشبیه سینه به قرص ماه‌، توصیفی در خور توجه است:

بگشای سینه تا بدمد چون دو قرص ماه

 

 

با هم امید تازه و بخت جوان من

( همان: 125)

آغوش معشوق

از گذشته تاکنون آن چه از غزلیات فارسی برمی‌آید، آغوش گرم معشوق همواره آرزوی عاشق بوده است. آرزویی که در غزل کلاسیک، به هیچ وجه محقق نشد و اصولاً هم چون خود معشوق دست نیافتنی و دور از دسترس بود. آن چه عاشق از آغوش معشوق نصیبش می‌شد‌، خواب و خیالی بیش نبود. اما شاعران نوگرای فارسی که تا حد زیادی به معشوق نزدیک شده‌اند و وجود معشوق برای آنها ملموس و محسوس‌تر است، گویا بر آن شده‌اند تا این تابو را نیز بشکنند و به آغوش گرم معشوق راه یابند. عاشق و معشوقی که به هم نزدیک شده و چهره در چهرة هم دارند‌، هم آغوشی آن­ها‌، دوراز ذهن نیست. چنین به نظر می‌رسد که عاشق با سخنانش معشوق را وسوسه می‌کند تا آغوش بگشاید و پذیرایش باشد:

پرهیز به دور افکن و سد بشکن و آن گاه

 

تا لذّت آغوش بدانی، خبرم کن

شرح من و او را ببر از خاطر و در بر

 

بفشارم و در واژة تو مختصرم کن

      (منزوی‌، 1387: 80)

آغوش گرم معشوق در غزل به در باغ بهشت مانند می‌شود تا سیمای حوریان بهشتی را نیز برای عاشق تداعی کند:

آغوش تو ای دوست! در باغ بهشت است

 

یک شب به درآی از خود و بر من بگشایش

( همان: 78)

در غزل معاصر، برای آغوش معشوق‌، مشبه‌به‌هایی متصور شده است. «آغوش معشوق گاه به فراخی آسمان است و مرحمت بی‌دریغ آفتاب نشانی از وسعت بی‌انتهای آن است و گاه آن قدر تنگ که دیگر هیچ مجالی به رویش بنفشه‌ها نمی‌دهد. گاهی هم­چون ستیغ قله‌ای مه گرفته و در راز و رمز فرو رفته است و گاه گرم و پر حرارت و داغ و گاه‌گاه خیس و مرطوب و بارانی و در نهایت زلال است و معطر.» (غلامی، رضایی‌، 1392: 363)

دست‌های معشوق

دست‌های معشوق معمولاً در توصیف زیبایی‌های چهره و سیمای معشوق جایی ندارد. در روابط عاشقانه عاشق و معشوق، دست‌ها بیش از آن که با زیبایی خود بخواهند عرض اندام کنند و دل عاشق را به دست آورند، احساس نوازش‌گری را تداعی می‌کنند:

دور از نوازش دست‌های مهربانت

 

 

دستان من در انزوای خویش، تنهاست

بگذار دستم راز دستت را بداند

 

بی‌هیچ پروایی که دست عشق با ماست

(منزوی، 1387: 18)

نگاه نو شاعران معاصر به معشوق و سیمایش نشان می‌دهد که ارتباطی متقابل و دو طرفه در میان آن دو شکل گرفته که بیش‌تر جنبه ارزشی دارد و این موضوع تا حد زیادی می‌تواند بر غنای روابط عاشقانه آن‌ها تأثیرگذار باشد:

به دست‌های کوچکت، سپرده سرنوشت من

 

 

بچرخ تا بچرخم ای مدیر، تو، مدار، تو

       (منزوی‌، 1387: 76)

رفتارهای معشوق

در غزل معاصر نه تنها سیمای معشوق، بلکه رفتارش نیز نسبت به گذشته دست­خوش تغییر و تحول شده است. تغییرات در سیما و رفتار معشوق چنان مشهود است که گویی معشوق معاصر از جنس دیگری است. بررسی غزل معاصر نشان می­دهد که آن معشوق سنگدل‌، بی­وفا، بی­رحم و جفارکار گذشته جایش را به معشوقی مهربان سپرده که نه تنها رفتارهای گذشته از او سر نمی­زند، بلکه حاضر است که با عاشق در خیابان قدم بزند با هم به کافی­شاپ بروند و مدت­های زیادی را در کنار هم بگذرانند و حتی در آغوش یکدیگر قرار گیرند. این رفتارها که با رفتار معشوق در گذشته کلاً منافات دارد، نشان می­دهد که روابط عاشق و معشوق تحت تأثیر اتفاقات روزگار فعلی به کلی دگرگون شده­ است. معشوقی که در گذشته به عاشق بیچاره توجهی نمی­کرد و از او روی بر می­گرداند و پیوسته وی را می­آزرد، حالا نگران عاشق و حال اوست، برایش دل می‌سوزاند:

من شکسته زورقی غریب و دربه­در

 

مهربانی تو ساحل کرانه­ام

  (منزوی، 1387: 48)

شیرین و مهربانی شیراز دخترانی

 

تلفیق عشق و شعری مانند سرزمینت

 

       (همان: 67)

 

 

 

 

 

 

نتیجه‌

بررسی سیمای معشوق در غزلیات منزوی نشان می‌دهد که نوع نگاه عاشق به معشوق و بر عکس، با آن چه در گذشته بود، دگرگون شد. آن دو تا حد زیادی به یکدیگر نزدیک شدند و این نزدیکی تا جایی ادامه یافت که در خیلی مواقع به وصال هم منتهی می‌شد. اگرچه در این دوره اندیشة عاشقانه شاعر هنوز تحت تأثیر نگاه‌های سنتی به مفهوم عشق است، اما نگرش‌های بدیعی در حوزة قالب، فرم، زبان و درون‌مایه در قالب غزل در چشم اندازهای جدید در مقابل خود دارد که همه نشان از نوآوری در این زمینه است و این موضوع می‌توانست در توصیف سیمای معشوق تا حد زیادی تأثیرگذار باشد. زبان شعر در غزلیات منزوی به زبان امروزی نزدیک شده و بسیاری از واژه‌ها و کلماتی که قبلاً اجازة ورود به ساحت شعر را نداشتند، به‌ راحتی به عرصة شعر و غزل او گذاشتند. منزوی از جمله غزل‌سرایان نوگرای معاصر است که خیلی پایبند به غزل کلاسیک نیست و تلاش می‌کند غزلی نو بسراید؛ غزلی بدیع و امروزی که از ظاهری خاص برخوردار است و مضامینش هم به هیچ‌وجه رنگ کهنگی و قدیمی ندارد؛ غزلی که متأثر از شعر نو نیمایی است که در طول تاریخ شعر و ادب فارسی تا قبل از مشروطه نمی‌توان سراغی از آن گرفت. زبان و مضمون این نوع غزل نو است. بر همین اساس، معشوق در این غزل با غزل کلاسیک تا حد زیادی متفاوت است. بنا بر این معشوقی کلی‌، مبهم، انتزاعی و حتی معشوق آسمانی از غزل منزوی رخت برمی‌بندد و معشوق انسانی ـ زمینی ـ جای او را می‌گیرد، در حالی که با همان درون‌مایه‌های رمانتیک و عاشقانه توصیف می‌شود. این معشوقی که مخاطب شاعر ـ عاشق ـ قرار می‌گیرد، دست‌نیافتنی نیست، نه تنها در غزل حضور واقعی ـ نه خیالی و رؤیایی ـ دارد، بلکه همین نزدیکی شاعر است که حتی شاعر بوی عطر وی را استشمام می‌کند. هر روز و شاید هر ساعت دامن­کشان از مقابل دیدگان شاعر می‌گذرد یا در همسایگی وی می‌زید. در غزل وی توصیف‌های تکراری‌، کلیشه‌ای و بعضاً ملال‌آور گذشته که سال‌ها معشوق با آن‌ها توصیف می‌شد، خبری نیست. ذهنیت غنایی شاعر تحت تأثیر اوضاع روزگارش تغییر کرده و لذا اندیشة شعری‌اش متحول شده ‌است. از این منظر توصیف سیمای معشوق هم در غزل او، واقعی و پذیرفتنی و مطابق با ظاهر متعارف وی است. معشوق منزوی یک فرد عادی جامعه است که حتی می­تواند این معشوق که پیوسته توصیف می­شود، همسر شاعر باشد. پس نوع نگاه شاعر به وی یک نگاه آرمانی نیست. این معشوق یک معشوق خیالی و دور از دسترس وی نمی­تواند باشد که او همواره در عطش وصالش بسوزد. لذا توصیفاتی که از وی صورت می­گیرد، عین واقعیت است و کاملاً در قالب زبان امروزی شکل می­گیرد. بوسه­ها در این رابطه همسرانه دوسویه است و عاشق پیوسته نگاهی ارزشی و محترمانه به وی دارد.

 

 

منابع و مآخذ

1ـ چرمگی­عمرانی‌، مرتضی، «نام­های شاعرانه معشوق در غزلیات خاقانی‌، نظامی و سعدی»، فصلنامه علمی پژوهشی کاوش­نامه، سال نهم‌، شماره 17‌، صص 320 ـ 293 ، 1387.

2ـ خلفی‌، حسین، «سنت و نوآوری در غزل دهه شصت (با تکیه بر آثار و آراء حسین منزوی، خسرو احتشامی‌، محمدعلی بهمنی و قیصر امین­پور)»، پایان‌نامه کارشناسی ارشد، دانشگاه آزاد اسلامی واحد یاسوج، 1388.

3ـ زرقانی‌، سید مهدی. چشم‌انداز شعر معاصر ایران. چاپ سوم‌، تهران: ثالث، 1387.

4ـ شفیعی‌کدکنی‌، محمدرضا. ادوار شعر فارسی (از مشروطیت تا سقوط سلطنت). تهران: سخن، 1387.

5ـ ـــــــــــــ ، ـــــــــ . صور خیال در شعر فارسی. تهران: آگه، 1370.

6ـ شمیسا، سیروس. سیر غزل در شعر فارسی، از آغاز تا امروز. تهران: فردوسی، 1370.

7ـ صبور، داریوش. آفاق غزل فارسی. چاپ دوم، تهران: زوّار، 1384.

8ـ علی‌پور، محمدکاظم، «غزل معاصر و زمینه‌های شکل‌گیری آن»، ادبیات و زبان­ها، شماره 46، صص 66ـ 61 ، 1385.

9ـ غلامی، حمیده؛ رضایی، مهدی، «مشبه‌به‌ها و تصاویر چهره معشوق در شعر شاعران زن معاصر و تفاوت آن با دیگر دوره‌ها»، فصلنامه تخصصی سبک‌شناسی و نظم و نثر فارسی، (بهار ادب) علمی ـ پژوهشی، سال ششم، شماره سوم پاییز، شماره پیاپی 21، صص 368-353، 1392.

10ـ قربانی‌، جاوید، «مضامین غزل­های حسین منزوی»، مجله داخلی دانشگاه شهید بهشتی، شماره 46، صص51 ـ 46، 1386.

11ـ گلرویی، یغما. باران برای تو می‌بارد. تهران: نگاه، 1388.

12ـ مشرّف، مریم. مرغ بهشتی (زندگی و شعر شهریار). چاپ اول، تهران: ثالث، 1382.

13ـ منزوی‌، حسین. با عشق در حوالی فاجعه. چاپ دوم، تهران: پاژنگ، 1384.

14ـ ــــــ، ـــــــ . از ترمه تا تغزل. چاپ پنجم‌، تهران: روزبهان، 1387.

15ـ ــــــ، ـــــــ . حنجرة زخمی تغزل‌. چاپ دوم‌، تهران: آفرینش، 1387.

16ـ ــــــ، ــــــــ . از شوکران و شکر. چاپ چهارم‌، تهران: آفرینش، 1387.

17ـ ــــــ، ــــــــ . هم­چنان از عشق. چاپ دوم‌، تهران: آفرینش، 1384.



* دانشجوی دوره دکترای زبان و ادبیات فارسی، واحد یاسوج، دانشگاه آزاد اسلامی، یاسوج، ایران.  

** دانشیار زبان و ادبیات فارسی، واحد یاسوج، دانشگاه آزاد اسلامی، یاسوج، ایران. (نویسنده مسوول) 

*** استادیار زبان و ادبیات فارسی، واحد یاسوج، دانشگاه آزاد اسلامی، یاسوج، ایران.

تاریخ دریافت: 21/8/1398                                                                            تاریخ پذیرش: 14/11/1398

1ـ چرمگی­عمرانی‌، مرتضی، «نام­های شاعرانه معشوق در غزلیات خاقانی‌، نظامی و سعدی»، فصلنامه علمی پژوهشی کاوش­نامه، سال نهم‌، شماره 17‌، صص 320 ـ 293 ، 1387.
2ـ خلفی‌، حسین، «سنت و نوآوری در غزل دهه شصت (با تکیه بر آثار و آراء حسین منزوی، خسرو احتشامی‌، محمدعلی بهمنی و قیصر امین­پور)»، پایان‌نامه کارشناسی ارشد، دانشگاه آزاد اسلامی واحد یاسوج، 1388.
3ـ زرقانی‌، سید مهدی. چشم‌انداز شعر معاصر ایران. چاپ سوم‌، تهران: ثالث، 1387.
4ـ شفیعی‌کدکنی‌، محمدرضا. ادوار شعر فارسی (از مشروطیت تا سقوط سلطنت). تهران: سخن، 1387.
5ـ ـــــــــــــ ، ـــــــــ . صور خیال در شعر فارسی. تهران: آگه، 1370.
6ـ شمیسا، سیروس. سیر غزل در شعر فارسی، از آغاز تا امروز. تهران: فردوسی، 1370.
7ـ صبور، داریوش. آفاق غزل فارسی. چاپ دوم، تهران: زوّار، 1384.
8ـ علی‌پور، محمدکاظم، «غزل معاصر و زمینه‌های شکل‌گیری آن»، ادبیات و زبان­ها، شماره 46، صص 66ـ 61 ، 1385.
9ـ غلامی، حمیده؛ رضایی، مهدی، «مشبه‌به‌ها و تصاویر چهره معشوق در شعر شاعران زن معاصر و تفاوت آن با دیگر دوره‌ها»، فصلنامه تخصصی سبک‌شناسی و نظم و نثر فارسی، (بهار ادب) علمی ـ پژوهشی، سال ششم، شماره سوم پاییز، شماره پیاپی 21، صص 368-353، 1392.
10ـ قربانی‌، جاوید، «مضامین غزل­های حسین منزوی»، مجله داخلی دانشگاه شهید بهشتی، شماره 46، صص51 ـ 46، 1386.
11ـ گلرویی، یغما. باران برای تو می‌بارد. تهران: نگاه، 1388.
12ـ مشرّف، مریم. مرغ بهشتی (زندگی و شعر شهریار). چاپ اول، تهران: ثالث، 1382.
13ـ منزوی‌، حسین. با عشق در حوالی فاجعه. چاپ دوم، تهران: پاژنگ، 1384.
14ـ ــــــ، ـــــــ . از ترمه تا تغزل. چاپ پنجم‌، تهران: روزبهان، 1387.
15ـ ــــــ، ـــــــ . حنجرة زخمی تغزل‌. چاپ دوم‌، تهران: آفرینش، 1387.
16ـ ــــــ، ــــــــ . از شوکران و شکر. چاپ چهارم‌، تهران: آفرینش، 1387.
17ـ ــــــ، ــــــــ . هم­چنان از عشق. چاپ دوم‌، تهران: آفرینش، 1384.